پرواز ققنوس کربلا
شام، غروب غمگینی را در آغوش گرفته بود؛ خورشید همچون چراغی نیمجان، آخرین پرتوهایش را بر دیوارهای خاموش میپاشید. در خانهای ساده، بانویی چون ماهِ شکسته، بر بستر بیماری افتاده بود؛ بانویی که روزی در مدینه چون گلِ سپید شکوفه کرده بود و اکنون، همچون شمعی در باد، آرام آرام رو به خاموشی میرفت.
حضرت زینب (سلام الله علیها)، عقیلة بنیهاشم، امالمصائب، همان کوه استواری که در طوفان کربلا قامت خم نکرد، اکنون پیراهن خونین برادرش حسین (علیه السلام) را بر سینه نهاده بود. آن پیراهن، همچون پرچم سرخی بود که بر قله قلبش برافراشته شده؛ هر نالهاش، چون نسیمی از دشت نینوا، بوی سوخته خیمهها و صدای گریه کودکان را با خود میآورد.
عبدالله، همسر وفادارش، با چشمانی چون دو چشمه جوشان، بر بالینش ایستاده بود. زینب (سلام الله علیها) آرام زمزمه میکرد:
«خدایا، این قربانی کوچک خاندان پیامبرت را بپذیر…»
و گویی دوباره در صحرای عاشورا ایستاده بود؛ کنار پیکر برادر، با قلبی شکسته اما استوار، همچون سرو سبز که در برابر تبرها خم نمیشود.
لحظهها سنگین میگذشت؛ هر ثانیه چون سنگی بر سینه تاریخ میافتاد. آفتاب شام، بر بسترش میتابید و او همچنان پیراهن خونین را در آغوش داشت؛ پیراهنی که بوی خون حسین (علیه السلام) را داشت، بوی غربت، بوی حقیقت.
در آن دم، گویی همه آسمان خم شد تا شاهد باشد: بانویی که بار مصیبتها را بر دوش کشید، بانویی که صدای حق را از دل اسارت به گوش جهان رساند، بانویی که «زینت پدر» بود و «شریکة الشهدا»، اکنون به دیدار مادر و پدر و برادرانش میشتافت.
خانه پر شد از اشک و آه؛ صدای گریه کودکان، چون نیهای شکسته، با نالههای جانسوز زینب (سلام الله علیها) درهم آمیخت. و ناگاه، آن بانوی بزرگ، با لبخندی آرام، چشمها را بست… و همچون پرندهای آزاد، از قفس دنیا پر کشید.
از آن روز، هر دل عاشقی در سوگ او میسوزد؛ رحلتش نه پایان، که آغاز رسالتی دیگر بود. صدای او، همچون رودخانهای بیپایان، در تاریخ جاری شد؛ صدایی که به ما میگوید: خون حسین (علیه السلام) خاموش نمیشود، زیرا زبان زینب (سلام الله علیها) تا همیشه آن را زنده نگاه داشته است.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم

♦️روایت امروز رهبر انقلاب از حوادث اخیر در کشور
#لبیک_یا_خامنه_ای
#جمهوری_اسلامی_ایران
«آزادیِ بیمهار؛ ماری در آستین»
پنج ماه پس از خاموشی آتش جنگ، شعلههای اغتشاشات چون آتشی زیر خاکستر سر برآوردند؛ نه از روشناییِ آگاهی، بلکه از دامهایی که در فضای مجازی گسترده شد. جوانان خام، همچون پرندگان بیپر، در برابر شکارچیان آموزشدیده گرفتار شدند و نخهای این فریب، از آن سوی مرزها کشیده میشد.
هیچکس از قفس و محدودیت خوشش نمیآید، همانطور که هیچکس از دریای بیکرانِ طوفانی که کشتی آرامش را غرق میکند، دل خوش ندارد. آزادی نعمتی بزرگ است، اما اگر افسار نداشته باشد، به جای باغی سرسبز، به بیابانی بیپناه بدل میشود. آزادیی که به دست دشمنان اداره شود، همانند پرورش ماری در آستین است؛ خطری که دیر یا زود به جان صاحبش میافتد.
وقتی سکان فضای مجازی در دست شما نیست و دشمن بر آن سوار است، رفع فیلترینگ چیزی جز گشودن پنجرهای برای جاسوسی او نیست؛ خیانتی آشکار که آیندهی یک ملت را به بهای هوسهای زودگذر میفروشد. این همان لحظهای است که بیتدبیری، جامهی خیانت بر تن میکند.
رفع فیلتر بیحساب، نه نشانهی شجاعت، بلکه همانند بازی کودکانهای است که تنها به شیرینی لحظه میاندیشد و فردا را قربانی امروز میکند. جامعهای که فردای فرزندانش را میخواهد، باید میان آزادی و امنیت پلی از عقلانیت بسازد؛ پلی که نه از دیوارهای سخت محدودیت، و نه از پرتگاههای بیپروایی، بلکه از مصالح خرد و تدبیر ساخته شده باشد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#فیلترینگ
#نفوذ_دشمن

از آفتاب علی تا ستاره غیبت
ای آقای مهربانیها…
ای آخرین ستارهای که خدا برای شبهای بیپناه ما نگه داشته…
ای مردترین مردِ عالم…
روز مرد بر تو مبارک،
اگرچه ما هنوز پشت پنجرههای بسته غیبت،
نامت را مثل شمعی که در باد میلرزد،
آه میکشیم.
مولای من…
تو همان مردی هستی که ریشهات در آفتاب علی علیهالسلام است؛
در دستانی که عدالت را مثل باران بر سر جهان میریخت،
در قلبی که مهربانیاش از وسعت آسمان هم بزرگتر بود.
تو ادامه همان نوری…
همان صلابتی که کوهها از آن زاده شدند،
همان مهربانیای که رودها از آن جاری شدند.
امروز، جهان میلاد پدرت را جشن میگیرد؛
پدری که مردانگی را نه در شمشیر،
که در نان دادن به یتیم،
در دست گرفتن دلهای شکسته،
و در سجدههای نیمهشب معنا کرد.
و من این تبریک را به تو میگویم،
به تو که آخرین تکیهگاه زمین،
آخرین پناهِ دلهای خسته،
و آخرین ذخیره آسمانی.
آقا جان…
نبودنت مثل سایهای است که روی تمام شادیهایمان افتاده؛
مثل بغضی که نمیترکد،
مثل بارانی که نمیبارد،
مثل دریایی که موج ندارد.
جهان بیتو، جهانِ بیپدریست…
و ما، کودکانی که هر شب
به سمت آسمان نگاه میکنیم
تا شاید چراغی روشن شود
و تو از راه برسی.
روزت مبارک ای مردِ بیهمتای خدا…
و کاش روزی برسد که این تبریک را
نه در حسرت،
که در حضور تو،
در روشنایی قدمهایت،
در سایه عدالتت،
و در آرامش صدایت بگوییم.
کاش بیایی…
تا زمین دوباره «پدر» داشته باشد.

ای آخرین، چراغ خدا…
ای آقای مهربانیها…
ای آخرین چراغِ روشنِ خدا در شبهای بیپایان زمین…
روز مرد بر تو مبارک،
اگرچه این روزها، جهان ما
بیشتر شبیه شهریست که بادهای فتنه
چراغهایش را یکییکی خاموش میکنند
و دلهایش را در غبارِ تلخی میپیچند.
مولای من…
این روزها، صدای گریه مادران
مثل بارانیست که بیوقفه بر سقف دلها میبارد.
جوانهایمان خستهاند،
دلهایمان زخمیست،
و شهرهایمان زیر سایهای از التهاب
نفس میکشند.
ما ماندهایم و یک آسمانِ بیپناهی…
و دلی که فقط نام تو را بلد است صدا بزند.
تو که ریشهات در آفتاب علی علیهالسلام است،
در همان پدری که مردانگی را
نه در شمشیر،
که در مرهم گذاشتن بر زخمها معنا کرد؛
ای ادامه همان نور،
همان صلابت،
همان دستِ مهربانی که خدا برای روزهای سخت نگه داشته…
آقا جان…
در این روزهای پرآشوب،
دستت را بر سر این فتنهها بکش،
بر این آتشهای بیرحم،
بر این دلهای لرزان.
بادهای تیره را خاموش کن،
راهها را روشن کن،
و ما را از این گردنههای تلخ عبور بده.
و آقا…
در این روزها،
دلهای بسیاری برای سلامت «رهبر امت» دعا میکنند؛
کسی که مردم او را نایب تو میدانند
و پدری برای امت میخوانندش.
خدایا…
او را در پناه خودت حفظ کن،
دلش را آرام،
قدمش را استوار،
و سایهاش را بر سر این ملت پایدار بدار.
مولای من…
روزت مبارک
و کاش روزی برسد که این تبریک را
نه در غیبت،
که در حضور تو،
در روشنایی نگاهت،
و در آرامش قدمهایت بگوییم.
کاش بیایی…
تا این زمینِ خسته
دوباره «پدر» داشته باشد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#ظهور_نزدیک_است

وارونگی حقیقت
شاید بدانید که کفتار و شغال، کارشان همین است؛ دندان تیز کردن بر پیکرهای بیجان، مردهخواری در تاریکی. خیال میکنند حقیقت را میبلعند، اما این خیال را با خود به گور میبرند.
من اما دلگیرم، دلشکسته از جوانانی که جنگ دوازده روزه را دیدند و عبرت نگرفتند؛ از غزه و لبنان، از سوریه و عراق، از لیبی و همه خاکهایی که با خون هزاران شهید رنگین شد، اما در چشمشان تنها تصویری گذرا بود.
کلیپی دیدم که دلم را سخت آزرد؛ صدایی که میگفت: «سپاهی بسیجی، داعشی ما شمایید؟»
و من به یاد آوردم جانفداهایی را که در جنگ دوازده روزه، قامتشان را سپر کردند و خونشان را بر زمین ریختند.
سپاهیانی که در مرزها، با برف و کوران یخ زدند، و آرزوی بزرگ کردن فرزندشان را به قبر بردند، شد داعشی؟
شاید انسانهایی ساکت…
- همانها که بیهیاهو، در سرمای مرزها ایستادند.
- همانها که بیادعا، در گرمای نبرد سوختند.
- همانها که بیصدا، جانشان را گذاشتند تا خاک وطن ذرهای کم نشود.
آنها مثل نخلهای بیسرند؛ ایستاده، سوخته، بیجان، اما حتی یک قدم عقب نرفتهاند.
مثل بلوطهای کهنسالند؛ ریشه در خاک، تنه در برابر آتش، و سایهشان بر سر ما، بیهیچ چشمداشت.
و امروز، چرا باید اعتراضات به آشوب کشیده شود؟ چرا باید کسانی که جانشان را کف دست گرفتند، به جای قهرمان، «داعشی» نامیده شدند؟!
این وارونگی حقیقت، نه تنها بیانصافی است، بلکه زخمی تازه بر پیکر همان انسانهای ساکت است؛ کسانی که در سکوت، حقیقت را فریاد میزنند.
برای دیگران شاید تنها سربازانی خاموش باشند.
اما برای من، بیتردید انسانهایی واقعیاند؛ انسانهایی که بیهیاهو، در سکوت، به جهان هستی زندگی میبخشند.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#نیروهای_مسلح
بسم الله الرحمن الرحیم
ای مردم عزیز،
در روزگاری که دستهای پنهان میکوشند بذر آشوب را در دلهایمان بیفشانند، بیایید به یاد آوریم که آرامش، سپر بزرگ ماست. آنان که از بیرون میآیند و میخواهند صدای اعتراض را به صحنهی اغتشاش بدل کنند، تنها به دنبال خاموش کردن نور حقیقتاند.
بیایید به جای تجمعهای پرخطر، در کنار خانوادههایمان بمانیم؛ صدایمان را با خرد، قلم و گفتوگوی آرام بلند کنیم. هیچ دستی نمیتواند حقیقت را خاموش کند، اگر ما آن را با آرامش و اتحاد پاس بداریم.
همچون رودخانهای که بیصدا اما پیوسته جاری است، ما نیز میتوانیم با صبر و خرد، راه آینده را بسازیم. آرامش ما، شکست نقشههای آنان است؛ اتحاد ما، پایان بازی دستنشاندگان تاریکی.
بیایید با هم عهد کنیم:
- نه به آشوب
- نه به خشونت
- آری به آرامش، خرد و امید
اگر برای رفع تحریمها معتقد به مذاکرهاید، چرا برای مشکلات داخلی، راه گفتوگو و خرد را کنار میگذارید و به آشوب و اغتشاش روی میآورید؟
آیا درد مردم با آتش زدن خیابانها درمان میشود؟ آیا خون جوانان، مرهمی بر زخمهای اقتصادی است؟
تجربهها پیش روی ماست:
- فتنه 88، که به جای اصلاح، شکاف و بیاعتمادی آفرید.
- آشوب 98، که به جای عدالت، جانهای بیگناه را گرفت و خانوادهها را داغدار کرد.
- اغتشاش 1401، که به جای آزادی، تنها میدان را برای سوءاستفاده دشمنان باز کرد و سرمایه اجتماعی را زخمی ساخت.
ثمره همه اینها چه بود؟ جز اندوه مادران، جز تضعیف اتحاد، جز شادی دشمنان؟
بیایید بیاموزیم:
- گفتوگو، راه حل مشکلات داخلی است.
- آرامش، سلاحی نیرومندتر از هر فریاد در خیابان است.
- اتحاد، پاسخی است به همه نقشههای تاریک.
ما میتوانیم با خرد و همدلی، همانگونه که در برابر تحریمها به مذاکره اندیشیدیم، در برابر مشکلات داخلی نیز به گفتوگو و اصلاح بیندیشیم.
آرامش ما، شکست دشمن است؛ و اتحاد ما، پیروزی حقیقت.
جنگ دوازده روزه را به یاد آورید؛ روزهایی که خون و آتش، آسمان را پوشاند اما در نهایت، ایستادگی ملت، نقشههای دشمن را شکست داد. آن روزها نشان داد که آشوب و فتنه، تنها بهای سنگین بر دوش مردم میگذارد و شادی را به کام دشمن میریزد.
امروز نیز دشمن همان راه را میرود؛ با سرگرم کردن ارگانهای نظامی در میدانهای فرعی، میکوشد سلاح و تجهیزات خود را بیصدا وارد کند. آنان میخواهند از غفلت ما بهرهبرداری کنند، تا دوباره آتش فتنه را شعلهور سازند.
اما ما میدانیم:
- آرامش، سد بزرگ در برابر فرصتطلبی دشمن است.
- اتحاد، راه بستن بر نقشههای تاریک آنان است.
- هوشیاری، چراغی است که راه آینده را روشن میکند.
بیایید از تجربههای تلخ 88، 98، 1401 و حتی جنگ دوازده روزه درس بگیریم؛ هر بار که دشمن توانست ما را به آشوب بکشاند، تنها او سود برد و ما زیان دیدیم. امروز باید هوشیارتر از همیشه باشیم، تا هیچ فرصتی برای نفوذ و تجهیز دشمن باقی نگذاریم.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#اغتشاشات
#اعتراض
#اقتصاد
