پیش از آنکه مرگ مرا ببرد
من دلم میخواهد شهیدانه زندگی کنم؛ نه آنگونه که مرگ را جستوجو کنم، بلکه آنگونه که اگر روزی مرگ از راه رسید، چیزی از من نمانده باشد که هنوز به دنیا وابسته باشد.
میخواهم پیش از آنکه جسمم از خاک جدا شود،دلم از غیر خدا جدا شده باشد، میخواهم هر روز، بخشی از خود نفسانیام را در محراب عشق قربانی کنم؛
غرورم را،
دلبستگیهایم را،
خشمم را
و آن «منی» را که گاهی میان من و خدا میایستد.
برای من، شهیدانه زیستن یعنی در هیاهوی این جهان، آرامآرام به سمت او رفتن؛ یعنی اگر کسی دلم را شکست، من شکستهام را به خدا بسپارم، اگر کسی قدرم را ندانست، ارزشم را از نگاه او بجویم و اگر دنیا مرا فراموش کرد، دلخوش باشم که در دفتر او فراموششدنی نیستم، میخواهم چنان زندگی کنم که هر صبح، چیزی از من در راه خدا بماند؛ قطرهای اشک، دستی که گرهی باز کرده، دلی که به بودنم امیدوار شده و دعایی که بیصدا برای کسی کردهام.
شهیدانه زیستن برای من، یعنی آنقدر عاشق باشم که حتی رفتنم نیز ادامهی بخشیدن باشد؛ یعنی پیش از آنکه نامم بر سنگی نوشته شود، نامم در دل چند انسان با خاطرهای از محبت، صداقت و خدا نوشته شده باشد. من مرگ را نمیخواهم؛ من زندگیای میخواهم که اگر روزی به پایان رسید، حسرت زندگی نکردن بر دلم نمانده باشد.
میخواهم آنقدر برای خدا زندگی کنم که وقتی نوبت رفتن رسید، چیزی برای خداحافظی با دنیا نداشته باشم؛ فقط آرام بگویم: خدایا، من تمام تلاشم را کردم که در این زمین، شبیه آسمان زندگی کنم، اگر پذیرفتی، حالا مرا به سوی خودت بخوان.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

دو شب بی قراری برقرار
چهارشنبه، یکراست با بچهها آمدیم خانه، خسته بودم، اما خیالم راحت بود؛ با خودم میگفتم؛ از وقتی آن بچه در مهد بالا آورد و من همان لحظه بچهها را بیرون کشیدم، دیگر نباید چیزی از آن ویروس یا باکتری کوفتی به ما رسیده باشد.
اصلاً فکرش را نمیکردم که بیماری، راه خودش را پیدا میکند؛ حتی وقتی آدم همه احتیاطها را کرده باشد.
بعد از ناهار، بچهها را خواباندم، هنوز نیمساعتی نگذشته بود که دختر کوچکم بیدار شد؛ با چشمانی نیمهخواب، صورت گرم، و بدنی بیقرار.
از همان لحظه اول معلوم بود حالش خوب نیست.
دائم اسهال بود… پشتسرهم… آنقدر که هر بار که حالش بد میشد، دل من هم میسوخت.
پوستش میسوخت، گریهاش میگرفت و من فقط میدیدم که چطور بدن کوچکش دارد با چیزی میجنگد که حتی اسمش را درست نمیدانم.
استرس مثل موجی سرد از پشت گردنم بالا میآمد، دارو دادم و او را به موز خوردن پشت سرهم مجبور کردم ، مراقبش بودم، تا پنجشنبه حالش بهتر شد و خیال من کمی آرام گرفت.
اما دختر بزرگم او همیشه درد را آرام تحمل میکند؛ صبور صبور، هر چند بعد از ابراز درد دیگه صبور نیست و هیچ دارو و تزریقی را به راحتی قبول نخواهد نکرد، ولی تا قبل از ابراز بیماری صبور صبور است طوری که اگر آدم دقیق نگاه نکند، اصلاً نمیفهمد چه میگذرد در وجودش.
هرزگاهی از دلدرد نالهای میکرد، دفعش کمی شل شده بود، اما من خودم را زدم به این که، نه شاید یک دلدرد معمولی باشد، شاید ترش کرده باشد.
وقتی دیدم پیپی دختر کوچکم سفت شده، نفس راحتی کشیدم.
اما حالت تهوع دختر بزرگم، بیاشتهاییاش، دلدردهایش اینها مثل زنگ خطر بودند. یاد دو سال کذایی افتادم؛ همان روزهایی که هر ساعتش مثل یک سال میگذشت.
هرچه نفرین بود نثار مادری کردم که بچه مریضش را به مهد آورده بود و یاد آن روزها را برای ما تازه ساخت.
جمعه، دیگر نمیشد انکار کرد، شب قبلش شام نخورد، صبحانه نخورد، ناهار نخورد، خوابش زیاد، دلپیچههای پشتسرهم، عقزدنها…
استرس من چند برابر شد، موقع ناهار، وقتی دیدم حتی یک قاشق هم نمیخورد، عصبی شدم.
تهدیدش کردم:«اگر نخوری، موکب نمیریم.»
دخترم با گریه گفت: «مامان دلم درد میکنه، حالت تهوع دارم. نمیتونم بخورم.» آن لحظه، تهدید من مثل یک سنگ روی قلبم افتاد، دارو دادم، مجبورش کردم چند قاشق بخورد، شب هم با زور چند لقمه خورد، دیمیترون و دیسیکلومین کمی اثر کرد و خوابید، اما انگار تازه شروع شده بود.
دختر کوچکم را هم خواباندم، نیم ساعت بعد، دیدم در خواب عق میزند و به دل میخوابد؛ همان حالتی که خوب میدانم یعنی درد دارد.
در یک لحظه، تمام دو سال کذایی دختر بزرگم و شش ماه بیماری دختر کوچکم، مثل فیلمی تند از جلوی چشمم رد شد، آدم گاهی فکر میکند گذشته تمام شده،
اما کافی است یک نشانه کوچک بیاید تا همه چیز دوباره زنده شود.
این دو شب، برای من فقط مراقبت نبود؛ یک جور بازگشت به ترسهای قدیمی بود، به خاطراتی که هنوز تهنشین نشدهاند، به اضطرابی که با هر عقزدن بچهها دوباره بیدار میشود و همچنان ادامه دارد…😭😭😭
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

به سوی آرامش
نماز را که میخوانم، انگار از من تنها، یک من دیگر بیرون میزند؛ منی که همیشه پشت پردهی روزمرگی پنهان بوده و فقط وقتی قامت میبندم، جرأت میکند خودش را نشان بدهد. در رکعت اول، هنوز صدای شهر در سرم میپیچد؛ صدای آدمها، صدای کارهای ناتمام، صدای اضطرابهایی که مثل میخ در ذهنم کوبیده شدهاند، اما همین که دستها را بالا میبرم، چیزی در من فرو میریزد؛ انگار یک در قدیمی باز میشود و من از آستانهاش عبور میکنم.
نماز برای من فقط یک عمل نیست؛ یک جور بازگشت است، بازگشت به همان جایی که همیشه از آن دور افتادهام، وقتی پیشانیام روی خاک مینشیند، حس میکنم جهان برای لحظهای از دویدن میایستد؛ انگار همهی ما یی که در من جمع شدهاند ـ ترسها، خاطرهها، آدمها، زخمها یکباره ساکت میشوند و فقط یک من باقی میماند؛ منی که هیچکس او را نمیبیند جز خدا در تشهد، همیشه چیزی در گلویم گیر میکند؛ یک اعتراف ناتمام، یک حرفی که سالهاست میخواهم بزنم اما نمیدانم چگونه، نماز برای من همان لحظهای است که میتوانم بدون ترس، بدون نقاب، بدون نقش، بگویم؛ من همینم؛ همین که میبینی، همین که میدانم کافی نیست، همین که هر روز میافتد و دوباره بلند میشود و وقتی سلام میدهم، حس میکنم از یک سفر کوتاه برگشتهام؛ سفری که مقصدش نه آسمان بود و نه زمین، بلکه همان نقطهی گمشدهای در درونم که فقط در نماز پیدا میشود. نماز، برای من، تمرین دوبارهساختن خود است؛ هر بار، یک آجر کوچک از من ویرانشده را سر جایش میگذارد و میگوید؛ بمان، هنوز میشود ادامه داد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی

نماز
برای نماز رو به قبله که میایستم، انگار جهان یکلحظه مکث میکند؛ مثل پستهای که قبل از شکستن، در مشت آرام میگیرد. من همان لحظهام؛ کوچک، بسته، پر از صداهای نگفته.
اما همین که اللهاکبر از گلویم رد میشود، پوسته میشکند.
مغز من واقعی بیرون میافتد؛ بینقاب، بیدروغ، بیفرار.
سجده که میروم، حس میکنم خدا با انگشتش آرام روی شانهام میزند و میگوید:«دیدمت، همین کافی است.»
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی

اشارات غیب
إلهی، عارفان گویند:«خذ بیدی»، این بیدست و پا گوید «لم يترک ثقل الذنوب مجالاً لخطو أي خطوة» که بار گناهان، مجال قدم برداشتن نگذاشته است.
إلهی، اهل عقل از تو حکمت خواهند تا بازش گویند، این بیخبر از تو سکوت خواهد تا آوازت را بشنود.
إلهی، دانایان از کرانههای آسمان و زمین سراغت را میگیرند و این رمیده از خویش، در ویرانههای دل خود ترا میجوید؛ که فرمودی «أنا عند المنکسرة قلوب».
إلهی، دیگران قلم رسا طلبند تا از تو بنویسند، این قلمشکسته چشم بینا خواهد تا خط پروردگاریات را در سطور روزگار بخواند.
إلهی، گفتند الصبر مفتاح الفرج، اما صبوری من در هجران تو، خود بزرگترین فرج است اگر بر دل بیقرارم نگاهی کنی.
إلهی، از راه گفتی و عزم؛ من نه توشه دارم و نه پا، تنها نگاهی دارم دوخته به همان سریر رحمتی که فرمودی: رحمتی وسعت کل شیءٍ… آیا بر این شیء ناچیز، جایی در سایهسار فضلت نیست؟
إلهی، اهل مکاشفه ترا در تجلیات غیب میجویند و این سادهنگار خانهنشین، ترا در میان همین کلمات خرد و خطوط دفترش سرگردان میجوید.
إلهی، دیگران از تو توفیق گفتن میخواهند تا حلقهها بسازند و این کمترین، توفیق شنیدن میطلبد تا در خلوت خویش، صبوری و صفا مشق کند.
إلهی، اگر از همت بلند و عزم استوار بپرسند، خجلت، تمام سهم من است؛ اما اگر از بیقراری دل بگویند، چشمانتظار همان سفرهی گشادهی لطفت هستم که بیمنت میبخشی.
إلهی، از گرههای فروبستهی جانم با تو چه گویم؟ تو خود بر زوایای پنهان این عمارت کوچک دانایی؛ دست تصرفی بر این اندیشههای پراکنده بگذار و جامهی آرامش بر تن بیقرارم بپوشان.
إلهی، گفتند راه دور است و توشه اندک؛ من اما توشهای جز نیازمندی نیاوردهام… آیا دست خالی برآمده به سوی آسمان، بیاجابت بازمیگردد؟
✍️زهرا مرادقلی (الهام گرفته از الهی نامه علامه حسن زاده آملی)
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن