به سوی آرامش
به سوی آرامش
نماز را که میخوانم، انگار از من تنها، یک من دیگر بیرون میزند؛ منی که همیشه پشت پردهی روزمرگی پنهان بوده و فقط وقتی قامت میبندم، جرأت میکند خودش را نشان بدهد. در رکعت اول، هنوز صدای شهر در سرم میپیچد؛ صدای آدمها، صدای کارهای ناتمام، صدای اضطرابهایی که مثل میخ در ذهنم کوبیده شدهاند، اما همین که دستها را بالا میبرم، چیزی در من فرو میریزد؛ انگار یک در قدیمی باز میشود و من از آستانهاش عبور میکنم.
نماز برای من فقط یک عمل نیست؛ یک جور بازگشت است، بازگشت به همان جایی که همیشه از آن دور افتادهام، وقتی پیشانیام روی خاک مینشیند، حس میکنم جهان برای لحظهای از دویدن میایستد؛ انگار همهی ما یی که در من جمع شدهاند ـ ترسها، خاطرهها، آدمها، زخمها یکباره ساکت میشوند و فقط یک من باقی میماند؛ منی که هیچکس او را نمیبیند جز خدا در تشهد، همیشه چیزی در گلویم گیر میکند؛ یک اعتراف ناتمام، یک حرفی که سالهاست میخواهم بزنم اما نمیدانم چگونه، نماز برای من همان لحظهای است که میتوانم بدون ترس، بدون نقاب، بدون نقش، بگویم؛ من همینم؛ همین که میبینی، همین که میدانم کافی نیست، همین که هر روز میافتد و دوباره بلند میشود و وقتی سلام میدهم، حس میکنم از یک سفر کوتاه برگشتهام؛ سفری که مقصدش نه آسمان بود و نه زمین، بلکه همان نقطهی گمشدهای در درونم که فقط در نماز پیدا میشود. نماز، برای من، تمرین دوبارهساختن خود است؛ هر بار، یک آجر کوچک از من ویرانشده را سر جایش میگذارد و میگوید؛ بمان، هنوز میشود ادامه داد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی