هندسه ماندگار یک باور
هندسهی ماندگار یک باور
برخی آدمها شبیه یک تصمیم بزرگند؛ از آن تصمیمهایی که در یک غروب ساکت گرفته میشوند، اما تمام فرداها را زیر و رو میکنند. داستان او از جنس همین تصمیمهاست؛ روایتی که نه در میان ناز و نعمت، بلکه در ازدحام متبرک قناعت و رنج آغاز شد.
همهچیز از همان دکان کوچک سبزی و میوهفروشی ابوحسن شروع شد؛ در میان عطر مرکبات و صدای پای مردمی که رزق حلال را به خانه میبردند. کودکی که بهجای هیاهوی کوچه، سر بر بالین کلمات میگذاشت و در نگاهش نوری بود که انگار از دوردستها خبر میداد. وقتی آتش جنگ، خانه را به کوچ کشاند، او نگریخت؛ بلکه خنکای ایمانش را برداشت و راهی نجف شد. آنجا، دست تقدیر او را در کنار سید عباس قرار داد؛ پیوندی که دیگر نه رابطه استاد و شاگردی، که همنفسی دو روح برای فتح فردا بود.
و بعد از آن قم برای او نقطهی پیوند عقل و عشق بود؛ جایی که او در هوای اندیشهی امام نفس کشید و معنویت این خاک چنان در جانش نشست که ایران برایش شد همزاد باورهایش.
اما زیباترین پرده از این پیوند، در سالهای جوانهزدن انقلابی رقم خورد که مرزهای جغرافیایی را در نوردیده بود. حضور او در جبهههای دفاع مقدس ایران، فقط یک ایستگاه تقویمی یا یک بازدید تشریفاتی نبود؛ بلکه زیستن در اتمسفری بود که بعدتر، شاکلهی روحی و فکری او را ساخت. او در دهه شصت، زمانی که جوانی بیستواندی ساله، پرشور و تشنهی معنویت و جهاد بود، پا به خاک جبهههای ایران گذاشت. در آن روزهای پر از دود و باروت، او نه بهعنوان یک میهمان، که بهعنوان برادری شانه به شانه در کنار رزمندگان ایرانی نشست، بر سفرههای سادهی سنگرها لقمه زد و در پچپچهای شبانهی پیش از عملیات شریک شد.
او در سنگرهای خط مقدم از مهران و فاو تا ارتفاعات غبارگرفتهی غرب شاهد بیواسطهی کیمیایی بود که امام خمینی (رحمه الله) در وجود جوانان ایرانی دمیده بود، ترکیبی کمنظیر از عرفان و شجاعت، خندههای پیش از شهادت و توسلهای نیمهشب. سید جوان، زبان فارسی را فقط در مدرسهها و حوزهها یاد نگرفت؛ بلکه زبان دل رزمندگان را در آغوش گرم سنگرها و در میان نوحهها و شبزندهداریهای جبهه آموخت. همان جوانی که در سنگرهای خاکی، مدرسهی بزرگ انسانسازی را لمس میکرد، همان روحیه، توکل و صلابت را به عنوان دست مایهای بیبدیل به جنوب لبنان برد.
روزگار، قرعهی این بار سنگین را در ۳۲ سالگی به نامش زد. او فرماندهی شد که به جای امضا از پشت میزهای فاخر، با مردمش روی خاک نشست. صفا و صداقتش کاری کرد که حتی کلامش، سنگینتر از ابزارهای جنگی دشمن، بر دلها مینشست و باور ساخته میشد. اما شکوه واقعی او نه در فتح روی زمین، که در فتح قلههای رضا بود؛ آنگاه که پیکر هادیاش آمد و او، سر بلند کرد، بیآنکه بغضش لبخند صلابتش را بشکند، خدایش را شکر گفت که او را هم در صف پدران شهید نشاند.
او همزمان فرماندهی مقتدر و پدری بس مهربان بود؛ مردی که در میانهی سختترین تدابیر امنیتی، لطافت طنزهایش و گرمی نگاهش لبخند را بر لب همراهانش مینشاند. زندگی او سریالی از معجزههای کوچک پایداری بود؛ خطی پررنگ از عشق، تواضع و شجاعت که ثابت کرد میتوان در مرکز طوفان زیست، اما دست خالی فقیری را با مهر فشرد. او نخل بیخزانی شد که ریشهاش در خاک ایمان و سایهسارش، چتر امن یک امت است.
و سرانجام، پایان این روایت پرحماسه، در عصر یک روز پرالتهاب پاییزی رقم خورد؛ آنگاه که کینهی دیرین تاریکی از روشنی، در دل ضاحیهی بیروت فرو ریخت. دشمن صهیونیستی که سالها از کلام نافذ و تدبیر استوار او به ستوه آمده بود، در حملهای مجرمانه و با به کارگیری دهها تن بمب سنگرشکن اهداشده از سوی جبههی استکبار امثال آمریکا رذل،او را که تمام عمرش در آرزوی وصال و در حسرت رسیدن به یاران شهیدش گذرانده بود، به شهادت رساند. سید حسن نصرالله به دست قساوتپیشهترین و سیاهترین دشمنان بشریت یعنی رژیم اشغالگر قدس و حمایت آشکار مستکبران جهان، به معراج رفت؛ مرگی سرخ و افتخارآفرین که نهتنها نقطه پایان او نبود، بلکه خون جاریش روح تازهای در شریانهای مقاومت دمید و یادش را برای همیشه به عنوان نماد تزلزلناپذیر حق در برابر باطل جاودانه ساخت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن