
طنین امن ماندگار
در روزگاری که طوفان حادثهها از هر سو میتاخت، او مثل یک صخره محکم و استوار ایستاده بود؛ قهرمانی کمیاب که حضورش به یک امت آرامش میداد.
او سید مقاومت بود؛ مردی که بزرگترین سایهبان امن برای کودکان غزه، مردم صبور لبنان و پشتیبانی امین برای ایران عزیز شد. زندگیش سراپا وقف مظلومان بود و در هر قدمش، یار واقعی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بودن را معنا میکرد.
صدای گرم و محکمش امید دلهای خسته بود و شجاعتش خواب را از چشم دشمنان میربود. او فقط یک سید مقاومت نبود؛ پناهگاهی بود که تمام غمها و آوارگیها در کنارش سبک میشد.
شهادتش پایان این راه نبوده و نیست. قهرمانانی چون او هرگز تمام نمیشوند؛ بلکه نام و مکتبشان در دل میلیونها انسان تکثیر میشود. او نرفت، بلکه برای همیشه علامت عزت و امنیت این سرزمین باقی ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سید_حسن_نصرالله

سلام بر تو ای سید عزیز، ای سید مقاومت
گاهی در کنج تنهاییام میایستادم و به حجم اندوهی مینگرم که بر جانمان نشست. سالی که شهید رئیسی رفت، انگار تکهای از امان و امنیت درونیمان فروریخت؛ نیمی از وجودمان پر کشید و رفت، هرگز باورمان نمیشد پس از آن همه ناله و استغاثه به درگاه خدا، آن خدمتگزار صبور را از دست بدهیم. یادم میآید آن روزها مشهد، فضایی لبریز از یک حس گنگ و سنگین داشت؛ انگار در و دیوار شهر، بیآنکه کلمهای بگویند، از فاجعهای در راه خبر میداد.
هنوز نیازمند زمان برای مرهمی بودیم تا آن زخمی را که بر پیکر روانمان افتاده بود التیام ببخشد، که شهادت مهمانمان، شهید هنیه، بر سرمان فرود آمد. با خودم میگفتم: خدایا! کفران کدام نعمت بود که اینچنین دچار آزمونهای پیاپی و جانکاه شدیم؟ و در کمال ناباوری، نوبت به شهادت تو رسید، تو که حضور استوار و نگاه گرمت، مثل یک پناه امن و استوار، دلهرههایمان را آرام میکرد، هنگام ایراد سخنرانیهایتان همانند حزب الله با جان و دل گوش جان میسپردبم.
بعد از تو، از دست رفتن نعمتهای الهی سرعت گرفت؛ گویی مصداق آیه السابقون السابقون خبرهای تلخ یکی پس از دیگری دامنمان را محکم میگرفت؛ از سنوار غزه گرفته، تا لبنان، سوریه، عراق، یمن و ایران و شهادت فرماندههای جان بر کف اسلام، انگار زمین، یکییکی تکیهگاههای عاطفی و حیاتیاش را باید از دست میداد.
اما سید عزیز! میدانی کدام رنج، حس یتیمی مطلق را در وجودمان بیدار و جانمان را تا همیشه نقرهداغ کرد؟
داغ سنگین و باورنکردنی حضرت آقا رهبر شهیدمان همان وصیت مشترک شما و تمام شهدا ، آه از این زخم، زخمی چنان عمیق که هنوز هم روان ما توان هضم آن را ندارد؛ درست مثل مادری که فرزندش را از دست داده یا فرزندی که سایه مهربان پناهگاهش را از دست داده باشد، جگرمان میسوزد و در بهت این سوگ بزرگ دستوپا میزنیم.
امروز، با قلبی که تکهتکه شده اما هنوز نبض محبت و وفاداری در آن میتپد،امروز رهبر شهیدمان و شما را یاد میکنم. شما رفتید، اما احتیاج ما به آن پناه، به آن استقامت و به آن نگاه لبریز از امنیت، تا ابد در خانه دلمان باقی خواهد ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#مناسبتی
1790525014ead938a0da99038d5afe80dd94974bef.mp4
صفحات: 1· 2

در قلمرو مگوها
چیزی که دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنم، اما معمولاً کسی از من نمیپرسد، کم نیست؛ چیزهای زیادیست، اما راستش را بخواهید، نوشتن و بیانشان را اینجا درست نمیدانم.
چیزهایی که دیگران هیچوقت سراغشان را نمیگیرند، معمولاً همان رازهای مگویی هستند که در کنج حریم خصوصی آدمها آرام گرفتند. جنس این حرفها بیشتر شبیه یک درددل صمیمی و آرام در خلوتست، نه کلماتی که بشود راحت روی کاغذ سنجاقشان کرد و پیش چشم عموم گذاشت. بعضی نجابتها و نگفتهها فقط در همان خلوت خود آدم باحرمت میمانند و چیزی را که جایش در دل است، نباید در انظار عمومی فریاد زد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

رویای کودکانه من
گاهی در نهانخانه دلم، آرزویی کوچک و عجیب سرک میکشد؛ اینکه ای کاش میشد ساعت زمان را متوقف کنم و نفسی از ته دل بکشم و با خاطری آسوده، به امروز نگاه کنم. گاهی میان خیالبافیهایم، هنوز هم به دنبال ساعت برنارد میگردم تا دنیا را بگذارم روی حالت توقف و هرچه را آرزو دارم، یک به یک تجربه کنم. بعد هم به این فکر کودکانه و قشنگ خودم میخندم و زمزمه میکنم؛ دیوانه! آخه تنهایی؟! چه کیفی داره، چه لذتی؟!…
نمیدانم، شاید هم لذتی ندارد، اما دلم میخواهد برای یک بار هم که شده امتحانش کنم.
گاهی هم دلم میخواهد همزمان دستم به ساعت برنارد و ماشین زمان همان مسافر زمان برسد؛ آن وقت، یکراست سفر میکردم به دهه هفتاد تا هشتاد.
میرفتم و پدرم را آنقدر محکم و طولانی در آغوش میکشیدم و زمان را همانجا قفل میکردم تا دلم بالاخره آرام بگیرد، بعد هم به سالهای بعدش سفر میکردم، به روزهای قبل از متاهل شدنم و تمام رنجها و زحمتهایی را که به مادرم دادم، یکبهیک از صفحه روزگار پاک میکردم. میرفتم تا قدر ثانیه به ثانیه خطوط روی صورتش و پیر شدنش را بیشتر و بهتر بفهمم.
آه و صد افسوس که زندگی، نه دکمه بازگشت دارد و نه ماشین و ساعتی برای مهار زمان.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

ردپای آرامش
بعضی روزها، زندگی از همان پیچ کوچک راهرو و بوی چای تازه دمکشیده در خانه شروع میشود؛ میان صدای کشیده شدن جارو روی فرش و خندههای بیپروا بچه ها و شیرینی که سقف خانه را پر میکند. مادری شاید همین باشد؛ ایستادن در مرکز یک طوفان دوستداشتن و صبورانه امان بافتن برای دو جفت چشم معصوم، تا در سایه این آغوش، امن و آرام قد بکشند.
گاهی میان پهن کردن سجاده، یا دقیقهای سکوت پشت پنجره، گوشه چادرم را جمع میکنم و به راهی مینگرم که از دیروز تا امروز پیمودم. زندگی با تمام فراز و فرودها و با تمام حرفهای نگفتهاش، در همین لحظههای کوچک و بیهوا جاری است؛ وقت گرفتن دستهای ظریفی که هنوز تمام دنیایشان در دستهای من جا میشود، یا وقت زمزمه دعایی زیر لب برای چشمهایی که تمام دارایی فرداهای منند.
من این ردپای آرامش را با هیچ فتحالفتوحی در جهان عوض نمیکنم. همینجا، در کنج همین امانگاه کوچک، دلخوشی را رج به رج میبافم؛ با صبوری، با مهر و با نوری که دعا میکنم هیچگاه توی این خانه خاموش نشود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#روز_نوشت