کابوسهای زندگی

دو شب بی قراری برقرار
چهارشنبه، یکراست با بچهها آمدیم خانه، خسته بودم، اما خیالم راحت بود؛ با خودم میگفتم؛ از وقتی آن بچه در مهد بالا آورد و من همان لحظه بچهها را بیرون کشیدم، دیگر نباید چیزی از آن ویروس یا باکتری کوفتی به ما رسیده باشد.
اصلاً فکرش را نمیکردم که بیماری، راه خودش را پیدا میکند؛ حتی وقتی آدم همه احتیاطها را کرده باشد.
بعد از ناهار، بچهها را خواباندم، هنوز نیمساعتی نگذشته بود که دختر کوچکم بیدار شد؛ با چشمانی نیمهخواب، صورت گرم، و بدنی بیقرار.
از همان لحظه اول معلوم بود حالش خوب نیست.
دائم اسهال بود… پشتسرهم… آنقدر که هر بار که حالش بد میشد، دل من هم میسوخت.
پوستش میسوخت، گریهاش میگرفت و من فقط میدیدم که چطور بدن کوچکش دارد با چیزی میجنگد که حتی اسمش را درست نمیدانم.
استرس مثل موجی سرد از پشت گردنم بالا میآمد، دارو دادم و او را به موز خوردن پشت سرهم مجبور کردم ، مراقبش بودم، تا پنجشنبه حالش بهتر شد و خیال من کمی آرام گرفت.
اما دختر بزرگم او همیشه درد را آرام تحمل میکند؛ صبور صبور، هر چند بعد از ابراز درد دیگه صبور نیست و هیچ دارو و تزریقی را به راحتی قبول نخواهد نکرد، ولی تا قبل از ابراز بیماری صبور صبور است طوری که اگر آدم دقیق نگاه نکند، اصلاً نمیفهمد چه میگذرد در وجودش.
هرزگاهی از دلدرد نالهای میکرد، دفعش کمی شل شده بود، اما من خودم را زدم به این که، نه شاید یک دلدرد معمولی باشد، شاید ترش کرده باشد.
وقتی دیدم پیپی دختر کوچکم سفت شده، نفس راحتی کشیدم.
اما حالت تهوع دختر بزرگم، بیاشتهاییاش، دلدردهایش اینها مثل زنگ خطر بودند. یاد دو سال کذایی افتادم؛ همان روزهایی که هر ساعتش مثل یک سال میگذشت.
هرچه نفرین بود نثار مادری کردم که بچه مریضش را به مهد آورده بود و یاد آن روزها را برای ما تازه ساخت.
جمعه، دیگر نمیشد انکار کرد، شب قبلش شام نخورد، صبحانه نخورد، ناهار نخورد، خوابش زیاد، دلپیچههای پشتسرهم، عقزدنها…
استرس من چند برابر شد، موقع ناهار، وقتی دیدم حتی یک قاشق هم نمیخورد، عصبی شدم.
تهدیدش کردم:«اگر نخوری، موکب نمیریم.»
دخترم با گریه گفت: «مامان دلم درد میکنه، حالت تهوع دارم. نمیتونم بخورم.» آن لحظه، تهدید من مثل یک سنگ روی قلبم افتاد، دارو دادم، مجبورش کردم چند قاشق بخورد، شب هم با زور چند لقمه خورد، دیمیترون و دیسیکلومین کمی اثر کرد و خوابید، اما انگار تازه شروع شده بود.
دختر کوچکم را هم خواباندم، نیم ساعت بعد، دیدم در خواب عق میزند و به دل میخوابد؛ همان حالتی که خوب میدانم یعنی درد دارد.
در یک لحظه، تمام دو سال کذایی دختر بزرگم و شش ماه بیماری دختر کوچکم، مثل فیلمی تند از جلوی چشمم رد شد، آدم گاهی فکر میکند گذشته تمام شده،
اما کافی است یک نشانه کوچک بیاید تا همه چیز دوباره زنده شود.
این دو شب، برای من فقط مراقبت نبود؛ یک جور بازگشت به ترسهای قدیمی بود، به خاطراتی که هنوز تهنشین نشدهاند، به اضطرابی که با هر عقزدن بچهها دوباره بیدار میشود و همچنان ادامه دارد…😭😭😭
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
