تلنگر
بعضیها در راه نفس، آنقدر دور میشوند که حتی از حرمت دلها هم عبور میکنند و من میمانم و دلی که بیصدا میشکند، میان آدمهایی که قرار بود هممسیر باشند، نه همزخم…
امروز بیشتر از همیشه فهمیدم که گاهی آدمها در مسیر بالا رفتن، آنقدر اسیر صدای نفسشان میشوند که صدای شکستن دل کنار دستیشان را نمیشنوند؛ بهخصوص وقتی خیال میکنند محیط کار، میدان پیشیگرفتن است، نه جایی برای حفظ حرمتها. من اهل رقابت با آدمها نیستم، اما هنوز باور دارم هیچ پیشرفتی آنقدر ارزشمند نیست که بهایش دلشکستن باشد… بعضی زخمها را به زبان نمیآورم؛ فقط نگاهم به آدمها عوض میشود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
سلام آقاجان
فاطمیه از راه رسید، اما شما نیستید
باز هم کوچههای دلمان بوی غربت گرفتند، باز هم آسمان چشمهایمان ابریست و باران اشک، بیامان بر گونههایمان میبارد. بغض، خنجریست آخته بر گلوی من؛ زخمی که نه فریاد التیامش میدهد و نه اشک، مرهمش میشود. دلتنگی چنان چنگ بر جانم انداخته که گویی تمام راههای نفس کشیدن را به رویم بستهاند.
آقاجانم، فاطمیه امسال بیحضور شما، رنگ دیگری از غم دارد؛ غمی که از چشم به دل میریزد، از دل به جان میرسد و تا مغز استخوان میسوزاند.
با خودم هزار بار میپرسم؛ کدام گناه، کدام تقدیر، کدام دست ناپیدا میان ما و شما فاصله انداخت؟چرا باید در روزهایی که دلها برای غربت مادر سادات، حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها، عزادارند، ما داغ نبودن شما را بر سینه داشته باشیم؟ چرا باید فاطمیه، هم روضهی مادر باشد و هم روضهی دلتنگی یک امت؟
آه، آقاجانم چه سخت است فاطمیه باشد و شما نباشید! چه جانسوزست در عزای بانویی اشک بریزم که مظلومیتش قرنهاست در سینهی تاریخ مانده، و همزمان، داغ مردی را بر دل داشته باشم که او نیز در غربت و مظلومیت، رنجها به جان خرید و سرانجام از میان ما رفت. گویی این روزها، غبار غربت مدینه بر روزگار ما نیز نشسته؛ گویی در میان روضهی مادر، صدای بغض پدری را میشنوم که دردهایش را در سکوت تاب آورد و با دلی آکنده از اندوه، بار سنگین مسئولیت و مظلومیت را بر دوش کشید.
آقاجانم، شما چقدر شبیه غریبان تاریخ بودید؛ غریبانی که حقیقتشان گاهی در هیاهوی زمانه پنهان میماند، رنجشان در پس پردهی صبرشان دیده نمیشود و مظلومیتشان، پیش از آنکه فهمیده شود، به قصهی داغدیدگان بدل میگردد. مگر نه اینکه امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، با آن همه عظمت و عدالت، طعم تلخ غربت را چشید؟ مگر نه اینکه حضرت زهرا سلاماللهعلیها، دختر پیامبر رحمت، پس از رحلت پدر، با دلی شکسته و رنجی جانکاه، روزگار گذراند؟ تاریخ چه بسیار دیده است که پاکترین دلها، غریبترین روزگارها را از سر گذراندهاند و مظلومترین انسانها، سنگینترین بارها را به دوش کشیدهاند و حالا من، در این فاطمیه، میان اشک و آه، به شما فکر میکنم؛ به رنجهایی که شاید بسیاری از آنها را تنها خدا میداند، به دلتنگیهایی که در پس صلابت و استواری پنهان میماندند و به غربتی که چهبسا در میان انبوه صداها و نگاهها، از چشم بسیاری دور میماند. آقاجانم، گاهی مظلومیت، فریاد ندارد؛ سکوتیست که پشت آن هزاران درد پنهان شده، لبخندیست که اندوه را در خود جای داده و صبریست که کسی از بهای سنگینش خبر ندارد.
آه، آقاجان بغض امان نمیدهد،میخواهم بنویسم، اما اشکهایم مجال نمیدهند؛ میخواهم از دلتنگیام بگویم، اما کلمات در برابر این همه اندوه، یکییکی فرو میریزند. بغض، خنجری بران بر گلوی من و اشک، بارانی بیوقفه بر ویرانهی دلم. انگار هرچه بیشتر مینویسم، فاصلهی میان واژهها و آنچه در سینه دارم، بیشتر میشود؛آه چگونه میتوان داغ پدر معنوی یک امت را در چند جمله گنجاند؟ چگونه میتوان جای خالی کسی را نوشت که نامش برای دلهای بسیاری، یادآور پناه، استواری و آرامش بود؟
شاید حالا، در این روزهای ماتم، اندکی از حال حضرت زهرا سلاماللهعلیها را بهتر درک کنم؛ از داغ دختری که پس از رحلت پدر بزرگوارش، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم، دیگر مدینه برایش رنگ و بوی گذشته را نداشت. شاید اکنون بفهمم که فراق پدر، تنها نبودن یک عزیز نیست؛ گاهی با رفتن او، تکیهگاهی از جهان آدمی رخت میبندد و حتی آفتاب هم با همان روشنی همیشگی طلوع میکند، اما دل دیگر روشنایی سابق را احساس نمیکند.
من نیز در این روزهای فاطمیه، با دلی داغدیده، در میان روضههای مادر، جای خالی شما را جستوجو میکنم. با شنیدن نام حضرت زهرا سلام الله علیها، دلم به یاد ارادت عمیق شما به اهلبیت علیهمالسلام میافتد؛ به محبتی که در جانتان ریشه داشت و به پیوندی که میان نام شما واین خاندان در دل دوستدارانتان شکل گرفته بود. چه تلخست که اکنون، در روزهایی که یاد غربت مادر، قلبها را میفشارد، من باید از غربت شما نیز بنویسم؛ از مردی که خود را در مسیر محبت و پیروی از اهلبیت تعریف میکرد و اکنون خاطرهی حضورش، در دل من به روضهای دیگر تبدیل شده،
آقاجانم، چه پیوند سوزناکی میان این داغهاست؛ میان غربت علی علیهالسلام، اندوه فاطمه سلاماللهعلیها و دلتنگی امروز ما. گویی تاریخ، هر بار با چهرهای تازه، قصهی غربت را بازمیگوید؛ قصهی انسانهایی که بار سنگینی بر دوش دارند و گاهی آنگونه که باید، شناخته نمیشوند. نمیخواهم رنج شما را با رنج آن بزرگواران یکی بدانم، اما در این روزهای فاطمیه، وقتی به مظلومیت و غربتشان میاندیشم، دلم به یاد شما میافتد و اشک از چشمانم سرازیر میشود؛ زیرا در سوگ شما نیز، طعم تلخ فراق و حسرت ناتمام ماندن حضور را چشیدهام.
کاش میشد در این شبهای روضه، برای لحظهای از سنگینی این دلتنگی رها شوم؛ کاش میشد نامتان را بر زبان بیاورم و قلبم اینچنین به درد نیاید. اما مگر میشود کسی را که با رشتهای از محبت و باور به جان آدمی گره خورده است، از یاد برد؟ مگر میشود فاطمیه برسد، نام مادر سادات در مجلسها طنینانداز شود و من به یاد ارادت شما به آن بانوی مظلوم نیفتم؟ این روزها، هر روضه برایم دو پنجره دارد؛ از یکی به مدینهی غمگین و غربت مادر مینگرم و از دیگری، به جای خالی شما که هنوز دلم با آن کنار نیامده است.
خدایا، تو خود شاهد اشکهایی هستی که در خلوت بر زمین میریزند و بغضهایی که در گلو میمانند. به حرمت حضرت زهرا سلاماللهعلیها، روح رهبر شهیدمان را غریق رحمت و رضوان خویش قرار بده؛ او را با اولیای پاکت محشور کن و امت او را به فتح الفتوح برسان و به دلهای داغدیدهای که هنوز با خاطرهی او زندگی میکنند، صبری عطا فرما که از ایمان سرچشمه بگیرد و به امید برسد.
آقاجانم، امسال با فاطمیه دلم غربت شما را به خاطر میآورد؛ شاید چون در هر روضه، بخشی از دلتنگیام سر باز میکند و اشکهایم بیآنکه بخواهم، از شما سخن میگویند. من ماندهام و بغضی که تمام نمیشود، دلتنگیای که با گذر روزها کمرنگ نشده و خاطرهی پدری معنوی که جای خالیاش را نمیتوان با هیچ واژهای پر کرد.
چه غریبانه است این روزها؛ در عزای مادر اشک بریزم و در میان همان اشکها، دلتنگ شما شوم. چه سخت است بخواهم از مظلومیت فاطمه بگویم و بغضم با یاد شما گره بخورد. چه دشوار است که نام اهلبیت، که روزگاری در دل شما چراغ محبت میافروخت، اکنون برای من هم یادآور ارادت شما باشد و هم بهانهای برای گریستن بر فراق شما.
آقاجانم، اگرچه دستم از دامان حضورتان کوتاه است، هنوز میتوانم با یاد شما بنویسم، دعا کنم و از خدا بخواهم که روح شما را در پناه لطف خویش جای دهد. شاید تسلای این روزهای من همین باشد که باور دارم هیچ اشکی در راه محبت و هیچ آهی از سر دلتنگی، نزد خدا گم نمیشود و من، در این فاطمیهی بیقرار، هنوز حرفهای ناگفتهی بسیاری دارم؛ اما بغض مجال نمیدهد، اشک اجازه نمیدهد و دلم تاب نمیآورد.
آقاجانم
فاطمیه آمد و من، در سوگ مادر، داغ شما را نیز بر سینه دارم؛ شما که مظلومیت و غربتتان، در ذهن و دل من با قصهی غریبان تاریخ گره خورده است.
این روزها، هر بار که نام حضرت زهرا سلاماللهعلیها را میشنوم، دلم آرام و بیصدا شما را صدا میزند؛ هر بار که روضهی فراق پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خوانده میشود، معنای دلتنگی برای پدر در جانم عمیقتر میشود.
فاطمیه بیشما جگرسوزترست، آقاجانم؛ زیرا امسال، در هر اشک مادرانه، دلتنگی فرزندی نیز پنهانست؛ در هر روضهی غربت، حسرت نبودن شما جان میگیرد و در هر سکوت پس از مصیبت، قلب من با اندوهی ناگفته میتپد.
فاطمیه آمد، آقاجانم
و من هنوز در میان روضهی مادر،به دنبال رد قدمهای شما میگردم؛ با بغضی که راه گلویم را بسته،با اشکی که پایان نمیگیرد و با دلی که در غربت مادر میسوزد و در فراق پدر معنویاش، آرام و بیصدا، خون میگرید.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#دلتنگی
#فاطمیه
#دلنوشته
وقتی مرغ همسایه غاز میشود!
این روزها پویشی در شبکههای اجتماعی به راه افتاده که در آن زنان، در حمایت از دانشآموزان دختر محجبهای که در آذربایجان از ورود به مدارس منع شدهاند، روسری بر سر میکنند. حرکتی که با واکنشهای گستردهای همراه شده و بار دیگر این پرسش را مطرح کرده است که چرا باید دختری بهخاطر پایبندی به پوشش دینی خود، از حق تحصیل محروم شود؟
اما نکته قابل تأمل، مقایسه این اتفاق با شرایط ایران است.
در جمهوری اسلامی ایران، حجاب صرفاً یک پوشش یا سلیقه شخصی نیست؛ بلکه برای مسلمانان، ریشه در باورهای دینی و احکام الهی دارد و در نظام حقوقی کشور نیز بهعنوان یک الزام قانونی مطرح شده است. بنابراین، این قانون، احترام به حجاب، هم احترام به یک ارزش دینی است و هم احترام به چارچوب قانونی کشور؛ همانطور که انتظار میرود قوانین هر کشوری در چارچوب حقوق و مقررات آن رعایت شوند.
حال پرسش اینجاست؛ اگر در کشوری مانند آذربایجان، که بسیاری آن را کشوری سکولار میشناسند، محدودیت برای دختران محجبه با اعتراض و پویشهای حمایتی روبهرو میشود، چرا وقتی در ایران موضوع اجرای قانون حجاب مطرح میشود، گاهی موجی از انتقادها و کارزارهای رسانهای علیه کشور شکل میگیرد؟
اگر معیار، احترام به قوانین کشورها و ارزشهای فرهنگی و دینی مردم است، این معیار نباید گزینشی باشد. نمیتوان از یک سو محرومکردن دختران محجبه از تحصیل را محکوم کرد، اما از سوی دیگر، اصل وجود قانون حجاب در ایران را بدون توجه به مبانی دینی و چارچوب حقوقی کشور نادیده گرفت.
البته رعایت قانون، مسئولیت اجرای درست و منصفانه آن را نیز به همراه دارد؛ همانطور که دفاع از حجاب نباید بهانهای برای محرومکردن دختران از حق تحصیل شود.
سخن بر سر یک اصل است؛ احترام به قانون و باورهای دینی نباید تابع جغرافیا، سلیقه سیاسی یا معیارهای دوگانه باشد.
و اینجاست که آن ضربالمثل معروف به یادمان میآید:
«مرغ همسایه غاز است!»
گاهی آنچه در کشور خودمان داریم، زیر سؤال میبریم؛ اما وقتی همان موضوع را در کشوری دیگر میبینیم، ناگهان به ارزش دفاع از آن پی میبریم.
اگر حجاب در آذربایجان شایسته احترام به باور دختران محجبه است، در ایران نیز باید دستکم با همین معیارِ احترام به باور دینی و قانون کشور درباره آن گفتوگو کرد.
قانونمداری، احترام به اعتقادات و پرهیز از معیارهای دوگانه؛ اصولی که نباید فقط وقتی به نفع ما هستند، به یادشان بیفتیم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#حجاب
#زن_زندگی_آزادی
پناه قابهای رنگی
خبر، باورنکردنی بود؛ شهادت آقا…
انگار یکباره تمام صداهای اطرافم خاموش شدند. دنیا از حرکت ایستاد و من ماندم و خبری که حتی جرئت نداشتم دوباره در ذهنم تکرارش کنم.نه، نه، نه، نمیتوانست حقیقت داشته باشد. مگر میشد آن تکیهگاه محکم، آن نگاه پرصلابت و آن پناه آشنای روزهای سخت، دیگر میان ما نباشد؟ مگر میشد روزی برسد که دیگر چشمم به قاب تلویزیون باشد و خبری از ایشان، از آن چفیه آشنا و از آن صدای آرامشبخش نباشد؟ دلم نمیخواست باور کنم. تمام وجودم در برابر پذیرفتن این حقیقت تلخ مقاومت میکرد.
اولین چیزی که به یادم آمد، همان شب محرم بود؛ شبی که پخش زنده شبکه خبر ناگهان قطع شد و تصویر حسینیه روی صفحه تلویزیون نشست. هنوز هم اگر چشمهایم را ببندم، میتوانم آن لحظه را با تمام جزئیات به خاطر بیاورم؛ ورودشان، چهره پرصلابتشان و موج تکبیرهایی که فضای حسینیه را پر کرده بود. یادم میآید چطور با دیدنشان بغضم شکست و اشک های بی امان از چشمانم جاری میشد. آن روزها همهچیز رنگ اضطراب داشت، اما حضور او برایمان مثل پنجرهای بود که رو به آسمان باز میشد؛ مثل دستی که در اوج ترس، دستت را محکم بگیرد و بگوید: نترس، من اینجا هستم.
حالا چه کسی قرار بود در سختترین روزها، با همان حضورش دلهایمان را قرص کند؟ چه کسی قرار بود با بالا بردن دستش، اینهمه دلشوره را از دلهایمان بیرون ببرد؟ چطور میشد به قاب تلویزیون نگاه کرد و دانست که دیگر آن تصویر زنده تکرار نمیشود؟ دلم میخواست زمان به عقب برگردد؛ به همان شب محرم، به همان لحظهای که با دیدنشان از شدت شوق گریه کردم و هنوز نمیدانستم روزی میرسد که برای دیدن دوباره همان تصویر، اینچنین حسرت بخورم.
برای من، آقا فقط یک نام یا یک جایگاه نبودند. میان من و ایشان رشتهای از جنس باور، محبت و دلبستگی معنوی وجود داشت؛ حسی شبیه رابطه دختری با پدری که شاید هیچوقت از نزدیک در آغوشش نگرفته باشد، اما حضورش را در عمیقترین لایههای قلبش احساس کرده باشد. پدری که دیدن چهرهاش آرامت میکند، شنیدن صدایش قوت قلبت میدهد و حتی وقتی از تو دورست، دلت به بودنش گرم میماند. شاید بعضیها هیچگاه این دلبستگی را درک نکنند، اما مگر تمام محبتها به رابطه خونی ، دیدار و همصحبتی وابستهاند؟ گاهی آدم به کسی دل میبندد که حضورش را در لحظههای تنهایی، در دعاهای شبانه و در میان ترسهای ناگفتهاش احساس میکند.
حالا داغ این فقدان برایم شبیه از دست دادن بخشی از همان آرامش آشناست. دلم میخواهد باز هم رو به آسمان کنم و برایشان دعا بخوانم، همانطور که همیشه از خدا میخواستم سایهشان بر سر این سرزمین باقی بماند. دلم میخواهد باور کنم که تمام آن لحظههای اشک و شوق، تمام آن حس امنیت و تمام آن امیدی که با دیدنشان در دلم زنده میشد، بیثمر نبوده است. میخواهم از میان این اندوه، چیزی از صلابتشان را برای روزهای پیش رو با خودم نگه دارم؛ چیزی که نگذارد در برابر سختیها بهسادگی بشکنم.
آقا جان، هنوز رفتنتان را باور نکرده ام؛ دلتنگ تصویری هستم که با آمدنتان رنگ میگرفت، دلتنگ آن نگاه آشنا و دلتنگ آرامشی که حتی از پشت یک قاب کوچک تلویزیون به خانههایمان میرسید. هنوز هم وقتی از کنار قابهای رنگی میگذرم، نگاهم دنبال تصویر شما میگردد؛ تصویری که روزی اشک شوق به چشمانم آورد و حالا یادش اشک دلتنگی و حسرت را جاری میکند.
نمیدانم با این جای خالی چه کنم. فقط میدانم که بعضی آدمها آنقدر در دل آدم ریشه میدوانند که نبودنشان با هیچ واژهای توصیف نمیشود. شما برای من یادآور امید در دل تاریکی بودید؛ پناهی معنوی که نامش با روزهای سخت و دعای خیر گره خورده است.
آقا جان، اگرچه دلم از این داغ سنگین، اما نمیخواهم بگذارم اندوهم آخرین حرف این قصه باشد. میخواهم به حرمت تمام لحظههایی که با دیدنتان آرام میگرفتم، امید را در دلم زنده نگه دارم و موثر در حفظ این انقلاب باشم. کاش میشد یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر، آن تصویر آشنا را در قاب تلویزیون ببینم و از ته دل بگویم؛ خدا را شکر که هستید.
آقاجان قابها هنوز رنگیاند، اما انگار رنگهایشان با اشک چشمانم درآمیخته و من ماندهام و خاطره حضوری که روزی پناهم بود؛ خاطرهای که هر بار به یادش میافتم، قلبم میان دلتنگی و عشق میتپد. شاید بعضی رفتنها پایان حضور نباشند؛ شاید آنچه با عشق در دل آدم ریشه کرده، در خاطرهها، دعاها و باورهایش به زندگی ادامه دهد و من، با تمام دلتنگیام، هنوز در میان قابهای رنگی به دنبال همان پناه آشنا میگردم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#دلتنگی
جمعه ای دیگر

صبح جمعهست
و باز هم جهان، بی تو بیدار شده آقا جان؛ آفتاب طلوع کرده، گنجشکها آواز میخوانند، اما دل ما هنوز در تاریکی بیتو ماندن است…
چه جمعهها که گذشت و چشمهایمان به راه ماند؛ بیا آقا جان، این جمعه هم بیتو، جمعه نمیشود…
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن