
اگر میتوانستید به گذشته برگردید، چه چیزی را تغییر میدادید؟
امروز دلم میخواهد یک سؤال از شما بپرسم؛ سؤالی که شاید پاسخ آن، گوشهای از خاطرات، آرزوها و ناگفتههای زندگیتان را زنده کند.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر فرصتی داشتم تا به گذشته برگردم، آیا انتخابهایم را تغییر میدادم یا دوباره همان مسیر را میرفتم؟ آیا لحظهای هست که دلم بخواهد دوباره تجربهاش کنم، یا حرفی که آرزو کنم کاش آن روز گفته بودم؟
شاید همه ما در زندگی لحظههایی داشته باشیم که هنوز در گوشهای از ذهنمان زندهاند؛ لحظههایی که با یادآوریشان لبخند میزنیم یا آهی از حسرت میکشیم.
حالا میخواهم این سؤال را از شما بپرسم:
اگر میتوانستید فقط یک بار به گذشته برگردید، به کدام لحظه برمیگشتید و چرا؟ آیا تصمیمی را تغییر میدادید، حرفی را میگفتید که نگفتهاید، یا فقط دوست داشتید یک خاطره را دوباره زندگی کنید؟
دوست دارم پاسخهایتان را در بخش نظرات وبلاگ بخوانم. شاید تجربه و نگاه هرکدام از ما، دریچهای تازه به زندگی دیگری باز کند. ❤️
پشت پنجره در انتظار تو
از پشت پنجره به باران خیره شدهام؛ انگار هر قطره، خبری از تو با خودش میآورد. من ماندهام و این پنجرهی خیس و انتظاری که با هیچ بارانی تمام نمیشود… کاش یک روز، بهجای باران، تو از راه برسی.
اللهم عجل لولیک الفرج
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

تردید
تردید، ایستادن میان دو راه است؛ وقتی دل چیزی میخواهد و عقل چیز دیگری میگوید، لحظهای که حتی به یقینهای خود شک میکنیم و هزار سؤال در سکوت ذهنمان قدم میزنند، گاهی تردید، ترس پنهان انتخاب کردن است، گاهی صدای آرام حقیقتی که هنوز کشفش نکردهایم.
ما میمانیم و راههایی که هرکدام بهایی دارند، با قلبی که از اشتباه میترسد و ذهنی که پاسخ میجوید. اما شاید زندگی، همیشه به یقین نیاز نداشته باشد؛گاهی باید با وجود تردید، قدم اول را برداشت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

وقتی خبر شهادت، عادی میشود…
نمیدانم از کدام خبر باید نوشت؛ از کدام نام که هنوز جوهر سوگش بر کاغذ خشک نشده، به فهرست بلند رفتگان اضافه میشود؟ از کدام تصویر، کدام وداع، کدام خانهای که ناگهان سقفش بر سر خاطراتش آوار میشود؟
این روزها، خبرها یکی پس از دیگری از راه میرسند؛ خبر شهادت، خبر ترور، خبر پرپر شدن انسانی که تا همین چند لحظه پیش، در جهان کسی تمام زندگی بود و آنچه بیش از خود خبر، جانم را میفشارد، سرعت عبور ما از کنار آنهاست؛ گویی اندوه هم در این روزگار محکوم شده است به کوتاه بودن، گویی مرگ اگر چند بار تکرار شود، دیگر آنقدرها تکاندهنده نیست!
میترسم نه فقط از تروری که جان میگیرد، بلکه از روزی که شنیدن خبر ترور، دیگر چیزی در ما تکان ندهد. از روزی که نامی را بخوانیم، آهی بکشیم، صفحه را پایین ببریم و به زندگی روزمرهمان برگردیم؛ بیآنکه لحظهای به این فکر کنیم که پشت هر خبر، انسانی بوده با آرزوهایی ناتمام، با صدایی آشنا، با دستی که دستی را میفشرده و با قلبی که در جایی از این جهان، خانهی کسی بوده است.
عادیانگاری ترور، شاید همان پیروزی خاموش خشونت باشد؛ آنجا که پیش از آنکه وجدانها بمیرند، حساسیتها میمیرند. آنجا که تکرار جنایت، قبح جنایت را از چشمها میدزدند و خبر جانگرفتن از انسانها، در هیاهوی خبرهای بعدی گم میشود.
من مینویسم و چه تلخ است روزگاری که آدمی بخواهد از زندگی بنویسد، اما هر بار قلمش به سوگ برسد. بخواهد از امید بگوید، اما نام دیگری میان جملههایش به شهادت برسد. بخواهد واژهها را برای ساختن به کار بگیرد، اما ناچار شود آنها را کنار هم بچیند تا شاید در برابر فراموشی، سدی کوچک بسازد.
من نمیخواهم به خبرهای ترور و شهادت عادت کنم. نمیخواهم تکرار خبرها، گوشم را از شنیدن فریاد حقیقت محروم کند. نمیخواهم آنقدر از شنیدن واژهی ترور بگذرد که دیگر نپرسم: چرا؟ تا کجا؟ و چه کسی پاسخگوی این همه جان ازدسترفته است؟
برای من، هر خبر شهادت فقط یک تیتر نیست؛ یک جهان است که از حرکت ایستاده، یک صداست که دیگر شنیده نمیشود و یک جای خالی است که هیچ خبری، هرچند بزرگ و پرهیاهو، نمیتواند آن را پر کند.
شاید قلم من نتواند جلوی گلولهای را بگیرد، نتواند دستی را از ماشه بازدارد یا انسانی را به زندگی بازگرداند؛ اما میتواند نگذارد جنایت، به یک اتفاق معمولی تبدیل شود. میتواند شهادت بدهد که ما دیدیم، شنیدیم، اندوهگین شدیم و هنوز باور داریم هیچ تکراری، زشتی خشونت را زیبا نمیکند و هیچ عادتی، حق انسان برای زندگی را از اعتبار نمیاندازد.
من مینویسم؛ نه برای آنکه مرگ را تکرار کنم، بلکه برای آنکه نگذارم وجدان زندگی در ما بمیرد.
خطرناکترین روز، روزی نیست که خبر یک ترور را میشنویم؛ روزی است که آن را میشنویم و دیگر هیچ احساسی در ما بیدار نمیشود.
و من، تا وقتی کلمهای برای نوشتن دارم، نمیخواهم به این بیحسی تن بدهم. میخواهم قلمم، حتی اگر تنها صدای یک نفر باشد، در برابر عادیشدن جنایت بایستد؛ چون بعضی سکوتها از جنس آرامش نیستند، از جنس فراموشیاند و بعضی عادتها، آرامآرام ما را از انسانبودن دور میکنند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
پیش از آنکه مرگ مرا ببرد
من دلم میخواهد شهیدانه زندگی کنم؛ نه آنگونه که مرگ را جستوجو کنم، بلکه آنگونه که اگر روزی مرگ از راه رسید، چیزی از من نمانده باشد که هنوز به دنیا وابسته باشد.
میخواهم پیش از آنکه جسمم از خاک جدا شود،دلم از غیر خدا جدا شده باشد، میخواهم هر روز، بخشی از خود نفسانیام را در محراب عشق قربانی کنم؛
غرورم را،
دلبستگیهایم را،
خشمم را
و آن «منی» را که گاهی میان من و خدا میایستد.
برای من، شهیدانه زیستن یعنی در هیاهوی این جهان، آرامآرام به سمت او رفتن؛ یعنی اگر کسی دلم را شکست، من شکستهام را به خدا بسپارم، اگر کسی قدرم را ندانست، ارزشم را از نگاه او بجویم و اگر دنیا مرا فراموش کرد، دلخوش باشم که در دفتر او فراموششدنی نیستم، میخواهم چنان زندگی کنم که هر صبح، چیزی از من در راه خدا بماند؛ قطرهای اشک، دستی که گرهی باز کرده، دلی که به بودنم امیدوار شده و دعایی که بیصدا برای کسی کردهام.
شهیدانه زیستن برای من، یعنی آنقدر عاشق باشم که حتی رفتنم نیز ادامهی بخشیدن باشد؛ یعنی پیش از آنکه نامم بر سنگی نوشته شود، نامم در دل چند انسان با خاطرهای از محبت، صداقت و خدا نوشته شده باشد. من مرگ را نمیخواهم؛ من زندگیای میخواهم که اگر روزی به پایان رسید، حسرت زندگی نکردن بر دلم نمانده باشد.
میخواهم آنقدر برای خدا زندگی کنم که وقتی نوبت رفتن رسید، چیزی برای خداحافظی با دنیا نداشته باشم؛ فقط آرام بگویم: خدایا، من تمام تلاشم را کردم که در این زمین، شبیه آسمان زندگی کنم، اگر پذیرفتی، حالا مرا به سوی خودت بخوان.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن