رقص شعله در آغوش سنگ
رقص شعله در آغوش سنگ
اراده، واژهای نیست که بر زبان بیاید؛ تپشی است که در بنبستها، راه میسازد، خاستن، برخاستن است، درون هر یک از ما، بذری از خورشید پنهان است که سهمش را از آسمان میخواهد. اراده یعنی همان لحظهای که قطره تصمیم میگیرد با تکرار مداوم، سینه سنگین صخره را بشکافد. نه به زور بازو، که به حرمت «پیوستگی».
دوست عزیز تو نه آن قایقی هستی که اسیر تلاطم موجهاست و نه آن بادی که بیهدف میوزد. تو همان ناخدای صبوری هستی که در اوج طوفان، به جای گلایه از تاریکی، فانوس چشمهایش را به افق میدوزد.
خواستن؛ یعنی پیلهای که رویای پرواز در سر دارد، توانستن؛ یعنی پروانهای که با بالهای خیس، نخستین لرزش را به اوج تبدیل میکند.
فراموش نکن، قلهها تنها به کسانی تعظیم میکنند که در میانه راه، کفشهای خستگی را درآورده و با پاهای برهنه، روی سنگلاخ تردید، رقص ایمان به راه انداختهاند.
تو همان ارادهای هستی که قرار است ناممکن را به «خاطره» تبدیل کند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی