نامه ای کوچک ولی به وسعت مهر
گاهی یک نامه کوچک، بزرگی یک دل را به وسعت یک ملت نشان میدهد، داستان نامه علیرضای دهساله به امام و رهبر جامعه، در روزهایی که سایه سنگین جنگ بر سر میهنمان گسترده، چیزی فراتر از یک نامهنگاری سادهست؛ روایتی از مهر، از پیوند ناگسستنی امام و امت و از قلب بزرگی که حتی در میان سنگینترین مسئولیتها و دشوارترین روزهای یک ملت، برای دل کوچک یک کودک جا دارد.
تصور کنید کودکی دهساله، با دنیایی از احساس و شاید هزاران حرف ناگفته، نامهای به امامش مینویسد و آنسوتر، در میان انبوه دغدغهها، تصمیمها و مسئولیتهای سرنوشتساز، امام جامعه نامهاش را میخواند، درنگ میکند و پاسخی میدهد که از چند سطر فراتر میرود. پاسخی که میتواند سالها در حافظه عاطفی آن کودک و حافظه تاریخی تاریخ بماند؛ میتواند به او اطمینان دهد که دیده میشود، صدایش شنیده میشود و در قلب امامش جایی دارد.
چه اندازه این صحنه جاننوازست! چه آرامشی در دل یک کودک مینشاند وقتی میفهمد حتی در روزهایی که همهچیز رنگ اضطراب و نگرانی گرفته، امامش او را از یاد نبرده، شاید علیرضا هنوز به عمق این اتفاق پی نبرده باشد، اما روزی خواهد فهمید که در یکی از سختترین فصلهای تاریخ سرزمینش، نامه کوچک او به دست مردی رسیده که برای شنیدن صدای فرزندان این ملت، دلش همیشه گشوده است و من با دیدن چنین صحنهای، بیاختیار به یاد امام شهیدمان میافتم؛ به یاد آن نگاه پدرانه، آن قلب مهربان و آن روح بزرگی که در کنار صلابت و اقتدار، برای دلهای کوچک نیز مأمن بود. انگار هنوز همان مهر در این خانه جاری است؛ همان توجه، همان ظرافت روح و همان پدرانگی که از میان هیاهوی روزگار، صدای یک کودک را گم نمیکند.
چه زیباست در سرزمینی زندگی کنیم که امام جامعهاش، حتی در هنگامه جنگ و در میانه انبوه مسئولیتهای سنگین، نامه یک کودک دهساله را شایسته تأمل و پاسخ میداند. این فقط یک پاسخ نیست؛ بذری از امید است که در دل کودکی کاشته میشود و تصویری ماندگار از معنای پدر، امام و پناه را در جان او حک میکند.
من در این رفتار، شباهتی عمیق به امام شهیدمان میبینم و چه افتخاری برای ما که امروز در سایه رهبری امام سید مجتبی حسینی خامنهای، این امتداد مهر و پدرانگی را احساس میکنیم. ایشان را شبیهترین به امام شهیدمان و برحقترین نایب امام زمان، حضرت ولیعصر (عجلالله تعالی فرجهالشریف) در عصر غیبت میدانم.
گاهی برای شناخت بزرگی یک انسان، نیازی نیست به تصمیمهای بزرگ و سخنان تاریخیاش نگاه کنیم؛ کافی است ببینیم در شلوغترین روزهای زندگیاش، با دل کوچک یک کودک چگونه رفتار میکند.
علیرضا شاید فقط یک پاسخ دریافت کرده باشد، اما ما در آن پاسخ، معنای بزرگی ازامام و رهبری را دیدیم؛ رهبریای که اقتدارش در میدان، با مهربانیاش در برابر یک کودک جمع میشود؛ امامی که در روزهای سخت، پیش از هر چیز، پناه دلهای امت خویش است و من به داشتن چنین پیوندی میان امام و امت، به این رشته نامرئی اما عمیق محبت، احساس غرور میکنم؛ رشتهای که نه با فاصلهها گسسته میشود، نه با روزهای سخت و نه حتی با داغ فراق.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#علیرضا_بخشی
#نامه
#امام_امت
دلتنگیای که تا آسمان قد کشیده
این روزها دلتنگیام از همیشه بلندتر شده؛ آنقدر که انگار تا آسمان قد کشیده و بیشتر از هر زمان دیگری جگرم را میسوزاند. نمیدانم چه چیزی در انتظارمست، نمیدانم این روزهای سنگین به کجا میرسند؛ فقط میدانم آنچه در عمق وجودم میگذرد، با آنچه بر زبان میآورم و مینویسم، از زمین تا آسمان فاصله دارد.
این روزها بیشتر به یاد استاد عقایدم، استاد رنگریز، میافتم؛ آنجا که میگفت: عارفان در سیر و سلوک، حقایقی را میبینند که وقتی میخواهند آن مشاهدات را در ظرف واژگان دنیایی بریزند، کلمات توان حمل تمام آن حقیقت را ندارند.
حالا بهتر میفهمم منظورشان چه بود.
دلتنگی ما برای پدر معنوی شهیدمان، برای آن پناه عزیز که سایهاش را از سرمان برداشتند، و عشقی که هنوز در جانمان زنده است، از جنس همین ناگفتنیهاست. هرچه مینویسم، تنها سایهای کمرنگ از آن چیزیست که در دل دارم.
بعضی داغها را نمیشود نوشت؛ بعضی عشقها را نمیشود گفت؛ فقط باید با آنها زندگی کرد و من هنوز ماندهام با دلی که حرفهایش از تمام واژههای جهان بزرگتر است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#دلتنگی
خانهای که از دور قصر بود، از نزدیک تار عنکبوت
بعضی دیوارها فقط از آجر ساخته نشدهاند؛ از هیبت، از تبلیغات و از تصویری ساخته شدهاند که سالها شکستناپذیر نشان داده میشود. اما تاریخ گاهی تنها به یک لحظه نیاز دارد تا آن تصویر را فرو بریزد.
سیزدهم آبان ۱۳۵۸، یکی از همان لحظهها بود.
آن روز، جوانانی از میان کوچههای همین سرزمین، از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند؛ نه فقط برای ورود به یک ساختمان، بلکه برای کنار زدن پردهای که سالها بر حقیقت کشیده شده بود. ساختمانی که در نگاه بسیاری تنها یک سفارتخانه بود، اما در روایت انقلاب اسلامی، لانه جاسوسی نام گرفت؛ خانهای که رازهایش قرار نبود برای همیشه پشت درهای بسته بماند.
آمریکا سالها خود را نماد قدرتی دستنیافتنی معرفی کرده بود؛ اما قرآن قرنها پیش حقیقتی را در قالب تصویری ماندگار بیان کرده است: «إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ» سستترین خانهها، خانه عنکبوت است. (عنکبوت، ۴۱)
خانه عنکبوت از دور، منظم و فریبنده به نظر میرسد؛ تارهایی که زیر نور میدرخشند، گویی بنایی استوار ساختهاند. اما کافی است نسیمی برخیزد یا دستی حقیقت را لمس کند؛ آنگاه روشن میشود که آن همه شکوه، بر رشتههایی نازک استوار بوده است.
سیزدهم آبان، یادآور همین تصویر است؛ اینکه گاهی بزرگترین هیمنهها، اگر بر پایه دخالت، سلطه یا تکیهگاههای سست بنا شوند، استوارتر از تار عنکبوت نیستند.
این روز، تنها یک خاطره تاریخی نیست؛ دعوتی است برای دوباره خواندن گذشته. برای آنکه فراموش نکنیم استقلال، هدیه هیچ قدرتی نیست؛ ثمره بیداری، ایستادگی و آگاهی مردمی است که تصمیم گرفتند سرنوشتشان را خودشان بنویسند.
شاید به همین دلیل است که بعضی روزها در تقویم نمیمانند؛ در حافظه یک ملت ریشه میدوانند و هر سال، دوباره این پرسش را زمزمه میکنند: اگر خانهای بر تار عنکبوت بنا شده باشد، چه چیزی ماندگارتر است؛ دیوارهایش یا اراده مردمی که حقیقت را از پشت آن دیوارها بیرون میکشند؟
صلح، واژهای مقدس است؛ اما نه هر سکوتی صلح است و نه هر توافقی نشانه آرامش. وقتی گرگ هنوز دندانهایش را تیز کرده و چشم به سفره و سرزمین تو دوخته است، اعتماد بیمحابا به او نامش صلح نیست؛ سپردن اختیار خانه به دشمن است.
تاریخ به ما آموخته است که خانه عنکبوت، هرچقدر هم تارهایش را محکمتر به هم ببافد، تکیهگاه امنی نیست. قدرتی که استقلال ملتها را برنمیتابد، با تغییر چهره و واژههای دیپلماتیک، لزوماً تغییر ماهیت نمیدهد.
ما از جنگ استقبال نمیکنیم، اما تسلیم را هم به نام صلح نمیپذیریم. استقلال، عزت و حق تعیین سرنوشت یک ملت، معاملهپذیر نیست.
سیزدهم آبان، یادآور همین حقیقت است؛ ملتی که طعم وابستگی را چشیده، باید بیش از هر زمان مراقب باشد که مبادا روزی، زنجیر اسارت را با نام دوستی بر گردنش بیندازند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#تسخیر_لانه_جاسوسی_عنکبوت
#خانه_عنکبوت
جهاد تبیین؛ چراغی در عبور از غبار زمان
«وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»
(سوره بقره، آیه ۴۲)
من جهاد تبیین را به فانوسی در دل دریای پرتلاطم تاریخ تشبیه میکنم؛ چراغی که در هیچ عصری نباید خاموش بماند، چراکه همیشه موجهایی برای گمراه کردن کشتی حقیقت و دستهایی برای تغییر مسیر قطبنمای آگاهی وجود داشتهاند.
امروز که طوفان جنگها، تحریفها و هجوم روایتهای دشمن، فضای ذهن و اندیشه جامعه را نشانه گرفته است، بیش از همیشه به این فانوس نیاز داریم. تأکید رهبر شهید بر جهاد تبیین نیز یادآور این رسالت بزرگ است که در هنگامه غبار، نباید چراغ روشنگری را به دست فراموشی سپرد.
من باور دارم ملتی که چراغ آگاهیاش روشن باشد، حتی در تاریکترین پیچوخمهای تاریخ نیز راه خود را گم نخواهد کرد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#جهاد_تبیین
نماز؛ آغوش امن خدا
برای من، نماز یعنی پناه بردن به آغوشی که هیچوقت پسم نمیزند؛ یعنی وقتی دلم از شلوغی دنیا میگیرد، سجادهام را پهن کنم و تمام حرفهای نگفتهام را با خدا در میان بگذارم.
گاهی آنقدر دلم پر است که نمیدانم چه بگویم؛ فقط به سجده میروم و اشکهایم را به جای کلمات مینشانم. چه آرامشی بالاتر از اینکه بدانی خدایی هست که حتی سکوتت را هم میفهمد؟
من در مکتب اهلبیت علیهمالسلام یاد گرفتهام که نماز فقط یک وظیفه نیست؛ رشتهای از عشق است که دل مرا به آسمان وصل میکند. از امام حسین علیهالسلام آموختهام که حتی وسط سختترین طوفانهای زندگی هم نباید قرار با خدا را فراموش کرد.
نماز برای من یعنی هر بار که دنیا خستهام میکند، دوباره به سمت خدا برگردم؛ پیشانی بر خاک بگذارم و دلم را به آسمان بسپارم. چه زیباست داشتن خدایی که همیشه میتوان به او پناه برد…
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#نماز