پاسداری از آخرین مشکات ولایت
در جان تاریخ، لحظاتی هست که تمام عالم در نقطهای باریک و گردنهای سخت به هم پیوند میخورد. روزگار امامت حضرت امام حسن عسکری (علیهالسلام)، همان گردنهی سرنوشتساز بود؛ مجاهدتی خاموش اما شگرف برای زنده نگهداشتنچراغ هدایت و حفظ جان پربرکت آخرین حجت خدا.
سامرا نه صرفاً یک شهر، که پادگانی فراگیر و حصاری سفتوسخت از ستم عباسیان بود. دشمنان روشنایی، تمامی همت خویش را گمارده بودند تا رشتهی امامت در این معبر تاریخی بگسست؛ خانه امام زیر مراقبت چشمهای تیزبین عسسها ( نگهبانان شب) قرار داشت و آنان در پی محو امیدی بودند که وعدهاش زمین را پر از عدل میساخت. اما تدبیر الهی امام عسکری (علیه السلام) بر تمام این حیلهها سایه انداخت.
حضرت با روشی بیدارگرانه و درایتی بینظیر، از سویی شیعیان را برای زیستن در عصر غیبت آماده ساخت و از سویی دیگر، خورشید نوظهور ولایت را به خواص اصحاب نشان داد تا حجت خدا بر مؤمنان تمام شود.
راز ماندگاری این خط نورانی، در همان لحظهی سرخ شهادت نیز رخ نمود. در روزی که عباسیان با تظاهر و ظاهرسازی در پی کتمان جنایت خویش بودند و کسانی چشم به غصب مقام ولایت داشتند، خورشید مهدوی از پشت ابر برآمد؛ کودکی با سیمای مهتابی، ابروانی کمان و گامهای پرصلابت، بر پیکر مطهر پدر نماز خواند و نشانیهای پنهان نامهها را آشکار ساخت تا نه تنها شیعیان دلسوخته، که تمام تاریخ بداند زمین هرگز از حجت الهی خالی نخواهد ماند.
سلام بر امام حسن عسکری (علیه السلام)، آن پاسدار راستین نور، که با غربت و پایداری خویش، جان جهان را به امتداد سبز مهدوی پیوند زد و پرچم عدالت را برای رسیدن به دستامام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) استوار نگاه داشت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی
غروب خورشید سامرا
غروب هشتم ربیعالاول، غربت بر آسمان سامرا سایه میافکند و زمین، داغدار پرواز ستارهای میشود که روشنیبخش شبهای تار امت بود. حضرت امام حسن عسکری (علیهالسلام)، آفتاب بلندپایهای که در حصار بیرحمی و دیوارهای ستم، روشنیبخش دلهای مشتاق بود، در بیستوهشتسالگی، جام شهادت را سر کشید و جهان اسلام را در سوگی عمیق فرو برد.
او که نامش یادآور طهارت، فضل و صدق بود، در کوتاهترین دوران امامت در میان اختران تابناک ولایت، بار سنگین هدایت امتی را بر دوش کشید که در میان امواج فتنههای اعتقادی و تندبادهای ستم عباسیان سرگردان بودند. با آنکه دشمنان روشنایی، او را در لشکرگاهی محصور کرده بودند تا مسیر هدایتش را مسدود سازند و فروغ امیدی را که وعده داده شده بود خاموش کنند، اما چشمهسار حکمت و معرفت او از پس دیوارهای حصار نیز جریان یافت.
امام عسکری (علیه السلام) در همسایگی بیمهریها، با درایتی آسمانی، زمینهساز بزرگترین تحول تاریخ شد و جامعه را برای دوران غیبت فرزند گرامیاش، آخرین حجت الهی، آماده ساخت. او شبکهای گسترده از دلهای خریدار حق را هدایت نمود و چراغ دین را در برابر ظلمت فتنهها و تردیدها فروزان نگه داشت.
امروز، مسلمانان سوگوار پدری هستند که مهربانیش پناه بیپناهان بود و صلابتش، کابوس ظالمان. با شهادت این امام همام، قطرههای اشک بر گونههای شیفتگان اهلبیت (علیه السلام) جاری است و دلها در انتظار موعودی میسوزد که یادگار اوست و مرهمی بر زخمهای کهن بشریت.
سلام بر مظلومیتت ای صاحب فاضل و زکی سامرا و سلام بر آن روز که فرزندت برمیخیزد و پرچم عدل تو را بر فراز جهان میافرازد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی
ترک بر سقف استقلال
خیابانهای مرداد، همیشه بوی غبار و گرما نمیدهند؛ گاهی بوی حادثهای را میدهند که در سنگفرشها حبس شده است. اگر بخواهیم آن روز را نه در قالب اعداد و تاریخها، بلکه در شکل یک تصویر مجسم ببینیم، ۲۸ مرداد شبیه خانه بزرگی بود که درهایش را به روی باد باز گذاشته بودند، به امید آنکه هوای تازه به اتاقها بیاید؛ اما ناگهان طوفانی از چند سو وزیدن گرفت.
دستهایی از آنسوی حصارها، چراغهای ایوان را یکبهیک خاموش کردند؛ ناآرامی را به داخل خانه فرستادند و بستری ساختند تا همسایگان دیروز و ساکنان همان خانه، روبروی هم بایستند. صداهایی که تا دیروز در صحن خانه از آزادی و استقلال میگفتند، در میان غبار خیابان و هایوهوی طغیانهای دستساز گم شدند.
ساعتهای پایانی آن روز، شبیه فرو افتادن یک پرده سنگین بر صحنهای بود که تازه داشت تمرین ایستادن روی پای خود را یاد میگرفت. دیوارهای خانه شماره ۱۰۹ لرزید و فروریخت و با افتادن آن دیوارها، نه فقط یک دولت، بلکه روبان نازک امیدی که جامعه برای تمرین مشروطه و تصمیم مستقل بافته بود، گسست.
شاهین ترازو به یکباره چرخید. آنهایی که در بیرون ایستاده بودند، کلیدهای دستخورده را دوباره در قفلها چرخاندند و سایهای از مراقبت و سکوت بر سر حیاط پهن شد. از آن روز به بعد، سکوت خیابانها دیگر یک آرامش طبیعی نبود؛ انتظار سنگینی بود که در حافظه دیوارها باقی ماند، زخمی که نشان داد وقتی سقف یک خانه از درون دچار ترک شود و پنجرههایش در برابر بادهای بیرونی بیدفاع بماند، فروریختنش دیگر تنها یک حادثه نیست، بلکه آغاز قصهای تازه و پرچالش برای تمام اهل آن خانه است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
عزم بیداری
چهل روز گذشت و داغ سرد نشد، چهل روز از سپردن پیکر پاکت به آغوش سرد خاک سپری شد، اما این سوز سینهسوز، نه فروکش کرده و نه رنگ کهنگی به خود گرفته است. مگر داغ بیکسی و یتیمی تمامشدنی است، آقا جان؟ هرقدر که میگذرد، این دردمندی ریشهدارتر میشود، با هر طلوع، جای خالی تان عمیقتر در جانم حس میشود؛ اما در دل همین جای خالی تان، عزم و ارادهای فولادین و استوار دخیل بسته است تا در مسیری که روشنیبخش آن بودید، گام بردارم. همین وفاداری ریشهدار است که امروز پای مرا در گام نهادن به راهت استوارتر و نگاهم را به مشعل هدایتتان خیرهتر میسازد؛ مگر میشود مگر میشود فرزند، رسم عشق را از پدر بیاموز و مهر شما در رگهایش جاری باشد و سر از اطاعت گفتارتان برتابد؟
امروز، دل را کارگاه نقش زدن به وصایات و بیاناتتان کردم، با تمامی وجود، چشم بر بیاناتتان دوختهام تا کلامتان را در لحظهلحظهی زندگی متجلی سازم وجامهی عمل به آن بپوشانم؛ چه در حریم مقدس و پرمهر خانه که سنگر انسانسازی است و چه در میدان آگاهانه و عزتمندانهی اجتماع و بزنگاههای سخت و باریکتر از مو.
این جگر گوشهها و فرزندانمان را نه فقط برای آرامش امروز، که بهعنوان سربازانی مخلص، فداکار و جانبرکف برای عزت اسلام، پاسداری از ایران جان زیر سایه دعای خیر شما پرورش میدهیم تا بال و پر ایران جان باشند و طلیعه دار صبح ظهور و فتح نهایی حضرت صاحبالزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف).
تمام هستی، نفسها و روز و شبمان را وقف این مسیر پرنور میکنیم؛ به این امید که از آن سوی آسمانها، چشمان پدرانهتان به ما دوخته شود و دعای بارانیتان برای عاقبتبهخیری و نیل به آن مرگ تاجرانه و معراج شهادت، توشه و روشنایی راهمان گردد. ان شاءالله
✊🏻✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#پل_کلمات
#مدار_نوشتن
ماه در سایه شمس
آفتاب خراسان در آغوش خاک آرام گرفت، اما روشنی راهش هرگز خاموش نخواهد شد.
امروز چهل روز است که قلب امت، در رواق دارالذکر حرم امام رضا (علیه السلام)، مجاور همیشگی خورشید هشتم شده است. پدر معنوی ما، همچون سروی کهنسال و استوار در خاک پاک توس ریشه دواند تا سایهٔ غیرت و هدایتش برای همیشه بر سر این دیار باقی بماند.
سالها پیش، معمار کبیر انقلاب، امام خمینی (رحمه الله) چه زیبا حقیقت وجودش را در آینهٔ تاریخ دید و فرمود: «اگر تمام دنیا را بگردید، کسی مثل آقای خامنهای را پیدا نخواهید کرد.» و روزگار ثابت کرد که جهان، دیگر نظیر آن صلابت، صفا و حکیم فرزانه را به خود نخواهد دید.
چهل روز از به خاک سپردنت، گذشت، اما یاد و راهت در بند بند وجودمان جاری است…
✍️ زهرا مرادقلی
#سید_علی_خامنه_ای #رهبر_شهید #رواق_دارالذکر #چهلمین_روز #انتقام
تک فرزندی
سکوت، مثل غباری سنگین، روی تن خانه نشسته بود. ساعت دیواری با صدای بیوقفه و منظمش، رفتن زمان را به رخ میکشید؛ صدایی که در فضای خالی سالن میپیچید و تنهاییاش را عمیقتر میکرد. نه صدای خندهای بود، نه همبازی و همسالی که قدم به قلمرو بازیهایش بگذارد. والدینش سرکار بودند و او در میان این دیوارهای صامت، با اسباببازیهای بیروحش روز را به عصر رسانده بود.
حوصلهاش نه فقط سر رفته، که لبریز شده بود. حتی فکر کردن به رفتن به خانه اقوام و میهمانِ چندساعتهی این و آن بودن هم دیگر آرام ش نمیکرد. او محتاج یک همسفر همیشگی بود؛ یک خواهر یا برادر از جنس خودش، رفیقی ثابت و دائمی که سهمی برابر از این خانه و زندگی داشته باشد، نه فقط همبازی چندساعتهی روزهای تعطیل.
با صدای نزدیک شدن قدمها در راهرو و صدای آشنای کلید پشت درب ورودی، زمان به حرکت درآمد. پیش از آنکه چرخش کلید تمام شود و قفل باز گردد، او تمام چراغها را خاموش کرد و خانه را در سوتوکوری مطلق فرو برد. سپس با سرعتی شبیه به نور، خودش را به اتاقخواب والدینش رساند.
به سمت پنجره رفت، پرده کشیده شده را اندکی کنار زد و پاهای کوچکش را با تعادلی ظریف روی شوفاژ پشت پردهدقرار داد. تخت کنار پنجره در نیمسایهی اتاق، گواه آرامش دروغین خانه بود، اما او آنجا، در فاصلهی باریک میان شیشه و پارچهی پرده ایستاده بود تا غیبتش، ناگهان چشمها را به جستجو وادارد.
او میخواست با این پنهانشدن خودخواسته و خاموش کردن تمام صداها، پرده از حقیقت بزرگتری بردارد. پاهای کوچکش روی لبهی فلزی شوفاژ، تنها ایستادن بر یک سکو نبود؛ فریادی بیصدا و استعارهای عمیق بود از کودکی که از تکرار سایهها خسته شده، روی لبهی انتظار ایستاده و میخواهد تنهایی پرحجم و سنگینش را به گوش والدینش برساند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
رشتههای نامرئی یک روز شلوغ
کتاب قطور را روی میز میگذارم. همیشه همینطور است؛ تا کلمات را با صدای بلند در فضای خانه رها نکنم، انگار معنایشان در ذهنم تهنشین نمیشود. صدای خودم که در اتاق میپیچد، حواسم جمعتر میشود و تمرکزم برمیگردد. نگاهم از روی خطوط کتاب سر میخورد و به میانهی اتاق میافتد. دو دخترم با آن انرژی تمامنشدنیشان، در حال ساختن یک قلعهی خیالی با چادرها و بالشتکهای خانه هستند. صدای خندهها و همهمهی بازیشان در هم میپیچد و تمام فضای خانه را پر میکند.
گاهی با خودم فکر میکنم ساختن زندگی در این شهر، شبیه به نوشتن یک داستان طولانی و پرفرازونشیب بوده است؛ روزهایی پر از کشمکش و فصلهای سخت که سطر به سطر کنار هم نشستند تا در نهایت، نقش ماندگار این خانه را خلق کنند.
دوباره نگاهم را به کلمات کتاب گره میزنم. صدایم را کمی بالا میبرم تا در همهمهی شادمانهی بازی دو کودکم گم نشود. آنها با دستان کوچکشان قلعهشان را بالا میبرند و من، صفحه به صفحه، دنیای درونم را. در همین نقطهی تلاقی بلند خواندنهای من و خندههای بیملاحظهی آنهاست که احساس میکنم این چاردیواری، با تمام هیاهویش، امنترین و زیباترین اقلیم دنیاست.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
🌹 بسم الله الرحمن الرحیم 🌹
امشب و فردا شب، خیابانها بیش از هر زمان دیگری به قدمهای استوار و حضور بیدار ما نیاز دارند. در برابر هیاهوی بیاساس و فراخوانهای پوچ بدخواهان و معاندان، نشستن و تماشا کردن جایز نیست. حضور ما، خط باطلی است بر تمام نقشههایی که برای برهم زدن آرامش و اتحادمان کشیدهاند. یک حضور ساده، کوهی از توطئه را ویران میکند.
از شما میخواهیم هر کسی را که میتوانید؛ از خانواده، دوستان و آشنایان، با خود همراه کنید و به میدان بیاورید. بیایید امشب و فردا شب، شانه به شانه هم در محل تجمعات حاضر شویم و تا پاسی از شب در خیابانها بمانیم. تاریکی شب، با حضور پرشور و بیدار ما روشن خواهد شد.
ما میمانیم تا با اقتدار نشان دهیم که این میدان هرگز خالی نیست و این آب و خاک، نگهبانانی بیدارتر از همیشه دارد. بودن ما در کنار هم، یعنی پایان تمام نقشههای شوم آنها.
وعده دیدار ما: حضور پرشور و خانوادگی در تجمعات امشب و فردا شب، تا دیروقت.
✊🏻🇮🇷✊🏻🇮🇷✊🏻🇮🇷
✍️ زهرا مرادقلی
#دعوت_به_حضور
ریشههای ملتهب، راههای ناتمام
سختی و سنگلاخ راه نبود که مرا از پا انداخت؛ زقزق بیامان دندانی بود که تمام جهانم را در یک نقطهی ملتهب و پردرد مچاله کرد. تلفیق این مسیر طاقتفرسا از بیرون و آن درد عمیق از درون، بیماری شدیدی شد که عاقبت مرا به زانو درآورد. اما در میانهی این تب و توقف اجباری، یک حقیقت را خوب فهمیدم: تا زمانی که دردهای ریشهدار و عفونتهای پنهان درون را التیام نبخشی، پاهای خستهات در هیچ جادهای به مقصد نخواهد رسید.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
هوای بهشت
به نظرم هوای بهشت، شبیه هوای دم صبح یا بعد از نماز مغرب صحن انقلاب است؛ همان حالتی که در آن آدم احساس میکند، انگار روحش از پیلهی تمام دلشورهها بیرون آمده و در اقیانوسی از نور و طمأنینه شناور شده است. مثل لحظهای که مسافری خسته، پس از سالها دویدن در غبار جادهها، بالاخره بارش را بر زمین میگذارد و کولهبار سنگین چه میشودها از روی شأنهاش میافتد.
در آن هوای متبرک، هر دم و بازدم، شبیه جلا دادن به پنجرهی گرفتهی دل است. خنکای سنگهای مرمر زیر پا، تمام التهاب روزمرگیها را مینوشد و صدای نرم زمزمههای پیرامون، مانند باران اردیبهشت، گرد غریبی و تنهایی را از تن میشوید. گویی زمان در نقطهای شگفتانگیز ایستاده تا تو فقط به یاد بیاوری که فراموشنشدهای؛ که دستهایی پنهان اما استوار، تمام شکستگیهای وجودت را کنار هم میچیند و نادیدهترین دردهایت را آغوش میکشد.
آنجاست که میفهمی بهشت، پیش از آنکه جغرافیا یا سرزمینی در دوردستها باشد، همین حال خوش بیوزنی است؛ همینکه لحظهای چشمهایت را ببندی، عمیق نفس بکشی و ببینی قلبت، بالاخره آرام گرفته است.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات