• فهرست مطالب 
  • تماس  
  • رتبه

  • شب های بی ستارهحضرت فاطمه معصومه ( سلام الله علیها ) 
  • راز یک نام آسمانی طلوع کرامت بر مدار مروت دلتنگی در آغوش سکوت شعله های اتاق ۱۰۵ بدشانسی یا خوش اقبالی پل پیروزی خرد شد وقتی آسمان در مکه لبخند زد بلوچ اصیل ایرانی 

اللهم عجل لولیک الفرج

شب های بی ستاره

راز یک نام آسمانی

07 شهریور 1405

ابي حمزه ثمالي از امام سجاد(علیه السلام) پرسيد: يابن رسول‌الله، مرا از اماماني خبر ده که پس از رسول خدا اطاعتشان بر ما واجب است؟
امام يکايک ائمه اطهار(عليهم السلام) را شمرد و رسيد به نام مبارک امام جعفر(علیه السلام) که فرمود: نام او در نزد اهل آسمان صادق است. ابي حمزه ثمالي گويد: پرسيدم: سرورم همه شما صادقيد، پس چرا فقط او صادق است؟ امام فرمود: پدرم از پدرش از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده که فرمود: وقتي فرزندم جعفر بن محمد بن علي‌بن حسين‌بن علي‌بن ابيطالب متولد شد به او صادق بگوييد، زيرا پنجمين فرزند او که جعفر نام دارد، ادعاي امامت خواهد کرد و بر خدا دروغ خواهد بست و او نزد خداي متعال جعفر کذاب است.

شيخ صدوق، کمال الدين ، قم، انتشارات موسسه نشر اسلامي، 1405ق، ص320.


راز یک نام آسمانی

پیش از آن‌که خورشید وجودش بر خاک مدینه بتابد، در آسمان‌ها او را صادق خوانده بودند؛ نامی که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به وحی الهی بر او نهاد تا مرز میان حقیقت و ادعا باشد.
نامیده‌شدن ششمین هدایتگر خلق به صادق، تنها تجلیل از صدق کلامش نبود؛ بلکه پیش‌گویی و تدبیری الهی بود برای روزی که شب‌پرستان بخواهند مسیر ولایت را به انحراف بکشانند. خداوند او را صادق نامید تا نوری پرفروغ باشد در تمایز میان جعفر راستین، که گنجینه علم نبوی و امام برحق بود، از آن که به دروغ، ادعای امامت کرد.
صادق امضای پروردگار بر حقانیت امامی است که شیعیانش هم در دنیا و هم در عقبی، رستگاران نهایی این مسیرند.

✍️ زهرا مرادقلی
#بر_مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#به_عشق_پیامبر
#رها_نویسی

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

طلوع کرامت

07 شهریور 1405

طلوع کرامت

روزگاری در دل صحراهای خشک و بی‌پناه، جهالت را با بیل بر تندخاک پیاده می‌کردند. دخترکان بی‌گناه، پیش از آن‌که گرمای آغوش مادر را به درستی بچشند، زیر سنگینی خروارها خاک خاموش می‌شدند. آن روزها، جسم زن بود که به گور سپرده می‌شد؛ تندیس معصومیتی که قربانی تعصب، غرور جاهلی و نگاه ابزاری مردان آن دیار می‌گشت.
تا آن‌که خورشید مدینه طلوع کرد. پیامبر مهربانی آمد و خط بطلانی کشید بر آن سیاهی. دست دخترش را به نشانه‌ی احترام بوسید، او را ام ابیها خواند و به جهانیان یادآور شد که زن، نغمه‌ای از عظمت آفرینش و ریحانه‌ی بهشت است، نه بار ننگ و ابزار غرور. او روح بخشیده‌شده به زن را از زیر خاک جهالت بیرون کشید و بر کرامت نشاند.
اما چرخه‌ی زمان چرخید و امروز، در جغرافیا و قالبی دیگر، همان جاهلیت ریشه دوانده است؛ با رنگ و لعابی تازه و درخشش دروغین تجدد. اگر در آن عصر، جسم دختران زیر خاک تیره پنهان می‌شد، امروز هویت، حیا و روح بلند آنان به نام آزادی و به سوق‌دادن به سمت پوچی و برهنگی به مسلخ کشیده می‌شود.
امروز نیز نگاه ابزاری به زن زنده شده است، اما این‌بار نه با زنده به گور کردن جسم، بلکه با مسلخ‌بردن وقار و کرامت او. زنی که رسالتش پرورش انسان، دانایی و ساختن اندیشه بود، در سراب جلوه‌گری سطحی و بی‌هویتی محصور می‌شود تا از عمق وجود و ارزش‌های اصیل خود فاصله بگیرد.
میلاد رسولدروشنی، یادآور همان پیام جاویدان است: زن، گوهر گران‌بهای هستی است؛ ارزش او نه در به نمایش گذاشتن تن، که در اوج اندیشه، حیا، استقلال روحی و دانایی اوست. او آمد تا ما را از هر دو نوع جاهلیت نجات دهد چه آن‌که جسم را به خاک می‌سپرد و چه آن‌که روح و وقارِ زن را به دست پوچی و ابتذال می‌سپارد.


✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#به_عشق_پیامبر

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

بر مدار مروت

07 شهریور 1405

بر مدار مروت

شاید اگر کسی در سال‌های دهه هفتاد پایش به خاکی‌های جنوب شرق افتاده بود، باورش نمی‌شد روزی بیاید که آن غروب‌های سنگین و پر از اضطراب کوهستان‌های جوپار و پهنه‌های کویر، رنگ آرامش به خود بگیرد. آن روزها نام عیدوک بامری و آدم‌هایش، مثل سایه‌ای شوم روی سر جاده‌های رودبار، قلعه‌گنج و ایرانشهر سنگینی می‌کرد؛ جاده‌هایی که غبارش بوی باروت می‌داد و چشم‌هایی که مدام از ترس کاروان‌های مسلح، به افق کوه دوخته می‌شد.
اما درست در همان روزهایی که همه، زبان تفنگ را تنها راه خاموش کردن آتش می‌دانستند، فرمانده‌ای ۳۹ ساله پای به این دیار گذاشت تا تقویم امنیت منطقه را با اندیشه‌ای متفاوت بنویسد؛ مردی که می‌دانست بخشش و امان دادن، نه نسخه یکسان برای هر شرارتی، بلکه ترفند و فرصتی نهایی برای کسانی است که هنوز رمقی برای بازگشت به انسانیت دارند. او با طرح احرار آمد؛ پیامی که برای اشرار دست‌پاک‌تر یا گرفتار در دام جهل، بوی عفو و زندگی می‌داد. برای آنان امان‌نامه‌ای فرستاد که در آن خبری از انتقام‌جویی کور نبود، بلکه صحبت از زمین، آب و دعوت به یک زندگی شرافتمندانه بود.
یادمان نمی‌رود آن روزها را؛ روزهایی که گروهی از مردان خشن کوهستان، با کلاه‌های پوست‌بره‌ای و موهای ژولیده، خشاب‌های پر و تفنگ‌های سنگینشان را روی تل فشنگ‌ها می‌انداختند و زیر لب زمزمه می‌کردند: «ما تسلیم کاسم سلیمانی هستیم.»
اردیبهشت و خرداد آن سال‌ها، داستان مردی را در سینه خاک این استان ثبت کرد که روی عهد خود ایستاد. وقتی عیدوک را با تمام پرونده و جنایت‌هایش آوردند، سردار شهید حاج قاسم سلیمانی حماسه‌ای از وفای به عهد ساخت که تا ابد در حافظه تاریخی ما حک شد. وقتی رهبری فرمودند: «چون امان داده‌اید، حق ندارید او را نگه دارید»، سردار بر اساس موازین اخلاق و شرع، او را آزاد کرد. او حتی عیدوک را به خانه‌اش برد و مدتی سر یک سفره با او نان و نمک خورد تا حجت را بر او تمام کند و نشان دهد که حساب اخلاق و انسانیت از میدان جنگ جداست.
اما حکمت این سیره در این بود که اگرچه عیدوک‌ها بعدها عهد خود را شکستند و در آتش سرکشی خود سوختند، اما حساب جاهلان از حساب کینه‌توزان جدا ماند. سردار نخواست آتش کینه نسل به نسل بچرخد؛ پس برای فرزندان بی‌گناه همان اشرار مستمری برید تا ثابت کند انتقام از کودکان، رسم مردانگی نیست.
امروز، اگر به چهره‌های آفتاب‌سوخته‌ی مردم این استان نگاه کنی، هنوز روشنایی آن روزها را در چشمانشان می‌بینی. درسی که سردار دل‌ها به این دیار داد، تلفیقی هنرمندانه از صلابت در برخورد و عظمت در گذشت بود.
او به ما یاد داد که وحدت و مروت، هرگز به معنای منفعل بودن یا بخشش بی‌حساب‌وکتاب هر متجاوزی نیست؛ بلکه وحدت، یعنی باز کردن آغوشی هوشمندانه برای جبران، یعنی وفا به عهد حتی در برابر دشمن و یعنی نگاه کردن به آدم‌ها با چشمان مروت و تدبیر. او ثابت کرد که گره‌های کور اختلافی که با منطق و مروت باز می‌شوند، پایدارترند و آنجا که شمشیر قانون فرو می‌آید، پس از اتمام حجت و گذشتن از تمام مسیرهای اصلاح است. این، همان آیین برادری، هوشمندی و دل‌دادگی است که در رگ‌های این سرزمین جریان یافته و برای همیشه به یادگار مانده است.

✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#به_عشق_پیامبر

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

دلتنگی

06 شهریور 1405

سلام آقاجان…

این روزها هرچی کلیپ و سخنرانی و عکس‌های شما رو نگاه می‌کنم، این دلتنگی اصلاً کم نمیشه. دلتنگ صداتونم، دلتنگ همون نگاه آرامش‌بخشتون… با این‌که تو کل این سال‌ها، غیر از رسانه فقط یک‌بار صدای قشنگتون رو از نزدیک شنیدم، ولی هیچی این فاصله‌ها رو پر نمیکنه.

هیچ کلیپ و هیچ تصویری حریف این دلتنگی نمیشه. این روزها گالری گوشیم پر شده از عکس‌ها و ویدیوهای شما، ولی دریغ از ذره‌ای کم‌شدن این بی‌قراری…

 

 

دوباره نگاهی به عکس شما

دوباره دلم تنگ آن آشنا

دلم تنگ صوت و نگاه شماست

نگاهی که آرامش جان ماست

اگرچه در این عمر بی‌اعتبار

صدا را شنیدم فقط یک‌بار

ولی هیچ عکسی در این روزها

نکرده‌ست کم داغ این درد را

پر از عکس تو گشته گوشی من

دریغ از کم و کم‌شدن، سوز من…

 

✍️زهرا مرادقلی 

#به_قلم_خودم

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

در آغوش سکوت

04 شهریور 1405

در آغوش سکوت

 

خدا نه در هیبت رعد، که در نجواهای پنهان شبانه جاری است؛ همان دست مهربانی که ریشه‌های روح را در تاریکی نوازش می‌کند و از دل سنگ، چشمه‌ی روشنی می‌سازد.

او آن سجاده‌ی بی‌دریغی است که روی زمین تنها پهن شده؛ خدایی که با صبوری یک مادر، بندبند خیال و واژه‌ها را کنار هم می‌نشیند و بر دلتنگی‌های انسان، پارچه‌ای از جنس آرامش می‌کشد. حضورش مثل عطر چای تازه‌دم در بالکن یک خانه در عصر پاییز است؛ همان‌قدر آشنا، همان‌قدر گرم و دور از هیاهوی دنیا.

او همانیست که وقتی دنیا سخت می‌گیرد و راه‌ها بن‌بست می‌شوند، گره‌های پنهان روزگار را آرام و بی‌صدا باز می‌کند. لازم نیست برای حرف زدن با او واژه‌های سنگین بیابی؛ او حتی ترجمه‌ی همان سکوتی است که از پر بودن دل می‌آید.

خدا همان نور لطیفی است که پشت پلک‌های بسته‌ات می‌تابد و یادآوری می‌کند که حتی در غریب‌ترین لحظه‌ها، تنها نیستی. او خود عشق است؛ بی‌منت، بی‌مرز و جاری در نبض تپنده‌ی هر صبح.

 

✍️ زهرا مرادقلی 

#به_قلم_خودم 

#مدار_نوشتن 

#آزاد_نویسی

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

شعله های اتاق ۱۰۵

03 شهریور 1405

شعله‌های اتاق ۱۰۵

هشتم شهریور، وقتی ساعت اتاق ۱۰۵ روی سه بعدازظهر ایستاد، تهران هنوز داغی تابستان و التهاب خردادی پرحادثه را بر دوش می‌کشید. سران عالی نظام دور یک میز نشسته بودند؛ شورایی برای امنیت کشوری که در آتش ترورهای پیاپی می‌سوخت. نیم ساعت از آغاز گفتگوها می‌گذشت که انفجاری سهمگین، نه فقط درهای نخست‌وزیری، که آرامش شهر را فرو ریخت.
دود و آتش، اتاق ۱۰۵ را بلعید. در میان خاکستر و سایه‌های شتاب‌زده، پیکرهایی ماندند که شناسايی‌شان تنها از روی نقش دندان‌ها ممکن بود؛ شهید محمدعلی رجایی و شهید محمدجواد باهنر، در کانون آن آتش کینه‌توزانه به به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. در آن لحظات نخست، حتی خاکستر جای خالی جانشین دبیر شورا را هم به اشتباه در شمار شهدا آوردند؛ غافل از آن‌که لعنت الله مسعود کشمیری، با کیفی که بوی مرگ می‌داد، دقایقی پیش از انفجار راهش را کشیده و رفته بود.
فردا صبح، جماران پایگاه ایستادگی شد. امام خمینی رحمه‌الله در جمع مردمی که داغدار و نگران گرد آمده بودند، با کلامی آرام اما استوار، منطق إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ را یادآور شد. او ایستادگی این ساختار را نه متکی به نام‌ها و اشخاص، بلکه برخاسته از ایمانی دانست که با رفتن مسئولان متزلزل نمی‌شود. خیابان‌های تهران، زیر قدم‌های بیش از یک میلیون تشییع‌کننده می‌لرزید؛ مردمی که آمده بودند تا نشان دهند رفتن شهیدان رجایی و باهنر، ریشه‌های نظام را سست نکرده است.
حادثه هشتم شهریور، اگرچه رخنه در لایه‌های امنیتی و نفوذی تلخ را عریان ساخت، اما پایانی بر یک گمانه‌زنی بود: این‌که با ترور و انفجار می‌توان راه یک ملت را سد کرد. ۸ شهید و ۲۳ مجروح، سهم اتاق ۱۰۵ از آن روز داغ شهریور شد؛ روزی که در حافظه تاریخی ایران، به عنوان نمادی از غربت خدمتگزاران و سرسختی یک باور باقی ماند.

✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

بدشانسی یا خوش اقبالی

03 شهریور 1405

بداقبالی یا خوش شانسی 

 

امروز از همان روزهایی بود که اگر فقط رویدادهایش را قطار کنی، می‌توانی نامش را یک بدشانسی تمام‌عیار بگذاری؛ از همان گره‌های ناگهانی که دست به دست هم می‌دهند تا صبرت را محک بزنند.

همه‌چیز با خواب‌ماندن خواهرم شروع شد، در روزی که همسرم از قبل از طلوع رفته بود سرکار و من مانده بودم و دست تنها آماده کردن بچه‌ها. اسنپ گرفتم، اما راننده درست وقتی به مقصد رسید سفر را لغو کرد و هزینه‌اش را هم برداشت! دوباره اسنپ زدم تا بچه‌ها را برسانم و خودم بروم درمانگاه. آن‌جا هم چند دقیقه زودتر رسیدم اما بیشتر از موعد معطل شدم. دندان‌هایم که قرار بود طی دو جلسه تمام شود باز هم کش آمد؛ دندان‌پزشک دندان‌ها را تراشید، اما تازه فهمیدیم دستگاه اسکن خراب است و کار نیمه‌کاره ماند! دوباره اسنپ و بازگشت به خانه مامان. هوا شدیداً گرم بود و درست تا لباس درآوردم برق‌ها رفت. گرمای زودپز روشن مامان هم داغی هوا را دوچندان کرد تا حالا در اوج گرما و کلافگی، چشم‌انتظار تماس درمانگاه بنشینم. نمی‌دانم، شاید یک کویز موقت و امتحان صبوری بود.

اما همین روز، روی دیگری هم داشت که گواه خوش‌اقبالی بود.

صبح با روی باز، لبخند و شیطنت‌های شیرین دخترانم شروع شد که آمدند بغلم، انرژی دادند و در آماده‌شدن کمکم کردند. راننده اسنپ دوم مردی خوش‌برخورد، مؤدب و وقت‌شناس بود که من را در دو مسیر منصفانه برد. مامان هم با این‌که پادرد امانش را بریده، دم در به انتظار نوه‌هایش نشسته بود و با آغوش باز آن‌ها را از ماشین تحویل گرفت؛ بچه‌ها که انگار پا به بهشت گذاشته بودند. در درمانگاه، برخورد باوقار منشی و تبحر و اخلاق پزشک آرامشم داد. موقع بازگشت هم اسنپ سریع آمد و راننده بسیار مؤدب بود. به خانه مامان که رسیدم، با آغوش گرمش پذیرایم شد و بچه‌ها چنان با ذوق و شوق به استقبالم آمدند که گویی از سفر قندهار برگشته‌ام!

الحمدلله علی کل حال 

 

 

✍️ زهرا مرادقلی 

#به_قلم_خودم

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

پل پیروزی خرد شد

03 شهریور 1405

وقتی پل پیروزی خرد شد

شهریور همیشه بوی تغییر می‌دهد، اما شهریور ۱۳۲۰ بوی غافلگیری و فروپاشی می‌داد. حکایت آن روزها، حکایت خانه‌ای بود که صاحبانش درهایش را محکم بسته بودند، به دیوارهای بلندش می‌نازیدند و گمان می‌بردند که بی‌طرفی، مثل یک حرز یا طلسم، خانه را از طوفان بیرون امان می‌دهد.
اما درست در همان لحظه‌ای که تمام هوش و حواس خانه گرم حفظ ظاهر و کنترل درون بود، طوفان بین‌المللی سقف را برداشت. تانک‌های شوروی از شمال و قشون بریتانیا از جنوب، مانند دو فک یک گازانبر بزرگ، تمام محاسبات روی کاغذ را در هم فشردند. ارتش نوپا و پرهزینه‌ای که سال‌ها تکیه‌گاه قدرت بود، ظرف چند روز مثل خانه شن در برابر موج عقب نشست و شاهی که روزی تصمیم‌گیر مطلق بود، چمدان بست تا سلطنت را به ولیعهد جوانش واگذارد.
واقعیت تلخ و ملموس شهریور ۲۰ این بود: بی‌طرف بودن در میان طوفان، وقتی ابزار و توان دفاعی واقعی در کار نباشد، فقط یک خوش‌باوری رویایی است. متفقین ایران را نه از سر دشمنی شخصی، بلکه به چشم یک کریدور، یک پل، یا یک شاهراه اضطراری برای نجات جبهه‌های خود دیدند. ایران پل پیروزی شد، اما خود پل در زیر پاها خرد شد؛ قحطی، آشفتگی سیاسی و سال‌ها اشغال، بهای سنگینی بود که جغرافیا از ملت گرفت.
نکته درس‌آموز و شگفت‌انگیز تاریخ همین‌جاست: در بازی سخت قدرت و سیاست جهانی، حقیقت‌های تلخ و منافع سخت همیشه بر خط‌کشی‌های انتزاعی و بی‌طرفی‌های ناپایدار غلبه می‌کنند. ایستادگی حقیقی، نه در انزوا و دل‌خوش کردن به عدم مداخله، بلکه در داشتن هوشمندی، شناخت واقعیت‌های بیرون از دیوارها و توان درون‌زایی است که نگذارد یک کشور، صرفاً به ابزاری در دست بازیگران بزرگ‌تر تبدیل شود.


✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوم_شهریور
#مناسبتی



بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

وقتی آسمان در مکه لبخند زد

01 شهریور 1405

وقتی آسمان در مکه لبخند زد

شب، بر سر مکه چادر کشیده بود، اما نه از جنس شب‌های دیگر، بوی خاک باران‌خورده در هوا نبود، ولی نسیمی می‌وزید که انگار غبار قرن‌ها بی‌خبری را از رخسار زمین می‌شست.
حضرت آمنه سلام الله علیها در خلوت خانه، سنگینی مبارکی را در دل احساس می‌کرد که نه درد داشت و نه خستگی، دوران حمل، برای او شبیه عبور از یک خواب آرام بود؛ بی‌آن‌که مثل زنان دیگر حجاز، در آتش گرمای مکه و سختی روزگار بشکند. فرشته‌ای که پیش‌تر در آستانهٔ خواب و بیداری بر او نازل شده بود، در گوش جانش نجوا کرده بود: تو به سرور این امت بارداری… و حالا وقت تحقق آن وعده بود.
لحظه میلاد که رسید، ناگهان پرده‌ها از جلوی چشم جهان کنار رفت. نوری بلند شد؛ نوری نه از جنس آتش، بلکه از جنس روشنایی محض. چنان درخشان که قصرها و بازارهای دوردست شام از دل تاریکی سر برآوردند و در چشم حضرت آمنه سلام الله علیها درخشیدند. کودک که به دنیا آمد، دست‌های کوچکش را بر زمین تکیه داد و سر به سوی آسمان برافراشت؛ انگار از همان نخستین نفس، پیوند زمین و آسمان را گواهی می‌داد.
در همان دم، در دوردست‌ها، بنیان جهان کهنه لرزید. ایوان کسری ترک برداشت و سیزده کنگره‌اش فروریخت؛ آتشکده فارس که هزار سال بی‌وقفه شعله کشیده بود، خاموش شد؛ دریاچه ساوه فرو رفت و شیاطین از رفت‌وآمد به آسمان‌ها رانده شدند.
اما زیبایی این ارهاص و حادثه شگفت‌انگیز در لرزیدن کاخ‌ها یا خاموشی آتش‌ها نبود؛ در این بود که جهان داشت آماده می‌شد. عالم، پیش از آن‌که بانگ دعوت خاتم را بشنود، طعم حضورش را چشید. زمین پی‌ریزی می‌شد برای حادثه‌ای بزرگ‌تر؛ برای آمدن کسی که قرار بود سقف بشریت را بالا ببرد و حرا را به تمام جهان متصل کند.
ولادتش، نه فقط تولد یک انسان، که آغاز فرو ریختن تمام بت‌هایی بود که انسان بر فراز غرور و جهل خود ساخته بود.

✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

بلوچ اصیل ایرانی

31 مرداد 1405

بلوچ اصیل ایرانی

قوم بلوچ در طول تاریخ همواره به نام، حیا، ناموس‌پرستی و پایبندی به ارزش‌های والای اخلاقی و الهی شناخته شده است. اصالت بلوچ، تنها به زبان و لباس سنتی نیست؛ بلکه در غیرت، نجابت و ایستادگی پای احکام الهی معنا پیدا می‌کند. مردان و زنان بلوچ همواره پاسدار حریم حیا بوده‌اند و بر حفظ حرمت و پوشش، چه برای هم‌استانی و چه برای هر میهمان و واردشونده‌ای، تعصبی مقدس و برحق داشته‌اند.

​اما امروز، مشاهده‌ی بی‌تفاوت شدن نسبت به رفتارهای خلاف حیا و کم‌رنگ شدن آن غیرت ریشه‌دار، زنگ خطری برای اصالت و فرهنگ این دیار است. اگر کسب‌کارها، بازارها و جوامع محلی در برابر ولنگاری و بی‌حرمتی به احکام خدا سکوت کنند، تدریجاً سنگر حیا و وقاری که اجداد این سرزمین با جان و آبرو از آن پاسداری کردند، تضعیف خواهد شد.

#بلوچ
#بلوشی

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 96

شب های بی ستاره

Random photo

img-20151208-wa0012.jpgimg-20151208-wa0012.jpg

پخش حرم

آیه قرآن تصادفی

اوقات شرعی

اوقات شرعی

قرآن

آیه قرآن تصادفی