<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>شب های بی ستاره</title>
		<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description>تحلیل‌های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی با نگاهی عمیق به تحولات روز و نشانه‌های ظهور؛ صدای یک فعال مجازی در دل اتفاقات امروز</description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>امانت سپید</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/امانت-سپید</link>
			<pubDate>12:45:00 +0430 یکشنبه، 15 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1871424@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;امانت سپید، گواه سرخ&lt;br /&gt;پرده‌های حریر هنوز با نسیم خلیج می‌رقصیدند و حیاط خانه پر بود از عطر گلاب و صدای پچ‌پچ‌های شادانه. این پیراهن سپید، آماده بود تا در آینهٔ شمعدان، تصویر لبخند عروسی را ثبت کند که فردا را روشن‌تر از امروز می‌دید.&lt;br /&gt;اما شامگاه که رسید، آسمان نبارید؛ آتش و کینه بارید. سایهٔ سنگین موشک، سقف کوچک خانه را بر سر خنده‌ها خرابی کرد و کل زدن زن‌ها در شوره‌زار داد و فغان گم شد. در آن چشم‌به‌هم‌زدن، سپیدی پارچه، لاله‌گون شد تا روایتگر جرمی باشد که بر پیکر بی‌دفاع‌ترین لحظه‌های زندگی فرود آمد.&lt;br /&gt;این پارچه گل‌گون، اینک دیگر یک لباس مجلس نیست؛ کتیبه‌ای است ناگفته از آرزوهایی که زیر آوار ماندند و گواهی زنده بر بی‌رحمی تاوان‌ناپذیری که بر یک جشن روا شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;br /&gt;#سوژه_هفتگی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امانت سپید، گواه سرخ<br />پرده‌های حریر هنوز با نسیم خلیج می‌رقصیدند و حیاط خانه پر بود از عطر گلاب و صدای پچ‌پچ‌های شادانه. این پیراهن سپید، آماده بود تا در آینهٔ شمعدان، تصویر لبخند عروسی را ثبت کند که فردا را روشن‌تر از امروز می‌دید.<br />اما شامگاه که رسید، آسمان نبارید؛ آتش و کینه بارید. سایهٔ سنگین موشک، سقف کوچک خانه را بر سر خنده‌ها خرابی کرد و کل زدن زن‌ها در شوره‌زار داد و فغان گم شد. در آن چشم‌به‌هم‌زدن، سپیدی پارچه، لاله‌گون شد تا روایتگر جرمی باشد که بر پیکر بی‌دفاع‌ترین لحظه‌های زندگی فرود آمد.<br />این پارچه گل‌گون، اینک دیگر یک لباس مجلس نیست؛ کتیبه‌ای است ناگفته از آرزوهایی که زیر آوار ماندند و گواهی زنده بر بی‌رحمی تاوان‌ناپذیری که بر یک جشن روا شد.</p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم <br />#مدار_نوشتن <br />#سوژه_هفتگی</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/امانت-سپید#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871424</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>روایت سرخ سپید</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/روایت-سرخ-سپید</link>
			<pubDate>12:42:00 +0430 یکشنبه، 15 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1871423@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;روایت سرخ سپید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کوچه‌های بندر کوهستک، بوی دریانسیم با صدای هل‌هل و کل زدن زن‌ها آمیخته بود. سپیدی این لباس، قرار بود نشانه‌ای باشد از آغازی نو، فرداهایی روشن و لبخندهایی که در آینه شب عقد به یکدیگر گره می‌خوردند.&lt;br /&gt;اما ناگهان آسمان شب شکافته شد. صدای خنده‌ها در انفجاری مهیب خفه گشت و سقف خانه بر سر آرزوهای ناتمام فروریخت. ترکش‌های ستم، شادی حجله را به عزا تبدیل کردند و گل‌پوش حریر سپید، با قطرات سرخ خون لکه‌دار شد.&lt;br /&gt;این پیراهن، دیگر فقط یک لباس عروسی نیست؛ گواهی است بر مظلومیت بی‌گناهانی که در آتش تجاوز جان باختند و سندی ناپدیدنشدنی از آرزوهای پرپرشده زیر آوار.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;br /&gt;#سوژه_هفتگی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روایت سرخ سپید</p>
<p>در کوچه‌های بندر کوهستک، بوی دریانسیم با صدای هل‌هل و کل زدن زن‌ها آمیخته بود. سپیدی این لباس، قرار بود نشانه‌ای باشد از آغازی نو، فرداهایی روشن و لبخندهایی که در آینه شب عقد به یکدیگر گره می‌خوردند.<br />اما ناگهان آسمان شب شکافته شد. صدای خنده‌ها در انفجاری مهیب خفه گشت و سقف خانه بر سر آرزوهای ناتمام فروریخت. ترکش‌های ستم، شادی حجله را به عزا تبدیل کردند و گل‌پوش حریر سپید، با قطرات سرخ خون لکه‌دار شد.<br />این پیراهن، دیگر فقط یک لباس عروسی نیست؛ گواهی است بر مظلومیت بی‌گناهانی که در آتش تجاوز جان باختند و سندی ناپدیدنشدنی از آرزوهای پرپرشده زیر آوار.</p>
<p><br />✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم <br />#مدار_نوشتن <br />#سوژه_هفتگی</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/روایت-سرخ-سپید#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871423</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>عیار کارنامه، نه بازی با الفاظ</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/عیار-کارنامه-نه-بازی-با-الفاظ</link>
			<pubDate>12:14:00 +0430 یکشنبه، 15 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1871422@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;عیار کارنامه، نه بازی با الفاظ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وسط همین گرمای شهریور، وقتی داغی آفتاب به رویت می‌زند و هوا دم می‌کند، بیشتر از همیشه می‌فهمی که فرق است بین کسی که زیر سایه‌بان نشسته و از مصلحت دم می‌زند، با کسی که وسط میدان ایستاده و ریه می‌سوزاند.&lt;br /&gt;قصه‌ی این روزها و کلام کسانی که سال‌ها امتحانشان را پس داده‌اند، دقیقاً همین است. کلمه‌ها را مثل همان مرکب آراسته‌ی روایات، با زرورق‌های قشنگی مثل عقلانیت، صلح و دیپلماسی تزیین می‌کنند تا نگاه‌ها را خیره کنند. اما وقتی پرده‌ی ادبیات اتوکرده را کنار می‌زنی، زیر آن همان خط سازش پرهزینه، خسارت‌های محض و فرار از پاسخگویی موج می‌زند.&lt;br /&gt;تأسف‌بارتر اینجاست که صاحب این سخنان، درست در لحظاتی که فشارهای بیرونی اوج می‌گیرد، دوباره فعال می‌شود تا نسخه بپیچد! کسی که روزگاری بدون مشورت با افکار عمومی، با شوک صبح جمعه‌ای بسان بنزین سفره‌ها را تنگ‌تر کرد، ذخایر استراتژیک کشور را واگذار نمود و دست آخر از مسئولیت شانه خالی کرد، حالا در مقام مدعی ایستاده و برای نیروهای مسلح و اقتدار این کشور تعیین تکلیف می‌کند.&lt;br /&gt;این هم‌زمانی و این تحرکات خطی، اتفاقی نیست. حق را طوری آراستن که باطل پشت آن پنهان شود، کهن‌ترین حیله‌ی تاریخ است. اما هوشمندی مردم دقیقاً در همین لحظات روشن می‌شود؛ جامعه‌ای که یاد گرفته است عیار افراد را نه با کلمه‌های شیک، بلکه با کارنامه و میزان شجاعتشان بسنجد.&lt;br /&gt;پاسخ این تحرکات، نه انفعال است و نه دل‌بستن به سراب بیگانه، راه روشن، تکیه بر توان بومی، اعتماد به جوانان و تمسک به نصرت الهی است؛ چراکه عزت این ملت با ایستادگی شجاعانه و جهاد شبانه‌روزی در میدان به‌دست می‌آید، نه با باج‌دادن و توجیه تسلیم زیر لوای الفاظ قشنگ.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;✍️ زهرا مرادقلی&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;br /&gt;#آزاد_نویسی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عیار کارنامه، نه بازی با الفاظ</p>
<p>وسط همین گرمای شهریور، وقتی داغی آفتاب به رویت می‌زند و هوا دم می‌کند، بیشتر از همیشه می‌فهمی که فرق است بین کسی که زیر سایه‌بان نشسته و از مصلحت دم می‌زند، با کسی که وسط میدان ایستاده و ریه می‌سوزاند.<br />قصه‌ی این روزها و کلام کسانی که سال‌ها امتحانشان را پس داده‌اند، دقیقاً همین است. کلمه‌ها را مثل همان مرکب آراسته‌ی روایات، با زرورق‌های قشنگی مثل عقلانیت، صلح و دیپلماسی تزیین می‌کنند تا نگاه‌ها را خیره کنند. اما وقتی پرده‌ی ادبیات اتوکرده را کنار می‌زنی، زیر آن همان خط سازش پرهزینه، خسارت‌های محض و فرار از پاسخگویی موج می‌زند.<br />تأسف‌بارتر اینجاست که صاحب این سخنان، درست در لحظاتی که فشارهای بیرونی اوج می‌گیرد، دوباره فعال می‌شود تا نسخه بپیچد! کسی که روزگاری بدون مشورت با افکار عمومی، با شوک صبح جمعه‌ای بسان بنزین سفره‌ها را تنگ‌تر کرد، ذخایر استراتژیک کشور را واگذار نمود و دست آخر از مسئولیت شانه خالی کرد، حالا در مقام مدعی ایستاده و برای نیروهای مسلح و اقتدار این کشور تعیین تکلیف می‌کند.<br />این هم‌زمانی و این تحرکات خطی، اتفاقی نیست. حق را طوری آراستن که باطل پشت آن پنهان شود، کهن‌ترین حیله‌ی تاریخ است. اما هوشمندی مردم دقیقاً در همین لحظات روشن می‌شود؛ جامعه‌ای که یاد گرفته است عیار افراد را نه با کلمه‌های شیک، بلکه با کارنامه و میزان شجاعتشان بسنجد.<br />پاسخ این تحرکات، نه انفعال است و نه دل‌بستن به سراب بیگانه، راه روشن، تکیه بر توان بومی، اعتماد به جوانان و تمسک به نصرت الهی است؛ چراکه عزت این ملت با ایستادگی شجاعانه و جهاد شبانه‌روزی در میدان به‌دست می‌آید، نه با باج‌دادن و توجیه تسلیم زیر لوای الفاظ قشنگ.</p>
<p><br />✍️ زهرا مرادقلی<br />#به_قلم_خودم <br />#مدار_نوشتن <br />#آزاد_نویسی</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/عیار-کارنامه-نه-بازی-با-الفاظ#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871422</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شوق پرواز در طوفان باروت</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/شوق-پرواز-در-طوفان-باروت</link>
			<pubDate>23:36:00 +0430 شنبه، 14 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1871377@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;شوق پرواز در طوفان باروت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهریور ۵۷ با داغ سنگین سینما رکس آغاز شده بود. خشم و اندوه در رگ‌های شهر می‌دوید و کابینه جدید با شعار آشتی ملی سعی داشت آبی بر این آتش بپاشد. اما نسیم بیداری وزیدن گرفته بود؛ راهپیمایی با شکوه عید فطر در تپه‌های قیطریه و به دنبال آن حضور نیم‌میلیونی مردم در ۱۶ شهریور، غریو یک‌صدا و تاریخی ملتی بود که خواستار درهم‌شکستن ارکان سلطنت و برپایی حکومتی نو بودند. شب‌هنگام، سایه سنگین حکومت نظامی بر تهران و ۱۱ شهر دیگر افتاد تا صدای تپش‌های این قیام خفه شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپیده‌دم جمعه ۱۷ شهریور فرارسید. مردم، بی‌خبر از اعلام حکومت نظامی از رادیو، پس از نماز صبح دسته دسته به خیابان‌ها آمدند. موج جمعیت از هر کوی و برزن به سوی میدان ژاله روانه شد؛ جایی که تانک‌ها، زره‌پوش‌ها و ماموران مسلح به استقبالشان آمده بودند. با این حال، قدم‌ها نلرزید؛ شجاعتی بی‌مانند بر دل‌ها سایه انداخته بود و نغمه‌های تکبیر و لا اله الا الله در فضا می‌پیچید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان غرش مسلسل‌ها و پرواز بالگردها، صحنه‌ای مهیب و نابرابر ساخت. رگبار بی‌امان گلوله‌ها بر پیکر پاک مردم فرود آمد و در چشم‌به‌زدنی، صحن صحن میدان از ارغوان خون گلگون شد. تا ظهر آن روز، سکوتی پرمعنا و سنگین بر میدان ژاله نشست؛ میدانی که دیگر رسماً میدان شهدا شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فاجعه چنان عظیم بود که گزارش‌ها از قربانی شدن هزاران جان پاک خبر می‌دادند. امام خمینی (رحمه الله) فردای آن روز در پیامی پرشور، این اقدام وحشیانه را محکوم کردند و آن را نشانه بی‌پایگاهی رژیم دانستند. واقعه ۱۷ شهریور تمام پل‌های آشتی را ویران کرد و به تعبیر تحلیل‌گران، نقطه‌ای بی‌بازگشت و آغازی بر پایان یک دوران شد؛ روایتی ماندگار از ایستادگی ملتی که رویای آزادی را با جان خویش امضا کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#آزاد_نویسی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#مدار_نوشتن &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#مناسبتی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شوق پرواز در طوفان باروت</p>
<p> </p>
<p>شهریور ۵۷ با داغ سنگین سینما رکس آغاز شده بود. خشم و اندوه در رگ‌های شهر می‌دوید و کابینه جدید با شعار آشتی ملی سعی داشت آبی بر این آتش بپاشد. اما نسیم بیداری وزیدن گرفته بود؛ راهپیمایی با شکوه عید فطر در تپه‌های قیطریه و به دنبال آن حضور نیم‌میلیونی مردم در ۱۶ شهریور، غریو یک‌صدا و تاریخی ملتی بود که خواستار درهم‌شکستن ارکان سلطنت و برپایی حکومتی نو بودند. شب‌هنگام، سایه سنگین حکومت نظامی بر تهران و ۱۱ شهر دیگر افتاد تا صدای تپش‌های این قیام خفه شود.</p>
<p>سپیده‌دم جمعه ۱۷ شهریور فرارسید. مردم، بی‌خبر از اعلام حکومت نظامی از رادیو، پس از نماز صبح دسته دسته به خیابان‌ها آمدند. موج جمعیت از هر کوی و برزن به سوی میدان ژاله روانه شد؛ جایی که تانک‌ها، زره‌پوش‌ها و ماموران مسلح به استقبالشان آمده بودند. با این حال، قدم‌ها نلرزید؛ شجاعتی بی‌مانند بر دل‌ها سایه انداخته بود و نغمه‌های تکبیر و لا اله الا الله در فضا می‌پیچید.</p>
<p>ناگهان غرش مسلسل‌ها و پرواز بالگردها، صحنه‌ای مهیب و نابرابر ساخت. رگبار بی‌امان گلوله‌ها بر پیکر پاک مردم فرود آمد و در چشم‌به‌زدنی، صحن صحن میدان از ارغوان خون گلگون شد. تا ظهر آن روز، سکوتی پرمعنا و سنگین بر میدان ژاله نشست؛ میدانی که دیگر رسماً میدان شهدا شده بود.</p>
<p>فاجعه چنان عظیم بود که گزارش‌ها از قربانی شدن هزاران جان پاک خبر می‌دادند. امام خمینی (رحمه الله) فردای آن روز در پیامی پرشور، این اقدام وحشیانه را محکوم کردند و آن را نشانه بی‌پایگاهی رژیم دانستند. واقعه ۱۷ شهریور تمام پل‌های آشتی را ویران کرد و به تعبیر تحلیل‌گران، نقطه‌ای بی‌بازگشت و آغازی بر پایان یک دوران شد؛ روایتی ماندگار از ایستادگی ملتی که رویای آزادی را با جان خویش امضا کردند.</p>
<p> </p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی </p>
<p>#به_قلم_خودم </p>
<p>#آزاد_نویسی </p>
<p>#مدار_نوشتن </p>
<p>#مناسبتی</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/شوق-پرواز-در-طوفان-باروت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871377</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یک روز قبل از جمعه سیاه</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/روایتی-از-۱۶-شهریور-۵۷</link>
			<pubDate>23:36:00 +0430 شنبه، 14 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1871376@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;روایتی از ۱۶ شهریور ۵۷&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر ۱۷ شهریور نقطه‌ای بی‌بازگشت در تاریخ بود، ۱۶ شهریور همان موج عظیمی بود که آرام اما سنگین به راه افتاد تا دست استبداد را از آسمان شهر کوتاه کند.&lt;br /&gt;هنوز غبار راهپیمایی با شکوه عید فطر در قیطریه بر زمین ننشسته بود که پنج‌شنبه ۱۶ شهریور فرارسید. از نخستین ساعات بامداد، تهران جامه‌ای از شور و همنوایی به تن کرد. بیش از نیم میلیون انسان، شانه به شانه هم، سیل‌آسا به خیابان‌ها آمدند؛ جمعیتی بی‌نظیر که تا آن روز پایتخت به خود ندیده بود.&lt;br /&gt;خیابان‌ها لبریز از آواهایی بود که نه فقط خواستار تغییر، که خواهان فروپاشی کامل استبداد زمانه بودند. برای اولین بار، شعارهای صریح و یکپارچه در نفی سلطنت و برپایی جمهوری اسلامی در فضای شهر طنین‌انداز شد. مردم در مسیر حرکت، با شاخه‌های گل به استقبال ارتشیان می‌رفتند تا پیام آشتی و بیداری را به درون صفوف نظامیان ببرند.&lt;br /&gt;این همبستگی بی‌مانند و حضور بی‌کران، لرزه بر اندام حکومت انداخت. شاه که قدرت کنترل اوضاع را از دست رفته می‌دید، همان شب تصمیم شوم خود را گرفت؛ اعلام حکومت نظامی در تهران و ۱۲ شهر بزرگ، و سپردن پایتخت به دست نیروهای سرکوب.&lt;br /&gt;۱۶ شهریور، حماسه‌‌ای از تجلی اراده یک ملت بود؛ روزی که تهران یک‌صدا ایستاد و زمینه‌ساز ایستادگی تاریخی و خونین روز بعد در میدان ژاله شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;br /&gt;#رها_نویسی &lt;br /&gt;#آزاد_نویسی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روایتی از ۱۶ شهریور ۵۷</p>
<p>اگر ۱۷ شهریور نقطه‌ای بی‌بازگشت در تاریخ بود، ۱۶ شهریور همان موج عظیمی بود که آرام اما سنگین به راه افتاد تا دست استبداد را از آسمان شهر کوتاه کند.<br />هنوز غبار راهپیمایی با شکوه عید فطر در قیطریه بر زمین ننشسته بود که پنج‌شنبه ۱۶ شهریور فرارسید. از نخستین ساعات بامداد، تهران جامه‌ای از شور و همنوایی به تن کرد. بیش از نیم میلیون انسان، شانه به شانه هم، سیل‌آسا به خیابان‌ها آمدند؛ جمعیتی بی‌نظیر که تا آن روز پایتخت به خود ندیده بود.<br />خیابان‌ها لبریز از آواهایی بود که نه فقط خواستار تغییر، که خواهان فروپاشی کامل استبداد زمانه بودند. برای اولین بار، شعارهای صریح و یکپارچه در نفی سلطنت و برپایی جمهوری اسلامی در فضای شهر طنین‌انداز شد. مردم در مسیر حرکت، با شاخه‌های گل به استقبال ارتشیان می‌رفتند تا پیام آشتی و بیداری را به درون صفوف نظامیان ببرند.<br />این همبستگی بی‌مانند و حضور بی‌کران، لرزه بر اندام حکومت انداخت. شاه که قدرت کنترل اوضاع را از دست رفته می‌دید، همان شب تصمیم شوم خود را گرفت؛ اعلام حکومت نظامی در تهران و ۱۲ شهر بزرگ، و سپردن پایتخت به دست نیروهای سرکوب.<br />۱۶ شهریور، حماسه‌‌ای از تجلی اراده یک ملت بود؛ روزی که تهران یک‌صدا ایستاد و زمینه‌ساز ایستادگی تاریخی و خونین روز بعد در میدان ژاله شد.</p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم <br />#مدار_نوشتن <br />#رها_نویسی <br />#آزاد_نویسی</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/روایتی-از-۱۶-شهریور-۵۷#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871376</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>پشت درهای بسته‌ی خلوت</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/پشت-درهای-بسته-ی-خلوت</link>
			<pubDate>15:29:00 +0430 شنبه، 14 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1871322@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;پشت درهای بسته‌ی خلوت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی روزهایی می‌رسند که کلاف زندگی گره‌می‌خورد؛ نه فقط از سنگینی کارهای خانه یا شلوغی بچه‌ها، بلکه از دلخوری‌های ناگفتنی. از آدم هایی که انتظارش را نداشتی و دلت را آزرده، از شانسی که انگار هیچ‌وقت روی خوشش را به تو نشان نمی‌دهد و از این احساس گنگ که چقدر در میان این همه دوندگی تنهایی. در این لحظه‌ها، دلت فقط یک چیز می‌خواهد: رها کردن همه چیز. دلت می‌خواهد برای چند دقیقه هم که شده، جهان پشت در بماند و تو باشی و تنهایی مطلقت.&lt;br /&gt;امروز از همان روزهاست. عقربه‌ها روی ساعت دو قفل شده‌اند و نگاهت به در خشکیده. چشم‌انتظاری که بابا بیاید؛ نه فقط برای این‌که بار مراقبت را تقسیم کند، بلکه برای این‌که بتوانی چند قدم از این فشار روانی فاصله بگیری. ذهنت سناریوی شیرینی می‌سازد؛ بچه‌ها را می‌سپاری دست او، می‌روی زیر دوش، فکر و خیال، خفت دلتنگی‌ها و ناراحتی از دنیا و آدم‌هایش را همان‌پشت در حمام می‌گذاری و می‌شویی و می‌ریزی. بعدش شاید یک خواب عمیق یا تمام کردن همان کتابی که دو ماه است روی گوشه‌ی میز خاک می‌خورد.&lt;br /&gt;اما صدایی سرد از درون زمزمه می‌کند؛ زهی خیال باطل! خستگی او از راه می‌رسد، ناهار می‌خواهد، استراحت می‌خواهد و باز تو می‌مانی و دنیای پرتوقعی که دائم از تو انرژی می‌طلبد. تازه بر فرض که او بچه‌ها را بگیرد، مگر چشم‌های نگران دخترها اجازه می‌دهند؟ مگر می‌شود پنج دقیقه از چشم شان دور بود؟ پنج دقیقه نگذشته، مامان مامان گفتن‌های صبورانه‌شان رنگ ترس می‌گیرد و تبدیل به گریه می‌شود: چرا نمیای؟ میتلسم&amp;#8230;&lt;br /&gt;و دقیقاً در همین نقطه، میان خود و دنیای مادری کم می آوری.&lt;br /&gt;همان مادری که روحش از ناراحتی‌ها و بی‌مهر‌ی‌ها پر است و جسمش تشنه‌ی یک لحظه سکوت، ناگهان در صدای گریه‌ی بچه‌ها چیزی می‌شنود که باز خویش&lt;br /&gt; را رها می کند. در پس این وابستگی بی‌قرار، دست‌های کوچکی را می‌بیند که او را تنها پناه امن زمین می‌دانند.&lt;br /&gt;آدم‌های بیرون ممکن است دلمردگی بیاورند، شانس ممکن است رو برگرداند، اما این صداها، این وابستگی‌های خالصانه، یادآوری می‌کنند که تو برای آن‌ها مرکز جهانی. و همین صدای پا و مامان‌گفتن‌ها، چشمه‌ای می‌شود که در اوج خالی شدن، دوباره تو را از عشق و انگیزه لبریز می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#روز_نوشت&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پشت درهای بسته‌ی خلوت</p>
<p>گاهی روزهایی می‌رسند که کلاف زندگی گره‌می‌خورد؛ نه فقط از سنگینی کارهای خانه یا شلوغی بچه‌ها، بلکه از دلخوری‌های ناگفتنی. از آدم هایی که انتظارش را نداشتی و دلت را آزرده، از شانسی که انگار هیچ‌وقت روی خوشش را به تو نشان نمی‌دهد و از این احساس گنگ که چقدر در میان این همه دوندگی تنهایی. در این لحظه‌ها، دلت فقط یک چیز می‌خواهد: رها کردن همه چیز. دلت می‌خواهد برای چند دقیقه هم که شده، جهان پشت در بماند و تو باشی و تنهایی مطلقت.<br />امروز از همان روزهاست. عقربه‌ها روی ساعت دو قفل شده‌اند و نگاهت به در خشکیده. چشم‌انتظاری که بابا بیاید؛ نه فقط برای این‌که بار مراقبت را تقسیم کند، بلکه برای این‌که بتوانی چند قدم از این فشار روانی فاصله بگیری. ذهنت سناریوی شیرینی می‌سازد؛ بچه‌ها را می‌سپاری دست او، می‌روی زیر دوش، فکر و خیال، خفت دلتنگی‌ها و ناراحتی از دنیا و آدم‌هایش را همان‌پشت در حمام می‌گذاری و می‌شویی و می‌ریزی. بعدش شاید یک خواب عمیق یا تمام کردن همان کتابی که دو ماه است روی گوشه‌ی میز خاک می‌خورد.<br />اما صدایی سرد از درون زمزمه می‌کند؛ زهی خیال باطل! خستگی او از راه می‌رسد، ناهار می‌خواهد، استراحت می‌خواهد و باز تو می‌مانی و دنیای پرتوقعی که دائم از تو انرژی می‌طلبد. تازه بر فرض که او بچه‌ها را بگیرد، مگر چشم‌های نگران دخترها اجازه می‌دهند؟ مگر می‌شود پنج دقیقه از چشم شان دور بود؟ پنج دقیقه نگذشته، مامان مامان گفتن‌های صبورانه‌شان رنگ ترس می‌گیرد و تبدیل به گریه می‌شود: چرا نمیای؟ میتلسم&#8230;<br />و دقیقاً در همین نقطه، میان خود و دنیای مادری کم می آوری.<br />همان مادری که روحش از ناراحتی‌ها و بی‌مهر‌ی‌ها پر است و جسمش تشنه‌ی یک لحظه سکوت، ناگهان در صدای گریه‌ی بچه‌ها چیزی می‌شنود که باز خویش<br /> را رها می کند. در پس این وابستگی بی‌قرار، دست‌های کوچکی را می‌بیند که او را تنها پناه امن زمین می‌دانند.<br />آدم‌های بیرون ممکن است دلمردگی بیاورند، شانس ممکن است رو برگرداند، اما این صداها، این وابستگی‌های خالصانه، یادآوری می‌کنند که تو برای آن‌ها مرکز جهانی. و همین صدای پا و مامان‌گفتن‌ها، چشمه‌ای می‌شود که در اوج خالی شدن، دوباره تو را از عشق و انگیزه لبریز می‌کند.</p>
<p><br />✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم <br />#روز_نوشت</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/پشت-درهای-بسته-ی-خلوت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871322</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مدال افتخار خالیباف</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/مدال-افتخار-خالیباف</link>
			<pubDate>15:40:00 +0430 جمعه، 13 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1871252@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;مدال افتخار بر سینه عقب‌نشینی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا قوت آقای قالیباف! خدا قوت تیم کارکشته و پرادعای مذاکره‌کننده! دست‌مریزاد که تپه‌های استراتژیک علی‌الطاهر هم سقوط کرد و با چشم خودمان دیدیم سقوط یک‌به‌یک سنگرهایی را که روزی خط قرمز امت اسلام بود. حزب‌الله، آن دژ تسخیرناپذیر، حالا باید بنشیند و تماشا کند که رژیم منحوس و روبه‌زوال اسرائیل، فاتحانه از عمق تونل‌هایش کلیپ و یادگاری پر می‌کند.&lt;br /&gt;تبریک می‌گوییم؛ بند اول تفاهم‌نامه کذایی‌تان که خلع سلاح و عقب‌نشینی بود، دقیق، بی‌نقص و مو‌به‌مو اجرا شد!&lt;br /&gt;هنوز هم نطق‌های آتشین بکنید، هنوز هم با غرور جلوی دوربین‌ها بایستید و به این شاهکار دیپلماتیک افتخار کنید. بروید و دست‌های به خون‌آلوده‌تان را زیارت کنید که نتیجه شاهکار شما، تسلیم خاک و خون مجاهدان بود. تاریخ این فتح‌الفتوح شما را فراموش نخواهد کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#آزاد_نویسی &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن&lt;/p&gt;
&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<ul>
<li>
<p style="text-align: center;">مدال افتخار بر سینه عقب‌نشینی</p>
<p>خدا قوت آقای قالیباف! خدا قوت تیم کارکشته و پرادعای مذاکره‌کننده! دست‌مریزاد که تپه‌های استراتژیک علی‌الطاهر هم سقوط کرد و با چشم خودمان دیدیم سقوط یک‌به‌یک سنگرهایی را که روزی خط قرمز امت اسلام بود. حزب‌الله، آن دژ تسخیرناپذیر، حالا باید بنشیند و تماشا کند که رژیم منحوس و روبه‌زوال اسرائیل، فاتحانه از عمق تونل‌هایش کلیپ و یادگاری پر می‌کند.<br />تبریک می‌گوییم؛ بند اول تفاهم‌نامه کذایی‌تان که خلع سلاح و عقب‌نشینی بود، دقیق، بی‌نقص و مو‌به‌مو اجرا شد!<br />هنوز هم نطق‌های آتشین بکنید، هنوز هم با غرور جلوی دوربین‌ها بایستید و به این شاهکار دیپلماتیک افتخار کنید. بروید و دست‌های به خون‌آلوده‌تان را زیارت کنید که نتیجه شاهکار شما، تسلیم خاک و خون مجاهدان بود. تاریخ این فتح‌الفتوح شما را فراموش نخواهد کرد.</p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم <br />#آزاد_نویسی <br />#مدار_نوشتن</p>
</li>
</ul><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/مدال-افتخار-خالیباف#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871252</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کفنی از جنس اهتزاز</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/کفنی-از-جنس-اهتزاز</link>
			<pubDate>13:30:00 +0430 پنجشنبه، 12 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1871159@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;کفنی از جنس اهتزاز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی خط قصه جوری پیش می‌رود که غربت و غیرت در یک نقطه به هم می‌رسند؛ آنجا که قدم‌ها برای دفاع از خانه به راه افتادند و دل‌ها لبریز از امید بودند. در هیاهوی آن شب، طنین یاحسین فضای خیابان را پر کرده بود و هر دست، پرچمی را در دل تاریکی شب به اهتزاز درمی‌آورد؛ سبز و سفید و سرخ، در گرمای نسیم می‌رقصیدند تا نشانی باشند از عشق به ولایت و وطن. هیچ‌کس نمی‌دانست چند لحظه بعد، چه تصویر تلخ و شگفت‌انگیزی بر خاک گرم شهر خواهد نشست.&lt;br /&gt;ناگهان صدای جیغ ترمز، غرش وحشیانهٔ موتور و هجوم بی‌رحم آیرون و آهن، صمیمیت شب را شکافت. پرچم سه رنگی که تا همین لحظه روی شانه‌ها تاب می‌خورد و رمز غرور و غیرت بود، با یک شوک سنگین و ناگهانی از دست‌ها لغزید، در هوا معلق ماند و آرام، مثل بال پروانه‌ای زخمی، روی پیکری بی‌جان نشست. غبار سوخته لاستیک‌ها هنوز در هوا معلق بود که هم‌آغوشی نماد عشق با پیکر پاکش، قصه‌ای ساخت که نفس‌ها را در سینه حبس کرد و اشک را بر چشم‌ها خشکاند؛ پرچمی که برای ایستادگی بالا رفته بود، آغوش باز کرد و شد آخرین جامه‌ای که او را در برگرفت.&lt;br /&gt;این تصویر ماندگار، با قطره‌های سرخی که گوشه پارچه سفید پرچم می‌دوید، از جنون بی‌رحم آن لحظه فراتر رفت و برای همیشه در حافظه سنگ‌فرش‌های این شهر حک شد؛ یادگار فرزندی که با پرچمش آمد و با همان پرچم به آسمان رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن&lt;br /&gt;#رها_نویسی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کفنی از جنس اهتزاز</p>
<p>گاهی خط قصه جوری پیش می‌رود که غربت و غیرت در یک نقطه به هم می‌رسند؛ آنجا که قدم‌ها برای دفاع از خانه به راه افتادند و دل‌ها لبریز از امید بودند. در هیاهوی آن شب، طنین یاحسین فضای خیابان را پر کرده بود و هر دست، پرچمی را در دل تاریکی شب به اهتزاز درمی‌آورد؛ سبز و سفید و سرخ، در گرمای نسیم می‌رقصیدند تا نشانی باشند از عشق به ولایت و وطن. هیچ‌کس نمی‌دانست چند لحظه بعد، چه تصویر تلخ و شگفت‌انگیزی بر خاک گرم شهر خواهد نشست.<br />ناگهان صدای جیغ ترمز، غرش وحشیانهٔ موتور و هجوم بی‌رحم آیرون و آهن، صمیمیت شب را شکافت. پرچم سه رنگی که تا همین لحظه روی شانه‌ها تاب می‌خورد و رمز غرور و غیرت بود، با یک شوک سنگین و ناگهانی از دست‌ها لغزید، در هوا معلق ماند و آرام، مثل بال پروانه‌ای زخمی، روی پیکری بی‌جان نشست. غبار سوخته لاستیک‌ها هنوز در هوا معلق بود که هم‌آغوشی نماد عشق با پیکر پاکش، قصه‌ای ساخت که نفس‌ها را در سینه حبس کرد و اشک را بر چشم‌ها خشکاند؛ پرچمی که برای ایستادگی بالا رفته بود، آغوش باز کرد و شد آخرین جامه‌ای که او را در برگرفت.<br />این تصویر ماندگار، با قطره‌های سرخی که گوشه پارچه سفید پرچم می‌دوید، از جنون بی‌رحم آن لحظه فراتر رفت و برای همیشه در حافظه سنگ‌فرش‌های این شهر حک شد؛ یادگار فرزندی که با پرچمش آمد و با همان پرچم به آسمان رفت.</p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم <br />#مدار_نوشتن<br />#رها_نویسی</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/کفنی-از-جنس-اهتزاز#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871159</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>آینه‌دار طلوع</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/آینه-دار-طلوع</link>
			<pubDate>13:09:00 +0430 پنجشنبه، 12 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1871158@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;آینه دار طلوع&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب که می‌آید، پرده‌ی تاریکش را آرام و بی‌صدا روی همه‌چیز می‌کشد؛ انگار دنیایی با تمام شلوغی‌ها و غوغایش، زیر این چادر سیاه به خواب می‌رود تا خستگی روز را از تن بیرون کند. آیه «وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى» دقیقاً همین تصویر رویایی و پرتأمل است؛ قسم به شبی که فرا می‌رسد و عالم را در بر می‌گیرد.&lt;br /&gt;در نگاه اول، شب شاید نماد سکون و تاریکی باشد، اما در حقیقت، گهواره آرامشی است که انسان را از هیاهوی بیرونی بازمی‌دارد و به خلوت درون دعوت می‌کند. پوشانده شدن زمین با چادر شب، فرصتی است برای مواجهه با خود، بازیافتن قوایی که در روشنی روز فرسوده شده و نجواهایی پر از نیاز در دل سکوت.&lt;br /&gt;این پرده افتادن شب، همان‌قدر که نشانه‌ای از تدبیر بی‌نقص خلقت برای تجدید حیات زمین است، آینه‌ای است برای قدردانی از نوری که پس از آن طلوع می‌کند. خلوت تاریکی می‌آید تا ارزش روشنایی را یادآور شود و دل را برای نوری تازه‌تر آماده کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#آزاد_نویسی &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آینه دار طلوع</p>
<p>شب که می‌آید، پرده‌ی تاریکش را آرام و بی‌صدا روی همه‌چیز می‌کشد؛ انگار دنیایی با تمام شلوغی‌ها و غوغایش، زیر این چادر سیاه به خواب می‌رود تا خستگی روز را از تن بیرون کند. آیه «وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى» دقیقاً همین تصویر رویایی و پرتأمل است؛ قسم به شبی که فرا می‌رسد و عالم را در بر می‌گیرد.<br />در نگاه اول، شب شاید نماد سکون و تاریکی باشد، اما در حقیقت، گهواره آرامشی است که انسان را از هیاهوی بیرونی بازمی‌دارد و به خلوت درون دعوت می‌کند. پوشانده شدن زمین با چادر شب، فرصتی است برای مواجهه با خود، بازیافتن قوایی که در روشنی روز فرسوده شده و نجواهایی پر از نیاز در دل سکوت.<br />این پرده افتادن شب، همان‌قدر که نشانه‌ای از تدبیر بی‌نقص خلقت برای تجدید حیات زمین است، آینه‌ای است برای قدردانی از نوری که پس از آن طلوع می‌کند. خلوت تاریکی می‌آید تا ارزش روشنایی را یادآور شود و دل را برای نوری تازه‌تر آماده کند.</p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم <br />#آزاد_نویسی <br />#مدار_نوشتن </p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/آینه-دار-طلوع#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871158</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>طعم گس انتظار</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/طعم-گس-انتظار</link>
			<pubDate>04:12:00 +0430 دوشنبه، 9 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1870851@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;طعم گس انتظار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بوی نان تازه‌ای که همسایه خریده بود، تا بالای پنجره می‌آمد.&lt;br /&gt;کتری روی بخاری برقی کنج اتاق قیژقیژ می‌کرد و صندلی چوبی، مثل هر روز، منتظر نشستن کسی بود که صدای پاهاش توی راهرو بپیچد. خانه خیلی ساکت بود؛ از آن سکوت‌هایی که حواس آدم را به کوچک‌ترین صداها تیز می‌کند،صدای بوق ماشین‌ها، زنگ در خانه کناری، یا حتی تیک‌تاک ساعت.&lt;br /&gt;پرده را کمی کنار زد. انگشت‌هایش از سرمای شیشه کمی بی‌حس شده بود، اما دلش نمی‌آمد دست بکشد. گوشه کوچه رد پای چند بچه بود که با خنده رد می‌شدند. نگاهش رفت سمت پیچ خیابان؛ همان جایی که سال‌ها پیش، بچه‌ها کیف به کول می‌انداختند و موقع رفتن به مدرسه، یک بار برمی‌گشتند و برایش دست تکان می‌دادند.&lt;br /&gt;لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست. دلتنگی‌اش تلخ نبود؛ شبیه یک یادآوری شیرین بود که می‌گفت زندگی هنوز ادامه دارد. با خودش گفت حتماً سرشان شلوغ است، حتماً گرفتار زندگی و بچه‌های خودشان هستند.&lt;br /&gt;پرده را همان‌طور نیمه‌باز گذاشت تا خانه بوی کوچه و آفتاب بگیرد. دوباره به پیچ خیابان نگاه کرد؛ شاید امروز نه، اما بالاخره یک روز، زنگ این خانه دوباره صدا می‌خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;br /&gt;#سوژه_هفتگی &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>طعم گس انتظار</p>
<p>بوی نان تازه‌ای که همسایه خریده بود، تا بالای پنجره می‌آمد.<br />کتری روی بخاری برقی کنج اتاق قیژقیژ می‌کرد و صندلی چوبی، مثل هر روز، منتظر نشستن کسی بود که صدای پاهاش توی راهرو بپیچد. خانه خیلی ساکت بود؛ از آن سکوت‌هایی که حواس آدم را به کوچک‌ترین صداها تیز می‌کند،صدای بوق ماشین‌ها، زنگ در خانه کناری، یا حتی تیک‌تاک ساعت.<br />پرده را کمی کنار زد. انگشت‌هایش از سرمای شیشه کمی بی‌حس شده بود، اما دلش نمی‌آمد دست بکشد. گوشه کوچه رد پای چند بچه بود که با خنده رد می‌شدند. نگاهش رفت سمت پیچ خیابان؛ همان جایی که سال‌ها پیش، بچه‌ها کیف به کول می‌انداختند و موقع رفتن به مدرسه، یک بار برمی‌گشتند و برایش دست تکان می‌دادند.<br />لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست. دلتنگی‌اش تلخ نبود؛ شبیه یک یادآوری شیرین بود که می‌گفت زندگی هنوز ادامه دارد. با خودش گفت حتماً سرشان شلوغ است، حتماً گرفتار زندگی و بچه‌های خودشان هستند.<br />پرده را همان‌طور نیمه‌باز گذاشت تا خانه بوی کوچه و آفتاب بگیرد. دوباره به پیچ خیابان نگاه کرد؛ شاید امروز نه، اما بالاخره یک روز، زنگ این خانه دوباره صدا می‌خورد.</p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم<br />#سوژه_هفتگی <br />#مدار_نوشتن</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/طعم-گس-انتظار#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1870851</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>راز یک نام آسمانی</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/راز-یک-نام-آسمانی</link>
			<pubDate>23:34:00 +0430 شنبه، 7 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1870754@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;ابي حمزه ثمالي از امام سجاد(علیه السلام) پرسيد: يابن رسول‌الله، مرا از اماماني خبر ده که پس از رسول خدا اطاعتشان بر ما واجب است؟&lt;br /&gt;امام يکايک ائمه اطهار(عليهم السلام) را شمرد و رسيد به نام مبارک امام جعفر(علیه السلام) که فرمود: نام او در نزد اهل آسمان صادق است. ابي حمزه ثمالي گويد: پرسيدم: سرورم همه شما صادقيد، پس چرا فقط او صادق است؟ امام فرمود: پدرم از پدرش از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده که فرمود: وقتي فرزندم جعفر بن محمد بن علي‌بن حسين‌بن علي‌بن ابيطالب متولد شد به او صادق بگوييد، زيرا پنجمين فرزند او که جعفر نام دارد، ادعاي امامت خواهد کرد و بر خدا دروغ خواهد بست و او نزد خداي متعال جعفر کذاب است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شيخ صدوق، کمال الدين ، قم، انتشارات موسسه نشر اسلامي، 1405ق، ص320.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;راز یک نام آسمانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیش از آن‌که خورشید وجودش بر خاک مدینه بتابد، در آسمان‌ها او را صادق خوانده بودند؛ نامی که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به وحی الهی بر او نهاد تا مرز میان حقیقت و ادعا باشد.&lt;br /&gt;نامیده‌شدن ششمین هدایتگر خلق به صادق، تنها تجلیل از صدق کلامش نبود؛ بلکه پیش‌گویی و تدبیری الهی بود برای روزی که شب‌پرستان بخواهند مسیر ولایت را به انحراف بکشانند. خداوند او را صادق نامید تا نوری پرفروغ باشد در تمایز میان جعفر راستین، که گنجینه علم نبوی و امام برحق بود، از آن که به دروغ، ادعای امامت کرد.&lt;br /&gt;صادق امضای پروردگار بر حقانیت امامی است که شیعیانش هم در دنیا و هم در عقبی، رستگاران نهایی این مسیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#بر_مدار_نوشتن &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#به_عشق_پیامبر &lt;br /&gt;#رها_نویسی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ابي حمزه ثمالي از امام سجاد(علیه السلام) پرسيد: يابن رسول‌الله، مرا از اماماني خبر ده که پس از رسول خدا اطاعتشان بر ما واجب است؟<br />امام يکايک ائمه اطهار(عليهم السلام) را شمرد و رسيد به نام مبارک امام جعفر(علیه السلام) که فرمود: نام او در نزد اهل آسمان صادق است. ابي حمزه ثمالي گويد: پرسيدم: سرورم همه شما صادقيد، پس چرا فقط او صادق است؟ امام فرمود: پدرم از پدرش از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده که فرمود: وقتي فرزندم جعفر بن محمد بن علي‌بن حسين‌بن علي‌بن ابيطالب متولد شد به او صادق بگوييد، زيرا پنجمين فرزند او که جعفر نام دارد، ادعاي امامت خواهد کرد و بر خدا دروغ خواهد بست و او نزد خداي متعال جعفر کذاب است.</p>
<p>شيخ صدوق، کمال الدين ، قم، انتشارات موسسه نشر اسلامي، 1405ق، ص320.</p>
<p><br />راز یک نام آسمانی</p>
<p>پیش از آن‌که خورشید وجودش بر خاک مدینه بتابد، در آسمان‌ها او را صادق خوانده بودند؛ نامی که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به وحی الهی بر او نهاد تا مرز میان حقیقت و ادعا باشد.<br />نامیده‌شدن ششمین هدایتگر خلق به صادق، تنها تجلیل از صدق کلامش نبود؛ بلکه پیش‌گویی و تدبیری الهی بود برای روزی که شب‌پرستان بخواهند مسیر ولایت را به انحراف بکشانند. خداوند او را صادق نامید تا نوری پرفروغ باشد در تمایز میان جعفر راستین، که گنجینه علم نبوی و امام برحق بود، از آن که به دروغ، ادعای امامت کرد.<br />صادق امضای پروردگار بر حقانیت امامی است که شیعیانش هم در دنیا و هم در عقبی، رستگاران نهایی این مسیرند.</p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی <br />#بر_مدار_نوشتن <br />#به_قلم_خودم <br />#به_عشق_پیامبر <br />#رها_نویسی</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/راز-یک-نام-آسمانی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1870754</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>طلوع کرامت</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/طلوع-کرامت</link>
			<pubDate>17:58:00 +0430 شنبه، 7 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1870739@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;طلوع کرامت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزگاری در دل صحراهای خشک و بی‌پناه، جهالت را با بیل بر تندخاک پیاده می‌کردند. دخترکان بی‌گناه، پیش از آن‌که گرمای آغوش مادر را به درستی بچشند، زیر سنگینی خروارها خاک خاموش می‌شدند. آن روزها، جسم زن بود که به گور سپرده می‌شد؛ تندیس معصومیتی که قربانی تعصب، غرور جاهلی و نگاه ابزاری مردان آن دیار می‌گشت.&lt;br /&gt;تا آن‌که خورشید مدینه طلوع کرد. پیامبر مهربانی آمد و خط بطلانی کشید بر آن سیاهی. دست دخترش را به نشانه‌ی احترام بوسید، او را ام ابیها خواند و به جهانیان یادآور شد که زن، نغمه‌ای از عظمت آفرینش و ریحانه‌ی بهشت است، نه بار ننگ و ابزار غرور. او روح بخشیده‌شده به زن را از زیر خاک جهالت بیرون کشید و بر کرامت نشاند.&lt;br /&gt;اما چرخه‌ی زمان چرخید و امروز، در جغرافیا و قالبی دیگر، همان جاهلیت ریشه دوانده است؛ با رنگ و لعابی تازه و درخشش دروغین تجدد. اگر در آن عصر، جسم دختران زیر خاک تیره پنهان می‌شد، امروز هویت، حیا و روح بلند آنان به نام آزادی و به سوق‌دادن به سمت پوچی و برهنگی به مسلخ کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;امروز نیز نگاه ابزاری به زن زنده شده است، اما این‌بار نه با زنده به گور کردن جسم، بلکه با مسلخ‌بردن وقار و کرامت او. زنی که رسالتش پرورش انسان، دانایی و ساختن اندیشه بود، در سراب جلوه‌گری سطحی و بی‌هویتی محصور می‌شود تا از عمق وجود و ارزش‌های اصیل خود فاصله بگیرد.&lt;br /&gt;میلاد رسولدروشنی، یادآور همان پیام جاویدان است: زن، گوهر گران‌بهای هستی است؛ ارزش او نه در به نمایش گذاشتن تن، که در اوج اندیشه، حیا، استقلال روحی و دانایی اوست. او آمد تا ما را از هر دو نوع جاهلیت نجات دهد چه آن‌که جسم را به خاک می‌سپرد و چه آن‌که روح و وقارِ زن را به دست پوچی و ابتذال می‌سپارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;✍️ زهرا مرادقلی&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#به_عشق_پیامبر&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>طلوع کرامت</p>
<p>روزگاری در دل صحراهای خشک و بی‌پناه، جهالت را با بیل بر تندخاک پیاده می‌کردند. دخترکان بی‌گناه، پیش از آن‌که گرمای آغوش مادر را به درستی بچشند، زیر سنگینی خروارها خاک خاموش می‌شدند. آن روزها، جسم زن بود که به گور سپرده می‌شد؛ تندیس معصومیتی که قربانی تعصب، غرور جاهلی و نگاه ابزاری مردان آن دیار می‌گشت.<br />تا آن‌که خورشید مدینه طلوع کرد. پیامبر مهربانی آمد و خط بطلانی کشید بر آن سیاهی. دست دخترش را به نشانه‌ی احترام بوسید، او را ام ابیها خواند و به جهانیان یادآور شد که زن، نغمه‌ای از عظمت آفرینش و ریحانه‌ی بهشت است، نه بار ننگ و ابزار غرور. او روح بخشیده‌شده به زن را از زیر خاک جهالت بیرون کشید و بر کرامت نشاند.<br />اما چرخه‌ی زمان چرخید و امروز، در جغرافیا و قالبی دیگر، همان جاهلیت ریشه دوانده است؛ با رنگ و لعابی تازه و درخشش دروغین تجدد. اگر در آن عصر، جسم دختران زیر خاک تیره پنهان می‌شد، امروز هویت، حیا و روح بلند آنان به نام آزادی و به سوق‌دادن به سمت پوچی و برهنگی به مسلخ کشیده می‌شود.<br />امروز نیز نگاه ابزاری به زن زنده شده است، اما این‌بار نه با زنده به گور کردن جسم، بلکه با مسلخ‌بردن وقار و کرامت او. زنی که رسالتش پرورش انسان، دانایی و ساختن اندیشه بود، در سراب جلوه‌گری سطحی و بی‌هویتی محصور می‌شود تا از عمق وجود و ارزش‌های اصیل خود فاصله بگیرد.<br />میلاد رسولدروشنی، یادآور همان پیام جاویدان است: زن، گوهر گران‌بهای هستی است؛ ارزش او نه در به نمایش گذاشتن تن، که در اوج اندیشه، حیا، استقلال روحی و دانایی اوست. او آمد تا ما را از هر دو نوع جاهلیت نجات دهد چه آن‌که جسم را به خاک می‌سپرد و چه آن‌که روح و وقارِ زن را به دست پوچی و ابتذال می‌سپارد.</p>
<p><br />✍️ زهرا مرادقلی<br />#به_قلم_خودم <br />#به_عشق_پیامبر</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/طلوع-کرامت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1870739</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بر مدار مروت</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/بر-مدار-مروت</link>
			<pubDate>00:21:00 +0430 شنبه، 7 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1870673@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;بر مدار مروت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید اگر کسی در سال‌های دهه هفتاد پایش به خاکی‌های جنوب شرق افتاده بود، باورش نمی‌شد روزی بیاید که آن غروب‌های سنگین و پر از اضطراب کوهستان‌های جوپار و پهنه‌های کویر، رنگ آرامش به خود بگیرد. آن روزها نام عیدوک بامری و آدم‌هایش، مثل سایه‌ای شوم روی سر جاده‌های رودبار، قلعه‌گنج و ایرانشهر سنگینی می‌کرد؛ جاده‌هایی که غبارش بوی باروت می‌داد و چشم‌هایی که مدام از ترس کاروان‌های مسلح، به افق کوه دوخته می‌شد.&lt;br /&gt;اما درست در همان روزهایی که همه، زبان تفنگ را تنها راه خاموش کردن آتش می‌دانستند، فرمانده‌ای ۳۹ ساله پای به این دیار گذاشت تا تقویم امنیت منطقه را با اندیشه‌ای متفاوت بنویسد؛ مردی که می‌دانست بخشش و امان دادن، نه نسخه یکسان برای هر شرارتی، بلکه ترفند و فرصتی نهایی برای کسانی است که هنوز رمقی برای بازگشت به انسانیت دارند. او با طرح احرار آمد؛ پیامی که برای اشرار دست‌پاک‌تر یا گرفتار در دام جهل، بوی عفو و زندگی می‌داد. برای آنان امان‌نامه‌ای فرستاد که در آن خبری از انتقام‌جویی کور نبود، بلکه صحبت از زمین، آب و دعوت به یک زندگی شرافتمندانه بود.&lt;br /&gt;یادمان نمی‌رود آن روزها را؛ روزهایی که گروهی از مردان خشن کوهستان، با کلاه‌های پوست‌بره‌ای و موهای ژولیده، خشاب‌های پر و تفنگ‌های سنگینشان را روی تل فشنگ‌ها می‌انداختند و زیر لب زمزمه می‌کردند: «ما تسلیم کاسم سلیمانی هستیم.»&lt;br /&gt;اردیبهشت و خرداد آن سال‌ها، داستان مردی را در سینه خاک این استان ثبت کرد که روی عهد خود ایستاد. وقتی عیدوک را با تمام پرونده و جنایت‌هایش آوردند، سردار شهید حاج قاسم سلیمانی حماسه‌ای از وفای به عهد ساخت که تا ابد در حافظه تاریخی ما حک شد. وقتی رهبری فرمودند: «چون امان داده‌اید، حق ندارید او را نگه دارید»، سردار بر اساس موازین اخلاق و شرع، او را آزاد کرد. او حتی عیدوک را به خانه‌اش برد و مدتی سر یک سفره با او نان و نمک خورد تا حجت را بر او تمام کند و نشان دهد که حساب اخلاق و انسانیت از میدان جنگ جداست.&lt;br /&gt;اما حکمت این سیره در این بود که اگرچه عیدوک‌ها بعدها عهد خود را شکستند و در آتش سرکشی خود سوختند، اما حساب جاهلان از حساب کینه‌توزان جدا ماند. سردار نخواست آتش کینه نسل به نسل بچرخد؛ پس برای فرزندان بی‌گناه همان اشرار مستمری برید تا ثابت کند انتقام از کودکان، رسم مردانگی نیست.&lt;br /&gt;امروز، اگر به چهره‌های آفتاب‌سوخته‌ی مردم این استان نگاه کنی، هنوز روشنایی آن روزها را در چشمانشان می‌بینی. درسی که سردار دل‌ها به این دیار داد، تلفیقی هنرمندانه از صلابت در برخورد و عظمت در گذشت بود.&lt;br /&gt;او به ما یاد داد که وحدت و مروت، هرگز به معنای منفعل بودن یا بخشش بی‌حساب‌وکتاب هر متجاوزی نیست؛ بلکه وحدت، یعنی باز کردن آغوشی هوشمندانه برای جبران، یعنی وفا به عهد حتی در برابر دشمن و یعنی نگاه کردن به آدم‌ها با چشمان مروت و تدبیر. او ثابت کرد که گره‌های کور اختلافی که با منطق و مروت باز می‌شوند، پایدارترند و آنجا که شمشیر قانون فرو می‌آید، پس از اتمام حجت و گذشتن از تمام مسیرهای اصلاح است. این، همان آیین برادری، هوشمندی و دل‌دادگی است که در رگ‌های این سرزمین جریان یافته و برای همیشه به یادگار مانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;br /&gt;#به_عشق_پیامبر&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بر مدار مروت</p>
<p>شاید اگر کسی در سال‌های دهه هفتاد پایش به خاکی‌های جنوب شرق افتاده بود، باورش نمی‌شد روزی بیاید که آن غروب‌های سنگین و پر از اضطراب کوهستان‌های جوپار و پهنه‌های کویر، رنگ آرامش به خود بگیرد. آن روزها نام عیدوک بامری و آدم‌هایش، مثل سایه‌ای شوم روی سر جاده‌های رودبار، قلعه‌گنج و ایرانشهر سنگینی می‌کرد؛ جاده‌هایی که غبارش بوی باروت می‌داد و چشم‌هایی که مدام از ترس کاروان‌های مسلح، به افق کوه دوخته می‌شد.<br />اما درست در همان روزهایی که همه، زبان تفنگ را تنها راه خاموش کردن آتش می‌دانستند، فرمانده‌ای ۳۹ ساله پای به این دیار گذاشت تا تقویم امنیت منطقه را با اندیشه‌ای متفاوت بنویسد؛ مردی که می‌دانست بخشش و امان دادن، نه نسخه یکسان برای هر شرارتی، بلکه ترفند و فرصتی نهایی برای کسانی است که هنوز رمقی برای بازگشت به انسانیت دارند. او با طرح احرار آمد؛ پیامی که برای اشرار دست‌پاک‌تر یا گرفتار در دام جهل، بوی عفو و زندگی می‌داد. برای آنان امان‌نامه‌ای فرستاد که در آن خبری از انتقام‌جویی کور نبود، بلکه صحبت از زمین، آب و دعوت به یک زندگی شرافتمندانه بود.<br />یادمان نمی‌رود آن روزها را؛ روزهایی که گروهی از مردان خشن کوهستان، با کلاه‌های پوست‌بره‌ای و موهای ژولیده، خشاب‌های پر و تفنگ‌های سنگینشان را روی تل فشنگ‌ها می‌انداختند و زیر لب زمزمه می‌کردند: «ما تسلیم کاسم سلیمانی هستیم.»<br />اردیبهشت و خرداد آن سال‌ها، داستان مردی را در سینه خاک این استان ثبت کرد که روی عهد خود ایستاد. وقتی عیدوک را با تمام پرونده و جنایت‌هایش آوردند، سردار شهید حاج قاسم سلیمانی حماسه‌ای از وفای به عهد ساخت که تا ابد در حافظه تاریخی ما حک شد. وقتی رهبری فرمودند: «چون امان داده‌اید، حق ندارید او را نگه دارید»، سردار بر اساس موازین اخلاق و شرع، او را آزاد کرد. او حتی عیدوک را به خانه‌اش برد و مدتی سر یک سفره با او نان و نمک خورد تا حجت را بر او تمام کند و نشان دهد که حساب اخلاق و انسانیت از میدان جنگ جداست.<br />اما حکمت این سیره در این بود که اگرچه عیدوک‌ها بعدها عهد خود را شکستند و در آتش سرکشی خود سوختند، اما حساب جاهلان از حساب کینه‌توزان جدا ماند. سردار نخواست آتش کینه نسل به نسل بچرخد؛ پس برای فرزندان بی‌گناه همان اشرار مستمری برید تا ثابت کند انتقام از کودکان، رسم مردانگی نیست.<br />امروز، اگر به چهره‌های آفتاب‌سوخته‌ی مردم این استان نگاه کنی، هنوز روشنایی آن روزها را در چشمانشان می‌بینی. درسی که سردار دل‌ها به این دیار داد، تلفیقی هنرمندانه از صلابت در برخورد و عظمت در گذشت بود.<br />او به ما یاد داد که وحدت و مروت، هرگز به معنای منفعل بودن یا بخشش بی‌حساب‌وکتاب هر متجاوزی نیست؛ بلکه وحدت، یعنی باز کردن آغوشی هوشمندانه برای جبران، یعنی وفا به عهد حتی در برابر دشمن و یعنی نگاه کردن به آدم‌ها با چشمان مروت و تدبیر. او ثابت کرد که گره‌های کور اختلافی که با منطق و مروت باز می‌شوند، پایدارترند و آنجا که شمشیر قانون فرو می‌آید، پس از اتمام حجت و گذشتن از تمام مسیرهای اصلاح است. این، همان آیین برادری، هوشمندی و دل‌دادگی است که در رگ‌های این سرزمین جریان یافته و برای همیشه به یادگار مانده است.</p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم<br />#به_عشق_پیامبر</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/بر-مدار-مروت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1870673</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دلتنگی</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/دلتنگی-265</link>
			<pubDate>19:56:00 +0430 جمعه، 6 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1870640@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;سلام آقاجان&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها هرچی کلیپ و سخنرانی و عکس‌های شما رو نگاه می‌کنم، این دلتنگی اصلاً کم نمیشه. دلتنگ صداتونم، دلتنگ همون نگاه آرامش‌بخشتون&amp;#8230; با این‌که تو کل این سال‌ها، غیر از رسانه فقط یک‌بار صدای قشنگتون رو از نزدیک شنیدم، ولی هیچی این فاصله‌ها رو پر نمیکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ کلیپ و هیچ تصویری حریف این دلتنگی نمیشه. این روزها گالری گوشیم پر شده از عکس‌ها و ویدیوهای شما، ولی دریغ از ذره‌ای کم‌شدن این بی‌قراری&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره نگاهی به عکس شما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره دلم تنگ آن آشنا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم تنگ صوت و نگاه شماست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نگاهی که آرامش جان ماست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگرچه در این عمر بی‌اعتبار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدا را شنیدم فقط یک‌بار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی هیچ عکسی در این روزها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکرده‌ست کم داغ این درد را&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پر از عکس تو گشته گوشی من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دریغ از کم و کم‌شدن، سوز من&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️زهرا مرادقلی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام آقاجان&#8230;</p>
<p>این روزها هرچی کلیپ و سخنرانی و عکس‌های شما رو نگاه می‌کنم، این دلتنگی اصلاً کم نمیشه. دلتنگ صداتونم، دلتنگ همون نگاه آرامش‌بخشتون&#8230; با این‌که تو کل این سال‌ها، غیر از رسانه فقط یک‌بار صدای قشنگتون رو از نزدیک شنیدم، ولی هیچی این فاصله‌ها رو پر نمیکنه.</p>
<p>هیچ کلیپ و هیچ تصویری حریف این دلتنگی نمیشه. این روزها گالری گوشیم پر شده از عکس‌ها و ویدیوهای شما، ولی دریغ از ذره‌ای کم‌شدن این بی‌قراری&#8230;</p>
<p> </p>
<p> </p>
<p>دوباره نگاهی به عکس شما</p>
<p>دوباره دلم تنگ آن آشنا</p>
<p>دلم تنگ صوت و نگاه شماست</p>
<p>نگاهی که آرامش جان ماست</p>
<p>اگرچه در این عمر بی‌اعتبار</p>
<p>صدا را شنیدم فقط یک‌بار</p>
<p>ولی هیچ عکسی در این روزها</p>
<p>نکرده‌ست کم داغ این درد را</p>
<p>پر از عکس تو گشته گوشی من</p>
<p>دریغ از کم و کم‌شدن، سوز من&#8230;</p>
<p> </p>
<p>✍️زهرا مرادقلی </p>
<p>#به_قلم_خودم</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/دلتنگی-265#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1870640</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
