ناگفتههای ذهن

گاهگاه مینویسم؛ از چیزهایی که شاید هرگز به آنها نیندیشیدهام و گاه از اندیشههایی که آنقدر در عمق جانم ریشه دواندند که راهی به بیرون نمییابند. انگار کلمات، پناهگاه خلوت منند؛ جایی که میتوانم در میان هیاهوی آدمها سکوت کنم و بیآنکه لب بگشایم، از آنچه در من میگذرد، سخن بگویم. اندیشههایم را به واژهها میسپارم؛ گاهی با کلماتی آشنا و گاهی با واژههایی غریب، به این امید که آنچه در دنیای نادیدنی ذهنم شکل گرفته، در جهان محسوسات جایی برای نشستن پیدا کند. اما هر بار، چیزی از معنا در راه گم میشود؛ چیزی که نه واژهای برایش مییابم و نه جملهای که بتواند تمام حقیقتش را در خود جای دهد. شاید بعضی اندیشهها برای آنکه فهمیده شوند، آفریده نشدند؛ شاید تنها آمدند تا در گوشهای از جان آدمی بنشینند و او را به سکوتی عمیقتر دعوت کنند و من هنوز مینویسم؛ نه از آن رو که به تمامی آنچه میاندیشم دست یافتهام، بلکه چون هنوز میان آنچه در من میگذرد و آنچه بر زبان و قلمم جاری میشود، فاصلهای هست که هیچ واژهای پرش نمیکند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
تنها پناه زندگی من
مادر من، همان تکیهگاهی که با وجود تمام خستگیها و آثار پیری، هنوز هم نگران آرامش من است. زنی که شاید خودش هزار بار شکسته باشد، اما هیچوقت اجازه نداده من سنگینی دردهایش را احساس کنم. او ایثارگر واقعی زندگی منست؛ کسی که سالهای عمرش را بیصدا بخشیده تا من با خیال آسوده زندگی کنم. گاهی به دستهایش مینگرم و با خودم میگویم چقدر از جوانیاش را پای بزرگ شدن من و فرزندان دیگرش گذاشته.
مادر من شاید دیگر مثل گذشته توان نداشته باشد، اما برای من هنوز همان کوه محکمیست که تمام دنیا را پشتش امن میدانم. میترسم از روزی که دیگر صدایش را نشنوم، از روزی که دلم بگیرد و آغوشش پناهم نباشد. چون خوب میدانم در این دنیای پر از رفتن و تنهایی، هیچکس نمیتواند جای مادر را بگیرد؛ مادر من، تنها پناهیست که حتی فکر نبودنش هم دلم را میلرزاند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

حسرت آغوش پدر
گاهی با خودم فکر میکنم کاش میشد به کودکی برگشت؛ به روزهایی که تمام دنیایم در وجود پدرم خلاصه میشد. آن روزها نمیدانستم روزی میرسد که برای شنیدن صدایش، برای یک بار دیگر در آغوش کشیدنش و حتی برای دیدن نگاهش، حاضرم تمام دنیا را بدهم. حالا بزرگ شدهام، اما هنوز کودکی درونم زندگی میکند که دلش برای پدرش تنگ میشود؛ کودکی که هر شب با حسرت به خاطراتش پناه میبرد و آرزو میکند کاش زمان فقط یک بار دیگر او را به روزهایی برگرداند که آغوش پدر، امنترین جای دنیا بود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

معجزه
میان جیغهای ممتد، گریههای پیدرپی و انبوه کارهای ناتمام، گاهی صبرم تمام میشود و خستگی، تمام وجودم را در آغوش میگیرد. گاهی دلم سکوتی کوتاه میخواهد، نفسی عمیق و لحظهای رهایی از هیاهوی بیپایان روزها، اما ناگهان، مهربانی کوچکترین دستان دنیا، مرا به آغوش زندگی بازمیگرداند؛ به جایی که عشق، حتی میان اشکها هم نفس میکشد.
به صورتهای زیبای فرزندانم خیره میشوم و در چشمهایشان چیزی فراتر از زیبایی میبینم؛ رد روشن مهربانی خدا را، که در آغوشم جان گرفته و آنوقت میفهمم که گاهی بزرگترین نعمت خدا، درست میان سختترین لحظههای زندگی پنهان شده است؛ همان فرشتههایی که خستهام میکنند، اما با بودنشان، زیباترین معنای دنیا را به من میبخشند، خستگیهایم میان زیباترین معجزههای خدا گم میشوند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مادرانه
#مدار_نوشتن


اگر میتوانستید به گذشته برگردید، چه چیزی را تغییر میدادید؟
امروز دلم میخواهد یک سؤال از شما بپرسم؛ سؤالی که شاید پاسخ آن، گوشهای از خاطرات، آرزوها و ناگفتههای زندگیتان را زنده کند.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر فرصتی داشتم تا به گذشته برگردم، آیا انتخابهایم را تغییر میدادم یا دوباره همان مسیر را میرفتم؟ آیا لحظهای هست که دلم بخواهد دوباره تجربهاش کنم، یا حرفی که آرزو کنم کاش آن روز گفته بودم؟
شاید همه ما در زندگی لحظههایی داشته باشیم که هنوز در گوشهای از ذهنمان زندهاند؛ لحظههایی که با یادآوریشان لبخند میزنیم یا آهی از حسرت میکشیم.
حالا میخواهم این سؤال را از شما بپرسم:
اگر میتوانستید فقط یک بار به گذشته برگردید، به کدام لحظه برمیگشتید و چرا؟ آیا تصمیمی را تغییر میدادید، حرفی را میگفتید که نگفتهاید، یا فقط دوست داشتید یک خاطره را دوباره زندگی کنید؟
دوست دارم پاسخهایتان را در بخش نظرات وبلاگ بخوانم. شاید تجربه و نگاه هرکدام از ما، دریچهای تازه به زندگی دیگری باز کند. ❤️