وقتی می شود فاصله گرفت بیهوده نمی جنگم ! چرا باید بیهود جنگید برای چیزهایی که نمی توانی تغییرشان بدهی؛
نه…همیشه جنگیدن خوب نیست! این را من می گویم که خیلی در این زندگی نابرابر
جنگیده ام! جنگیده ام تا شاید بتوانم چیزی را عوض کنم… جنگیده ام برای چیزهایی که
پیش وجدان خودم سربلند باشم! اما این روزها خوب فهمیده ام که باآدم های کوته نظر…
ادم های حسود… نباید جنگید!
این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم
برای هر کسی که رنجم می دهد!
از آدم هایی که زیاد دروغ می گویند
فاصله می گیرم از آدم هایی که زیاد ظلم می کنند فاصله می گیرم!
از آدم هایی که حرمت دل دیگران را نگه نمی دارند فاصله می گیرم…
با حقارت بعضی دل ها نباید جنگید باید نادیدشان گرفت و گذشت…
گاهی حتی اگر لازم باشد آنقدر به آسمان زل می زنم تا از زمین فاصله می گیرم…
من ایمان دارم کسی که دلتنگ آسمان باشد بیهوده برای رنج های زمینی دلگیر نمی شود!
این را مدام با خودم تکرار می کنم و می گذرم از کنارشان…
کوتاه نوشت
امانت سپید، گواه سرخ
پردههای حریر هنوز با نسیم خلیج میرقصیدند و حیاط خانه پر بود از عطر گلاب و صدای پچپچهای شادانه. این پیراهن سپید، آماده بود تا در آینهٔ شمعدان، تصویر لبخند عروسی را ثبت کند که فردا را روشنتر از امروز میدید.
اما شامگاه که رسید، آسمان نبارید؛ آتش و کینه بارید. سایهٔ سنگین موشک، سقف کوچک خانه را بر سر خندهها خرابی کرد و کل زدن زنها در شورهزار داد و فغان گم شد. در آن چشمبههمزدن، سپیدی پارچه، لالهگون شد تا روایتگر جرمی باشد که بر پیکر بیدفاعترین لحظههای زندگی فرود آمد.
این پارچه گلگون، اینک دیگر یک لباس مجلس نیست؛ کتیبهای است ناگفته از آرزوهایی که زیر آوار ماندند و گواهی زنده بر بیرحمی تاوانناپذیری که بر یک جشن روا شد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
روایت سرخ سپید
در کوچههای بندر کوهستک، بوی دریانسیم با صدای هلهل و کل زدن زنها آمیخته بود. سپیدی این لباس، قرار بود نشانهای باشد از آغازی نو، فرداهایی روشن و لبخندهایی که در آینه شب عقد به یکدیگر گره میخوردند.
اما ناگهان آسمان شب شکافته شد. صدای خندهها در انفجاری مهیب خفه گشت و سقف خانه بر سر آرزوهای ناتمام فروریخت. ترکشهای ستم، شادی حجله را به عزا تبدیل کردند و گلپوش حریر سپید، با قطرات سرخ خون لکهدار شد.
این پیراهن، دیگر فقط یک لباس عروسی نیست؛ گواهی است بر مظلومیت بیگناهانی که در آتش تجاوز جان باختند و سندی ناپدیدنشدنی از آرزوهای پرپرشده زیر آوار.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
عیار کارنامه، نه بازی با الفاظ
وسط همین گرمای شهریور، وقتی داغی آفتاب به رویت میزند و هوا دم میکند، بیشتر از همیشه میفهمی که فرق است بین کسی که زیر سایهبان نشسته و از مصلحت دم میزند، با کسی که وسط میدان ایستاده و ریه میسوزاند.
قصهی این روزها و کلام کسانی که سالها امتحانشان را پس دادهاند، دقیقاً همین است. کلمهها را مثل همان مرکب آراستهی روایات، با زرورقهای قشنگی مثل عقلانیت، صلح و دیپلماسی تزیین میکنند تا نگاهها را خیره کنند. اما وقتی پردهی ادبیات اتوکرده را کنار میزنی، زیر آن همان خط سازش پرهزینه، خسارتهای محض و فرار از پاسخگویی موج میزند.
تأسفبارتر اینجاست که صاحب این سخنان، درست در لحظاتی که فشارهای بیرونی اوج میگیرد، دوباره فعال میشود تا نسخه بپیچد! کسی که روزگاری بدون مشورت با افکار عمومی، با شوک صبح جمعهای بسان بنزین سفرهها را تنگتر کرد، ذخایر استراتژیک کشور را واگذار نمود و دست آخر از مسئولیت شانه خالی کرد، حالا در مقام مدعی ایستاده و برای نیروهای مسلح و اقتدار این کشور تعیین تکلیف میکند.
این همزمانی و این تحرکات خطی، اتفاقی نیست. حق را طوری آراستن که باطل پشت آن پنهان شود، کهنترین حیلهی تاریخ است. اما هوشمندی مردم دقیقاً در همین لحظات روشن میشود؛ جامعهای که یاد گرفته است عیار افراد را نه با کلمههای شیک، بلکه با کارنامه و میزان شجاعتشان بسنجد.
پاسخ این تحرکات، نه انفعال است و نه دلبستن به سراب بیگانه، راه روشن، تکیه بر توان بومی، اعتماد به جوانان و تمسک به نصرت الهی است؛ چراکه عزت این ملت با ایستادگی شجاعانه و جهاد شبانهروزی در میدان بهدست میآید، نه با باجدادن و توجیه تسلیم زیر لوای الفاظ قشنگ.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#آزاد_نویسی
شوق پرواز در طوفان باروت
شهریور ۵۷ با داغ سنگین سینما رکس آغاز شده بود. خشم و اندوه در رگهای شهر میدوید و کابینه جدید با شعار آشتی ملی سعی داشت آبی بر این آتش بپاشد. اما نسیم بیداری وزیدن گرفته بود؛ راهپیمایی با شکوه عید فطر در تپههای قیطریه و به دنبال آن حضور نیممیلیونی مردم در ۱۶ شهریور، غریو یکصدا و تاریخی ملتی بود که خواستار درهمشکستن ارکان سلطنت و برپایی حکومتی نو بودند. شبهنگام، سایه سنگین حکومت نظامی بر تهران و ۱۱ شهر دیگر افتاد تا صدای تپشهای این قیام خفه شود.
سپیدهدم جمعه ۱۷ شهریور فرارسید. مردم، بیخبر از اعلام حکومت نظامی از رادیو، پس از نماز صبح دسته دسته به خیابانها آمدند. موج جمعیت از هر کوی و برزن به سوی میدان ژاله روانه شد؛ جایی که تانکها، زرهپوشها و ماموران مسلح به استقبالشان آمده بودند. با این حال، قدمها نلرزید؛ شجاعتی بیمانند بر دلها سایه انداخته بود و نغمههای تکبیر و لا اله الا الله در فضا میپیچید.
ناگهان غرش مسلسلها و پرواز بالگردها، صحنهای مهیب و نابرابر ساخت. رگبار بیامان گلولهها بر پیکر پاک مردم فرود آمد و در چشمبهزدنی، صحن صحن میدان از ارغوان خون گلگون شد. تا ظهر آن روز، سکوتی پرمعنا و سنگین بر میدان ژاله نشست؛ میدانی که دیگر رسماً میدان شهدا شده بود.
فاجعه چنان عظیم بود که گزارشها از قربانی شدن هزاران جان پاک خبر میدادند. امام خمینی (رحمه الله) فردای آن روز در پیامی پرشور، این اقدام وحشیانه را محکوم کردند و آن را نشانه بیپایگاهی رژیم دانستند. واقعه ۱۷ شهریور تمام پلهای آشتی را ویران کرد و به تعبیر تحلیلگران، نقطهای بیبازگشت و آغازی بر پایان یک دوران شد؛ روایتی ماندگار از ایستادگی ملتی که رویای آزادی را با جان خویش امضا کردند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن
#مناسبتی