رویای کودکانه من

رویای کودکانه من
گاهی در نهانخانه دلم، آرزویی کوچک و عجیب سرک میکشد؛ اینکه ای کاش میشد ساعت زمان را متوقف کنم و نفسی از ته دل بکشم و با خاطری آسوده، به امروز نگاه کنم. گاهی میان خیالبافیهایم، هنوز هم به دنبال ساعت برنارد میگردم تا دنیا را بگذارم روی حالت توقف و هرچه را آرزو دارم، یک به یک تجربه کنم. بعد هم به این فکر کودکانه و قشنگ خودم میخندم و زمزمه میکنم؛ دیوانه! آخه تنهایی؟! چه کیفی داره، چه لذتی؟!…
نمیدانم، شاید هم لذتی ندارد، اما دلم میخواهد برای یک بار هم که شده امتحانش کنم.
گاهی هم دلم میخواهد همزمان دستم به ساعت برنارد و ماشین زمان همان مسافر زمان برسد؛ آن وقت، یکراست سفر میکردم به دهه هفتاد تا هشتاد.
میرفتم و پدرم را آنقدر محکم و طولانی در آغوش میکشیدم و زمان را همانجا قفل میکردم تا دلم بالاخره آرام بگیرد، بعد هم به سالهای بعدش سفر میکردم، به روزهای قبل از متاهل شدنم و تمام رنجها و زحمتهایی را که به مادرم دادم، یکبهیک از صفحه روزگار پاک میکردم. میرفتم تا قدر ثانیه به ثانیه خطوط روی صورتش و پیر شدنش را بیشتر و بهتر بفهمم.
آه و صد افسوس که زندگی، نه دکمه بازگشت دارد و نه ماشین و ساعتی برای مهار زمان.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن