پناه قاب های رنگی
تصویرها از سایه محو و سیاه و سفید تا تصویری تمام رنگی پشت سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکسها مکث کردم، نگاهم روی آن قاب زنده و تمامرنگی قفل شد و بیاختیار مرا با اشک به همان روز پر از التهاب برد؛ روزهایی که کشور بسان این روزها زیر سایه جنگ و ناآرامی نفس میکشید و همه در اضطراب بودند.
در خانه پای قاب کوچک تلویزیون نشسته بودم که یکباره پخش زنده شبکه خبر قطع شد و تصاویری از حسینیه روی صفحه نقش بست.
یکی از شبهای محرم بود و ناگهان آقا، با همان شکوه و صلابت همیشگی و چفیهای بر دوش، وارد حسینیه شدند. به یکباره موج خروشان تکبیر و فریاد شوق مردم حسینیه را برداشت. آن حضور ناگهانی در دل سختترین شرایط، مانند آب روی آتش بود.
تماشای چهره پرصلابت آقا در قاب تلویزیون، بغض سنگین سینهام را شکست. اشک بیاختیار و بسان چشمهای زلال روی صورتم جاری شد؛ اشکی که از شدت خوشحالی و شوق دیدنشان فرومیریخت. در آن لحظه، حس آرامشی عمیق و بینظیر تمام وجودمان را فراگرفت و دلمان را قرص کرد.
نگاهشان مثل همیشه لبریز از ابهت، امید و پناه برای یک ملت بود،حتی اگر در عمق چشمانشان گلهمندی خاموشی از برخی بیمهریها موج میزد. با دیدن دست بالا رفتهشان، تمام دلشورهها جایش را به اطمینان داد.
پناه روزهای سخت ایران! تماشای حضورت تمام دلخوشی ما بود. چقدر این روزها جای خالیتان عمیق و شدید درد میکند و سخت دلتنگتان هستیم، برای ما و برای این سرزمین دعا کنید.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
نخ ابریشمی نامرئی
آغوش مادر، نخستین بوم امنیست که نقش هستی بر آن جان میگیرد؛ جایی که هر ضربان قلبش، نغمهای ماندگار برای آرامش جان فرزند میشود. رابطه مادر و فرزند، تنها یک پیوند خونی نیست، بلکه رقص صامت و شکوهمند باغبانیست با خاک؛ مادر، همان خاک سخاوتمندیست که عصارهاش را در ریشههای نوپای فرزند میریزد تا روزی او به درختی سایهگستر و بالنده بدل شود.
در گسستن بند ناف، پیوند پایان نمیپذیرد؛ بلکه به نخی ابریشمی و نامرئی میان دو قلب تبدیل میشود. هنر بیبدیل مادری، تنظیم مدام این پیوند است؛ کش آمدنی صبورانه تا فرزند بال بگشاید و اوج بگیرد، بدون آنکه رشته امنیت و عاطفه از هم بپاشد. این بالندگی، با دادن فرصت به او برای لمس چالشهای کوچک و چشیدن طعم استقلال معنا مییابد.
کودکان در نخستین سالهای خویش، چونان اقیانوسی طوفانی و بیقرارند. در این میان، مادر آینهای زلال و آرام است؛ وقتی خشم یا اضطراب بر جان کودک سایه میافکند، آرامش عمیق مادر، موجها را رام میکند و با نامگذاری احساسات، روشنایی شناخت را به جهان ابری کودک میتاباند.
این سازه پرمهربانی، با معجزههای بزرگ و یکباره بنا نمیشود؛ بلکه شبیه به بافتن جامهای گرم از گرههای کوچک، مداوم و پرحوصله است. همین زمانهای طلایی کوتاه، فارغ از هیاهوی جهان و بیحواسپرتی، محکمترین تاروپود امنیت روان را میبافد. کودک در زورق کوچک خویش به دل آبهای خروشان زندگی میزند، اما همواره چشم به فروغ آن فانوس دریایی دارد؛ پذیرشی بیقیدوشرط که نجوا میکند ارزش او نه به نمرهها و موفقیتها، بلکه به خود وجود اوست.
این مسیر، روایتی یکطرفه نیست؛ بلکه سفر همزمان دو روح است. در کنار بالیدن فرزند، مادر نیز در آیینه نگاه او، کشفی تازه از صبوری، اقتدار و شکوه عشق بیدریغ را تجربه میکند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
روایت برادری قصه شهامت
غروب سیستان و بلوچستان، قصهای کهن از نجابت، پایداری و شهامت را در سینه دارد؛ سرزمین مردان و زنانی که در پهنه آفتابسوختهاش، دل به آموزههای برادری و وحدت دادهاند. در این میان، نام و یاد عالم بزرگ اهلسنت، مولوی یوسف گرگیج امامجمعه فقید مسجد حضرت محمد (صلوات الله علیهم اجمعین) چون چراغی روشن بر تارک انسجام و همدلی این دیار میدرخشد.
او مردی بود برخاسته از بطن مردم، با دلی سرشار از مهر خدا و سینه و کلامی وقف تقریب و الفت میان شیعه و سنی. مولوی یوسف گرگیج وحدت را نه در شعار، که در زیست روزمره و منش خلقی خود معنا کرد؛ خادمی بیادعا که پایکار مردم و ارزشهای والا ماند و هیچگاه اجازه نداد غبار تفرقه، صفای برادری اقوام و مذاهب را در آن سامان کدر سازد.
فرجام چنین زیست مومنانهای، جامی نوشین از شهد شهادت بود. دستهای پلید و خودفروختهای که چشم دیدن این آرامش، همبستگی و عزت را نداشتند، خیال کردند با خاموش کردن این شمع، نور وحدت را خاموش میکنند؛ غافل از آنکه شهادت، پاداش یک عمر مجاهدت خالصانه در راه خداست و خون عالم وحدتآفرین، در درخت کهنسال برادری استان، حیات و ریشهای عمیقتر میدواند.
یاد و راه پرفروغش در دل و دیده مردم شریف سیستان و بلوچستان و تمام دلسپاران به عزت و وحدت امت اسلامی، جاویدان خواهد ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن
کشکول دلتنگی
باز هم بیهوا، دلم هوایتان را کرده، کلیپها و تصویرهایتان را زیر و رو میکنم، اما هیچ کدام نه تنها مرهمی برای این بیقراری نمیشوند، بلکه همچون نمک بر زخم دلم میپاشند
دلم سخت به تنگ آمده؛ آنچنان بیاندازه و بیمرز که هیچ واژهای در قامت کلمات نمیگنجد تا بار این داغ سنگین را بر دوش کشد، لایوجد فی الوصف.
روزها به ظاهر میگذرند و تقویمها ورق میخورند، اما بیحضور روشنتان، هر ثانیه کش میآید، منجمد میشود و تمام نمیشود. هیچ واژه و هیچ تسلایی حریف این بغض آوارشده و این دلتنگی بیرحم نیست. من ماندم و دلی بیقرار و خانهبهدوش؛ دلی که کنجی آرام گرفته اما بسان آتش زیر خاکستر یاد شما را شعلهور تر میسازد. دلتنگی، اشک و بغضی خانهمانسوز که تا قیامت جگرم را میسوزاند، چنان در بندبند وجودم ریشه دوانده که نفس کشیدن را هم دردناک کرده، آرزوی دیدارتان تا قیامت بر دلم ماند…
دلم برایتان تنگ شده؛ درست شبیه نوزادی که در تاریکی و غریبی دنیا، با چشمانش، تنها به دنبال امنیت آغوش پدر و مادر میگردد. ای کاش تمام این روزهای سیاه، خوابی کوتاه و آشفته بود.
روزی با خود میگفتم اگر در تشییع پیکرتان باشم، رفتنتان را باور میکنم؛ اما نشد. میگفتند زمان خنکای صبوری میآورد و داغ سرد میشود؛ ماهها گذشت اما نشد، هر روز که بیشما سر بر بالین میگذارم، این آتش جگرسوزتر میشود و بیشتر بر مغز استخوانم مینشیند.
آه! دوباره بوی مذاکره میآید؛ گویی باز هم بوی کباب به مشام برخی خورده و به گندم ری دلخوش کردند.
گویی جهان به برکت صلابت و حضور شما آرام و استوار بود اما از آن روز که شما به آرزوی دیرینهتان رسیدید، دنیا ناآرام، بیسروسامان و پریشان شده است.
هرچند آقا جان این داغ، با همه شعلههای جگرسوزش، دلمان را شکست ولی قویترمان کرد، ما را در این راه پرفرازونشيب متعهدتر و استوارتر ساخت، باور زبانی ما از ولایتمداری، تولی و تبرّی را با خون دل شست و بر صفحه جانمان حک کرد تا به باوری عمیق و قلبی بدل شود.
میگویند در پس هر بلای ظاهری، خیر و حکمتی کثیر نهفته است؛ اما با این سوز دلتنگی و حسرت جانکاه ندیدنتان چه کنم؟
با این همه، چشمان بارانخورده و بیقرارم تا روز قیامت، تنها نام زیبای شما را جستجو میکند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#آزاد_نویسی
خائنین به وطن، عزیزان مسئولین
شاید خیلیها لبهی تیز نقد را به سمت این بازیگر مثلاً هنرمند بگیرند و او را سرزنش کنند، اما من حتی او را لایق خطاب هم نمیدانم. خطاب من به آن مسئولانیست که فردا روز، دوباره با اشکهای تمساح امثال او آغوش میگشایند و بستر را برای فتنهگریهای بعدی هموار میکنند.
تأسفبار است که در تریبون جشنواره، به جای تجلیل از زنان پرچمدار و اصیل این مرزوبوم، مادران فداکار، مدافعان وطن یا مظلومیت کودکان میناب، علناً از جریانات خیابانی حمایت میشود و به کشور خیانت میگردد. ولی درد اصلی آنجایست که مسئولان از بهای سنگینی که با این خزعبلات و شیطانواژههایشان به اسلام و مردم زده میشود،به اسم رأفت اسلامی از گناهانشان چشم میپوشند و دوباره زمینه اغواگریشان را فراهم میسازند.
نمیدانم چرا برخی مسئولین به اصطلاح اسلامی، خود به ترویج مبانی ضد دینی دامن میزنند و صراحتاً در برابر احکام الهی؛ از جمله حجاب و امر به معروف میایستند؛ همان فریضهای که امام حسین (علیهالسلام) آن را یکی از هدف اصلی قیام خود بیان نمودند.
شاید بهتر باشد هیچ نگویم؛…
هرچند سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی!
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن
باران، نفس و دیگر هیچ
صدا قطرات تند باران که به زمین فرو مینشینند با آواز پرندگان دور از چشم، مرا چند ثانیهای از روزمرگیهای خسته کننده دور میکند.
به قطرات باران میاندیشم؛ هر قطره که بر زمین میچکد دیگر آن قطره سابق نیست، آدمی هم هر آن که نفس میکشد هر نفسش دیگر آن نفس سابق نیست. به خدا پناه میبرم از این همه نشانه وجودش.
به یاد آن جمله مرحوم خواجه انصاری افتادم که در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب؛ یکی چون فرو میرود ممد حیات است و چون برمیآید مفرح ذات.
هر بار که ریههایم از هوای بارانخورده پر و خالی میشود، درمییابم که هستی در همین آمدنها و رفتنهای بیصدا جریان دارد؛ در هر دم نو میشویم و در هر بازدم، فرصتی تازه مییابیم برای دوباره برگشتن به او.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#آزاد_نویسی
#سوژه_هفتگی
رد غبار
ساعت از چهار گذشته و آفتاب صاف افتاده وسط اتاق روی گلهای قالی، از همان نورهای کشدار و بیرمق عصر که انگار تمام رمق روز را کشیدند بیرون و فقط سایههای دراز جا گذاشتند.
آدم گاهی بیدار میشود، راه میرود، چای دم میکند، کلید را توی قفل میچرخاند و حتی لبخند میزند؛ اما ته دلش یک چیزی لنگ میزند؛ یک جوری که انگار خودش، خودش را توی یکی از همین ایستگاهها یا رفتوآمدها جا گذاشته. اسمش شاید خستگی باشد، اما از آن جنس نیست که با هشت ساعت خواب بیوقفه برطرف شود. سنگینیاش خستگی استخوان نیست، سنگینی تکرار است.
امروز موقع دم کشیدن چای، زل زدم به بخار باریکی که از لوله قوری بالا میرفت و یکدفعه محو میشد. فکر کردم چقدر همهچیز دارد شبیه دیروز پیش میرود. همان رد استکان روی میز، همان صدای همسایه که ساعت پنج در را محکم میبندد، همان قبوضی که کنار آینه تلنبار شدهاند و همان مسیر همیشگی که پای آدم خودش بلده است برود، بی آنکه نیازی به حواسجمعی باشد.
روزمرگی با تبر نمیآید؛ مثل غبار ته یک اتاق متروک، نرم و بیصدا مینشیند روی تمام ریزهکاریهای زندگی. آنقدر آرام که یک روز به خودت میآیی و میبینی مدتی است هیچ جزییات تازهای را ندیدی. ندیدی آفتاب چطور روی دیوارهای گچبریشده شکل عوض میکند، یا عطر تند ادویه وقتی توی روغن داغ میافتد چه حسی دارد. فقط رد شدی، سریع، بدون مکث.
کمی کتری را جابهجا کردم. صدای جیرجیر ملایم پایه فلزیاش روی گاز آمد. دستهایم را دور لیوان گرم حلقه کردم و نگریستم به تکه کاغذی که گوشه میز مچاله شده بود.
چقدر طول میکشد تا دوباره یادمان بیاید میشود فقط نشست، چای خورد و بابت هیچ کاری نکردن، به هیچکس و هیچچیز بدهکار نبود؟
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن
❗️ کارزار محاکمه روحانی
از اونجایی که نظر مردم خیلی برای روحانی مهمه، و هی از رفراندوم و نظرسنجی حرف میزنه حتما این کارزار رو امضا کنید
تو چهار روز ۳۳ هزار امضا گرفته
انشاءالله که پاک نکنن کارزار رو
کلیک و امضا کنید👇
لطفا تو کارزار حمایت مالی نکنید
ربطی به بیشتر دیده شدن نداره
#کارزار_محاکمهی_روحانی
مادر بی تکرارترین رزق دنیا
آدمهای مهربان، چشمههای پنهان در کویر زندگی هستند؛ همان نعمتهای زلالی که بیدریغ میجوشند تا تشنگی روحمان را فرو بنشانند. آنها مثل سایهسار درختی کهنسال در ظهر داغ تابستانند؛ پناهی امن که بیسروصدا، سنگینی آفتاب روزگار را از دوشمان برمیدارند.
اما فاجعه آنجاست که انسان، معجزه حضور را در تکرار روزها گم میکند. تا زمانی که چشمه جاری است، کسی قدر قطرهای آب را نمیداند و تا زمانی که درخت پابرجاست، کمتر کسی به پناه سایهاش میاندیشد.
تلخی روزگار همین است؛ ارزش واقعی این گنجهای بیبدیل را تنها زمانی درمییابیم که چشمه خشکیده باشد و درخت، جای خود را به کنج خالی و سرد خاطره داده باشد. قدر این رزقهای آسمانی را تا هنوز سایهشان بر سرمان برقرار است بدانیم، پیش از آنکه غیبتشان، حسرتی همیشگی بر جای بگذارد.
مادر، یکی از همانهاست؛ بیتکرارترین رزق آسمانی و استوارترین سایهسار مهر.
مادر مهربانم، از تو سپاسگزارم برای تمام صبوریها، دعاها و آغوش امنی که همیشه پناهگاهم بود. قدردان تمام لحظاتی هستم که بیدریغ بر من تابیدی و بودن تو، قشنگترین معجزه زندگی من و فرزندانم است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
آرامش دلها
نماز، همان خلوت دل و جان کندن از هیاهوی جهان است؛ فرار از دغدغهها و پناه بردن به آغوش آرامش بیکران، وقتی میشود در سجادهای کوچک، از تمام هیاهوها و تلخیهای دنیا فاصله گرفت، چرا باید جانم را با دویدنهای بیحاصل در معرض فرسایش قرار دهم؟
سالها در میان دوندگیها و غوغای خلق زیستم و کوشیدم تا سهمی در روبه راه کردن همه چیز داشته باشم؛ اما این روزها دریافتم که بهترین مرهم برای خستگیهای روح، ایستادن بر سجاده و رو به سوی آسمان کردن است.
نماز فرصتی ست برای اینکه دقایقی بار سنگین زمین را از روی شانههایم بردارم و نفسی تازه کنم. دل سپردن به خدا یعنی نادیده گرفتن رنجهای کوچک و گذرا. باور دارم کسی که در نماز، همنشین آسمان میشود، دیگر دلتنگ بیمهریهای اهل زمین نخواهد شد. بر سر سجاده میایستم، سلامی به روشنی میدهم و صبورانه از کنار تمام رنجها میگذرم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم