<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>شب های بی ستاره</title>
		<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description>تحلیل‌های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی با نگاهی عمیق به تحولات روز و نشانه‌های ظهور؛ صدای یک فعال مجازی در دل اتفاقات امروز</description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>طنین امن ماندگار</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/طنین-امن-ماندگار</link>
			<pubDate>17:49:00 +0330 دوشنبه، 6 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1874217@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/img_20260928_174635_742.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;720&quot; height=&quot;1280&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;طنین امن ماندگار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در روزگاری که طوفان حادثه‌ها از هر سو می‌تاخت، او مثل یک صخره محکم و استوار ایستاده بود؛ قهرمانی کمیاب که حضورش به یک امت آرامش می‌داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او سید مقاومت بود؛ مردی که بزرگ‌ترین سایه‌بان امن برای کودکان غزه، مردم صبور لبنان و پشتیبانی امین برای ایران عزیز شد. زندگیش سراپا وقف مظلومان بود و در هر قدمش، یار واقعی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بودن را معنا می‌کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای گرم و محکمش امید دل‌های خسته بود و شجاعتش خواب را از چشم دشمنان می‌ربود. او فقط یک سید مقاومت نبود؛ پناهگاهی بود که تمام غم‌ها و آوارگی‌ها در کنارش سبک می‌شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهادتش پایان این راه نبوده و نیست. قهرمانانی چون او هرگز تمام نمی‌شوند؛ بلکه نام و مکتب‌شان در دل میلیون‌ها انسان تکثیر می‌شود. او نرفت، بلکه برای همیشه علامت عزت و امنیت این سرزمین باقی ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#مدار_نوشتن &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#سید_حسن_نصرالله&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/img_20260928_174637_828-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1080&quot; height=&quot;1920&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/img_20260928_174635_742.jpg" alt="" width="720" height="1280" /></p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: center;">طنین امن ماندگار</p>
<p>در روزگاری که طوفان حادثه‌ها از هر سو می‌تاخت، او مثل یک صخره محکم و استوار ایستاده بود؛ قهرمانی کمیاب که حضورش به یک امت آرامش می‌داد.</p>
<p>او سید مقاومت بود؛ مردی که بزرگ‌ترین سایه‌بان امن برای کودکان غزه، مردم صبور لبنان و پشتیبانی امین برای ایران عزیز شد. زندگیش سراپا وقف مظلومان بود و در هر قدمش، یار واقعی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بودن را معنا می‌کرد.</p>
<p>صدای گرم و محکمش امید دل‌های خسته بود و شجاعتش خواب را از چشم دشمنان می‌ربود. او فقط یک سید مقاومت نبود؛ پناهگاهی بود که تمام غم‌ها و آوارگی‌ها در کنارش سبک می‌شد.</p>
<p>شهادتش پایان این راه نبوده و نیست. قهرمانانی چون او هرگز تمام نمی‌شوند؛ بلکه نام و مکتب‌شان در دل میلیون‌ها انسان تکثیر می‌شود. او نرفت، بلکه برای همیشه علامت عزت و امنیت این سرزمین باقی ماند.</p>
<p> </p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی </p>
<p>#به_قلم_خودم </p>
<p>#مدار_نوشتن </p>
<p>#سید_حسن_نصرالله</p>
<p> </p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/img_20260928_174637_828-1.jpg" alt="" width="1080" height="1920" /></p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/طنین-امن-ماندگار#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1874217</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سید مقاومت</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/سید-مقاومت-2</link>
			<pubDate>19:37:00 +0330 یکشنبه، 5 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1874149@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;h2 class=&quot;elgg-output&quot;&gt;&lt;video style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/p1874149/33de44df0ee22eee1cea3ecdc53856d363310573-480p.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;h2 class=&quot;elgg-output&quot;&gt; &lt;/h2&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;سلام بر تو ای سید عزیز، ای سید مقاومت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;گاهی در کنج تنهایی‌ام می‌ایستادم و به حجم اندوهی می‌نگرم که بر جان‌مان نشست. سالی که شهید رئیسی رفت، انگار تکه‌ای از امان و امنیت درونی‌مان فروریخت؛ نیمی از وجودمان پر کشید و رفت، هرگز باورمان نمی‌شد پس از آن همه ناله و استغاثه به درگاه خدا، آن خدمت‌گزار صبور را از دست بدهیم. یادم می‌آید آن روزها مشهد، فضایی لبریز از یک حس گنگ و سنگین داشت؛ انگار در و دیوار شهر، بی‌آن‌که کلمه‌ای بگویند، از فاجعه‌ای در راه خبر می‌داد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;هنوز نیازمند زمان برای مرهمی بودیم تا آن زخمی را که بر پیکر روان‌مان افتاده بود التیام ببخشد، که شهادت مهمان‌مان، شهید هنیه، بر سرمان فرود آمد. با خودم می‌گفتم: خدایا! کفران کدام نعمت بود که این‌چنین دچار آزمون‌های پیاپی و جانکاه شدیم؟ و در کمال ناباوری، نوبت به شهادت تو رسید، تو که حضور استوار و نگاه گرمت، مثل یک پناه امن و استوار، دلهره‌های‌مان را آرام می‌کرد، هنگام ایراد سخنرانی‌هایتان همانند حزب الله با جان و دل گوش جان می‌سپردبم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;بعد از تو، از دست رفتن نعمت‌های الهی سرعت گرفت؛ گویی مصداق آیه السابقون السابقون خبرهای تلخ یکی پس از دیگری دامن‌مان را محکم می‌گرفت؛ از سنوار غزه گرفته، تا لبنان، سوریه، عراق، یمن و ایران و شهادت فرمانده‌های جان بر کف اسلام، انگار زمین، یکی‌یکی تکیه‌گاه‌های عاطفی و حیاتی‌اش را باید از دست می‌داد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;اما سید عزیز! می‌دانی کدام رنج، حس یتیمی مطلق را در وجودمان بیدار و جان‌مان را تا همیشه نقره‌داغ کرد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;داغ سنگین و باورنکردنی حضرت آقا رهبر شهیدمان همان وصیت مشترک شما و تمام شهدا ، آه از این زخم، زخمی چنان عمیق که هنوز هم روان ما توان هضم آن را ندارد؛ درست مثل مادری که فرزندش را از دست داده یا فرزندی که سایه مهربان پناه‌گاهش را از دست داده باشد، جگرمان می‌سوزد و در بهت این سوگ بزرگ دست‌وپا می‌زنیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;امروز، با قلبی که تکه‌تکه شده اما هنوز نبض محبت و وفاداری در آن می‌تپد،امروز رهبر شهیدمان و شما را یاد می‌کنم. شما رفتید، اما احتیاج ما به آن پناه، به آن استقامت و به آن نگاه لبریز از امنیت، تا ابد در خانه دل‌مان باقی خواهد ماند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#به_قلم_خودم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#مدار_نوشتن &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#مناسبتی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;1790525014ead938a0da99038d5afe80dd94974bef.mp4&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;h2 class=&quot;elgg-output&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 class="elgg-output"><video style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/p1874149/33de44df0ee22eee1cea3ecdc53856d363310573-480p.mp4" type="video/mp4" /></video></h2>
<h2 class="elgg-output"> </h2>
<p><span style="font-size: 18pt;">سلام بر تو ای سید عزیز، ای سید مقاومت</span><br /><span style="font-size: 18pt;">گاهی در کنج تنهایی‌ام می‌ایستادم و به حجم اندوهی می‌نگرم که بر جان‌مان نشست. سالی که شهید رئیسی رفت، انگار تکه‌ای از امان و امنیت درونی‌مان فروریخت؛ نیمی از وجودمان پر کشید و رفت، هرگز باورمان نمی‌شد پس از آن همه ناله و استغاثه به درگاه خدا، آن خدمت‌گزار صبور را از دست بدهیم. یادم می‌آید آن روزها مشهد، فضایی لبریز از یک حس گنگ و سنگین داشت؛ انگار در و دیوار شهر، بی‌آن‌که کلمه‌ای بگویند، از فاجعه‌ای در راه خبر می‌داد.</span><br /><span style="font-size: 18pt;">هنوز نیازمند زمان برای مرهمی بودیم تا آن زخمی را که بر پیکر روان‌مان افتاده بود التیام ببخشد، که شهادت مهمان‌مان، شهید هنیه، بر سرمان فرود آمد. با خودم می‌گفتم: خدایا! کفران کدام نعمت بود که این‌چنین دچار آزمون‌های پیاپی و جانکاه شدیم؟ و در کمال ناباوری، نوبت به شهادت تو رسید، تو که حضور استوار و نگاه گرمت، مثل یک پناه امن و استوار، دلهره‌های‌مان را آرام می‌کرد، هنگام ایراد سخنرانی‌هایتان همانند حزب الله با جان و دل گوش جان می‌سپردبم.</span><br /><span style="font-size: 18pt;">بعد از تو، از دست رفتن نعمت‌های الهی سرعت گرفت؛ گویی مصداق آیه السابقون السابقون خبرهای تلخ یکی پس از دیگری دامن‌مان را محکم می‌گرفت؛ از سنوار غزه گرفته، تا لبنان، سوریه، عراق، یمن و ایران و شهادت فرمانده‌های جان بر کف اسلام، انگار زمین، یکی‌یکی تکیه‌گاه‌های عاطفی و حیاتی‌اش را باید از دست می‌داد.</span><br /><span style="font-size: 18pt;">اما سید عزیز! می‌دانی کدام رنج، حس یتیمی مطلق را در وجودمان بیدار و جان‌مان را تا همیشه نقره‌داغ کرد؟</span><br /><span style="font-size: 18pt;">داغ سنگین و باورنکردنی حضرت آقا رهبر شهیدمان همان وصیت مشترک شما و تمام شهدا ، آه از این زخم، زخمی چنان عمیق که هنوز هم روان ما توان هضم آن را ندارد؛ درست مثل مادری که فرزندش را از دست داده یا فرزندی که سایه مهربان پناه‌گاهش را از دست داده باشد، جگرمان می‌سوزد و در بهت این سوگ بزرگ دست‌وپا می‌زنیم.</span><br /><span style="font-size: 18pt;">امروز، با قلبی که تکه‌تکه شده اما هنوز نبض محبت و وفاداری در آن می‌تپد،امروز رهبر شهیدمان و شما را یاد می‌کنم. شما رفتید، اما احتیاج ما به آن پناه، به آن استقامت و به آن نگاه لبریز از امنیت، تا ابد در خانه دل‌مان باقی خواهد ماند.</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">✍️ زهرا مرادقلی </span><br /><span style="font-size: 18pt;">#به_قلم_خودم</span><br /><span style="font-size: 18pt;">#مدار_نوشتن </span><br /><span style="font-size: 18pt;">#مناسبتی</span><br /><span style="font-size: 18pt;">1790525014ead938a0da99038d5afe80dd94974bef.mp4</span></p>
<h2 class="elgg-output"><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;"></span></h2><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/سید-مقاومت-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1874149</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>در قلمرو مگوها</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/در-قلمرو-مگوها</link>
			<pubDate>11:24:00 +0330 یکشنبه، 5 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1874065@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/inshot_20260927_112336218.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1920&quot; height=&quot;1280&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;در قلمرو مگوها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;چیزی که دلم می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم، اما معمولاً کسی از من نمی‌پرسد، کم نیست؛ چیزهای زیادی‌ست، اما راستش را بخواهید، نوشتن و بیان‌شان را اینجا درست نمی‌دانم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;چیزهایی که دیگران هیچ‌وقت سراغ‌شان را نمی‌گیرند، معمولاً همان رازهای مگویی هستند که در کنج حریم خصوصی آدم‌ها آرام گرفتند. جنس این حرف‌ها بیشتر شبیه یک درددل صمیمی و آرام در خلوت‌ست، نه کلماتی که بشود راحت روی کاغذ سنجاق‌شان کرد و پیش چشم عموم گذاشت. بعضی نجابت‌ها و نگفته‌ها فقط در همان خلوت خود آدم باحرمت می‌مانند و چیزی را که جایش در دل است، نباید در انظار عمومی فریاد زد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#به_قلم_خودم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#مدار_نوشتن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 18pt;"><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/inshot_20260927_112336218.jpg" alt="" width="1920" height="1280" /></span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;"> </span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">در قلمرو مگوها</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;"> </span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">چیزی که دلم می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم، اما معمولاً کسی از من نمی‌پرسد، کم نیست؛ چیزهای زیادی‌ست، اما راستش را بخواهید، نوشتن و بیان‌شان را اینجا درست نمی‌دانم.</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">چیزهایی که دیگران هیچ‌وقت سراغ‌شان را نمی‌گیرند، معمولاً همان رازهای مگویی هستند که در کنج حریم خصوصی آدم‌ها آرام گرفتند. جنس این حرف‌ها بیشتر شبیه یک درددل صمیمی و آرام در خلوت‌ست، نه کلماتی که بشود راحت روی کاغذ سنجاق‌شان کرد و پیش چشم عموم گذاشت. بعضی نجابت‌ها و نگفته‌ها فقط در همان خلوت خود آدم باحرمت می‌مانند و چیزی را که جایش در دل است، نباید در انظار عمومی فریاد زد.</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;"> </span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">✍️ زهرا مرادقلی </span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">#به_قلم_خودم </span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">#مدار_نوشتن</span></p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/در-قلمرو-مگوها#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1874065</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رویای کودکانه من</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/رویای-کودکانه-من</link>
			<pubDate>20:50:00 +0330 شنبه، 4 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1873995@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/rozemadar_photokade_11.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;رویای کودکانه من&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;گاهی در نهانخانه دلم، آرزویی کوچک و عجیب سرک می‌کشد؛ این‌که ای کاش می‌شد ساعت زمان را متوقف کنم و نفسی از ته دل بکشم و با خاطری آسوده، به امروز نگاه کنم. گاهی میان خیال‌بافی‌هایم، هنوز هم به دنبال ساعت برنارد می‌گردم تا دنیا را بگذارم روی حالت توقف و هرچه را آرزو دارم، یک به یک تجربه کنم. بعد هم به این فکر کودکانه و قشنگ خودم می‌خندم و زمزمه می‌کنم؛ دیوانه! آخه تنهایی؟! چه کیفی داره، چه لذتی؟!&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; نمی‌دانم، شاید هم لذتی ندارد، اما دلم می‌خواهد برای یک بار هم که شده امتحانش کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;گاهی هم دلم می‌خواهد هم‌زمان دستم به ساعت برنارد و ماشین زمان همان مسافر زمان برسد؛ آن وقت، یک‌راست سفر می‌کردم به دهه هفتاد تا هشتاد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; می‌رفتم و پدرم را آن‌قدر محکم و طولانی در آغوش می‌کشیدم و زمان را همان‌جا قفل می‌کردم تا دلم بالاخره آرام بگیرد، بعد هم به سال‌های بعدش سفر می‌کردم، به روزهای قبل از متاهل شدنم و تمام رنج‌ها و زحمت‌هایی را که به مادرم دادم، یک‌به‌یک از صفحه روزگار پاک می‌کردم. می‌رفتم تا قدر ثانیه به ثانیه خطوط روی صورتش و پیر شدنش را بیشتر و بهتر بفهمم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;آه و صد افسوس که زندگی، نه دکمه بازگشت دارد و نه ماشین و ساعتی برای مهار زمان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#به_قلم_خودم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#مدار_نوشتن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 18pt;"><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/rozemadar_photokade_11.jpg" alt="" width="640" height="640" /></span></p>
<p> </p>
<p> </p>
<p><span style="font-size: 18pt;">رویای کودکانه من</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">گاهی در نهانخانه دلم، آرزویی کوچک و عجیب سرک می‌کشد؛ این‌که ای کاش می‌شد ساعت زمان را متوقف کنم و نفسی از ته دل بکشم و با خاطری آسوده، به امروز نگاه کنم. گاهی میان خیال‌بافی‌هایم، هنوز هم به دنبال ساعت برنارد می‌گردم تا دنیا را بگذارم روی حالت توقف و هرچه را آرزو دارم، یک به یک تجربه کنم. بعد هم به این فکر کودکانه و قشنگ خودم می‌خندم و زمزمه می‌کنم؛ دیوانه! آخه تنهایی؟! چه کیفی داره، چه لذتی؟!&#8230;</span><br /><span style="font-size: 18pt;"> نمی‌دانم، شاید هم لذتی ندارد، اما دلم می‌خواهد برای یک بار هم که شده امتحانش کنم.</span><br /><span style="font-size: 18pt;">گاهی هم دلم می‌خواهد هم‌زمان دستم به ساعت برنارد و ماشین زمان همان مسافر زمان برسد؛ آن وقت، یک‌راست سفر می‌کردم به دهه هفتاد تا هشتاد.</span><br /><span style="font-size: 18pt;"> می‌رفتم و پدرم را آن‌قدر محکم و طولانی در آغوش می‌کشیدم و زمان را همان‌جا قفل می‌کردم تا دلم بالاخره آرام بگیرد، بعد هم به سال‌های بعدش سفر می‌کردم، به روزهای قبل از متاهل شدنم و تمام رنج‌ها و زحمت‌هایی را که به مادرم دادم، یک‌به‌یک از صفحه روزگار پاک می‌کردم. می‌رفتم تا قدر ثانیه به ثانیه خطوط روی صورتش و پیر شدنش را بیشتر و بهتر بفهمم.</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">آه و صد افسوس که زندگی، نه دکمه بازگشت دارد و نه ماشین و ساعتی برای مهار زمان.</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">✍️ زهرا مرادقلی </span><br /><span style="font-size: 18pt;">#به_قلم_خودم </span><br /><span style="font-size: 18pt;">#مدار_نوشتن</span></p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/رویای-کودکانه-من#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873995</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ردپای آرامش</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/ردپای-آرامش-1</link>
			<pubDate>14:10:00 +0330 جمعه، 3 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1873711@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/img_20260925_140753.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;499&quot; height=&quot;411&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;ردپای آرامش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;بعضی روزها، زندگی از همان پیچ کوچک راهرو و بوی چای تازه دم‌کشیده در خانه شروع می‌شود؛ میان صدای کشیده شدن جارو روی فرش و خنده‌های بی‌پروا بچه ها و شیرینی که سقف خانه را پر می‌کند. مادری شاید همین باشد؛ ایستادن در مرکز یک طوفان دوست‌داشتن و صبورانه امان بافتن برای دو جفت چشم معصوم، تا در سایه این آغوش، امن و آرام قد بکشند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;گاهی میان پهن کردن سجاده، یا دقیقه‌ای سکوت پشت پنجره، گوشه چادرم را جمع می‌کنم و به راهی می‌نگرم که از دیروز تا امروز پیمودم. زندگی با تمام فراز و فرودها و با تمام حرف‌های نگفته‌اش، در همین لحظه‌های کوچک و بی‌هوا جاری است؛ وقت گرفتن دست‌های ظریفی که هنوز تمام دنیای‌شان در دست‌های من جا می‌شود، یا وقت زمزمه دعایی زیر لب برای چشم‌هایی که تمام دارایی فرداهای منند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;من این ردپای آرامش را با هیچ فتح‌الفتوحی در جهان عوض نمی‌کنم. همین‌جا، در کنج همین امانگاه کوچک، دلخوشی را رج به رج می‌بافم؛ با صبوری، با مهر و با نوری که دعا می‌کنم هیچ‌گاه توی این خانه خاموش نشود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#به_قلم_خودم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#روز_نوشت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 18pt;"><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/img_20260925_140753.jpg" alt="" width="499" height="411" /></span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;"> </span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">ردپای آرامش</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">بعضی روزها، زندگی از همان پیچ کوچک راهرو و بوی چای تازه دم‌کشیده در خانه شروع می‌شود؛ میان صدای کشیده شدن جارو روی فرش و خنده‌های بی‌پروا بچه ها و شیرینی که سقف خانه را پر می‌کند. مادری شاید همین باشد؛ ایستادن در مرکز یک طوفان دوست‌داشتن و صبورانه امان بافتن برای دو جفت چشم معصوم، تا در سایه این آغوش، امن و آرام قد بکشند.</span><br /><span style="font-size: 18pt;">گاهی میان پهن کردن سجاده، یا دقیقه‌ای سکوت پشت پنجره، گوشه چادرم را جمع می‌کنم و به راهی می‌نگرم که از دیروز تا امروز پیمودم. زندگی با تمام فراز و فرودها و با تمام حرف‌های نگفته‌اش، در همین لحظه‌های کوچک و بی‌هوا جاری است؛ وقت گرفتن دست‌های ظریفی که هنوز تمام دنیای‌شان در دست‌های من جا می‌شود، یا وقت زمزمه دعایی زیر لب برای چشم‌هایی که تمام دارایی فرداهای منند.</span><br /><span style="font-size: 18pt;">من این ردپای آرامش را با هیچ فتح‌الفتوحی در جهان عوض نمی‌کنم. همین‌جا، در کنج همین امانگاه کوچک، دلخوشی را رج به رج می‌بافم؛ با صبوری، با مهر و با نوری که دعا می‌کنم هیچ‌گاه توی این خانه خاموش نشود.</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">✍️ زهرا مرادقلی </span><br /><span style="font-size: 18pt;">#به_قلم_خودم </span><br /><span style="font-size: 18pt;">#روز_نوشت</span></p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/ردپای-آرامش-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873711</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>نه اسفند۱۴۰۵</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/نه-اسفند۱۴۰۵</link>
			<pubDate>00:36:00 +0330 جمعه، 3 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1873612@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;احساس غریب&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;نه اسفند امسال عجب غریب و سنگین در راه است&amp;#8230; هنوز چند ماه مانده، اما غم تقارن شب‌های قدر، شهادت مولایمان علی (علیه السلام) و سالروز پرکشیدن شما از همین حالا مثل ابر باران‌زده‌ای بر آسمان دلم سایه انداخته است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;دیروز که همه دست می‌زدند و به رئیس‌جمهور تبریک می‌گفتند، من فقط سکوت کردم، وسط آن‌همه هیاهو و افتخار، دو تصویر مدام پشت پلک‌هایم رژه می‌رفت؛ یکی مظلومیت لحظه شهادت شما و دیگری آن شجاعت و نطق عالی شهید رئیسی وقتی در سازمان ملل قرآن را روی دست گرفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; نمی‌گویم کار آقای پزشکیان دیروز خداقوت ندارد، اما این فقط انجام یک وظیفه تلنبارشده بود؛ کاری که باید خیلی پیش از این‌ها انجام می‌شد. این‌همه بزرگ‌نمایی احتیاج نداشت، راستش را بخواهید، همین کم‌کاری‌ها و شانه خالی کردن‌های امثال او بود که آن‌طور غربت شما را رقم زد و باعث شهادت‌تان شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;چند ماه تا اسفند مانده، اما هرچه به آن روز نزدیک‌تر می‌شویم، دلتنگی‌مان عمیق‌تر می‌شود و آن شباهت مظلومانه و غریب شما به جد بزرگوارتان بیشتر بر جان‌مان می‌نشیند. شما رفتید و ما ماندیم و چشم‌هایی که هنوز در حسرت آن حضور بی‌بدیل می‌سوزد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;✍️ زهرا مرادقلی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#به_قلم_خودم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#مدار_نوشتن &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#رها_نویسی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;video controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/vid____-2.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">احساس غریب</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;"> </span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">نه اسفند امسال عجب غریب و سنگین در راه است&#8230; هنوز چند ماه مانده، اما غم تقارن شب‌های قدر، شهادت مولایمان علی (علیه السلام) و سالروز پرکشیدن شما از همین حالا مثل ابر باران‌زده‌ای بر آسمان دلم سایه انداخته است.</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">دیروز که همه دست می‌زدند و به رئیس‌جمهور تبریک می‌گفتند، من فقط سکوت کردم، وسط آن‌همه هیاهو و افتخار، دو تصویر مدام پشت پلک‌هایم رژه می‌رفت؛ یکی مظلومیت لحظه شهادت شما و دیگری آن شجاعت و نطق عالی شهید رئیسی وقتی در سازمان ملل قرآن را روی دست گرفت.</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;"> نمی‌گویم کار آقای پزشکیان دیروز خداقوت ندارد، اما این فقط انجام یک وظیفه تلنبارشده بود؛ کاری که باید خیلی پیش از این‌ها انجام می‌شد. این‌همه بزرگ‌نمایی احتیاج نداشت، راستش را بخواهید، همین کم‌کاری‌ها و شانه خالی کردن‌های امثال او بود که آن‌طور غربت شما را رقم زد و باعث شهادت‌تان شد.</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">چند ماه تا اسفند مانده، اما هرچه به آن روز نزدیک‌تر می‌شویم، دلتنگی‌مان عمیق‌تر می‌شود و آن شباهت مظلومانه و غریب شما به جد بزرگوارتان بیشتر بر جان‌مان می‌نشیند. شما رفتید و ما ماندیم و چشم‌هایی که هنوز در حسرت آن حضور بی‌بدیل می‌سوزد.</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;"> </span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;"> </span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">✍️ زهرا مرادقلی</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">#به_قلم_خودم </span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">#مدار_نوشتن </span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">#رها_نویسی</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;"> </span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;"><video controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/vid____-2.mp4" type="video/mp4" /></video></span></p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/نه-اسفند۱۴۰۵#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873612</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>در آغوش حضور</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/در-آغوش-حضور</link>
			<pubDate>15:54:00 +0330 پنجشنبه، 2 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1873540@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/p1873540/mother-daughter-reading-stockcake.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1008&quot; height=&quot;1008&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 60px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt;بعضی عصرها که خانه آرام می‌شود و دخترها میان بازی‌هایشان غرق می‌شوند، گوشه‌ای می‌نشینم و فقط به صورت‌شان می‌نگرم، نگاهم را روی تاب‌خوردن موهایشان، روی چشم‌هایی که با هر لبخند کوچک‌تر می‌شوند، روی دست‌های ظریفی که هنوز برای گرفتن دست من جا دارند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt;گاهی ته دلم از سرعت گذر زمان می‌لرزد. انگار همین دیروز بود که قدشان تا زانویم می‌رسید و حالا هر روز دارند قد می‌کشند و قدم‌های مستقل‌تری برمی‌دارند. توی همین لحظه‌های معمولی و بی‌هوا؛وقت بستن بند کفش‌شان، یا وقتی خسته از بازی سرشان را روی شانه‌ام می‌گذارند، می‌فهمم تمام دارایی واقعی من از این دنیا همین چند وجب امنیت و آغوش است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 60px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt;مادری شاید یعنی همین، صبورانه تماشا کردن بال کشیدن کسانی که تمام وجودت به وجودشان گره خورده و دعا کردن برای ای‌نکه همیشه خانه برایشان امن‌ترین جای زمین بماند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 60px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 60px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt;✍️زهرا مرادقلی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 60px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt;#به قلم خودم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/p1873540/mother-daughter-reading-stockcake.jpg" alt="" width="1008" height="1008" /></p>
<p> </p>
<p style="padding-right: 60px;"><span style="font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;">بعضی عصرها که خانه آرام می‌شود و دخترها میان بازی‌هایشان غرق می‌شوند، گوشه‌ای می‌نشینم و فقط به صورت‌شان می‌نگرم، نگاهم را روی تاب‌خوردن موهایشان، روی چشم‌هایی که با هر لبخند کوچک‌تر می‌شوند، روی دست‌های ظریفی که هنوز برای گرفتن دست من جا دارند.</span><br /><span style="font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;">گاهی ته دلم از سرعت گذر زمان می‌لرزد. انگار همین دیروز بود که قدشان تا زانویم می‌رسید و حالا هر روز دارند قد می‌کشند و قدم‌های مستقل‌تری برمی‌دارند. توی همین لحظه‌های معمولی و بی‌هوا؛وقت بستن بند کفش‌شان، یا وقتی خسته از بازی سرشان را روی شانه‌ام می‌گذارند، می‌فهمم تمام دارایی واقعی من از این دنیا همین چند وجب امنیت و آغوش است.</span></p>
<p style="padding-right: 60px;"><span style="font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;">مادری شاید یعنی همین، صبورانه تماشا کردن بال کشیدن کسانی که تمام وجودت به وجودشان گره خورده و دعا کردن برای ای‌نکه همیشه خانه برایشان امن‌ترین جای زمین بماند.</span></p>
<p style="padding-right: 60px;"><span style="font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;"> </span></p>
<p style="padding-right: 60px;"><span style="font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;">✍️زهرا مرادقلی </span></p>
<p style="padding-right: 60px;"><span style="font-size: 18pt; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;">#به قلم خودم </span></p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/در-آغوش-حضور#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873540</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شش کلاسه یادش بخیر</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/شش-کلاسه-یادش-بخیر</link>
			<pubDate>01:05:00 +0330 پنجشنبه، 2 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1873511@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;اینستا و ایتا رو باز می‌کنی میبینی شده تشکر و آفرین و ماشاءالله تو بهترین رئیس جمهوری و بهت افتخار می کنم ، چه خبره ؟؟؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;سخنرانیشون بد نبود خدا قوت داشت ولی بهترین رئیس جمهور ؟؟!!! همه چیز رو فاکتور بگیریم از این دولت شهادت رهبری در این دولت رو چطور فاکتور گرفتید ؟ ؟؟!  &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;چرا هیچ کس آن طور که شایسته بود از شهید رئیسی تقدیر نکرد؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;چرا آقای پزشکیان کلمه ای از انتقام و خونخواهی بر زبان نیاورد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;چرا از مظلومیت و اقتدار یمن و حزب الله سخنی به میان نیاورد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;چرا از نقض های مکرر آتش بس هیچ نگفت؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;چرا درباره تضمین امنیت و جان رهبری موضعی قاطع نگرفت یا دست کم مانند شهید رئیسی چنان محکم و مقتدرانه سخن نگفت که احدی جرات تهدید ایشان را نداشته باشد ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;چرا حالا همه برای انجام ساده ترین وظایفش این چنین از او تمجید و تشکر می کنند ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;چگونه کسی که مدام دم از قرآن و نهج البلاغه می زند خروجی دولتش رواج بی بند و باری در کشور شده است؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;گویا فراموش کردند در دولت او رهبر عزیزمان به شهادت رسیدند؟!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;هزاران شهید دادیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;و در دی ماه ۱۴۰۴ کشور با شبه کودتا مواجه شد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;چطور ممکن است اگر یک هزارم این اتفاقات در دولت شهید رئیسی رخ می داد تمام کارهای بزرگش نادیده گرفته می شد و تنها نقاط ضعفش را بزرگ نمایی می کردند اما حالا پزشکیان برای انجام وظایف عادی اش می شود بهترین رئیس جمهور.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;از وضعیت اقتصادی الان کشور هم بگیم که گرانی های افسارگسیخته رکود شدید و افت قدرت خرید مردم داد همه را درآورده و سفره های جامعه هر روز کوچک تر کرده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;چرا تیم مذاکره کننده باید بدون اذن رهبری ساعت ها برای رد و بدل کردن به اصطلاح پیام با طرف مقابل نشست و گفتگوی خصوصی داشته باشد؟ آن هم ساعت ها؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;چرا نماینده ما در سازمان ملل باید پای صحبت های قاتل رهبر شهیدمان و سایر شهدا بنشیند ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;چقدر برخی ساده باورند سخنرانی پزشکیاندر سازمان ملل شاید جای خداقوت داشته باشد اما هرگز عالی نبود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;از وضعیت اقتصادی که بگذریم این بی بند و باری رواج یافته محصول مستقیم همین دولت است. با عدم اجرای قانون حجاب توسط رئیس جمهور &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;حقا که هر چه بر سر مردم می آید از کرده و انتخاب خودشان است چقدر زود برخی همه چیز را فراموش کردند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;یادش بخیر آن شخصی که به طعنه شش کلاسه خطابش می کردند به مراتب محکم تر و رساتر سخن می گفت کلامش مایه ترس جبهه کفر و تضمینی برای امنیت رهبری بود اما هیچ کس از او تقدیر نکرد و سهمش فقط تخریب بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt;#به_قلم_خودم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">اینستا و ایتا رو باز می‌کنی میبینی شده تشکر و آفرین و ماشاءالله تو بهترین رئیس جمهوری و بهت افتخار می کنم ، چه خبره ؟؟؟ </span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">سخنرانیشون بد نبود خدا قوت داشت ولی بهترین رئیس جمهور ؟؟!!! همه چیز رو فاکتور بگیریم از این دولت شهادت رهبری در این دولت رو چطور فاکتور گرفتید ؟ ؟؟!  </span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">چرا هیچ کس آن طور که شایسته بود از شهید رئیسی تقدیر نکرد؟!</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">چرا آقای پزشکیان کلمه ای از انتقام و خونخواهی بر زبان نیاورد؟</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">چرا از مظلومیت و اقتدار یمن و حزب الله سخنی به میان نیاورد؟</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">چرا از نقض های مکرر آتش بس هیچ نگفت؟</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">چرا درباره تضمین امنیت و جان رهبری موضعی قاطع نگرفت یا دست کم مانند شهید رئیسی چنان محکم و مقتدرانه سخن نگفت که احدی جرات تهدید ایشان را نداشته باشد ؟</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">چرا حالا همه برای انجام ساده ترین وظایفش این چنین از او تمجید و تشکر می کنند ؟</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">چگونه کسی که مدام دم از قرآن و نهج البلاغه می زند خروجی دولتش رواج بی بند و باری در کشور شده است؟</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">گویا فراموش کردند در دولت او رهبر عزیزمان به شهادت رسیدند؟!!</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">هزاران شهید دادیم</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">و در دی ماه ۱۴۰۴ کشور با شبه کودتا مواجه شد</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">چطور ممکن است اگر یک هزارم این اتفاقات در دولت شهید رئیسی رخ می داد تمام کارهای بزرگش نادیده گرفته می شد و تنها نقاط ضعفش را بزرگ نمایی می کردند اما حالا پزشکیان برای انجام وظایف عادی اش می شود بهترین رئیس جمهور.</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">از وضعیت اقتصادی الان کشور هم بگیم که گرانی های افسارگسیخته رکود شدید و افت قدرت خرید مردم داد همه را درآورده و سفره های جامعه هر روز کوچک تر کرده.</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">چرا تیم مذاکره کننده باید بدون اذن رهبری ساعت ها برای رد و بدل کردن به اصطلاح پیام با طرف مقابل نشست و گفتگوی خصوصی داشته باشد؟ آن هم ساعت ها؟ </span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">چرا نماینده ما در سازمان ملل باید پای صحبت های قاتل رهبر شهیدمان و سایر شهدا بنشیند ؟</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">چقدر برخی ساده باورند سخنرانی پزشکیاندر سازمان ملل شاید جای خداقوت داشته باشد اما هرگز عالی نبود</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">از وضعیت اقتصادی که بگذریم این بی بند و باری رواج یافته محصول مستقیم همین دولت است. با عدم اجرای قانون حجاب توسط رئیس جمهور </span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">حقا که هر چه بر سر مردم می آید از کرده و انتخاب خودشان است چقدر زود برخی همه چیز را فراموش کردند</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">یادش بخیر آن شخصی که به طعنه شش کلاسه خطابش می کردند به مراتب محکم تر و رساتر سخن می گفت کلامش مایه ترس جبهه کفر و تضمینی برای امنیت رهبری بود اما هیچ کس از او تقدیر نکرد و سهمش فقط تخریب بود</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;"> </span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;"> </span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">✍️ زهرا مرادقلی </span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;">#به_قلم_خودم</span></p>
<p><span style="font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 18pt;"> </span></p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/شش-کلاسه-یادش-بخیر#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873511</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>قهرمانان واقعی</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/قهرمانان-واقعی-1</link>
			<pubDate>20:36:00 +0330 چهارشنبه، 1 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1873498@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;video controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/p1873498/vid_20260925_154614_428.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;سردار شهید &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;بوی خاک باران‌خورده مرز، همیشه بوی غربت نمی‌دهد؛ گاهی بوی غیرت مردانی را دارد که تمام قامت ایستادند تا آرامش یک جغرافیا، حتی ترک برندارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;مردانی مثل سردار ظریفی را نمی‌شود در چارچوب کلمات رسمی و واژه‌های اتوکشیده توصیف کرد. او از جنس همان آدم‌هایی بود که امنیت را نه پشت میزهای سرد، که روی خاک گرم و آفتاب‌سوخته سراوان معنا می‌کردند. سال‌ها شانه به شانه‌ی مردم همان دیار زیست، غبار غربت از رخسار روستاها زدود و در روزهای سخت، مرهم دل‌های صبور و صمیمی سیستان و بلوچستان شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;وقتی تمام روزهایت در همسایگی خطر بگذرد، شهادت دیگر یک اتفاق ناگهانی نیست؛ یک قرار قدیمی‌ست که بالاخره در روز موعود وفا می‌شود. رفتن او در درگیری با تاریکی‌پرستان ترور، داغ سنگینی بر دل‌ها گذاشت، اما تصویرش برای همیشه در یادها حک شد؛ فرمانده‌ای که پناه مردم بود و در نهایت، جانش را سپر آرامش همان مردمی کرد که دوست‌شان داشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;نامش ماندگار در قلب سیستان و بلوچستان به ویژه سراوان و یادش جاودان در یاد ایران.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#به_قلم_خودم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;#مدار_نوشتن &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;سردار ظریفی ساعتی قبل در درگیری امروز در سراوان به فیض شهادت نائل آمد 😔 روحش شاد یادش گرامی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;"><video controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/p1873498/vid_20260925_154614_428.mp4" type="video/mp4" /></video></span></p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 18pt;">سردار شهید </span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;"> </span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">بوی خاک باران‌خورده مرز، همیشه بوی غربت نمی‌دهد؛ گاهی بوی غیرت مردانی را دارد که تمام قامت ایستادند تا آرامش یک جغرافیا، حتی ترک برندارد.</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">مردانی مثل سردار ظریفی را نمی‌شود در چارچوب کلمات رسمی و واژه‌های اتوکشیده توصیف کرد. او از جنس همان آدم‌هایی بود که امنیت را نه پشت میزهای سرد، که روی خاک گرم و آفتاب‌سوخته سراوان معنا می‌کردند. سال‌ها شانه به شانه‌ی مردم همان دیار زیست، غبار غربت از رخسار روستاها زدود و در روزهای سخت، مرهم دل‌های صبور و صمیمی سیستان و بلوچستان شد.</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">وقتی تمام روزهایت در همسایگی خطر بگذرد، شهادت دیگر یک اتفاق ناگهانی نیست؛ یک قرار قدیمی‌ست که بالاخره در روز موعود وفا می‌شود. رفتن او در درگیری با تاریکی‌پرستان ترور، داغ سنگینی بر دل‌ها گذاشت، اما تصویرش برای همیشه در یادها حک شد؛ فرمانده‌ای که پناه مردم بود و در نهایت، جانش را سپر آرامش همان مردمی کرد که دوست‌شان داشت.</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">نامش ماندگار در قلب سیستان و بلوچستان به ویژه سراوان و یادش جاودان در یاد ایران.</span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;"> </span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">✍️ زهرا مرادقلی </span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">#به_قلم_خودم </span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">#مدار_نوشتن </span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;"> </span></p>
<p><span style="font-size: 18pt;">سردار ظریفی ساعتی قبل در درگیری امروز در سراوان به فیض شهادت نائل آمد 😔 روحش شاد یادش گرامی</span></p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/قهرمانان-واقعی-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873498</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>غایبان حاضر اول مهر</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/غایبان-حاضر-اول-مهر</link>
			<pubDate>13:50:00 +0330 چهارشنبه، 1 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1873474@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;331 صندلی خالی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال زنگ اول مهر درست در آغوش هفته‌ی دفاع مقدس به صدا درآمد و همین هم‌زمانی، به یادمان می‌آورد که آشیانه‌ی امن امروزمان چطور با ایستادگی روزهای پرالتهاب گره خورده است.&lt;br /&gt;شهر ما هرچند مستقیماً در زیر آتش جنگ نمی‌سوخت، اما روزهای‌مان در دلهره‌ای شدید و کش‌دار می‌گذشت. در خانه ما، تلویزیون فقط دو شبکه داشت،شبکه خبر که مدام اوایل جنگ با مردم همراه بود و نبض نگران وطن را پخش می‌کرد و شبکه پویا که پناه معصومانه‌ی دخترهایم بود. در آن ایام، تمام رفت‌وآمدها و مهمانی‌هایمان رنگ دیگری گرفته بود و به پرچم‌گردانی، تشییع و حضور در تجمعات شبانه خلاصه می‌شد. &lt;br /&gt;من در دفاع مقدس هشت‌ساله حضور نداشتم، اما در همین یک سال و نیم اخیر، بار دو جنگ تحمیلی پشت‌سرهم را با تمام وجودم لمس کردم. در این خاک، رنج و هم‌بستگی مرز جغرافیا ندارد؛ خبر شهادت هر هم‌وطن در هر گوشه‌ای از کشورم، مثل داغ عزیزترین کس خانه بر جان‌مان می‌نشست و تلخ‌تر و سنگین‌تر از همه، داغ شهادت رهبر شهیدمان بود؛ زخمی عمیق بر جان و روان‌مان که تا روز انتقام، دل‌مان ذره‌ای آرام و قرار نمی‌گیرد؛ داغی که با پرپر شدن مظلومانه‌ی بچه‌های بی‌گناه میناب در همان روز آن را ابدی‌تر کرد. &lt;br /&gt;امروز، اول مهر است و 331 صندلی در کلاس‌های درس خالی مانده؛ 331 دانش‌آموز شهیدی که غایبان حاضر این روزهایند.&lt;br /&gt;با همین بی‌قراری‌ها وقتی به این عکس‌ها نگاه می‌کنم، آن نیم‌رخ صبور و بزرگ که از هزاران قاب کوچک شکل گرفته، دقیقاً صورت زخمی اما استوار همه‌ی ماست. این پاره‌عکس‌ها فقط یادگار گذشته نیستند، بلکه تکه‌تکه‌ی حافظه‌ی ما از چشم‌های منتظر، مهمانی‌های پرچمی و دلشوره‌های مادری در همین یک سال و نیم گذشته‌اند؛ تصویر جان واحدی که تمام این رنج‌ها و صبوری‌ها را در خود جمع کرده است.&lt;br /&gt;این قصه در عکس دیگر به دیواری سنگی و شکاف‌خورده می‌رسد که مرز میان دیروز و امروز ماست؛ یک طرفش غبار سنگرها و مردی است که آخرین کلماتش را روی کاغذ می‌آورد و طرف دیگرش حیاط روشن مدرسه، کیف‌های رنگی بچه‌ها و خنده‌ی امن خانه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;✍️ زهرا مرادقلی&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;br /&gt;#رها_نویسی&lt;br /&gt;#مدار_نوشتن&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/image/1790158491k_pic_db2a90d1-b6e9-41bb-b305-3a7e1bc420a5.jpg?mtime=1790158845&quot; alt=&quot;1790158491k_pic_db2a90d1-b6e9-41bb-b305-3a7e1bc420a5.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/image/1790158490k_pic_36445cab-7c1a-4739-beea-3ba5b7e65ea0.jpg?mtime=1790158845&quot; alt=&quot;1790158490k_pic_36445cab-7c1a-4739-beea-3ba5b7e65ea0.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>331 صندلی خالی<br /><br />امسال زنگ اول مهر درست در آغوش هفته‌ی دفاع مقدس به صدا درآمد و همین هم‌زمانی، به یادمان می‌آورد که آشیانه‌ی امن امروزمان چطور با ایستادگی روزهای پرالتهاب گره خورده است.<br />شهر ما هرچند مستقیماً در زیر آتش جنگ نمی‌سوخت، اما روزهای‌مان در دلهره‌ای شدید و کش‌دار می‌گذشت. در خانه ما، تلویزیون فقط دو شبکه داشت،شبکه خبر که مدام اوایل جنگ با مردم همراه بود و نبض نگران وطن را پخش می‌کرد و شبکه پویا که پناه معصومانه‌ی دخترهایم بود. در آن ایام، تمام رفت‌وآمدها و مهمانی‌هایمان رنگ دیگری گرفته بود و به پرچم‌گردانی، تشییع و حضور در تجمعات شبانه خلاصه می‌شد. <br />من در دفاع مقدس هشت‌ساله حضور نداشتم، اما در همین یک سال و نیم اخیر، بار دو جنگ تحمیلی پشت‌سرهم را با تمام وجودم لمس کردم. در این خاک، رنج و هم‌بستگی مرز جغرافیا ندارد؛ خبر شهادت هر هم‌وطن در هر گوشه‌ای از کشورم، مثل داغ عزیزترین کس خانه بر جان‌مان می‌نشست و تلخ‌تر و سنگین‌تر از همه، داغ شهادت رهبر شهیدمان بود؛ زخمی عمیق بر جان و روان‌مان که تا روز انتقام، دل‌مان ذره‌ای آرام و قرار نمی‌گیرد؛ داغی که با پرپر شدن مظلومانه‌ی بچه‌های بی‌گناه میناب در همان روز آن را ابدی‌تر کرد. <br />امروز، اول مهر است و 331 صندلی در کلاس‌های درس خالی مانده؛ 331 دانش‌آموز شهیدی که غایبان حاضر این روزهایند.<br />با همین بی‌قراری‌ها وقتی به این عکس‌ها نگاه می‌کنم، آن نیم‌رخ صبور و بزرگ که از هزاران قاب کوچک شکل گرفته، دقیقاً صورت زخمی اما استوار همه‌ی ماست. این پاره‌عکس‌ها فقط یادگار گذشته نیستند، بلکه تکه‌تکه‌ی حافظه‌ی ما از چشم‌های منتظر، مهمانی‌های پرچمی و دلشوره‌های مادری در همین یک سال و نیم گذشته‌اند؛ تصویر جان واحدی که تمام این رنج‌ها و صبوری‌ها را در خود جمع کرده است.<br />این قصه در عکس دیگر به دیواری سنگی و شکاف‌خورده می‌رسد که مرز میان دیروز و امروز ماست؛ یک طرفش غبار سنگرها و مردی است که آخرین کلماتش را روی کاغذ می‌آورد و طرف دیگرش حیاط روشن مدرسه، کیف‌های رنگی بچه‌ها و خنده‌ی امن خانه است.<br /><br />✍️ زهرا مرادقلی<br />#به_قلم_خودم<br />#رها_نویسی<br />#مدار_نوشتن</p>
</div>
<p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/image/1790158491k_pic_db2a90d1-b6e9-41bb-b305-3a7e1bc420a5.jpg?mtime=1790158845" alt="1790158491k_pic_db2a90d1-b6e9-41bb-b305-3a7e1bc420a5.jpg" /></p>
<p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/image/1790158490k_pic_36445cab-7c1a-4739-beea-3ba5b7e65ea0.jpg?mtime=1790158845" alt="1790158490k_pic_36445cab-7c1a-4739-beea-3ba5b7e65ea0.jpg" /></p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/غایبان-حاضر-اول-مهر#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873474</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حضرت معصومه سلام الله علیها</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/حضرت-معصومه-سلام-الله-علیها-22</link>
			<pubDate>15:35:00 +0330 سه شنبه، 31 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1873313@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;بانو جان&amp;#8230;&lt;br /&gt; در پس شلوغی این روزها و مادری کردن برای دخترهایم، هر وقت دلم می‌گیرد، یاد آرامش حرمت می‌افتم. قم برای من همیشه همان کنج امنی بوده که می‌شود زیر سایه‌اش نفس تازه کرد.&lt;br /&gt; امروز در سالروز هجرانت، دلتنگ‌تر از همیشه‌ام. ای کریمه اهل‌بیت، دعایمان کن و صبوری‌ات را یادمان بده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/img_20260922_010538_918.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;736&quot; height=&quot;736&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بانو جان&#8230;<br /> در پس شلوغی این روزها و مادری کردن برای دخترهایم، هر وقت دلم می‌گیرد، یاد آرامش حرمت می‌افتم. قم برای من همیشه همان کنج امنی بوده که می‌شود زیر سایه‌اش نفس تازه کرد.<br /> امروز در سالروز هجرانت، دلتنگ‌تر از همیشه‌ام. ای کریمه اهل‌بیت، دعایمان کن و صبوری‌ات را یادمان بده.</p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/quick-uploads/img_20260922_010538_918.jpg" alt="" width="736" height="736" /></p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/حضرت-معصومه-سلام-الله-علیها-22#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873313</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>وصیت نامه شهید مولوی یوسف گرگیج</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/وصیت-نامه-شهید-مولوی-یوسف-گرگیج</link>
			<pubDate>23:10:00 +0330 دوشنبه، 30 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1873178@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;video controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/media/inshot_20260921_204824973.mp4?mtime=1790019391&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;معماری وحدت در سایه تهدید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی در میانه‌ی غبار و هراس، انسان‌هایی ظهور می‌کنند که حضورشان شبیه به همان والد پاسخ‌گو و غایب‌نشده در نظریه‌های تحولی است؛ کسانی که در اوج ناامنی و اضطراب محیطی، ثبات درونی خود را تسلیم تهدید نمی‌کنند و تمام‌قد برای حفظ آغوش امن جامعه می‌ایستند.&lt;br /&gt;هنگامی که انسان در معرض تهدیدهای مکرر و نامرئی جریان‌های افراطی قرار می‌گیرد، نخستین چیزی که نشان می‌رود، احساس امنیت، تعلق و پیوند روانی جامعه است. در چنین فضایی، ضبط آن ویدیوی کوتاه پیش از شهادت، تنها یک وصیت‌نامه‌ی معمولی یا یک اعلام موضع شتاب‌زده نبود؛ بلکه پناهگاهی روانی و سازه‌ای روشنگر برای ترمیم گسست‌های احتمالی بود.&lt;br /&gt;پذیرش آگاهانه‌ی خطر و تصریح بر عدم ترس از شهادت، واکنشی عمیق به هراس‌افکنی مداوم است. این ایستادگی صبورانه نشان می‌دهد که وقتی جان و روح انسان به معنایی والاتر متصل باشد، اضطراب زوال فردی جای خود را به پاسداری از سلامت و آرامش جمعی می‌دهد. تأکید مکرر بر حفظ وحدت و ایستادگی در کنار ولی‌فقیه و نظام، در واقع فراخوانی بود برای بازگشت به محور ثبات؛ دعوت به اینکه در روزهای طوفانی، نباید رشته‌های پیوند را گسست یا آغوش امانت‌دار خانه را رها کرد.&lt;br /&gt;او با درخواستی روشن و عاری از تکلف، وصیت کرد که پیکرش در گلزار شهدای شهر و در کنار برادران تشیع به خاک سپرده شود. این اقدام، خط بطلانی روان‌شناختی و عملی بر تمام مرزبندی‌های تصنعی و تفرقه‌افکنی‌های تحمیلی بود. پیام نهفته در این تدفین کنار هم، یادآوری این حقیقت است که همبستگی ما در ریشه‌ها و آرمان‌های مشترک، فرسنگ‌ها عمیق‌تر از خط‌کشی‌های ظاهری است.&lt;br /&gt;در نهایت، این روایت یک‌دست و روشنگر به ما می‌گوید که انسان‌های رشدیافته و خودآگاه، حتی در آستانه‌ی مواجهه با خطرات نهایی، نگاه خود را از آسیب‌ها می‌گیرند و بر ترمیم، حمایت و مراقبت از جان‌های گرداگردشان تمرکز می‌کنند. آنان با باور استوارشان، نه تنها هراس را خنثی می‌سازند، بلکه معنایی ماندگار از وحدت و پایداری را در حافظه‌ی جمعی یک امت به یادگار می‌گذارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;br /&gt;#رها_نویسی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><video controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/safidbrfi2015/media/inshot_20260921_204824973.mp4?mtime=1790019391" /></video></p>
<p> </p>
<p>معماری وحدت در سایه تهدید</p>
<p>گاهی در میانه‌ی غبار و هراس، انسان‌هایی ظهور می‌کنند که حضورشان شبیه به همان والد پاسخ‌گو و غایب‌نشده در نظریه‌های تحولی است؛ کسانی که در اوج ناامنی و اضطراب محیطی، ثبات درونی خود را تسلیم تهدید نمی‌کنند و تمام‌قد برای حفظ آغوش امن جامعه می‌ایستند.<br />هنگامی که انسان در معرض تهدیدهای مکرر و نامرئی جریان‌های افراطی قرار می‌گیرد، نخستین چیزی که نشان می‌رود، احساس امنیت، تعلق و پیوند روانی جامعه است. در چنین فضایی، ضبط آن ویدیوی کوتاه پیش از شهادت، تنها یک وصیت‌نامه‌ی معمولی یا یک اعلام موضع شتاب‌زده نبود؛ بلکه پناهگاهی روانی و سازه‌ای روشنگر برای ترمیم گسست‌های احتمالی بود.<br />پذیرش آگاهانه‌ی خطر و تصریح بر عدم ترس از شهادت، واکنشی عمیق به هراس‌افکنی مداوم است. این ایستادگی صبورانه نشان می‌دهد که وقتی جان و روح انسان به معنایی والاتر متصل باشد، اضطراب زوال فردی جای خود را به پاسداری از سلامت و آرامش جمعی می‌دهد. تأکید مکرر بر حفظ وحدت و ایستادگی در کنار ولی‌فقیه و نظام، در واقع فراخوانی بود برای بازگشت به محور ثبات؛ دعوت به اینکه در روزهای طوفانی، نباید رشته‌های پیوند را گسست یا آغوش امانت‌دار خانه را رها کرد.<br />او با درخواستی روشن و عاری از تکلف، وصیت کرد که پیکرش در گلزار شهدای شهر و در کنار برادران تشیع به خاک سپرده شود. این اقدام، خط بطلانی روان‌شناختی و عملی بر تمام مرزبندی‌های تصنعی و تفرقه‌افکنی‌های تحمیلی بود. پیام نهفته در این تدفین کنار هم، یادآوری این حقیقت است که همبستگی ما در ریشه‌ها و آرمان‌های مشترک، فرسنگ‌ها عمیق‌تر از خط‌کشی‌های ظاهری است.<br />در نهایت، این روایت یک‌دست و روشنگر به ما می‌گوید که انسان‌های رشدیافته و خودآگاه، حتی در آستانه‌ی مواجهه با خطرات نهایی، نگاه خود را از آسیب‌ها می‌گیرند و بر ترمیم، حمایت و مراقبت از جان‌های گرداگردشان تمرکز می‌کنند. آنان با باور استوارشان، نه تنها هراس را خنثی می‌سازند، بلکه معنایی ماندگار از وحدت و پایداری را در حافظه‌ی جمعی یک امت به یادگار می‌گذارند.</p>
<p><br />✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم <br />#مدار_نوشتن <br />#رها_نویسی</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/وصیت-نامه-شهید-مولوی-یوسف-گرگیج#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873178</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>نگهبان صبور متن</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/نگهبان-صبور-متن</link>
			<pubDate>15:29:00 +0430 دوشنبه، 30 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1873127@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;نگهبان صبور متن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب هنوز سنگینی خودش را روی قم پهن کرده بود که اولین پچ‌پچ‌ها از راهروهای بیمارستان بیرون زد. از آن شب‌هایی که هوا بوی باران نمی‌دهد، اما فضایش آن‌قدر متراکم است که انگار آسمان، سینه‌اش را روی زمین گذشته تا نفس بکشد.&lt;br /&gt;بیست و نهم شهریور بود، خبر، مثل درختی که در سکوت می‌افتد، آرام اما عمیق در دل حوزه‌ای پیچید که سال‌ها صدای آرام، دقیق و نقطه‌سنج او را در خود ضبط کرده بود.&lt;br /&gt;اگر از همسایه‌ها یا شاگردان قدیمی‌اش بپرسی، می‌گویند؛ سن و سال او را با تقویم حساب نمی‌کردند و او متولد هشتمین روز از ماه روزه‌داری بود، در همان سالی که قم هنوز بوی خاک کویر و کاه‌گل می‌داد، اما سن واقعی مردانی مثل او را با سال‌ها نمی‌شمارند، با سال‌هایی می‌شمارند که در حیاط مدرسه حجتیه، گام‌های پدرش آیت‌الله سید احمد، ردی از خلوص به جا گذاشته بود و آقا موسی جوان، جای پای پدر قدم برمی‌داشت.&lt;br /&gt;او از تبار زنجان بود، اما قم ریشه و خاکش شد. مردی که وقتی در نوجوانی سر درس سید صدرالدین صدر می‌نشست، کوچک‌ترین قد و قامت حجره را داشت، اما چشمانش آن‌قدر شمرده و روشن به عبارات نگاه می‌کرد که انگار کلمات کهن فقه را دوباره می‌نشاند و نوازش می‌کرد.&lt;br /&gt;در خانه، دنیای دیگری جریان داشت. دوازده فرزند، صدای خنده‌ها و گفتگوهایی که در دالان‌های خانه می‌پیچید و همسری از تبار مجد که در سال ۱۳۲۹ دستی به همراهی داد و تا آخرین روزهای سال ۱۴۰۳زمانی که پیکرش بر دوش فضلا تا حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) تشییع شد پناه و تکیه‌گاه آن صبوری‌های علمی بود. خانه‌ای که در آن، گفتگوها فقط بوی کتاب نمی‌داد؛ بوی گرما، عاطفه و دیدارهای صمیمانه‌ای را می‌داد که گاه با رهبر انقلاب و برادرش سید جعفر، دور از همهمه‌ی سیاست و در گرمای یک استکان چای خانوادگی می‌گذشت.&lt;br /&gt;او فقیهی بود که کلمات را بی‌حساب خرج نمی‌کرد. می‌گفت خبر واحد وقتی تنهاست، باید با احتیاط به آن تکیه داد؛ انگار باور داشت که حقیقت، سنگین‌تر از آن است که بر دوش یک روایت تنها بماند. وقتی جرعه‌ای از دریا را می‌نوشت یا بر رجال نجاشی حاشیه می‌زد، دست‌هایش مثل دست‌های یک سفال‌گر قدیمی کار می‌کرد؛ باحوصله، بی‌شتاب و با احترام به خاک دانش&lt;br /&gt;و بعد، آن روزهای آخر رسید. معده و دستگاه گوارش، جسم نود و چند ساله‌اش را خسته کرده بود. تخت بیمارستان، فارغ از تمام حواشی و قیل‌وقال‌های بیرون، میزبان تن نحیفی شد که تمام عمرش را صرف رمزگشایی از متن‌های سخت کرده بود.&lt;br /&gt;پزشکان آمدند و رفتند، داروها تزریق شدند، اما در بیست و نهم شهریور ۱۴۰۵، آن نفس شمرده و آرام، سرانجام به ایستگاه آخر رسید.&lt;br /&gt;آدم‌هایی مثل او ناگهان از میان ما نمی‌روند. آن‌ها ذره‌ذره در کتاب‌ها، در دالان‌های مدرسه‌ی امام محمد باقر (علیه السلام)، در حجره‌هایی که صدای مباحثه‌شان هنوز در در و دیوارش مانده، و در یاد شاگردانی که دقت را از او آموختند، تکثیر می‌شوند. رفتن او مرگ یک فرد نبود؛ خاموش شدن یکی از آن چراغ‌های قدیمی و کم‌نوری بود که وقتی کوچه تاریک می‌شد، همگان می‌دانستند پای آن پنجره، کسی بیدار است و نگهبانی متن را می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#رها_نویسی &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نگهبان صبور متن</p>
<p>شب هنوز سنگینی خودش را روی قم پهن کرده بود که اولین پچ‌پچ‌ها از راهروهای بیمارستان بیرون زد. از آن شب‌هایی که هوا بوی باران نمی‌دهد، اما فضایش آن‌قدر متراکم است که انگار آسمان، سینه‌اش را روی زمین گذشته تا نفس بکشد.<br />بیست و نهم شهریور بود، خبر، مثل درختی که در سکوت می‌افتد، آرام اما عمیق در دل حوزه‌ای پیچید که سال‌ها صدای آرام، دقیق و نقطه‌سنج او را در خود ضبط کرده بود.<br />اگر از همسایه‌ها یا شاگردان قدیمی‌اش بپرسی، می‌گویند؛ سن و سال او را با تقویم حساب نمی‌کردند و او متولد هشتمین روز از ماه روزه‌داری بود، در همان سالی که قم هنوز بوی خاک کویر و کاه‌گل می‌داد، اما سن واقعی مردانی مثل او را با سال‌ها نمی‌شمارند، با سال‌هایی می‌شمارند که در حیاط مدرسه حجتیه، گام‌های پدرش آیت‌الله سید احمد، ردی از خلوص به جا گذاشته بود و آقا موسی جوان، جای پای پدر قدم برمی‌داشت.<br />او از تبار زنجان بود، اما قم ریشه و خاکش شد. مردی که وقتی در نوجوانی سر درس سید صدرالدین صدر می‌نشست، کوچک‌ترین قد و قامت حجره را داشت، اما چشمانش آن‌قدر شمرده و روشن به عبارات نگاه می‌کرد که انگار کلمات کهن فقه را دوباره می‌نشاند و نوازش می‌کرد.<br />در خانه، دنیای دیگری جریان داشت. دوازده فرزند، صدای خنده‌ها و گفتگوهایی که در دالان‌های خانه می‌پیچید و همسری از تبار مجد که در سال ۱۳۲۹ دستی به همراهی داد و تا آخرین روزهای سال ۱۴۰۳زمانی که پیکرش بر دوش فضلا تا حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) تشییع شد پناه و تکیه‌گاه آن صبوری‌های علمی بود. خانه‌ای که در آن، گفتگوها فقط بوی کتاب نمی‌داد؛ بوی گرما، عاطفه و دیدارهای صمیمانه‌ای را می‌داد که گاه با رهبر انقلاب و برادرش سید جعفر، دور از همهمه‌ی سیاست و در گرمای یک استکان چای خانوادگی می‌گذشت.<br />او فقیهی بود که کلمات را بی‌حساب خرج نمی‌کرد. می‌گفت خبر واحد وقتی تنهاست، باید با احتیاط به آن تکیه داد؛ انگار باور داشت که حقیقت، سنگین‌تر از آن است که بر دوش یک روایت تنها بماند. وقتی جرعه‌ای از دریا را می‌نوشت یا بر رجال نجاشی حاشیه می‌زد، دست‌هایش مثل دست‌های یک سفال‌گر قدیمی کار می‌کرد؛ باحوصله، بی‌شتاب و با احترام به خاک دانش<br />و بعد، آن روزهای آخر رسید. معده و دستگاه گوارش، جسم نود و چند ساله‌اش را خسته کرده بود. تخت بیمارستان، فارغ از تمام حواشی و قیل‌وقال‌های بیرون، میزبان تن نحیفی شد که تمام عمرش را صرف رمزگشایی از متن‌های سخت کرده بود.<br />پزشکان آمدند و رفتند، داروها تزریق شدند، اما در بیست و نهم شهریور ۱۴۰۵، آن نفس شمرده و آرام، سرانجام به ایستگاه آخر رسید.<br />آدم‌هایی مثل او ناگهان از میان ما نمی‌روند. آن‌ها ذره‌ذره در کتاب‌ها، در دالان‌های مدرسه‌ی امام محمد باقر (علیه السلام)، در حجره‌هایی که صدای مباحثه‌شان هنوز در در و دیوارش مانده، و در یاد شاگردانی که دقت را از او آموختند، تکثیر می‌شوند. رفتن او مرگ یک فرد نبود؛ خاموش شدن یکی از آن چراغ‌های قدیمی و کم‌نوری بود که وقتی کوچه تاریک می‌شد، همگان می‌دانستند پای آن پنجره، کسی بیدار است و نگهبانی متن را می‌کند.</p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم <br />#رها_نویسی <br />#مدار_نوشتن</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/نگهبان-صبور-متن#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873127</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>نامه‌ای به رهبرم</title>
			<link>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/نامه-ای-به-رهبرم</link>
			<pubDate>19:30:00 +0430 یکشنبه، 29 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>آشنا</dc:creator>
			<category domain="main">آشنا</category>			<guid isPermaLink="false">1872969@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;نامه‌ای از سویدای دل&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;محضر مبارک رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای (دام‌ظله العالی)&lt;br /&gt;سلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته &lt;br /&gt;این کلمات، نجواهای بانوی ست از جنس همین مردم؛ مادری که خانه را سنگر آرامش می‌داند و خیابان را سنگر غیرت و ایستادگی، این نامه را از دل همین روزمرگی‌های پر از دغدغه می‌نویسم؛ از میان همان دلشوره‌ها و صبوری‌های زنانه که با پناه بردن به سایه‌سار ولایت، آرام و استوار می‌شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رهبر عزیز و پناه امت؛ می‌نویسم تا بگویم پایداری ما در این مسیر، یک شعار یا هیجانی زودگذر نیست. ایستادگی ما، خشت‌به‌خشت بر پایه ایمانی عمیق، شناختی آگاهانه و انتخابی صبورانه بنا شده است. &lt;br /&gt;اگر این روزها بار زندگی سنگین است و مسیر پر از پیچ‌وخم‌های دشوار، اما ما فرزندان مکتب امام شهید حضرت سید علی حسینی خامنه ای( رضوان الله تعالی) هستیم، اسوه اقتدار، عزت و شرافت و&amp;#8230; .&lt;br /&gt;خانه و خیابان برای ما دو سنگر هم‌مسیرند؛ هرگز صحنه را خالی نخواهیم کرد و قدمی از این خیابان‌ها و میدان‌های حضور عقب نخواهیم نشست، خالی کردن این سنگر، ناسپاسی و خیانت در برابر عهدیست که با خدا و خون مطهر شهدا بسته‌ایم.&lt;br /&gt;در این تلاطم‌ها و امتحان‌های بزرگ، دل و جان ما تابع محض فرمان و هدایت شماست. ما این اطاعت عاشقانه و مسئولانه را تا تا آخرین قطره خون و سپیده‌دم دل‌انگیز ظهور حضرت ولی‌عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با صلابت ادامه خواهیم داد.&lt;br /&gt;هرچند در کنج دلمان، داغی سنگین و التیام‌ناپذیر از داغ شهدا و به‌ویژه رهبر شهیدمان خانه کرده است؛ داغی که تنها با عدل و پرپاشدن پرچم حق آرام می‌گیرد. از سویدای دل، خواهان انتقام قاطع و سخت خون مطهر آنان، نابودی کامل رژیم منحوس صهیونیستی و ریشه‌کنی سردمداران کفر و ستم هستیم.&lt;br /&gt;ما تا آخرین نفس و آخرین قطره خون، پشت سر ولی زمانه‌مان ایستاده‌ایم و فرزندان‌مان را نیز در همین آغوش پر از ایمان و پایداری بزرگ خواهیم کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با احترام و التماس دعای خیر&lt;br /&gt;یکی از دختران و مادران ایستاده در میدان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;br /&gt;#سوژه_هفتگی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;$perm_url&quot;&gt;مشاهده مطلب کامل&lt;/a&gt; - وبلاگ فعال مجازی&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نامه‌ای از سویدای دل</p>
<p>بسم الله الرحمن الرحیم<br />محضر مبارک رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای (دام‌ظله العالی)<br />سلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته <br />این کلمات، نجواهای بانوی ست از جنس همین مردم؛ مادری که خانه را سنگر آرامش می‌داند و خیابان را سنگر غیرت و ایستادگی، این نامه را از دل همین روزمرگی‌های پر از دغدغه می‌نویسم؛ از میان همان دلشوره‌ها و صبوری‌های زنانه که با پناه بردن به سایه‌سار ولایت، آرام و استوار می‌شود.</p>
<p>رهبر عزیز و پناه امت؛ می‌نویسم تا بگویم پایداری ما در این مسیر، یک شعار یا هیجانی زودگذر نیست. ایستادگی ما، خشت‌به‌خشت بر پایه ایمانی عمیق، شناختی آگاهانه و انتخابی صبورانه بنا شده است. <br />اگر این روزها بار زندگی سنگین است و مسیر پر از پیچ‌وخم‌های دشوار، اما ما فرزندان مکتب امام شهید حضرت سید علی حسینی خامنه ای( رضوان الله تعالی) هستیم، اسوه اقتدار، عزت و شرافت و&#8230; .<br />خانه و خیابان برای ما دو سنگر هم‌مسیرند؛ هرگز صحنه را خالی نخواهیم کرد و قدمی از این خیابان‌ها و میدان‌های حضور عقب نخواهیم نشست، خالی کردن این سنگر، ناسپاسی و خیانت در برابر عهدیست که با خدا و خون مطهر شهدا بسته‌ایم.<br />در این تلاطم‌ها و امتحان‌های بزرگ، دل و جان ما تابع محض فرمان و هدایت شماست. ما این اطاعت عاشقانه و مسئولانه را تا تا آخرین قطره خون و سپیده‌دم دل‌انگیز ظهور حضرت ولی‌عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با صلابت ادامه خواهیم داد.<br />هرچند در کنج دلمان، داغی سنگین و التیام‌ناپذیر از داغ شهدا و به‌ویژه رهبر شهیدمان خانه کرده است؛ داغی که تنها با عدل و پرپاشدن پرچم حق آرام می‌گیرد. از سویدای دل، خواهان انتقام قاطع و سخت خون مطهر آنان، نابودی کامل رژیم منحوس صهیونیستی و ریشه‌کنی سردمداران کفر و ستم هستیم.<br />ما تا آخرین نفس و آخرین قطره خون، پشت سر ولی زمانه‌مان ایستاده‌ایم و فرزندان‌مان را نیز در همین آغوش پر از ایمان و پایداری بزرگ خواهیم کرد.</p>
<p>با احترام و التماس دعای خیر<br />یکی از دختران و مادران ایستاده در میدان</p>
<p>✍️ زهرا مرادقلی <br />#به_قلم_خودم <br />#مدار_نوشتن <br />#سوژه_هفتگی</p><div class="item_footer"><small><a href="$perm_url">مشاهده مطلب کامل</a> - وبلاگ فعال مجازی</small></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/نامه-ای-به-رهبرم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://safidbrfi2015.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1872969</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
