مضطرترین نیمه شعبان
نیمهشعبان امسال برای من شبیه هیچیک از سالهای عمرم نیست. سالها جنگ را فقط شنیده بودم؛ در کتابها، در روایتها، در خاطرات نسلهای پیش.
اما امسال…
جنگ از صفحهی تاریخ بیرون آمد و در خیابانهای کشورم ایستاد. آنچه را همیشه «شنیده» بودم، اینبار «دیدم»؛ نه در قاب تلویزیون، که در لرزش جانم…
از کودتاهای بسیاری خوانده بودم؛ 28 مرداد، جمعهی سیاه…
اما هیچکدام نمیتوانستند این گونه طعم تلخ و سنگین کودتا را به من بچشاند کودتای روزهای 18 و 19 دی امسال چنان تلخی زهر گونه را در جانم نشانده است.
از ساواک و مجاهدین خلق شنیده بودم، اما هرگز گمان نمیکردم توحش انسانهایی که از حیوان هم پستترند، روزی اینچنین بیپرده، بینقاب، روبهروی چشمانم بایستد.
از جنگ دوازدهروزه تا امروز، معنای «مضطر شدن» را جور دیگری فهمیدم؛ نه در دعاها، نه در کتابها، در استخوان، در خون، در بیپناهی مردم.
آقا…
به جان مادر پهلوشکسته، به بغض شیرخوارانی که هنوز به دنیا نیامدهاند و در حسرت پدرانی میسوزند که تا قیامت داغدار خواهند ماند، بیا.
ما مضطر شدیم، آقا؛ اینبار نه از سر عادت، که از عمق جان.
هرگز تصور نمیکردم شیعیان، به این آسانی، به مقام «کالضلهم» برسند؛گمشدگانی که نه راه را میشناسند، نه صدا را، نه حقیقت را.
اما امسال…
سال پردهافتادن بود؛ سال دیدن آنچه نمیخواستیم ببینیم و فهمیدن آنچه سالها از آن غافل بودیم.
در این نیمهشعبان، تنها ظهور توست که میتواند دردهای ما را درمان کند و مرهمی بر زخمهایی باشد که هر روز عمیقتر میشوند. ببخش اگر دلهایمان خسته شده، اگر صبرمان ترک برداشته و اگر زیر فشار این همه حادثه، گاهی امیدمان کمرنگ شده است. ببخش اگر در میان این همه آشوب و خبرهای تلخ، نتوانستیم نشانههای حضورت را آنطور که باید ببینیم.
ببخش اگر دیر فهمیدیم که بیتو هیچ پناهی در این دنیا وجود ندارد و اگر تازه امروز، در میانه این تاریکیها، قدر سایهات را بیشتر از همیشه حس میکنیم. ما مضطر شدیم آقا و هیچ دعایی جز آمدنت، آراممان نمیکند.
اللهم عجل لولیک الفرج
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
🔰📱1 روز مانده تا نیمهی شعبان💐
تهیه و تولید: معاونت فضای مجازی صدا و سیمای استان قم
#امام_زمان
#نیمه_شعبان
#موشن_استوری
به سوی عهد فراموش شده
گاهی در میان گردوغبار فتنهها، دلهایی را میبینم که باید چراغ باشند، اما با یک زمزمه خاموش میشوند.
بندگانی را میبینم که عهد بسته بودند، اما پشت ولی فقیه را برای لحظهای تنها گذاشتند و این، داغی است که بر دل من مینشیند.
اما در همان تاریکی، چشمم روشن میشود به وفاداران: به آنان که ایستادند، به آنان که مرهم شدند، به آنان که در کنار ولی خدا
زمین را از لغزش نگه داشتند. بر آنان درود باد و شما که لغزیدید، بازگردید، بازگردید به نور، به عهد، به راهی که از ابتدا برایتان نوشته شده بود.
فرج با دعاهای بیجان نمیآید، دعا باید از زبان برخیزد و در عمل دیده شود.
با زمزمهی صادقانهی «اللهم عجل لولیک الفرج» و با دلهایی که پناه یکدیگر باشند، نه تیغ یکدیگر.
من چشمانتظار بازگشت دلهای شما به نورم.
اللهم عجل لولیک الفرج
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#زبانحال
تلنگری از جنس عهد
در حال اینستاگردی بودم؛ که کلیپی از حضرت آقا ارواحنا فداه مثل دستی مهربان اما محکم، از پشت شانه مرا تکان داد. انگار کسی پردهای را کنار زد و نوری بیهشدار، درست وسط قلبم نشست.
در آن کلیپ، خاطرهی مجروحیتشان در مسجد ابوذر را روایت میکردند؛ لحظهای که مرز میان دنیا و برزخ را لمس کرده بودند: «… احساس کردم مرگ روبهرویم ایستاده. خودم را در مرز عالم برزخ دیدم. آنجا انسان هیچ دستاویزی جز خدا ندارد؛ هیچ. هر چه عمل پشت سرش باشد، باز اگر نتواند رحمت خدا را جلب کند، خاطر جمع نیست…»
همین چند جمله، مثل دستی که بغض را از عمق گلو بالا میکشد، مرا گرفت. ترسی شیرین در جانم نشست؛ ترسی که آدم را از خودش جدا میکند و پرت میکند وسط حقیقت.
چطور ممکن است انسانی با آن پاکی، با آن صداقت، با آن بار سنگین خدمت، در لحظهی عروج چنین بلرزد؟
پس من خاکستری، من پر از لغزشهای کوچک و بزرگ، به چه دل بستهام؟
به کدام عمل ناقص؟
به کدام نیت نیمهجان؟
سخنشان مثل آتشی بود که زیر خاکستر دلم روشن شد.
نیمهشعبان نزدیک است و دلم مدام زمزمه میکند: صاحبمان را قسم بده، به غربت مادرش، به اشکهای پنهانش، به صبری که برای ما خرج کرده، که دستمان را در برزخ و آخرت رها نکند، که ما را همنشین مادر پهلو شکستهاش قرار دهد.
اما مگر میشود فقط قسم داد و دست خالی رفت؟ مگر میشود بیعمل، توقع آغوش داشت؟
پس امسال، با همهی ضعفهایم، عهدی میبندم؛ عهدی از جنس زندگی، نه شعار.
عهد من تا نیمهشعبان سال آینده
عهد میبندم…
نه به کارهای بزرگ، نه به ادعاهای سنگین؛ به یک تغییر کوچک، اما واقعی.
عهد میبندم مراقب زبان و گوشم باشم؛ این دو عضو کوچک که گاهی از شمشیر هم تیزتر میبرند.
عهد میبندم قبل از هر کلمه، یک لحظه مکث کنم؛ یک لحظه فکر کنم:
این حرف میسازد یا میسوزاند؟
دل را سبک میکند یا سنگین؟
نور میآورد یا سایه؟
عهد میبندم گوشم را پناهگاه حرفهایی نکنم که روح را خسته میکند. کمتر بشنوم آنچه مرا از خودم دور میکند و بیشتر بشنوم آنچه مرا به خدا نزدیکتر.
میدانم کامل نمیشوم، میدانم زمین میخورم، اما عهد میبندم هر بار که افتادم، دوباره بلند شوم و راه را ادامه دهم.
این عهد کوچک من است؛ هدیهای ساده اما صادقانه برای صاحب زمانی که هر لحظه به یاد ماست و ما تازه یاد گرفتهایم کمی به یاد او باشیم.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#دلنوشته
#عهدنامه
#عهد_میبندم

اعتراف دل
1187 سال است که جهان در غیبت تو نفس میکشد و اگر غیبت صغری را کنار بگذاریم، 1118 سال است که تنهایی و غربتت را با بیوفایی امت جدّت تاب آوردهای. سالهایی که هر کدامش به اندازه یک عمر، سنگین و جانفرساست. نمیدانم چگونه میشود بر چنین فراق طولانی صبر کرد. به قول سایه( مرحوم هوشنگ ابتهاج):
«این صبر که من میکنم افشردن جان است…»
و تو قرنهاست که جانت را در مشت گرفتهای و صبر میکنی.
شرمندهام …
شرمنده از این همه غفلت، از این همه ادعا، از این همه گفتن «منتظرم» بیآنکه مزهی واقعی انتظار را چشیده باشم.
در زندگی بارها طعم تلخ انتظار را تجربه کردهام:
انتظار آمدن اتوبوسی که اگر دیر میرسید، آیندهام در امتحان پایانی به خطر میافتاد…
انتظار پشت در اتاق عملی که عزیزترینم در آن میان مرگ و زندگی معلق بود…
انتظار شنیدن اولین گریهی فرزندی که ماهها برای آمدنش لحظهشماری کرده بودم…
انتظار پایان جنگی دوازدهروزه که هر ثانیهاش مثل یک سال میگذشت…
هر انسانی دستکم یکبار در زندگیاش این اضطراب سنگین انتظار را لمس کرده.
اما وقتی در خودم دقیق میشوم، اعتراف میکنم: هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه آنگونه که در آن لحظههای اضطراب منتظر بودم، منتظر آمدن تو نبودهام و همین است که شرمسارم میکند.
شرمندهام به اندازه تکتک مولکولهای وجودم.
شرمنده از اینکه انتظارم نام داشت، اما جان نداشت.
شرمنده از اینکه تو مرا به تعداد اتمهای بدنم دوست داری، اما من برای تو حتی یک انتظار واقعی نداشتم.
اللهم عجل لولیک الفرج
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#انتظار
#دلنوشته

🔰🎥 کلیپی زیبا از زندگی بسیجیهایی که اطرافمون هستند
#بسیج
#درکنارهم
#کلیپ_تصویری
سایهی جنگ
این روزها، سایهای نازک اما گسترده بر شهر افتاده؛ نه آنقدر سنگین که نفسها را در سینه حبس کند، نه آنقدر سبک که از یادها برود. سایهای شبیه پردهای نیمهشفاف که خورشید را پنهان نمیکند،فقط رنگش را کمی کدر میسازد.
عدهای اندک، با هر خبر تازه، ابرو در هم میکشند و آهسته میپرسند: «آخرش چه میشود»؛ اما بیشتر مردم، راستش را بخواهی، در موج رفتوآمد زندگی شناورند.
یکی کودک را به مهد میرساند، دیگری میان قسط، کار و خرید روزمره میدود و بسیاری حتی فرصت نمیکنند این سایه را تا انتهای ذهنشان دنبال کنند.
انگار جامعه یاد گرفته، میان طوفان خبرها، خودش را گم نکند، با این همه، در زیر پوست شهر حسی مشترک جریان دارد، حسی آرام، مثل نوری که از پشت ابر بیآنکه فریاد بزند، بر دلها میتابد. حسی که ریشهاش در همان وعدهی روشن است: «خداوند به زودی در دل مردم احساس پیروزی را رواج خواهد داد».
در کنار آن اقلیت نگران، اکثریتی ایستادهاند که با لبخندی مطمئن میگویند: «این هم میگذرد»، نه از سر بیخیالی، بلکه از سر تجربه، از سر ایمان، از سر دانستن این حقیقت که این سرزمین بارها از دل تاریکی گذشته و باز، مثل درختی کهنسال، ایستاده و برگ داده است.
در صف نان، پیرمردی با آرامش میگوید: «ما مردم ایرانیم؛ دلمان اگر بلرزد،امیدمان »، جوانی زیر لب اضافه میکند: «زندگی جریان دارد خدا هم مراقب است» و مادری که دست کودک را گرفته، صلواتی میفرستد و میگوید: «ترس هست؛ اما خدا بزرگتر است».
در دل همین سایهی جنگ، چیزی آرام آرام جوانه میزند؛ نه ترس، نه آشوب، بلکه اطمینان، اطمینانی که مثل نهالی کوچک سر از خاک میکشد و میگوید: روزهای روشن نزدیکاند. دلها، حتی اگر بلرزند، به زودی طعم پیروزی را خواهند چشید.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
