ای آخرین چراغ خدا
ای آخرین، چراغ خدا…
ای آقای مهربانیها…
ای آخرین چراغِ روشنِ خدا در شبهای بیپایان زمین…
روز مرد بر تو مبارک،
اگرچه این روزها، جهان ما
بیشتر شبیه شهریست که بادهای فتنه
چراغهایش را یکییکی خاموش میکنند
و دلهایش را در غبارِ تلخی میپیچند.
مولای من…
این روزها، صدای گریه مادران
مثل بارانیست که بیوقفه بر سقف دلها میبارد.
جوانهایمان خستهاند،
دلهایمان زخمیست،
و شهرهایمان زیر سایهای از التهاب
نفس میکشند.
ما ماندهایم و یک آسمانِ بیپناهی…
و دلی که فقط نام تو را بلد است صدا بزند.
تو که ریشهات در آفتاب علی علیهالسلام است،
در همان پدری که مردانگی را
نه در شمشیر،
که در مرهم گذاشتن بر زخمها معنا کرد؛
ای ادامه همان نور،
همان صلابت،
همان دستِ مهربانی که خدا برای روزهای سخت نگه داشته…
آقا جان…
در این روزهای پرآشوب،
دستت را بر سر این فتنهها بکش،
بر این آتشهای بیرحم،
بر این دلهای لرزان.
بادهای تیره را خاموش کن،
راهها را روشن کن،
و ما را از این گردنههای تلخ عبور بده.
و آقا…
در این روزها،
دلهای بسیاری برای سلامت «رهبر امت» دعا میکنند؛
کسی که مردم او را نایب تو میدانند
و پدری برای امت میخوانندش.
خدایا…
او را در پناه خودت حفظ کن،
دلش را آرام،
قدمش را استوار،
و سایهاش را بر سر این ملت پایدار بدار.
مولای من…
روزت مبارک
و کاش روزی برسد که این تبریک را
نه در غیبت،
که در حضور تو،
در روشنایی نگاهت،
و در آرامش قدمهایت بگوییم.
کاش بیایی…
تا این زمینِ خسته
دوباره «پدر» داشته باشد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#ظهور_نزدیک_است
