پناه قابهای رنگی
خبر، باورنکردنی بود؛ شهادت آقا…
انگار یکباره تمام صداهای اطرافم خاموش شدند. دنیا از حرکت ایستاد و من ماندم و خبری که حتی جرئت نداشتم دوباره در ذهنم تکرارش کنم.نه، نه، نه، نمیتوانست حقیقت داشته باشد. مگر میشد آن تکیهگاه محکم، آن نگاه پرصلابت و آن پناه آشنای روزهای سخت، دیگر میان ما نباشد؟ مگر میشد روزی برسد که دیگر چشمم به قاب تلویزیون باشد و خبری از ایشان، از آن چفیه آشنا و از آن صدای آرامشبخش نباشد؟ دلم نمیخواست باور کنم. تمام وجودم در برابر پذیرفتن این حقیقت تلخ مقاومت میکرد.
اولین چیزی که به یادم آمد، همان شب محرم بود؛ شبی که پخش زنده شبکه خبر ناگهان قطع شد و تصویر حسینیه روی صفحه تلویزیون نشست. هنوز هم اگر چشمهایم را ببندم، میتوانم آن لحظه را با تمام جزئیات به خاطر بیاورم؛ ورودشان، چهره پرصلابتشان و موج تکبیرهایی که فضای حسینیه را پر کرده بود. یادم میآید چطور با دیدنشان بغضم شکست و اشک های بی امان از چشمانم جاری میشد. آن روزها همهچیز رنگ اضطراب داشت، اما حضور او برایمان مثل پنجرهای بود که رو به آسمان باز میشد؛ مثل دستی که در اوج ترس، دستت را محکم بگیرد و بگوید: نترس، من اینجا هستم.
حالا چه کسی قرار بود در سختترین روزها، با همان حضورش دلهایمان را قرص کند؟ چه کسی قرار بود با بالا بردن دستش، اینهمه دلشوره را از دلهایمان بیرون ببرد؟ چطور میشد به قاب تلویزیون نگاه کرد و دانست که دیگر آن تصویر زنده تکرار نمیشود؟ دلم میخواست زمان به عقب برگردد؛ به همان شب محرم، به همان لحظهای که با دیدنشان از شدت شوق گریه کردم و هنوز نمیدانستم روزی میرسد که برای دیدن دوباره همان تصویر، اینچنین حسرت بخورم.
برای من، آقا فقط یک نام یا یک جایگاه نبودند. میان من و ایشان رشتهای از جنس باور، محبت و دلبستگی معنوی وجود داشت؛ حسی شبیه رابطه دختری با پدری که شاید هیچوقت از نزدیک در آغوشش نگرفته باشد، اما حضورش را در عمیقترین لایههای قلبش احساس کرده باشد. پدری که دیدن چهرهاش آرامت میکند، شنیدن صدایش قوت قلبت میدهد و حتی وقتی از تو دورست، دلت به بودنش گرم میماند. شاید بعضیها هیچگاه این دلبستگی را درک نکنند، اما مگر تمام محبتها به رابطه خونی ، دیدار و همصحبتی وابستهاند؟ گاهی آدم به کسی دل میبندد که حضورش را در لحظههای تنهایی، در دعاهای شبانه و در میان ترسهای ناگفتهاش احساس میکند.
حالا داغ این فقدان برایم شبیه از دست دادن بخشی از همان آرامش آشناست. دلم میخواهد باز هم رو به آسمان کنم و برایشان دعا بخوانم، همانطور که همیشه از خدا میخواستم سایهشان بر سر این سرزمین باقی بماند. دلم میخواهد باور کنم که تمام آن لحظههای اشک و شوق، تمام آن حس امنیت و تمام آن امیدی که با دیدنشان در دلم زنده میشد، بیثمر نبوده است. میخواهم از میان این اندوه، چیزی از صلابتشان را برای روزهای پیش رو با خودم نگه دارم؛ چیزی که نگذارد در برابر سختیها بهسادگی بشکنم.
آقا جان، هنوز رفتنتان را باور نکرده ام؛ دلتنگ تصویری هستم که با آمدنتان رنگ میگرفت، دلتنگ آن نگاه آشنا و دلتنگ آرامشی که حتی از پشت یک قاب کوچک تلویزیون به خانههایمان میرسید. هنوز هم وقتی از کنار قابهای رنگی میگذرم، نگاهم دنبال تصویر شما میگردد؛ تصویری که روزی اشک شوق به چشمانم آورد و حالا یادش اشک دلتنگی و حسرت را جاری میکند.
نمیدانم با این جای خالی چه کنم. فقط میدانم که بعضی آدمها آنقدر در دل آدم ریشه میدوانند که نبودنشان با هیچ واژهای توصیف نمیشود. شما برای من یادآور امید در دل تاریکی بودید؛ پناهی معنوی که نامش با روزهای سخت و دعای خیر گره خورده است.
آقا جان، اگرچه دلم از این داغ سنگین، اما نمیخواهم بگذارم اندوهم آخرین حرف این قصه باشد. میخواهم به حرمت تمام لحظههایی که با دیدنتان آرام میگرفتم، امید را در دلم زنده نگه دارم و موثر در حفظ این انقلاب باشم. کاش میشد یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر، آن تصویر آشنا را در قاب تلویزیون ببینم و از ته دل بگویم؛ خدا را شکر که هستید.
آقاجان قابها هنوز رنگیاند، اما انگار رنگهایشان با اشک چشمانم درآمیخته و من ماندهام و خاطره حضوری که روزی پناهم بود؛ خاطرهای که هر بار به یادش میافتم، قلبم میان دلتنگی و عشق میتپد. شاید بعضی رفتنها پایان حضور نباشند؛ شاید آنچه با عشق در دل آدم ریشه کرده، در خاطرهها، دعاها و باورهایش به زندگی ادامه دهد و من، با تمام دلتنگیام، هنوز در میان قابهای رنگی به دنبال همان پناه آشنا میگردم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#دلتنگی
جمعه ای دیگر

صبح جمعهست
و باز هم جهان، بی تو بیدار شده آقا جان؛ آفتاب طلوع کرده، گنجشکها آواز میخوانند، اما دل ما هنوز در تاریکی بیتو ماندن است…
چه جمعهها که گذشت و چشمهایمان به راه ماند؛ بیا آقا جان، این جمعه هم بیتو، جمعه نمیشود…
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
طلوع بی خورشید
صبح جمعه، یک جور سکوت در خودش دارد که نمیشود برایش اسمی پیدا کرد؛ انگار دنیا از خواب بیدار شده، اما چیزی را جا گذاشته؛ پنجره را باز میکنم، هوا بوی آغاز میدهد، آسمان آرام و زندگی بیخبر از دلتنگی من، راه خودش را میرود.
میان این همه اتفاق کوچک و بزرگ، فکر تو آرام میآید و گوشهای از دلم مینشیند؛ بیآنکه چیزی بگوید، بیآنکه بتوانم از او چشم بپوشم. آقا جان، رهبر شهیدمان هم رفت؛ او که دلش در انتظار تو میتپید و خود را وقف در مسیر نیابت و اطاعت از شما کرد. رفت و ما ماندیم و جمعههایی که پس از او، سنگینتر از همیشه بر دل میگذرند.
گاهی با خودم فکر میکنم چند صبح جمعه دیگر باید از راه برسند تا جهان، حضورتان را نه در آرزوهای ما، که در واقعیت زندگیاش لمس کند؟ چند بار دیگر باید چشم به راه بمانیم و با دلی خسته، آمدنت را از خدا بخواهیم؟
آقا جان، بیا که دیگر از این همه دوری پیر شدیم؛ از بس جمعهها آمدند و رفتند، از بس دلمان را به فردا سپردیم و فردا باز هم بیتو از راه رسید. بیا که دگر پیر شدیم آقا گ،از این جهان و هرچه در آن هست، سیر شدیم آقا؛ دلم میخواهد روزی جمعه از راه برسد و من دیگر برای آمدنتان چیزی ننویسم؛ فقط پرده را کنار بزنم، به روشنایی شما نگاه کنم و لبخند بزنم که دیگر فاصلهای میان ما نیست. دیگر نه داغی بر دلمان مانده باشد، نه بغضی در گلویمان و نه چشمهایی که از انتظار، خسته به افق دوخته شده باشند.
تا آن روز، نام تو را در خلوت صبحهایم نگه میدارم؛ مثل حرفی عزیز که هنوز وقت گفتنش نرسیده است. آقا جان، ما هنوز منتظریم؛ با دلی که از رفتن عزیزانمان داغدار است و با چشمی که هنوز به آمدنت امید دارد. بیا، که این جمعهها بدون تو، انگار هیچوقت به صبح نمیرسند…
اللهم عجل لولیک الفرج
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
ناگفتههای ذهن

گاهگاه مینویسم؛ از چیزهایی که شاید هرگز به آنها نیندیشیدهام و گاه از اندیشههایی که آنقدر در عمق جانم ریشه دواندند که راهی به بیرون نمییابند. انگار کلمات، پناهگاه خلوت منند؛ جایی که میتوانم در میان هیاهوی آدمها سکوت کنم و بیآنکه لب بگشایم، از آنچه در من میگذرد، سخن بگویم. اندیشههایم را به واژهها میسپارم؛ گاهی با کلماتی آشنا و گاهی با واژههایی غریب، به این امید که آنچه در دنیای نادیدنی ذهنم شکل گرفته، در جهان محسوسات جایی برای نشستن پیدا کند. اما هر بار، چیزی از معنا در راه گم میشود؛ چیزی که نه واژهای برایش مییابم و نه جملهای که بتواند تمام حقیقتش را در خود جای دهد. شاید بعضی اندیشهها برای آنکه فهمیده شوند، آفریده نشدند؛ شاید تنها آمدند تا در گوشهای از جان آدمی بنشینند و او را به سکوتی عمیقتر دعوت کنند و من هنوز مینویسم؛ نه از آن رو که به تمامی آنچه میاندیشم دست یافتهام، بلکه چون هنوز میان آنچه در من میگذرد و آنچه بر زبان و قلمم جاری میشود، فاصلهای هست که هیچ واژهای پرش نمیکند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
تنها پناه زندگی من
مادر من، همان تکیهگاهی که با وجود تمام خستگیها و آثار پیری، هنوز هم نگران آرامش من است. زنی که شاید خودش هزار بار شکسته باشد، اما هیچوقت اجازه نداده من سنگینی دردهایش را احساس کنم. او ایثارگر واقعی زندگی منست؛ کسی که سالهای عمرش را بیصدا بخشیده تا من با خیال آسوده زندگی کنم. گاهی به دستهایش مینگرم و با خودم میگویم چقدر از جوانیاش را پای بزرگ شدن من و فرزندان دیگرش گذاشته.
مادر من شاید دیگر مثل گذشته توان نداشته باشد، اما برای من هنوز همان کوه محکمیست که تمام دنیا را پشتش امن میدانم. میترسم از روزی که دیگر صدایش را نشنوم، از روزی که دلم بگیرد و آغوشش پناهم نباشد. چون خوب میدانم در این دنیای پر از رفتن و تنهایی، هیچکس نمیتواند جای مادر را بگیرد؛ مادر من، تنها پناهیست که حتی فکر نبودنش هم دلم را میلرزاند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
