امانت سپید، گواه سرخ
پردههای حریر هنوز با نسیم خلیج میرقصیدند و حیاط خانه پر بود از عطر گلاب و صدای پچپچهای شادانه. این پیراهن سپید، آماده بود تا در آینهٔ شمعدان، تصویر لبخند عروسی را ثبت کند که فردا را روشنتر از امروز میدید.
اما شامگاه که رسید، آسمان نبارید؛ آتش و کینه بارید. سایهٔ سنگین موشک، سقف کوچک خانه را بر سر خندهها خرابی کرد و کل زدن زنها در شورهزار داد و فغان گم شد. در آن چشمبههمزدن، سپیدی پارچه، لالهگون شد تا روایتگر جرمی باشد که بر پیکر بیدفاعترین لحظههای زندگی فرود آمد.
این پارچه گلگون، اینک دیگر یک لباس مجلس نیست؛ کتیبهای است ناگفته از آرزوهایی که زیر آوار ماندند و گواهی زنده بر بیرحمی تاوانناپذیری که بر یک جشن روا شد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
روایت سرخ سپید
در کوچههای بندر کوهستک، بوی دریانسیم با صدای هلهل و کل زدن زنها آمیخته بود. سپیدی این لباس، قرار بود نشانهای باشد از آغازی نو، فرداهایی روشن و لبخندهایی که در آینه شب عقد به یکدیگر گره میخوردند.
اما ناگهان آسمان شب شکافته شد. صدای خندهها در انفجاری مهیب خفه گشت و سقف خانه بر سر آرزوهای ناتمام فروریخت. ترکشهای ستم، شادی حجله را به عزا تبدیل کردند و گلپوش حریر سپید، با قطرات سرخ خون لکهدار شد.
این پیراهن، دیگر فقط یک لباس عروسی نیست؛ گواهی است بر مظلومیت بیگناهانی که در آتش تجاوز جان باختند و سندی ناپدیدنشدنی از آرزوهای پرپرشده زیر آوار.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
عیار کارنامه، نه بازی با الفاظ
وسط همین گرمای شهریور، وقتی داغی آفتاب به رویت میزند و هوا دم میکند، بیشتر از همیشه میفهمی که فرق است بین کسی که زیر سایهبان نشسته و از مصلحت دم میزند، با کسی که وسط میدان ایستاده و ریه میسوزاند.
قصهی این روزها و کلام کسانی که سالها امتحانشان را پس دادهاند، دقیقاً همین است. کلمهها را مثل همان مرکب آراستهی روایات، با زرورقهای قشنگی مثل عقلانیت، صلح و دیپلماسی تزیین میکنند تا نگاهها را خیره کنند. اما وقتی پردهی ادبیات اتوکرده را کنار میزنی، زیر آن همان خط سازش پرهزینه، خسارتهای محض و فرار از پاسخگویی موج میزند.
تأسفبارتر اینجاست که صاحب این سخنان، درست در لحظاتی که فشارهای بیرونی اوج میگیرد، دوباره فعال میشود تا نسخه بپیچد! کسی که روزگاری بدون مشورت با افکار عمومی، با شوک صبح جمعهای بسان بنزین سفرهها را تنگتر کرد، ذخایر استراتژیک کشور را واگذار نمود و دست آخر از مسئولیت شانه خالی کرد، حالا در مقام مدعی ایستاده و برای نیروهای مسلح و اقتدار این کشور تعیین تکلیف میکند.
این همزمانی و این تحرکات خطی، اتفاقی نیست. حق را طوری آراستن که باطل پشت آن پنهان شود، کهنترین حیلهی تاریخ است. اما هوشمندی مردم دقیقاً در همین لحظات روشن میشود؛ جامعهای که یاد گرفته است عیار افراد را نه با کلمههای شیک، بلکه با کارنامه و میزان شجاعتشان بسنجد.
پاسخ این تحرکات، نه انفعال است و نه دلبستن به سراب بیگانه، راه روشن، تکیه بر توان بومی، اعتماد به جوانان و تمسک به نصرت الهی است؛ چراکه عزت این ملت با ایستادگی شجاعانه و جهاد شبانهروزی در میدان بهدست میآید، نه با باجدادن و توجیه تسلیم زیر لوای الفاظ قشنگ.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#آزاد_نویسی
شوق پرواز در طوفان باروت
شهریور ۵۷ با داغ سنگین سینما رکس آغاز شده بود. خشم و اندوه در رگهای شهر میدوید و کابینه جدید با شعار آشتی ملی سعی داشت آبی بر این آتش بپاشد. اما نسیم بیداری وزیدن گرفته بود؛ راهپیمایی با شکوه عید فطر در تپههای قیطریه و به دنبال آن حضور نیممیلیونی مردم در ۱۶ شهریور، غریو یکصدا و تاریخی ملتی بود که خواستار درهمشکستن ارکان سلطنت و برپایی حکومتی نو بودند. شبهنگام، سایه سنگین حکومت نظامی بر تهران و ۱۱ شهر دیگر افتاد تا صدای تپشهای این قیام خفه شود.
سپیدهدم جمعه ۱۷ شهریور فرارسید. مردم، بیخبر از اعلام حکومت نظامی از رادیو، پس از نماز صبح دسته دسته به خیابانها آمدند. موج جمعیت از هر کوی و برزن به سوی میدان ژاله روانه شد؛ جایی که تانکها، زرهپوشها و ماموران مسلح به استقبالشان آمده بودند. با این حال، قدمها نلرزید؛ شجاعتی بیمانند بر دلها سایه انداخته بود و نغمههای تکبیر و لا اله الا الله در فضا میپیچید.
ناگهان غرش مسلسلها و پرواز بالگردها، صحنهای مهیب و نابرابر ساخت. رگبار بیامان گلولهها بر پیکر پاک مردم فرود آمد و در چشمبهزدنی، صحن صحن میدان از ارغوان خون گلگون شد. تا ظهر آن روز، سکوتی پرمعنا و سنگین بر میدان ژاله نشست؛ میدانی که دیگر رسماً میدان شهدا شده بود.
فاجعه چنان عظیم بود که گزارشها از قربانی شدن هزاران جان پاک خبر میدادند. امام خمینی (رحمه الله) فردای آن روز در پیامی پرشور، این اقدام وحشیانه را محکوم کردند و آن را نشانه بیپایگاهی رژیم دانستند. واقعه ۱۷ شهریور تمام پلهای آشتی را ویران کرد و به تعبیر تحلیلگران، نقطهای بیبازگشت و آغازی بر پایان یک دوران شد؛ روایتی ماندگار از ایستادگی ملتی که رویای آزادی را با جان خویش امضا کردند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن
#مناسبتی
روایتی از ۱۶ شهریور ۵۷
اگر ۱۷ شهریور نقطهای بیبازگشت در تاریخ بود، ۱۶ شهریور همان موج عظیمی بود که آرام اما سنگین به راه افتاد تا دست استبداد را از آسمان شهر کوتاه کند.
هنوز غبار راهپیمایی با شکوه عید فطر در قیطریه بر زمین ننشسته بود که پنجشنبه ۱۶ شهریور فرارسید. از نخستین ساعات بامداد، تهران جامهای از شور و همنوایی به تن کرد. بیش از نیم میلیون انسان، شانه به شانه هم، سیلآسا به خیابانها آمدند؛ جمعیتی بینظیر که تا آن روز پایتخت به خود ندیده بود.
خیابانها لبریز از آواهایی بود که نه فقط خواستار تغییر، که خواهان فروپاشی کامل استبداد زمانه بودند. برای اولین بار، شعارهای صریح و یکپارچه در نفی سلطنت و برپایی جمهوری اسلامی در فضای شهر طنینانداز شد. مردم در مسیر حرکت، با شاخههای گل به استقبال ارتشیان میرفتند تا پیام آشتی و بیداری را به درون صفوف نظامیان ببرند.
این همبستگی بیمانند و حضور بیکران، لرزه بر اندام حکومت انداخت. شاه که قدرت کنترل اوضاع را از دست رفته میدید، همان شب تصمیم شوم خود را گرفت؛ اعلام حکومت نظامی در تهران و ۱۲ شهر بزرگ، و سپردن پایتخت به دست نیروهای سرکوب.
۱۶ شهریور، حماسهای از تجلی اراده یک ملت بود؛ روزی که تهران یکصدا ایستاد و زمینهساز ایستادگی تاریخی و خونین روز بعد در میدان ژاله شد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#آزاد_نویسی
پشت درهای بستهی خلوت
گاهی روزهایی میرسند که کلاف زندگی گرهمیخورد؛ نه فقط از سنگینی کارهای خانه یا شلوغی بچهها، بلکه از دلخوریهای ناگفتنی. از آدم هایی که انتظارش را نداشتی و دلت را آزرده، از شانسی که انگار هیچوقت روی خوشش را به تو نشان نمیدهد و از این احساس گنگ که چقدر در میان این همه دوندگی تنهایی. در این لحظهها، دلت فقط یک چیز میخواهد: رها کردن همه چیز. دلت میخواهد برای چند دقیقه هم که شده، جهان پشت در بماند و تو باشی و تنهایی مطلقت.
امروز از همان روزهاست. عقربهها روی ساعت دو قفل شدهاند و نگاهت به در خشکیده. چشمانتظاری که بابا بیاید؛ نه فقط برای اینکه بار مراقبت را تقسیم کند، بلکه برای اینکه بتوانی چند قدم از این فشار روانی فاصله بگیری. ذهنت سناریوی شیرینی میسازد؛ بچهها را میسپاری دست او، میروی زیر دوش، فکر و خیال، خفت دلتنگیها و ناراحتی از دنیا و آدمهایش را همانپشت در حمام میگذاری و میشویی و میریزی. بعدش شاید یک خواب عمیق یا تمام کردن همان کتابی که دو ماه است روی گوشهی میز خاک میخورد.
اما صدایی سرد از درون زمزمه میکند؛ زهی خیال باطل! خستگی او از راه میرسد، ناهار میخواهد، استراحت میخواهد و باز تو میمانی و دنیای پرتوقعی که دائم از تو انرژی میطلبد. تازه بر فرض که او بچهها را بگیرد، مگر چشمهای نگران دخترها اجازه میدهند؟ مگر میشود پنج دقیقه از چشم شان دور بود؟ پنج دقیقه نگذشته، مامان مامان گفتنهای صبورانهشان رنگ ترس میگیرد و تبدیل به گریه میشود: چرا نمیای؟ میتلسم…
و دقیقاً در همین نقطه، میان خود و دنیای مادری کم می آوری.
همان مادری که روحش از ناراحتیها و بیمهریها پر است و جسمش تشنهی یک لحظه سکوت، ناگهان در صدای گریهی بچهها چیزی میشنود که باز خویش
را رها می کند. در پس این وابستگی بیقرار، دستهای کوچکی را میبیند که او را تنها پناه امن زمین میدانند.
آدمهای بیرون ممکن است دلمردگی بیاورند، شانس ممکن است رو برگرداند، اما این صداها، این وابستگیهای خالصانه، یادآوری میکنند که تو برای آنها مرکز جهانی. و همین صدای پا و مامانگفتنها، چشمهای میشود که در اوج خالی شدن، دوباره تو را از عشق و انگیزه لبریز میکند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#روز_نوشت
-
مدال افتخار بر سینه عقبنشینی
خدا قوت آقای قالیباف! خدا قوت تیم کارکشته و پرادعای مذاکرهکننده! دستمریزاد که تپههای استراتژیک علیالطاهر هم سقوط کرد و با چشم خودمان دیدیم سقوط یکبهیک سنگرهایی را که روزی خط قرمز امت اسلام بود. حزبالله، آن دژ تسخیرناپذیر، حالا باید بنشیند و تماشا کند که رژیم منحوس و روبهزوال اسرائیل، فاتحانه از عمق تونلهایش کلیپ و یادگاری پر میکند.
تبریک میگوییم؛ بند اول تفاهمنامه کذاییتان که خلع سلاح و عقبنشینی بود، دقیق، بینقص و موبهمو اجرا شد!
هنوز هم نطقهای آتشین بکنید، هنوز هم با غرور جلوی دوربینها بایستید و به این شاهکار دیپلماتیک افتخار کنید. بروید و دستهای به خونآلودهتان را زیارت کنید که نتیجه شاهکار شما، تسلیم خاک و خون مجاهدان بود. تاریخ این فتحالفتوح شما را فراموش نخواهد کرد.✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن
کفنی از جنس اهتزاز
گاهی خط قصه جوری پیش میرود که غربت و غیرت در یک نقطه به هم میرسند؛ آنجا که قدمها برای دفاع از خانه به راه افتادند و دلها لبریز از امید بودند. در هیاهوی آن شب، طنین یاحسین فضای خیابان را پر کرده بود و هر دست، پرچمی را در دل تاریکی شب به اهتزاز درمیآورد؛ سبز و سفید و سرخ، در گرمای نسیم میرقصیدند تا نشانی باشند از عشق به ولایت و وطن. هیچکس نمیدانست چند لحظه بعد، چه تصویر تلخ و شگفتانگیزی بر خاک گرم شهر خواهد نشست.
ناگهان صدای جیغ ترمز، غرش وحشیانهٔ موتور و هجوم بیرحم آیرون و آهن، صمیمیت شب را شکافت. پرچم سه رنگی که تا همین لحظه روی شانهها تاب میخورد و رمز غرور و غیرت بود، با یک شوک سنگین و ناگهانی از دستها لغزید، در هوا معلق ماند و آرام، مثل بال پروانهای زخمی، روی پیکری بیجان نشست. غبار سوخته لاستیکها هنوز در هوا معلق بود که همآغوشی نماد عشق با پیکر پاکش، قصهای ساخت که نفسها را در سینه حبس کرد و اشک را بر چشمها خشکاند؛ پرچمی که برای ایستادگی بالا رفته بود، آغوش باز کرد و شد آخرین جامهای که او را در برگرفت.
این تصویر ماندگار، با قطرههای سرخی که گوشه پارچه سفید پرچم میدوید، از جنون بیرحم آن لحظه فراتر رفت و برای همیشه در حافظه سنگفرشهای این شهر حک شد؛ یادگار فرزندی که با پرچمش آمد و با همان پرچم به آسمان رفت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
آینه دار طلوع
شب که میآید، پردهی تاریکش را آرام و بیصدا روی همهچیز میکشد؛ انگار دنیایی با تمام شلوغیها و غوغایش، زیر این چادر سیاه به خواب میرود تا خستگی روز را از تن بیرون کند. آیه «وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى» دقیقاً همین تصویر رویایی و پرتأمل است؛ قسم به شبی که فرا میرسد و عالم را در بر میگیرد.
در نگاه اول، شب شاید نماد سکون و تاریکی باشد، اما در حقیقت، گهواره آرامشی است که انسان را از هیاهوی بیرونی بازمیدارد و به خلوت درون دعوت میکند. پوشانده شدن زمین با چادر شب، فرصتی است برای مواجهه با خود، بازیافتن قوایی که در روشنی روز فرسوده شده و نجواهایی پر از نیاز در دل سکوت.
این پرده افتادن شب، همانقدر که نشانهای از تدبیر بینقص خلقت برای تجدید حیات زمین است، آینهای است برای قدردانی از نوری که پس از آن طلوع میکند. خلوت تاریکی میآید تا ارزش روشنایی را یادآور شود و دل را برای نوری تازهتر آماده کند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن
طعم گس انتظار
بوی نان تازهای که همسایه خریده بود، تا بالای پنجره میآمد.
کتری روی بخاری برقی کنج اتاق قیژقیژ میکرد و صندلی چوبی، مثل هر روز، منتظر نشستن کسی بود که صدای پاهاش توی راهرو بپیچد. خانه خیلی ساکت بود؛ از آن سکوتهایی که حواس آدم را به کوچکترین صداها تیز میکند،صدای بوق ماشینها، زنگ در خانه کناری، یا حتی تیکتاک ساعت.
پرده را کمی کنار زد. انگشتهایش از سرمای شیشه کمی بیحس شده بود، اما دلش نمیآمد دست بکشد. گوشه کوچه رد پای چند بچه بود که با خنده رد میشدند. نگاهش رفت سمت پیچ خیابان؛ همان جایی که سالها پیش، بچهها کیف به کول میانداختند و موقع رفتن به مدرسه، یک بار برمیگشتند و برایش دست تکان میدادند.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست. دلتنگیاش تلخ نبود؛ شبیه یک یادآوری شیرین بود که میگفت زندگی هنوز ادامه دارد. با خودش گفت حتماً سرشان شلوغ است، حتماً گرفتار زندگی و بچههای خودشان هستند.
پرده را همانطور نیمهباز گذاشت تا خانه بوی کوچه و آفتاب بگیرد. دوباره به پیچ خیابان نگاه کرد؛ شاید امروز نه، اما بالاخره یک روز، زنگ این خانه دوباره صدا میخورد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
#مدار_نوشتن