روضهای که نه ماه میان زمین و آسمان ادامه داشت
بعضی انتظارها را نمیشود با تقویم اندازه گرفت؛ باید پای درد دل یک پدر نشست، به چینهای تازهنشسته بر پیشانیاش نگاه کرد و از او پرسید: پدر جان، این نه ماه بر تو چگونه گذشت؟
نه ماه چشمانتظاری، نه ماه دعا و نذر و نیاز؛ نه ماه دل بستن به کوچکترین نشانهای از زندگی پسری هجدهساله که میان زمین و آسمان مانده بود.
تصور میکنم پدری را که هر شب، خستگی روز را پشت در اتاق بیمارستان جا میگذاشت، کنار بستر فرزندش مینشست و روضه میخواند. شاید با خودش میگفت اگر صدای من به گوش پسرم نمیرسد، شاید نام امام حسین علیهالسلام راهی به دلش باز کند؛ شاید این صدای آشنا، رشتهای میان او و زندگی باقی بگذارد و روایت کردهاند که تنها واکنش شهید عزیز، هنگام شنیدن صدای روضه پدر، ضربهای آرام بر سینه بود.
همین یک ضربه آرام بر سینه!
هر بار به این تصویر فکر میکنم، دلم میلرزد. نمیدانم آن حرکت چه معنایی داشت؛ اما میتوانم تصور کنم که پدر با دیدن همان نشانه کوچک، چگونه دوباره جان میگرفت. شاید در دلش میگفت:پسرم صدایم را شنید، هنوز صدایم را میشنود!
وای از امیدی که آدم را زنده نگه میدارد و هر روز، ذرهای از جانش را میگیرد! من نمیدانم آن پدر چند بار میان روضه بغض کرده، چند بار دست فرزندش را گرفته و آرام گفته است: بابا اینجاست…
نمیدانم چند شب با اشک خوابیده و چند صبح با امیدی تازه از راه رسیده است، فقط میدانم بعضی پدرها، حتی وقتی هیچ کاری از دستشان برنمیآید، باز هم میمانند؛ کنار تخت، کنار فرزند و کنار امیدی که هنوز خاموش نشده است و آن پدر، نه ماه ماند، در این نه ماه، بیرون از اتاق بیمارستان هم روزهای آسانی نداشتیم. رهبر شهیدمان را از دست داده بودیم، داغها بر دلها سنگینی میکرد و نبرد با دشمن آمریکایی و صهیونیستی، روزهای تلخی را بر مردم تحمیل کرده بود.
فرزندش، که برای دفاع از حریم ولایت و امنیت کشور به مأموریت رفته بود، پس از جراحتهای کودتای آن لجنهای هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴، ماهها میان زندگی و مرگ ماند؛ تا سرانجام در ایام فاطمیه، به دیدار پروردگارش شتافت.
چه تقارن جانسوزی، پدری که ماهها برای شفای فرزندش روضه خوانده بود، در روزهای عزای حضرت زهرا سلاماللهعلیها، باید با داغ فراق او کنار میآمد، من نمیدانم آن پدر، نخستین شبی که دیگر فرزندش را بر تخت بیمارستان ندید، چگونه سر بر بالین گذاشت. چگونه به سکوتی عادت کرد که جای صدای دستگاهها را گرفته بود؟ چگونه با خاطره همان ضربه آرام بر سینه زندگی کرد؛ ضربهای که روزگاری میتوانست تمام دنیایش را روشن کند و حالا دیگر تکرار نمیشد؟
شاید هنوز هم با شنیدن روضهای، خاطره آن شبها در دلش زنده شود؛ شبی که کنار فرزندش نشست، نام اهلبیت علیهمالسلام را بر زبان آورد و چشمانتظار نشانهای کوچک ماند و من به مادرش فکر میکنم؛ به خانوادهای که باید با جای خالی جوانی هجدهساله کنار بیاید، به آرزوهایی که نیمهتمام ماندند و روزهایی که قرار بود با حضور او سپری شوند.
بعضی داغها را نمیشود نوشت؛ فقط میشود لحظهای قلم را زمین گذاشت و به حال صاحبانشان گریست، من در این روایت، تنها قصه رفتن یک شهید را شرح نمیدهم؛ قصه پدری را میگویم که نه ماه، با روضههایش فرزندش را صدا زد؛ قصه وفاداریای که حتی در سکوت هم دست از عشق نکشید و هنوز آن تصویر از ذهنم بیرون نمیرود: پدر روضه میخواند، پسر آرام بر سینه میزد، پدر امید میبست و شب پشت شب میگذشت، تا روزی که دیگر نشانهای برای چشمانتظاری نماند.
شهید عزیز، هجده سال زندگی کردی؛ اما برای پدرت، نه ماه دیگر هم زندگی بود؛ نه ماهی میان دعا و دلتنگی، میان امید و وداع و من نمیدانم حالا که دیگر پسری نیست تا با صدای روضه صدایش کند، آن پدر چگونه روضه میخواند، شاید هنوز هم در گوشهای از دلش، منتظر همان ضربه آرام بر سینه بماند؛ ضربهای که برای دیگران حرکتی کوچک بود، اما برای او، به اندازه تمام دنیا ارزش داشت، ضربهای که دیگر نمیآید.
من هنوز در همان اتاق ماندهام؛ پدر روضه میخواند پسر آرام بر سینه میزند و نه ماه، میان زمین و آسمان، میگذرد.
✍️ زهرا مرادقلی
#شهید_محمدرضا_طالبی
کمی کسالت دارم
گوشهای دنج، میان قفسههای کتابخانه، پناه گرفتهام؛جایی میان انبوهی از واژهها که قرار نیست هیچکدامشان را به زبان بیاورم. دلم نه گفتوگو میخواهد، نه پرسشی و نه حتی تلاشی برای توضیح دادن آنچه درونم میگذرد. حوصله ندارم آشفتگی روحم را به کلمه ترجمه کنم و برای حال ناخوشم، دلیلی بتراشم که دیگران بفهمند.
هرکس میپرسد: چیزی شده؟ لبخند کمرنگی میزنم و میگویم: کمی کسالت دارم و چه پاسخ سادهای برای احوالی که اینهمه پیچیده است!
گاهی آدم نه از بیماری جسمش، که از توضیح دادن دردهای بینامش خسته میشود؛ از اینکه باید برای سکوتش دلیل بیاورد، برای کمحرفیاش توضیح بدهد و برای حال نداشتهاش، حال خوب به نمایش بگذارد.
امروز نمیخواهم مفید باشم؛ نمیخواهم قوی باشم؛ حتی نمیخواهم وانمود کنم که همهچیز خوب است. میخواهم فقط باشم؛ بیوظیفه، بیتوقع، بینیاز از اثبات خودم.
میان کتابهایی که هرکدام قصهای برای گفتن دارند، به سکوت پناه آوردهام؛ شاید چون بعضی روزها، آدم دلش نمیخواهد قصهاش را برای کسی تعریف کند. فقط میخواهد گوشهای بنشیند و اجازه بدهد زمان، بیآنکه چیزی از او بخواهد، بگذرد.
جسمم پریشان است و روحم خسته و من، در این خلوت کوچک، سعی میکنم با هر دو آشتی کنم. نه عجلهای برای خوب شدن دارم، نه حوصلهای برای توضیح دادن. میخواهم کمی از جهان فاصله بگیرم، بیآنکه مجبور باشم از کسی دلگیر باشم یا کسی را مقصر بدانم.
شاید این هم بخشی از زندگی باشد؛ لحظهای که آدم دست از جنگیدن برمیدارد، نه از سر تسلیم، بلکه برای اینکه دوباره خودش را پیدا کند.
امروز سهم من از دنیا همین گوشه دنج است، چند قفسه کتاب، اندکی سکوت و فرصتی برای نفس کشیدن؛ فرصتی برای اینکه یادم بیاید من هم، پیش از آنکه برای کسی مفید باشم، یک انسانم؛ با جسمی که خسته میشود، دلی که میگیرد و روحی که گاهی فقط آغوش امن تنهایی خودش را میخواهد و اگر کسی باز پرسید چه شده است، همان پاسخ همیشگی را میدهم:«چیزی نیست… کمی کسالت دارم.» بگذار همینقدر بداند؛
بعضی خستگیها را نه میشود توضیح داد، نه میشود به کسی سپرد…
فقط باید گوشهای آرام گرفت و گذاشت دل، کمی دور از هیاهوی جهان، خودش را پیدا کند.
امروز سهم من همین گوشه دنج است و چند صفحه کتاب؛ تا بگذرد این ساعتها و من، آرامتر از پیش، به جهان برگردم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
نامه ای به مهماندار غائب فاطمیه
مهماندار فاطمیه، فاطمیه امسال بیتو شروع شد، دلم گرفته؛ از آن دلگرفتگیهایی که نه میشود برایش دلیل روشنی پیدا کرد، نه میشود بهسادگی از کنارش گذشت و چه خوب میفهمم که بعضی غمها، هرچه زمان میگذرد، نه کمرنگتر میشوند و نه از یاد میروند؛ فقط آرامآرام در گوشهای از دل جا خوش میکنند و با هر نشانهای دوباره جان میگیرند.
چقدر این روزها دلتنگم؛ دلتنگ صدایت، تصویرت، آن لحظههایی که از قاب کوچک تلویزیون مهمان خانههایمان میشدی و کلامت، بیآنکه بدانی، به دلهای بسیاری آرامش میبخشید. حالا فاطمیه از راه رسیده و من میان این همه روضه و اشک و نام مادر، بیشتر از همیشه جای خالی تو را احساس میکنم.
ای سفرهدار مادر! میدانی دلتنگی چه میکند؟ گاهی بغضی میشود که بیخبر از راه میرسد، گاهی سکوتی که هیچ کلمهای حریفش نیست و گاهی نامهای که بارها نوشته میشود و هر بار، پیش از آنکه به مقصد برسد، دوباره به خلوت دل برمیگردد.
مدتهاست برایت مینویسم؛ گاهی در گوشهای از کاغذ، گاهی در صفحهای از فضای مجازی؛ مینویسم، میخوانم و دوباره پاک میکنم. نه از آن رو که حرفی برای گفتن ندارم؛ اتفاقاً حرفهایم آنقدر زیادند که نمیدانم کدامشان را به واژهها بسپارم. بعضی دلتنگیها را نمیشود تمام و کمال نوشت؛ باید با آنها زندگی کرد، باید گذاشت گاهی در سکوت، خودشان را نشان بدهند.
مخاطب نامههای ناتمام من، تویی؛ تویی که امسال فاطمیه را بیحضورتان آغاز کردیم و نمیدانی این نبودن، چه غوغایی در دلهای مشتاق به پا کرده است.
روضهها برپاست، نام حضرت زهرا سلاماللهعلیها در مجلسها میپیچد، پرچمهای عزا برافراشتهاند و دلها به یاد غربت مادر میتپند؛ اما من در میان همه این صداها، دلم برای صدای آشنایی تنگ شده که سالها با فاطمیه و نام مادر در خاطرم گره خورده است.
شاید راز بعضی دلتنگیها همین باشد؛ آدم برای کسی دلتنگ میشود که حضورش با بخشی از باورها، خاطرهها و لحظههای زندگیاش پیوند خورده است. آنوقت نبودنش فقط نبودن یک صدا یا یک تصویر نیست؛ انگار گوشهای از روزهای آشنای آدم، رنگ دیگری میگیرد.
فاطمیه امسال برای من حالوهوای غریبانهتر، سنگینتر و پر از حرفهایی که هنوز فرصت گفتنشان نرسیده، دارد. هرچه روزها میگذرند، دلتنگیام تازهتر میشود؛ درست مثل زخمی که با شنیدن یک نام، دوباره به یاد میآید.
مهماندار فاطمیه! نمیدانم این نامه هم روزی از خلوت دلم بیرون میآید یا مثل نامههای پیشین، نانوشته و نارسیده باقی میماند؛ اما میدانم بعضی حرفها را باید نوشت، حتی اگر مخاطبشان از آنها بیخبر بماند.
این روزها بیشتر از همیشه به یادت هستم؛ با همان دلی که هنوز با شنیدن نام مادر، آرام میگیرد و با یاد غربتش، بیاختیار بغض میکند، فاطمیه امسال بیتو شروع شد، اما دلتنگیات از همان روزهای نخست، در تمام لحظههایش جاری بود.
کاش میدانستی بعضی صداها، حتی وقتی خاموش میشوند، در دل آدمها ادامه پیدا میکنند و بعضی آدمها، حتی وقتی نیستند، سهمی ماندگار از روزهای ما دارند.
آه از غم یار؛ غمی که با گذشت ثانیهها کهنه نمیشود، بلکه هر بار به شکلی تازه، خودش را به یاد دل میآورد…
مهماندار فاطمیه، کجایی؟
این روزها دلم هوای صدایت را کرده است؛ هوای روزهایی که هنوز نمیدانستم روزی برای شنیدن دوبارهات، اینهمه دلتنگ خواهم شد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
قرارهای کوچک من با کتاب
یک شب، از سر بیحوصلگی کتابی را باز کردم؛ قرار بود فقط چند صفحه بخوانم و تمامش کنم. اما نمیدانم چه شد که میان آن همه جمله، خودم را پیدا کردم؛ انگار کتاب داشت حرفهایی را میزد که مدتها در دلم مانده بود.
از آن شب فهمیدم کتاب خواندن فقط دانستن نیست؛ گاهی یعنی آرام گرفتن میان هیاهوی روزگار، گاهی یعنی پیدا کردن پاسخی برای سؤالهای بیجوابمان و گاهی یعنی دیدن اشتباهاتمان، بیآنکه کسی سرزنشمان کند.
حالا دلم میخواهد هر روز، حتی اگر شده چند دقیقه، مهمان کلمهها شوم؛ چون هر کتاب، پنجرهای تازه است و هر صفحه، فرصتی برای دوباره آموختن.
من فکر میکنم آدمی که با کتاب رفیق میشود، هیچوقت از رشد کردن سیر نمیشود؛ چون هر بار که کتابی را باز میکند، میتواند کمی آگاهتر، عمیقتر و مهربانتر از قبل، به زندگی برگردد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
سکوتی که بوی دلگیری می دهد
گاهی دلم از چیزهایی میگیرد که حتی خودم هم نمیتوانم درست به زبان بیاورم؛ بهانههایی که میگیرم، فقط موجهای کوچکی هستند روی دریایی که درونم طوفان دارد…
دلم میخواهد آرام باشم، از کنار بعضی چیزها بگذرم و مثل همیشه لبخند بزنم؛ اما مگر میشود هر بار ترکی در دل افتاد و آدم وانمود کند هنوز همهچیز مثل روز اول سالم است؟
من با گذشته مشکلی ندارم؛ گذشته وقتی زیباست که چراغ راه باشد، نه سایهای که هر قدم، دنبال آدم بیاید. باید از بعضی اتفاقها درس گرفت و گذشت، اما گاهی چیزی در دل میماند که با گذشت زمان هم فراموش نمیشود؛ فقط آدم یاد میگیرد کمتر دربارهاش حرف بزند.
راستش من از گله کردن خستهام، از توضیح دادن دلخوریهایی که شاید اگر کمی عمیقتر دیده میشدند، اصلاً نیازی به گفتنشان نبود…
گاهی آدم نه میخواهد کسی را سرزنش کند، نه چیزی را به رخ بکشد؛ فقط دلش میخواهد یک نفر بفهمد چرا سکوتش طولانی شده، چرا لبخندش کمرنگ است و چرا دیگر مثل قبل، از کنار بعضی چیزها ساده نمیگذرد.
من هنوز هم دلم آرامش میخواهد؛ اما نه آرامشی که بهایش نادیده گرفتن خودم باشد، نه سکوتی که در آن، هر روز چیزی از دلم کم شود…
بعضی غصهها را نمیشود گفت؛ فقط گوشهای از دل مینشینند و آدم با تمام وجودش سعی میکند به روی خودش نیاورد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم