چراغدار
امسال فاطمیه، جای خالیاش بیشتر از همیشه به چشم آمد؛ همان پدری که سالها از غربت مادر میگفت و نمیگذاشت غبار فراموشی بر مظلومیتش بنشیند. رهبر شهیدم، مهماندار فاطمیه بود؛ نه فقط با اشک و روضه، که با تبیین حقیقت، با بازخوانی تاریخ و با ایستادن در برابر تحریف.
او میدانست دشمن، پیش از آنکه چراغی را خاموش کند، میکوشد حقیقت آن چراغ را از یادها ببرد؛ همانطور که گاهی مظلومیت را میپوشاند تا کسی سراغ حقیقت نرود.
حالا پدر نیست، اما فاطمیهها در راهند و ما؛ ما که باید یاد بگیریم عزاداری، تنها گریستن نیست؛ شناختن است، فهمیدن است و رساندن حقیقت به نسلی که شاید روایتهای بسیاری شنیده، اما هنوز فرصت نکرده خودش جستوجو کند.
مهماندار عزیز فاطمیه! امسال جای تو خالی است، اما نمیگذاریم چراغی که برای شناخت مادر روشن کردی، خاموش بماند؛ روضهات را با اشک ادامه میدهیم و راهت را با تبیین حقیقت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#جهاد_تبیین
#مدار_نوشتن
نامهای که هنوز راه را نشان میدهد
روزی رهبر شهیدم نامهای نوشت؛ نه برای سیاستمداران، که برای جوانانی که حقیقت را در هیاهوی رسانهها گم کرده بودند، او جوانان اروپا را خطاب قرار داد، چون باور داشت حقیقتجویی، مرز نمیشناسد و قلبهای بیدار، زبان مشترک دارند، از آنان خواست اسلام را نه از قاب رسانههای مغرض، بلکه از سرچشمههای اصیلش بشناسند؛ از قرآن و پیامبر رحمت.
او میدانست بزرگترین جنگ، گاهی نه در میدان موشکها، که در میدان اندیشهها و روایتها اتفاق میافتد، دشمن حقیقت، پیش از آنکه کتابی را بسوزاند، میکوشد میل خواندن و فهمیدن را در دل انسان خاموش کند و چه زیباست جهادی که سلاحش قلم باشد، سنگرش آگاهی و هدفش نجات حقیقت از زیر آوار تحریف، امروز آن نامه، تنها چند صفحه نوشته نیست؛ امانتی است بر دوش هر جوانی که نمیخواهد حقیقت را از زبان دیگران به ارث ببرد.
جهاد تبیین از همینجا آغاز میشود؛ از پرسیدن، خواندن، سنجیدن و شجاعت گفتن آنچه حقیقت یافتهایم، رهبر شهیدم رفت، اما پرسشی که در آن نامه کاشت، هنوز زنده است: آیا جرئت داریم خودمان حقیقت را جستوجو کنیم؟ نامهاش را باید دوباره خواند؛ نه فقط برای دلتنگی پدر، بلکه برای ادامهدادن راهی که با آگاهی آغاز میشود و با بیداری نسلها امتداد مییابد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#جهاد_تبیین
روضهای که نه ماه میان زمین و آسمان ادامه داشت
بعضی انتظارها را نمیشود با تقویم اندازه گرفت؛ باید پای درد دل یک پدر نشست، به چینهای تازهنشسته بر پیشانیاش نگاه کرد و از او پرسید: پدر جان، این نه ماه بر تو چگونه گذشت؟
نه ماه چشمانتظاری، نه ماه دعا و نذر و نیاز؛ نه ماه دل بستن به کوچکترین نشانهای از زندگی پسری هجدهساله که میان زمین و آسمان مانده بود.
تصور میکنم پدری را که هر شب، خستگی روز را پشت در اتاق بیمارستان جا میگذاشت، کنار بستر فرزندش مینشست و روضه میخواند. شاید با خودش میگفت اگر صدای من به گوش پسرم نمیرسد، شاید نام امام حسین علیهالسلام راهی به دلش باز کند؛ شاید این صدای آشنا، رشتهای میان او و زندگی باقی بگذارد و روایت کردهاند که تنها واکنش شهید عزیز، هنگام شنیدن صدای روضه پدر، ضربهای آرام بر سینه بود.
همین یک ضربه آرام بر سینه!
هر بار به این تصویر فکر میکنم، دلم میلرزد. نمیدانم آن حرکت چه معنایی داشت؛ اما میتوانم تصور کنم که پدر با دیدن همان نشانه کوچک، چگونه دوباره جان میگرفت. شاید در دلش میگفت:پسرم صدایم را شنید، هنوز صدایم را میشنود!
وای از امیدی که آدم را زنده نگه میدارد و هر روز، ذرهای از جانش را میگیرد! من نمیدانم آن پدر چند بار میان روضه بغض کرده، چند بار دست فرزندش را گرفته و آرام گفته است: بابا اینجاست…
نمیدانم چند شب با اشک خوابیده و چند صبح با امیدی تازه از راه رسیده است، فقط میدانم بعضی پدرها، حتی وقتی هیچ کاری از دستشان برنمیآید، باز هم میمانند؛ کنار تخت، کنار فرزند و کنار امیدی که هنوز خاموش نشده است و آن پدر، نه ماه ماند، در این نه ماه، بیرون از اتاق بیمارستان هم روزهای آسانی نداشتیم. رهبر شهیدمان را از دست داده بودیم، داغها بر دلها سنگینی میکرد و نبرد با دشمن آمریکایی و صهیونیستی، روزهای تلخی را بر مردم تحمیل کرده بود.
فرزندش، که برای دفاع از حریم ولایت و امنیت کشور به مأموریت رفته بود، پس از جراحتهای کودتای آن لجنهای هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴، ماهها میان زندگی و مرگ ماند؛ تا سرانجام در ایام فاطمیه، به دیدار پروردگارش شتافت.
چه تقارن جانسوزی، پدری که ماهها برای شفای فرزندش روضه خوانده بود، در روزهای عزای حضرت زهرا سلاماللهعلیها، باید با داغ فراق او کنار میآمد، من نمیدانم آن پدر، نخستین شبی که دیگر فرزندش را بر تخت بیمارستان ندید، چگونه سر بر بالین گذاشت. چگونه به سکوتی عادت کرد که جای صدای دستگاهها را گرفته بود؟ چگونه با خاطره همان ضربه آرام بر سینه زندگی کرد؛ ضربهای که روزگاری میتوانست تمام دنیایش را روشن کند و حالا دیگر تکرار نمیشد؟
شاید هنوز هم با شنیدن روضهای، خاطره آن شبها در دلش زنده شود؛ شبی که کنار فرزندش نشست، نام اهلبیت علیهمالسلام را بر زبان آورد و چشمانتظار نشانهای کوچک ماند و من به مادرش فکر میکنم؛ به خانوادهای که باید با جای خالی جوانی هجدهساله کنار بیاید، به آرزوهایی که نیمهتمام ماندند و روزهایی که قرار بود با حضور او سپری شوند.
بعضی داغها را نمیشود نوشت؛ فقط میشود لحظهای قلم را زمین گذاشت و به حال صاحبانشان گریست، من در این روایت، تنها قصه رفتن یک شهید را شرح نمیدهم؛ قصه پدری را میگویم که نه ماه، با روضههایش فرزندش را صدا زد؛ قصه وفاداریای که حتی در سکوت هم دست از عشق نکشید و هنوز آن تصویر از ذهنم بیرون نمیرود: پدر روضه میخواند، پسر آرام بر سینه میزد، پدر امید میبست و شب پشت شب میگذشت، تا روزی که دیگر نشانهای برای چشمانتظاری نماند.
شهید عزیز، هجده سال زندگی کردی؛ اما برای پدرت، نه ماه دیگر هم زندگی بود؛ نه ماهی میان دعا و دلتنگی، میان امید و وداع و من نمیدانم حالا که دیگر پسری نیست تا با صدای روضه صدایش کند، آن پدر چگونه روضه میخواند، شاید هنوز هم در گوشهای از دلش، منتظر همان ضربه آرام بر سینه بماند؛ ضربهای که برای دیگران حرکتی کوچک بود، اما برای او، به اندازه تمام دنیا ارزش داشت، ضربهای که دیگر نمیآید.
من هنوز در همان اتاق ماندهام؛ پدر روضه میخواند پسر آرام بر سینه میزند و نه ماه، میان زمین و آسمان، میگذرد.
✍️ زهرا مرادقلی
#شهید_محمدرضا_طالبی
کمی کسالت دارم
گوشهای دنج، میان قفسههای کتابخانه، پناه گرفتهام؛جایی میان انبوهی از واژهها که قرار نیست هیچکدامشان را به زبان بیاورم. دلم نه گفتوگو میخواهد، نه پرسشی و نه حتی تلاشی برای توضیح دادن آنچه درونم میگذرد. حوصله ندارم آشفتگی روحم را به کلمه ترجمه کنم و برای حال ناخوشم، دلیلی بتراشم که دیگران بفهمند.
هرکس میپرسد: چیزی شده؟ لبخند کمرنگی میزنم و میگویم: کمی کسالت دارم و چه پاسخ سادهای برای احوالی که اینهمه پیچیده است!
گاهی آدم نه از بیماری جسمش، که از توضیح دادن دردهای بینامش خسته میشود؛ از اینکه باید برای سکوتش دلیل بیاورد، برای کمحرفیاش توضیح بدهد و برای حال نداشتهاش، حال خوب به نمایش بگذارد.
امروز نمیخواهم مفید باشم؛ نمیخواهم قوی باشم؛ حتی نمیخواهم وانمود کنم که همهچیز خوب است. میخواهم فقط باشم؛ بیوظیفه، بیتوقع، بینیاز از اثبات خودم.
میان کتابهایی که هرکدام قصهای برای گفتن دارند، به سکوت پناه آوردهام؛ شاید چون بعضی روزها، آدم دلش نمیخواهد قصهاش را برای کسی تعریف کند. فقط میخواهد گوشهای بنشیند و اجازه بدهد زمان، بیآنکه چیزی از او بخواهد، بگذرد.
جسمم پریشان است و روحم خسته و من، در این خلوت کوچک، سعی میکنم با هر دو آشتی کنم. نه عجلهای برای خوب شدن دارم، نه حوصلهای برای توضیح دادن. میخواهم کمی از جهان فاصله بگیرم، بیآنکه مجبور باشم از کسی دلگیر باشم یا کسی را مقصر بدانم.
شاید این هم بخشی از زندگی باشد؛ لحظهای که آدم دست از جنگیدن برمیدارد، نه از سر تسلیم، بلکه برای اینکه دوباره خودش را پیدا کند.
امروز سهم من از دنیا همین گوشه دنج است، چند قفسه کتاب، اندکی سکوت و فرصتی برای نفس کشیدن؛ فرصتی برای اینکه یادم بیاید من هم، پیش از آنکه برای کسی مفید باشم، یک انسانم؛ با جسمی که خسته میشود، دلی که میگیرد و روحی که گاهی فقط آغوش امن تنهایی خودش را میخواهد و اگر کسی باز پرسید چه شده است، همان پاسخ همیشگی را میدهم:«چیزی نیست… کمی کسالت دارم.» بگذار همینقدر بداند؛
بعضی خستگیها را نه میشود توضیح داد، نه میشود به کسی سپرد…
فقط باید گوشهای آرام گرفت و گذاشت دل، کمی دور از هیاهوی جهان، خودش را پیدا کند.
امروز سهم من همین گوشه دنج است و چند صفحه کتاب؛ تا بگذرد این ساعتها و من، آرامتر از پیش، به جهان برگردم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
نامه ای به مهماندار غائب فاطمیه
مهماندار فاطمیه، فاطمیه امسال بیتو شروع شد، دلم گرفته؛ از آن دلگرفتگیهایی که نه میشود برایش دلیل روشنی پیدا کرد، نه میشود بهسادگی از کنارش گذشت و چه خوب میفهمم که بعضی غمها، هرچه زمان میگذرد، نه کمرنگتر میشوند و نه از یاد میروند؛ فقط آرامآرام در گوشهای از دل جا خوش میکنند و با هر نشانهای دوباره جان میگیرند.
چقدر این روزها دلتنگم؛ دلتنگ صدایت، تصویرت، آن لحظههایی که از قاب کوچک تلویزیون مهمان خانههایمان میشدی و کلامت، بیآنکه بدانی، به دلهای بسیاری آرامش میبخشید. حالا فاطمیه از راه رسیده و من میان این همه روضه و اشک و نام مادر، بیشتر از همیشه جای خالی تو را احساس میکنم.
ای سفرهدار مادر! میدانی دلتنگی چه میکند؟ گاهی بغضی میشود که بیخبر از راه میرسد، گاهی سکوتی که هیچ کلمهای حریفش نیست و گاهی نامهای که بارها نوشته میشود و هر بار، پیش از آنکه به مقصد برسد، دوباره به خلوت دل برمیگردد.
مدتهاست برایت مینویسم؛ گاهی در گوشهای از کاغذ، گاهی در صفحهای از فضای مجازی؛ مینویسم، میخوانم و دوباره پاک میکنم. نه از آن رو که حرفی برای گفتن ندارم؛ اتفاقاً حرفهایم آنقدر زیادند که نمیدانم کدامشان را به واژهها بسپارم. بعضی دلتنگیها را نمیشود تمام و کمال نوشت؛ باید با آنها زندگی کرد، باید گذاشت گاهی در سکوت، خودشان را نشان بدهند.
مخاطب نامههای ناتمام من، تویی؛ تویی که امسال فاطمیه را بیحضورتان آغاز کردیم و نمیدانی این نبودن، چه غوغایی در دلهای مشتاق به پا کرده است.
روضهها برپاست، نام حضرت زهرا سلاماللهعلیها در مجلسها میپیچد، پرچمهای عزا برافراشتهاند و دلها به یاد غربت مادر میتپند؛ اما من در میان همه این صداها، دلم برای صدای آشنایی تنگ شده که سالها با فاطمیه و نام مادر در خاطرم گره خورده است.
شاید راز بعضی دلتنگیها همین باشد؛ آدم برای کسی دلتنگ میشود که حضورش با بخشی از باورها، خاطرهها و لحظههای زندگیاش پیوند خورده است. آنوقت نبودنش فقط نبودن یک صدا یا یک تصویر نیست؛ انگار گوشهای از روزهای آشنای آدم، رنگ دیگری میگیرد.
فاطمیه امسال برای من حالوهوای غریبانهتر، سنگینتر و پر از حرفهایی که هنوز فرصت گفتنشان نرسیده، دارد. هرچه روزها میگذرند، دلتنگیام تازهتر میشود؛ درست مثل زخمی که با شنیدن یک نام، دوباره به یاد میآید.
مهماندار فاطمیه! نمیدانم این نامه هم روزی از خلوت دلم بیرون میآید یا مثل نامههای پیشین، نانوشته و نارسیده باقی میماند؛ اما میدانم بعضی حرفها را باید نوشت، حتی اگر مخاطبشان از آنها بیخبر بماند.
این روزها بیشتر از همیشه به یادت هستم؛ با همان دلی که هنوز با شنیدن نام مادر، آرام میگیرد و با یاد غربتش، بیاختیار بغض میکند، فاطمیه امسال بیتو شروع شد، اما دلتنگیات از همان روزهای نخست، در تمام لحظههایش جاری بود.
کاش میدانستی بعضی صداها، حتی وقتی خاموش میشوند، در دل آدمها ادامه پیدا میکنند و بعضی آدمها، حتی وقتی نیستند، سهمی ماندگار از روزهای ما دارند.
آه از غم یار؛ غمی که با گذشت ثانیهها کهنه نمیشود، بلکه هر بار به شکلی تازه، خودش را به یاد دل میآورد…
مهماندار فاطمیه، کجایی؟
این روزها دلم هوای صدایت را کرده است؛ هوای روزهایی که هنوز نمیدانستم روزی برای شنیدن دوبارهات، اینهمه دلتنگ خواهم شد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم