ردپای آرامش

ردپای آرامش
بعضی روزها، زندگی از همان پیچ کوچک راهرو و بوی چای تازه دمکشیده در خانه شروع میشود؛ میان صدای کشیده شدن جارو روی فرش و خندههای بیپروا بچه ها و شیرینی که سقف خانه را پر میکند. مادری شاید همین باشد؛ ایستادن در مرکز یک طوفان دوستداشتن و صبورانه امان بافتن برای دو جفت چشم معصوم، تا در سایه این آغوش، امن و آرام قد بکشند.
گاهی میان پهن کردن سجاده، یا دقیقهای سکوت پشت پنجره، گوشه چادرم را جمع میکنم و به راهی مینگرم که از دیروز تا امروز پیمودم. زندگی با تمام فراز و فرودها و با تمام حرفهای نگفتهاش، در همین لحظههای کوچک و بیهوا جاری است؛ وقت گرفتن دستهای ظریفی که هنوز تمام دنیایشان در دستهای من جا میشود، یا وقت زمزمه دعایی زیر لب برای چشمهایی که تمام دارایی فرداهای منند.
من این ردپای آرامش را با هیچ فتحالفتوحی در جهان عوض نمیکنم. همینجا، در کنج همین امانگاه کوچک، دلخوشی را رج به رج میبافم؛ با صبوری، با مهر و با نوری که دعا میکنم هیچگاه توی این خانه خاموش نشود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#روز_نوشت