کشکول دلتنگی
باز هم بیهوا، دلم هوایتان را کرده، کلیپها و تصویرهایتان را زیر و رو میکنم، اما هیچ کدام نه تنها مرهمی برای این بیقراری نمیشوند، بلکه همچون نمک بر زخم دلم میپاشند
دلم سخت به تنگ آمده؛ آنچنان بیاندازه و بیمرز که هیچ واژهای در قامت کلمات نمیگنجد تا بار این داغ سنگین را بر دوش کشد، لایوجد فی الوصف.
روزها به ظاهر میگذرند و تقویمها ورق میخورند، اما بیحضور روشنتان، هر ثانیه کش میآید، منجمد میشود و تمام نمیشود. هیچ واژه و هیچ تسلایی حریف این بغض آوارشده و این دلتنگی بیرحم نیست. من ماندم و دلی بیقرار و خانهبهدوش؛ دلی که کنجی آرام گرفته اما بسان آتش زیر خاکستر یاد شما را شعلهور تر میسازد. دلتنگی، اشک و بغضی خانهمانسوز که تا قیامت جگرم را میسوزاند، چنان در بندبند وجودم ریشه دوانده که نفس کشیدن را هم دردناک کرده، آرزوی دیدارتان تا قیامت بر دلم ماند…
دلم برایتان تنگ شده؛ درست شبیه نوزادی که در تاریکی و غریبی دنیا، با چشمانش، تنها به دنبال امنیت آغوش پدر و مادر میگردد. ای کاش تمام این روزهای سیاه، خوابی کوتاه و آشفته بود.
روزی با خود میگفتم اگر در تشییع پیکرتان باشم، رفتنتان را باور میکنم؛ اما نشد. میگفتند زمان خنکای صبوری میآورد و داغ سرد میشود؛ ماهها گذشت اما نشد، هر روز که بیشما سر بر بالین میگذارم، این آتش جگرسوزتر میشود و بیشتر بر مغز استخوانم مینشیند.
آه! دوباره بوی مذاکره میآید؛ گویی باز هم بوی کباب به مشام برخی خورده و به گندم ری دلخوش کردند.
گویی جهان به برکت صلابت و حضور شما آرام و استوار بود اما از آن روز که شما به آرزوی دیرینهتان رسیدید، دنیا ناآرام، بیسروسامان و پریشان شده است.
هرچند آقا جان این داغ، با همه شعلههای جگرسوزش، دلمان را شکست ولی قویترمان کرد، ما را در این راه پرفرازونشيب متعهدتر و استوارتر ساخت، باور زبانی ما از ولایتمداری، تولی و تبرّی را با خون دل شست و بر صفحه جانمان حک کرد تا به باوری عمیق و قلبی بدل شود.
میگویند در پس هر بلای ظاهری، خیر و حکمتی کثیر نهفته است؛ اما با این سوز دلتنگی و حسرت جانکاه ندیدنتان چه کنم؟
با این همه، چشمان بارانخورده و بیقرارم تا روز قیامت، تنها نام زیبای شما را جستجو میکند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#آزاد_نویسی
خائنین به وطن، عزیزان مسئولین
شاید خیلیها لبهی تیز نقد را به سمت این بازیگر مثلاً هنرمند بگیرند و او را سرزنش کنند، اما من حتی او را لایق خطاب هم نمیدانم. خطاب من به آن مسئولانیست که فردا روز، دوباره با اشکهای تمساح امثال او آغوش میگشایند و بستر را برای فتنهگریهای بعدی هموار میکنند.
تأسفبار است که در تریبون جشنواره، به جای تجلیل از زنان پرچمدار و اصیل این مرزوبوم، مادران فداکار، مدافعان وطن یا مظلومیت کودکان میناب، علناً از جریانات خیابانی حمایت میشود و به کشور خیانت میگردد. ولی درد اصلی آنجایست که مسئولان از بهای سنگینی که با این خزعبلات و شیطانواژههایشان به اسلام و مردم زده میشود،به اسم رأفت اسلامی از گناهانشان چشم میپوشند و دوباره زمینه اغواگریشان را فراهم میسازند.
نمیدانم چرا برخی مسئولین به اصطلاح اسلامی، خود به ترویج مبانی ضد دینی دامن میزنند و صراحتاً در برابر احکام الهی؛ از جمله حجاب و امر به معروف میایستند؛ همان فریضهای که امام حسین (علیهالسلام) آن را یکی از هدف اصلی قیام خود بیان نمودند.
شاید بهتر باشد هیچ نگویم؛…
هرچند سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی!
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن
باران، نفس و دیگر هیچ
صدا قطرات تند باران که به زمین فرو مینشینند با آواز پرندگان دور از چشم، مرا چند ثانیهای از روزمرگیهای خسته کننده دور میکند.
به قطرات باران میاندیشم؛ هر قطره که بر زمین میچکد دیگر آن قطره سابق نیست، آدمی هم هر آن که نفس میکشد هر نفسش دیگر آن نفس سابق نیست. به خدا پناه میبرم از این همه نشانه وجودش.
به یاد آن جمله مرحوم خواجه انصاری افتادم که در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب؛ یکی چون فرو میرود ممد حیات است و چون برمیآید مفرح ذات.
هر بار که ریههایم از هوای بارانخورده پر و خالی میشود، درمییابم که هستی در همین آمدنها و رفتنهای بیصدا جریان دارد؛ در هر دم نو میشویم و در هر بازدم، فرصتی تازه مییابیم برای دوباره برگشتن به او.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#آزاد_نویسی
#سوژه_هفتگی
رد غبار
ساعت از چهار گذشته و آفتاب صاف افتاده وسط اتاق روی گلهای قالی، از همان نورهای کشدار و بیرمق عصر که انگار تمام رمق روز را کشیدند بیرون و فقط سایههای دراز جا گذاشتند.
آدم گاهی بیدار میشود، راه میرود، چای دم میکند، کلید را توی قفل میچرخاند و حتی لبخند میزند؛ اما ته دلش یک چیزی لنگ میزند؛ یک جوری که انگار خودش، خودش را توی یکی از همین ایستگاهها یا رفتوآمدها جا گذاشته. اسمش شاید خستگی باشد، اما از آن جنس نیست که با هشت ساعت خواب بیوقفه برطرف شود. سنگینیاش خستگی استخوان نیست، سنگینی تکرار است.
امروز موقع دم کشیدن چای، زل زدم به بخار باریکی که از لوله قوری بالا میرفت و یکدفعه محو میشد. فکر کردم چقدر همهچیز دارد شبیه دیروز پیش میرود. همان رد استکان روی میز، همان صدای همسایه که ساعت پنج در را محکم میبندد، همان قبوضی که کنار آینه تلنبار شدهاند و همان مسیر همیشگی که پای آدم خودش بلده است برود، بی آنکه نیازی به حواسجمعی باشد.
روزمرگی با تبر نمیآید؛ مثل غبار ته یک اتاق متروک، نرم و بیصدا مینشیند روی تمام ریزهکاریهای زندگی. آنقدر آرام که یک روز به خودت میآیی و میبینی مدتی است هیچ جزییات تازهای را ندیدی. ندیدی آفتاب چطور روی دیوارهای گچبریشده شکل عوض میکند، یا عطر تند ادویه وقتی توی روغن داغ میافتد چه حسی دارد. فقط رد شدی، سریع، بدون مکث.
کمی کتری را جابهجا کردم. صدای جیرجیر ملایم پایه فلزیاش روی گاز آمد. دستهایم را دور لیوان گرم حلقه کردم و نگریستم به تکه کاغذی که گوشه میز مچاله شده بود.
چقدر طول میکشد تا دوباره یادمان بیاید میشود فقط نشست، چای خورد و بابت هیچ کاری نکردن، به هیچکس و هیچچیز بدهکار نبود؟
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن
❗️ کارزار محاکمه روحانی
از اونجایی که نظر مردم خیلی برای روحانی مهمه، و هی از رفراندوم و نظرسنجی حرف میزنه حتما این کارزار رو امضا کنید
تو چهار روز ۳۳ هزار امضا گرفته
انشاءالله که پاک نکنن کارزار رو
کلیک و امضا کنید👇
لطفا تو کارزار حمایت مالی نکنید
ربطی به بیشتر دیده شدن نداره
#کارزار_محاکمهی_روحانی
مادر بی تکرارترین رزق دنیا
آدمهای مهربان، چشمههای پنهان در کویر زندگی هستند؛ همان نعمتهای زلالی که بیدریغ میجوشند تا تشنگی روحمان را فرو بنشانند. آنها مثل سایهسار درختی کهنسال در ظهر داغ تابستانند؛ پناهی امن که بیسروصدا، سنگینی آفتاب روزگار را از دوشمان برمیدارند.
اما فاجعه آنجاست که انسان، معجزه حضور را در تکرار روزها گم میکند. تا زمانی که چشمه جاری است، کسی قدر قطرهای آب را نمیداند و تا زمانی که درخت پابرجاست، کمتر کسی به پناه سایهاش میاندیشد.
تلخی روزگار همین است؛ ارزش واقعی این گنجهای بیبدیل را تنها زمانی درمییابیم که چشمه خشکیده باشد و درخت، جای خود را به کنج خالی و سرد خاطره داده باشد. قدر این رزقهای آسمانی را تا هنوز سایهشان بر سرمان برقرار است بدانیم، پیش از آنکه غیبتشان، حسرتی همیشگی بر جای بگذارد.
مادر، یکی از همانهاست؛ بیتکرارترین رزق آسمانی و استوارترین سایهسار مهر.
مادر مهربانم، از تو سپاسگزارم برای تمام صبوریها، دعاها و آغوش امنی که همیشه پناهگاهم بود. قدردان تمام لحظاتی هستم که بیدریغ بر من تابیدی و بودن تو، قشنگترین معجزه زندگی من و فرزندانم است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
آرامش دلها
نماز، همان خلوت دل و جان کندن از هیاهوی جهان است؛ فرار از دغدغهها و پناه بردن به آغوش آرامش بیکران، وقتی میشود در سجادهای کوچک، از تمام هیاهوها و تلخیهای دنیا فاصله گرفت، چرا باید جانم را با دویدنهای بیحاصل در معرض فرسایش قرار دهم؟
سالها در میان دوندگیها و غوغای خلق زیستم و کوشیدم تا سهمی در روبه راه کردن همه چیز داشته باشم؛ اما این روزها دریافتم که بهترین مرهم برای خستگیهای روح، ایستادن بر سجاده و رو به سوی آسمان کردن است.
نماز فرصتی ست برای اینکه دقایقی بار سنگین زمین را از روی شانههایم بردارم و نفسی تازه کنم. دل سپردن به خدا یعنی نادیده گرفتن رنجهای کوچک و گذرا. باور دارم کسی که در نماز، همنشین آسمان میشود، دیگر دلتنگ بیمهریهای اهل زمین نخواهد شد. بر سر سجاده میایستم، سلامی به روشنی میدهم و صبورانه از کنار تمام رنجها میگذرم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
بعضی روزها در تقویم، جنس متفاوتی دارند؛ مثل ۱۷ شهریور، سالروز ولادت رهبر عزیزمان، حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای.
رهبر شایستهای که پس از شهادت پدر بزرگوارشان، رهبر شهیدمان، با انتخاب هوشمندانه مجلس خبرگان، پرچمدار مسیر عزت و اقتدار گشتند؛ همان ایامی که دلهایمان غرق در عزای رهبر شهید بود و ایشان تاج سر و تکیهگاه امت شدند.
در این روزهای سخت جنگ، هرچند دلتنگ دیدار روی ماهشان هستیم، اما جان و سلامتی ایشان برایمان از هر چیزی عزیزتر است. تا پایان این ناآرامیها و تا تضمین کامل جان مبارکشان، صبورانه چشمانتظار میمانیم و با افتخار، مطیع و همپای این نائب برحق امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تا آخرین نفس ایستادهایم.
میلادشان مبارک و سایهشان بر سر امت مستدام باد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
وقتی می شود فاصله گرفت بیهوده نمی جنگم ! چرا باید بیهود جنگید برای چیزهایی که نمی توانی تغییرشان بدهی؛
نه…همیشه جنگیدن خوب نیست! این را من می گویم که خیلی در این زندگی نابرابر
جنگیده ام! جنگیده ام تا شاید بتوانم چیزی را عوض کنم… جنگیده ام برای چیزهایی که
پیش وجدان خودم سربلند باشم! اما این روزها خوب فهمیده ام که باآدم های کوته نظر…
ادم های حسود… نباید جنگید!
این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم
برای هر کسی که رنجم می دهد!
از آدم هایی که زیاد دروغ می گویند
فاصله می گیرم از آدم هایی که زیاد ظلم می کنند فاصله می گیرم!
از آدم هایی که حرمت دل دیگران را نگه نمی دارند فاصله می گیرم…
با حقارت بعضی دل ها نباید جنگید باید نادیدشان گرفت و گذشت…
گاهی حتی اگر لازم باشد آنقدر به آسمان زل می زنم تا از زمین فاصله می گیرم…
من ایمان دارم کسی که دلتنگ آسمان باشد بیهوده برای رنج های زمینی دلگیر نمی شود!
این را مدام با خودم تکرار می کنم و می گذرم از کنارشان…
کوتاه نوشت
امانت سپید، گواه سرخ
پردههای حریر هنوز با نسیم خلیج میرقصیدند و حیاط خانه پر بود از عطر گلاب و صدای پچپچهای شادانه. این پیراهن سپید، آماده بود تا در آینهٔ شمعدان، تصویر لبخند عروسی را ثبت کند که فردا را روشنتر از امروز میدید.
اما شامگاه که رسید، آسمان نبارید؛ آتش و کینه بارید. سایهٔ سنگین موشک، سقف کوچک خانه را بر سر خندهها خرابی کرد و کل زدن زنها در شورهزار داد و فغان گم شد. در آن چشمبههمزدن، سپیدی پارچه، لالهگون شد تا روایتگر جرمی باشد که بر پیکر بیدفاعترین لحظههای زندگی فرود آمد.
این پارچه گلگون، اینک دیگر یک لباس مجلس نیست؛ کتیبهای است ناگفته از آرزوهایی که زیر آوار ماندند و گواهی زنده بر بیرحمی تاوانناپذیری که بر یک جشن روا شد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی