
سیستان و بلوچستان را دریابید؛ اینجا دیگر جای سکوت نیست!
آقای منصور بیجار، استاندار سیستان و بلوچستان؛
ایستهای بازرسی زاهدان جمع شد و این تصمیم به نام مدیریت استان و با حمایت شورای تأمین استان اجرا شد. حالا مردم یک سؤال کاملاً روشن دارند:
مسئولیت امنیت بعد از این تصمیم با چه کسی است؟ و اگر قرار بود با جمعآوری ایستهای بازرسی، امنیت مردم همچنان حفظ شود، امروز چه کسی پاسخگوی خونهایی است که بر زمین میریزد؟
در روزهایی که حملات مسلحانه به نیروهای انتظامی در نقاط مختلف استان ادامه دارد و حتی ایستهای بازرسی نیز هدف حمله قرار میگیرند، دیگر نمیتوان با چند جلسه و چند جمله از کنار مسئله گذشت.
آقای استاندار!
مردم نمیگویند چرا ایست بازرسی جمع شد؛ مردم میپرسند در قبال تصمیمی که گرفته شد، سازوکار جایگزین تأمین امنیت چه بود؟
اگر قرار بود امنیت با روشهای هوشمندتر، اطلاعاتیتر و کمهزینهتر برای مردم تأمین شود، نتیجهاش کجاست؟
چرا هر روز باید خانوادهای داغدار شود؟
چرا نیروهای انتظامی باید در کمین تروریستها جان بدهند؟
چرا باید احساس ناامنی آنقدر گسترده شود که مردم تصور کنند هر گوشه استان ممکن است صحنه یک حمله باشد؟
استاندار، مسئول امنیت تکتک شهروندان بهتنهایی نیست؛ اما مدیریت استان در برابر تصمیمات و سیاستهایی که در حوزه مدیریت استانی اتخاذ میشود، باید پاسخگو باشد.
از طرف دیگر، سران طوایف، علما، معتمدان و نیروهای بومی نیز نمیتوانند فقط در روزهای آرام، از نقش خود در امنیت سخن بگویند. وقتی جوانی از یک منطقه به سمت خشونت و تروریسم کشیده میشود، باید همه ظرفیت اجتماعی همان منطقه برای جلوگیری از این اتفاق فعال شود.
البته نباید همه مردم بلوچ، همه طوایف یا همه نیروهای بومی را با یک چوب راند. در همین استان، انسانهای برخی هرچند قلیل برای امنیت، وحدت و آرامش مردم ایستادهاند و هزینه دادهاند. نقد باید متوجه عملکرد افراد و مسئولیتها باشد، نه متوجه قومیت.
اما خطاب به مسئولان روشن است:
مردم دیگر آمار نمیخواهند؛ امنیت میخواهند.
توجیه نمیخواهند؛ پاسخ میخواهند.
جلسه نمیخواهند؛ نتیجه میخواهند.
هر شهید فقط یک عدد در گزارش روزانه نیست؛
پشت هر تابوت، خانوادهای نشسته که تا آخر عمر با جای خالی یک عزیز زندگی خواهد کرد.
سیستان و بلوچستان میدان جولان تروریستها نیست.
امنیت مردم، آزمون مدیریت مسئولان است.
اگر سیاستی درست بوده، نتیجهاش را نشان دهید. اگر تصمیمی اشتباه بوده، شجاعانه اصلاحش کنید و اگر کسی مسئولیتی پذیرفته، امروز وقت پاسخگویی است.
آقای استاندار؛ مردم سیستان و بلوچستان منتظر پاسخاند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#سیستان_و_بلوچستان
#سیستان_و_بلوچستان_امن
#امنیت
#امنیت_پایدار
#زاهدان
#شهدای_امنیت
#نیروی_انتظامی
#پاسخگویی
#استاندار_سیستان_و_بلوچستان
#منصور_بیجار
#سیستان_را_دریابید
#امنیت_حق_مردم_است
کاش روزها کمی بیشتر بودند
این روزها انگار یک عالمه باید روی سرم ریخته:
باید به کارها برسم.
باید کلاسهایم را دنبال کنم.
باید برای چیزهایی که شروع کردهام وقت بگذارم.
باید عقبافتادگیهایم را جبران کنم.
و بین تمام این بایدها، یک باید از همه برایم مهمتر است؛ باید برای بچههایم وقت داشته باشم.
مشکل اینجاست که روز، هرچقدر هم که بدوم، باز از من جلوتر است. از صبح ذهنم پر است از کارهایی که باید انجام شوند و شب که میرسد، به جای اینکه خیالم راحت باشد، شروع میکنم شمردن چیزهایی که نرسیدم انجام بدهم.
گاهی حتی کار چندانی هم نکردهام، اما آنقدر در ذهنم کارها را جابهجا کردهام، برایشان برنامه ریختهام و نگرانشان بودهام که انگار یک روز کامل کار کردهام، کلاس آنلاین و حضوری دارم، کارهای عقبافتاده دارم، برنامههایی که برای خودم ریختهام دارم…
اما لابهلای همهی اینها، دلم میخواهد وقتی کنار بچهها هستم، واقعاً کنارشان باشم؛ نه اینکه جسمم پیش آنها باشد و ذهنم هنوز درگیر کاری باشد که انجام ندادهام.
شاید چیزی که بیشتر از خود کارها خستهام میکند، همین احساس نرسیدن است، اینکه مدام میخواهم برای همهچیز وقت بگذارم و آخر روز حس میکنم برای هیچچیز آنقدر که باید، وقت نگذاشتهام و بدترین قسمت ماجرا این است که حتی وقتی کنار بچهها مینشینم، گاهی یک گوشهی ذهنم دارد به کارهای انجامنشده فکر میکند.
همانجا دلم میگیرد، چون من این همه نمیدوم که از لحظههایشان جا بمانم، این روزها بیشتر از هر چیزی، دلم یک ذهن خلوت میخواهد، نه یک زندگی بدون کار، نه روزهایی که هیچ مسئولیتی نداشته باشم، فقط میخواهم وقتی یک کاری را انجام میدهم، ذهنم جای دیگری نباشد، میخواهم بعضی کارها بمانند برای فردا و عذاب وجدان نگیرم.
میخواهم اگر امروز به همهی برنامههایم نرسیدم، احساس شکست نکنم، میخواهم یادم بماند که قرار نیست در یک روز، همهی نسخهای که از خود ایدهآلم ساختهام را اجرا کنم، من فقط یک آدمم، با یک روز بیستوچهارساعته، با کلی خواسته، کلی مسئولیت،
و دو تا چشم که گاهی فقط میخواهند بنشینند و بچههایشان را نگاه کنند، بدون اینکه به ساعت و لیست کارهای عقبافتاده فکر کنند.
شاید این روزها بیشتر از اینکه به مدیریت زمان احتیاج داشته باشم، به کمی مهربانی با خودم احتیاج دارم، به اینکه قبول کنم بعضی روزها فقط بعضی کارها انجام میشوند و این، به معنی کم گذاشتن من نیست.
چون وسط تمام این شلوغیها، هنوز چیزی هست که نمیخواهم از دستش بدهم: وقتهایی که بچههایم هنوز مرا میخواهند، هنوز صدایم میکنند، هنوز برایشان بودن من مهم است و شاید بین تمام کارهایی که میتوانم به فردا موکول کنم، این یکی را نباید موکول کنم، زندگی کردن همین روزهایی که دیگر تکرار نمیشوند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#روز_نوشت
پیش از آنکه مرگ مرا ببرد
من دلم میخواهد شهیدانه زندگی کنم؛ نه آنگونه که مرگ را جستوجو کنم، بلکه آنگونه که اگر روزی مرگ از راه رسید، چیزی از من نمانده باشد که هنوز به دنیا وابسته باشد.
میخواهم پیش از آنکه جسمم از خاک جدا شود،دلم از غیر خدا جدا شده باشد، میخواهم هر روز، بخشی از خود نفسانیام را در محراب عشق قربانی کنم؛
غرورم را،
دلبستگیهایم را،
خشمم را
و آن «منی» را که گاهی میان من و خدا میایستد.
برای من، شهیدانه زیستن یعنی در هیاهوی این جهان، آرامآرام به سمت او رفتن؛ یعنی اگر کسی دلم را شکست، من شکستهام را به خدا بسپارم، اگر کسی قدرم را ندانست، ارزشم را از نگاه او بجویم و اگر دنیا مرا فراموش کرد، دلخوش باشم که در دفتر او فراموششدنی نیستم، میخواهم چنان زندگی کنم که هر صبح، چیزی از من در راه خدا بماند؛ قطرهای اشک، دستی که گرهی باز کرده، دلی که به بودنم امیدوار شده و دعایی که بیصدا برای کسی کردهام.
شهیدانه زیستن برای من، یعنی آنقدر عاشق باشم که حتی رفتنم نیز ادامهی بخشیدن باشد؛ یعنی پیش از آنکه نامم بر سنگی نوشته شود، نامم در دل چند انسان با خاطرهای از محبت، صداقت و خدا نوشته شده باشد. من مرگ را نمیخواهم؛ من زندگیای میخواهم که اگر روزی به پایان رسید، حسرت زندگی نکردن بر دلم نمانده باشد.
میخواهم آنقدر برای خدا زندگی کنم که وقتی نوبت رفتن رسید، چیزی برای خداحافظی با دنیا نداشته باشم؛ فقط آرام بگویم: خدایا، من تمام تلاشم را کردم که در این زمین، شبیه آسمان زندگی کنم، اگر پذیرفتی، حالا مرا به سوی خودت بخوان.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

دو شب بی قراری برقرار
چهارشنبه، یکراست با بچهها آمدیم خانه، خسته بودم، اما خیالم راحت بود؛ با خودم میگفتم؛ از وقتی آن بچه در مهد بالا آورد و من همان لحظه بچهها را بیرون کشیدم، دیگر نباید چیزی از آن ویروس یا باکتری کوفتی به ما رسیده باشد.
اصلاً فکرش را نمیکردم که بیماری، راه خودش را پیدا میکند؛ حتی وقتی آدم همه احتیاطها را کرده باشد.
بعد از ناهار، بچهها را خواباندم، هنوز نیمساعتی نگذشته بود که دختر کوچکم بیدار شد؛ با چشمانی نیمهخواب، صورت گرم، و بدنی بیقرار.
از همان لحظه اول معلوم بود حالش خوب نیست.
دائم اسهال بود… پشتسرهم… آنقدر که هر بار که حالش بد میشد، دل من هم میسوخت.
پوستش میسوخت، گریهاش میگرفت و من فقط میدیدم که چطور بدن کوچکش دارد با چیزی میجنگد که حتی اسمش را درست نمیدانم.
استرس مثل موجی سرد از پشت گردنم بالا میآمد، دارو دادم و او را به موز خوردن پشت سرهم مجبور کردم ، مراقبش بودم، تا پنجشنبه حالش بهتر شد و خیال من کمی آرام گرفت.
اما دختر بزرگم او همیشه درد را آرام تحمل میکند؛ صبور صبور، هر چند بعد از ابراز درد دیگه صبور نیست و هیچ دارو و تزریقی را به راحتی قبول نخواهد نکرد، ولی تا قبل از ابراز بیماری صبور صبور است طوری که اگر آدم دقیق نگاه نکند، اصلاً نمیفهمد چه میگذرد در وجودش.
هرزگاهی از دلدرد نالهای میکرد، دفعش کمی شل شده بود، اما من خودم را زدم به این که، نه شاید یک دلدرد معمولی باشد، شاید ترش کرده باشد.
وقتی دیدم پیپی دختر کوچکم سفت شده، نفس راحتی کشیدم.
اما حالت تهوع دختر بزرگم، بیاشتهاییاش، دلدردهایش اینها مثل زنگ خطر بودند. یاد دو سال کذایی افتادم؛ همان روزهایی که هر ساعتش مثل یک سال میگذشت.
هرچه نفرین بود نثار مادری کردم که بچه مریضش را به مهد آورده بود و یاد آن روزها را برای ما تازه ساخت.
جمعه، دیگر نمیشد انکار کرد، شب قبلش شام نخورد، صبحانه نخورد، ناهار نخورد، خوابش زیاد، دلپیچههای پشتسرهم، عقزدنها…
استرس من چند برابر شد، موقع ناهار، وقتی دیدم حتی یک قاشق هم نمیخورد، عصبی شدم.
تهدیدش کردم:«اگر نخوری، موکب نمیریم.»
دخترم با گریه گفت: «مامان دلم درد میکنه، حالت تهوع دارم. نمیتونم بخورم.» آن لحظه، تهدید من مثل یک سنگ روی قلبم افتاد، دارو دادم، مجبورش کردم چند قاشق بخورد، شب هم با زور چند لقمه خورد، دیمیترون و دیسیکلومین کمی اثر کرد و خوابید، اما انگار تازه شروع شده بود.
دختر کوچکم را هم خواباندم، نیم ساعت بعد، دیدم در خواب عق میزند و به دل میخوابد؛ همان حالتی که خوب میدانم یعنی درد دارد.
در یک لحظه، تمام دو سال کذایی دختر بزرگم و شش ماه بیماری دختر کوچکم، مثل فیلمی تند از جلوی چشمم رد شد، آدم گاهی فکر میکند گذشته تمام شده،
اما کافی است یک نشانه کوچک بیاید تا همه چیز دوباره زنده شود.
این دو شب، برای من فقط مراقبت نبود؛ یک جور بازگشت به ترسهای قدیمی بود، به خاطراتی که هنوز تهنشین نشدهاند، به اضطرابی که با هر عقزدن بچهها دوباره بیدار میشود و همچنان ادامه دارد…😭😭😭
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

به سوی آرامش
نماز را که میخوانم، انگار از من تنها، یک من دیگر بیرون میزند؛ منی که همیشه پشت پردهی روزمرگی پنهان بوده و فقط وقتی قامت میبندم، جرأت میکند خودش را نشان بدهد. در رکعت اول، هنوز صدای شهر در سرم میپیچد؛ صدای آدمها، صدای کارهای ناتمام، صدای اضطرابهایی که مثل میخ در ذهنم کوبیده شدهاند، اما همین که دستها را بالا میبرم، چیزی در من فرو میریزد؛ انگار یک در قدیمی باز میشود و من از آستانهاش عبور میکنم.
نماز برای من فقط یک عمل نیست؛ یک جور بازگشت است، بازگشت به همان جایی که همیشه از آن دور افتادهام، وقتی پیشانیام روی خاک مینشیند، حس میکنم جهان برای لحظهای از دویدن میایستد؛ انگار همهی ما یی که در من جمع شدهاند ـ ترسها، خاطرهها، آدمها، زخمها یکباره ساکت میشوند و فقط یک من باقی میماند؛ منی که هیچکس او را نمیبیند جز خدا در تشهد، همیشه چیزی در گلویم گیر میکند؛ یک اعتراف ناتمام، یک حرفی که سالهاست میخواهم بزنم اما نمیدانم چگونه، نماز برای من همان لحظهای است که میتوانم بدون ترس، بدون نقاب، بدون نقش، بگویم؛ من همینم؛ همین که میبینی، همین که میدانم کافی نیست، همین که هر روز میافتد و دوباره بلند میشود و وقتی سلام میدهم، حس میکنم از یک سفر کوتاه برگشتهام؛ سفری که مقصدش نه آسمان بود و نه زمین، بلکه همان نقطهی گمشدهای در درونم که فقط در نماز پیدا میشود. نماز، برای من، تمرین دوبارهساختن خود است؛ هر بار، یک آجر کوچک از من ویرانشده را سر جایش میگذارد و میگوید؛ بمان، هنوز میشود ادامه داد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی