در آغوش سکوت
خدا نه در هیبت رعد، که در نجواهای پنهان شبانه جاری است؛ همان دست مهربانی که ریشههای روح را در تاریکی نوازش میکند و از دل سنگ، چشمهی روشنی میسازد.
او آن سجادهی بیدریغی است که روی زمین تنها پهن شده؛ خدایی که با صبوری یک مادر، بندبند خیال و واژهها را کنار هم مینشیند و بر دلتنگیهای انسان، پارچهای از جنس آرامش میکشد. حضورش مثل عطر چای تازهدم در بالکن یک خانه در عصر پاییز است؛ همانقدر آشنا، همانقدر گرم و دور از هیاهوی دنیا.
او همانیست که وقتی دنیا سخت میگیرد و راهها بنبست میشوند، گرههای پنهان روزگار را آرام و بیصدا باز میکند. لازم نیست برای حرف زدن با او واژههای سنگین بیابی؛ او حتی ترجمهی همان سکوتی است که از پر بودن دل میآید.
خدا همان نور لطیفی است که پشت پلکهای بستهات میتابد و یادآوری میکند که حتی در غریبترین لحظهها، تنها نیستی. او خود عشق است؛ بیمنت، بیمرز و جاری در نبض تپندهی هر صبح.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#آزاد_نویسی
شعلههای اتاق ۱۰۵
هشتم شهریور، وقتی ساعت اتاق ۱۰۵ روی سه بعدازظهر ایستاد، تهران هنوز داغی تابستان و التهاب خردادی پرحادثه را بر دوش میکشید. سران عالی نظام دور یک میز نشسته بودند؛ شورایی برای امنیت کشوری که در آتش ترورهای پیاپی میسوخت. نیم ساعت از آغاز گفتگوها میگذشت که انفجاری سهمگین، نه فقط درهای نخستوزیری، که آرامش شهر را فرو ریخت.
دود و آتش، اتاق ۱۰۵ را بلعید. در میان خاکستر و سایههای شتابزده، پیکرهایی ماندند که شناسايیشان تنها از روی نقش دندانها ممکن بود؛ شهید محمدعلی رجایی و شهید محمدجواد باهنر، در کانون آن آتش کینهتوزانه به به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. در آن لحظات نخست، حتی خاکستر جای خالی جانشین دبیر شورا را هم به اشتباه در شمار شهدا آوردند؛ غافل از آنکه لعنت الله مسعود کشمیری، با کیفی که بوی مرگ میداد، دقایقی پیش از انفجار راهش را کشیده و رفته بود.
فردا صبح، جماران پایگاه ایستادگی شد. امام خمینی رحمهالله در جمع مردمی که داغدار و نگران گرد آمده بودند، با کلامی آرام اما استوار، منطق إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ را یادآور شد. او ایستادگی این ساختار را نه متکی به نامها و اشخاص، بلکه برخاسته از ایمانی دانست که با رفتن مسئولان متزلزل نمیشود. خیابانهای تهران، زیر قدمهای بیش از یک میلیون تشییعکننده میلرزید؛ مردمی که آمده بودند تا نشان دهند رفتن شهیدان رجایی و باهنر، ریشههای نظام را سست نکرده است.
حادثه هشتم شهریور، اگرچه رخنه در لایههای امنیتی و نفوذی تلخ را عریان ساخت، اما پایانی بر یک گمانهزنی بود: اینکه با ترور و انفجار میتوان راه یک ملت را سد کرد. ۸ شهید و ۲۳ مجروح، سهم اتاق ۱۰۵ از آن روز داغ شهریور شد؛ روزی که در حافظه تاریخی ایران، به عنوان نمادی از غربت خدمتگزاران و سرسختی یک باور باقی ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی
بداقبالی یا خوش شانسی
امروز از همان روزهایی بود که اگر فقط رویدادهایش را قطار کنی، میتوانی نامش را یک بدشانسی تمامعیار بگذاری؛ از همان گرههای ناگهانی که دست به دست هم میدهند تا صبرت را محک بزنند.
همهچیز با خوابماندن خواهرم شروع شد، در روزی که همسرم از قبل از طلوع رفته بود سرکار و من مانده بودم و دست تنها آماده کردن بچهها. اسنپ گرفتم، اما راننده درست وقتی به مقصد رسید سفر را لغو کرد و هزینهاش را هم برداشت! دوباره اسنپ زدم تا بچهها را برسانم و خودم بروم درمانگاه. آنجا هم چند دقیقه زودتر رسیدم اما بیشتر از موعد معطل شدم. دندانهایم که قرار بود طی دو جلسه تمام شود باز هم کش آمد؛ دندانپزشک دندانها را تراشید، اما تازه فهمیدیم دستگاه اسکن خراب است و کار نیمهکاره ماند! دوباره اسنپ و بازگشت به خانه مامان. هوا شدیداً گرم بود و درست تا لباس درآوردم برقها رفت. گرمای زودپز روشن مامان هم داغی هوا را دوچندان کرد تا حالا در اوج گرما و کلافگی، چشمانتظار تماس درمانگاه بنشینم. نمیدانم، شاید یک کویز موقت و امتحان صبوری بود.
اما همین روز، روی دیگری هم داشت که گواه خوشاقبالی بود.
صبح با روی باز، لبخند و شیطنتهای شیرین دخترانم شروع شد که آمدند بغلم، انرژی دادند و در آمادهشدن کمکم کردند. راننده اسنپ دوم مردی خوشبرخورد، مؤدب و وقتشناس بود که من را در دو مسیر منصفانه برد. مامان هم با اینکه پادرد امانش را بریده، دم در به انتظار نوههایش نشسته بود و با آغوش باز آنها را از ماشین تحویل گرفت؛ بچهها که انگار پا به بهشت گذاشته بودند. در درمانگاه، برخورد باوقار منشی و تبحر و اخلاق پزشک آرامشم داد. موقع بازگشت هم اسنپ سریع آمد و راننده بسیار مؤدب بود. به خانه مامان که رسیدم، با آغوش گرمش پذیرایم شد و بچهها چنان با ذوق و شوق به استقبالم آمدند که گویی از سفر قندهار برگشتهام!
الحمدلله علی کل حال
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
وقتی پل پیروزی خرد شد
شهریور همیشه بوی تغییر میدهد، اما شهریور ۱۳۲۰ بوی غافلگیری و فروپاشی میداد. حکایت آن روزها، حکایت خانهای بود که صاحبانش درهایش را محکم بسته بودند، به دیوارهای بلندش مینازیدند و گمان میبردند که بیطرفی، مثل یک حرز یا طلسم، خانه را از طوفان بیرون امان میدهد.
اما درست در همان لحظهای که تمام هوش و حواس خانه گرم حفظ ظاهر و کنترل درون بود، طوفان بینالمللی سقف را برداشت. تانکهای شوروی از شمال و قشون بریتانیا از جنوب، مانند دو فک یک گازانبر بزرگ، تمام محاسبات روی کاغذ را در هم فشردند. ارتش نوپا و پرهزینهای که سالها تکیهگاه قدرت بود، ظرف چند روز مثل خانه شن در برابر موج عقب نشست و شاهی که روزی تصمیمگیر مطلق بود، چمدان بست تا سلطنت را به ولیعهد جوانش واگذارد.
واقعیت تلخ و ملموس شهریور ۲۰ این بود: بیطرف بودن در میان طوفان، وقتی ابزار و توان دفاعی واقعی در کار نباشد، فقط یک خوشباوری رویایی است. متفقین ایران را نه از سر دشمنی شخصی، بلکه به چشم یک کریدور، یک پل، یا یک شاهراه اضطراری برای نجات جبهههای خود دیدند. ایران پل پیروزی شد، اما خود پل در زیر پاها خرد شد؛ قحطی، آشفتگی سیاسی و سالها اشغال، بهای سنگینی بود که جغرافیا از ملت گرفت.
نکته درسآموز و شگفتانگیز تاریخ همینجاست: در بازی سخت قدرت و سیاست جهانی، حقیقتهای تلخ و منافع سخت همیشه بر خطکشیهای انتزاعی و بیطرفیهای ناپایدار غلبه میکنند. ایستادگی حقیقی، نه در انزوا و دلخوش کردن به عدم مداخله، بلکه در داشتن هوشمندی، شناخت واقعیتهای بیرون از دیوارها و توان درونزایی است که نگذارد یک کشور، صرفاً به ابزاری در دست بازیگران بزرگتر تبدیل شود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوم_شهریور
#مناسبتی
وقتی آسمان در مکه لبخند زد
شب، بر سر مکه چادر کشیده بود، اما نه از جنس شبهای دیگر، بوی خاک بارانخورده در هوا نبود، ولی نسیمی میوزید که انگار غبار قرنها بیخبری را از رخسار زمین میشست.
حضرت آمنه سلام الله علیها در خلوت خانه، سنگینی مبارکی را در دل احساس میکرد که نه درد داشت و نه خستگی، دوران حمل، برای او شبیه عبور از یک خواب آرام بود؛ بیآنکه مثل زنان دیگر حجاز، در آتش گرمای مکه و سختی روزگار بشکند. فرشتهای که پیشتر در آستانهٔ خواب و بیداری بر او نازل شده بود، در گوش جانش نجوا کرده بود: تو به سرور این امت بارداری… و حالا وقت تحقق آن وعده بود.
لحظه میلاد که رسید، ناگهان پردهها از جلوی چشم جهان کنار رفت. نوری بلند شد؛ نوری نه از جنس آتش، بلکه از جنس روشنایی محض. چنان درخشان که قصرها و بازارهای دوردست شام از دل تاریکی سر برآوردند و در چشم حضرت آمنه سلام الله علیها درخشیدند. کودک که به دنیا آمد، دستهای کوچکش را بر زمین تکیه داد و سر به سوی آسمان برافراشت؛ انگار از همان نخستین نفس، پیوند زمین و آسمان را گواهی میداد.
در همان دم، در دوردستها، بنیان جهان کهنه لرزید. ایوان کسری ترک برداشت و سیزده کنگرهاش فروریخت؛ آتشکده فارس که هزار سال بیوقفه شعله کشیده بود، خاموش شد؛ دریاچه ساوه فرو رفت و شیاطین از رفتوآمد به آسمانها رانده شدند.
اما زیبایی این ارهاص و حادثه شگفتانگیز در لرزیدن کاخها یا خاموشی آتشها نبود؛ در این بود که جهان داشت آماده میشد. عالم، پیش از آنکه بانگ دعوت خاتم را بشنود، طعم حضورش را چشید. زمین پیریزی میشد برای حادثهای بزرگتر؛ برای آمدن کسی که قرار بود سقف بشریت را بالا ببرد و حرا را به تمام جهان متصل کند.
ولادتش، نه فقط تولد یک انسان، که آغاز فرو ریختن تمام بتهایی بود که انسان بر فراز غرور و جهل خود ساخته بود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
بلوچ اصیل ایرانی
قوم بلوچ در طول تاریخ همواره به نام، حیا، ناموسپرستی و پایبندی به ارزشهای والای اخلاقی و الهی شناخته شده است. اصالت بلوچ، تنها به زبان و لباس سنتی نیست؛ بلکه در غیرت، نجابت و ایستادگی پای احکام الهی معنا پیدا میکند. مردان و زنان بلوچ همواره پاسدار حریم حیا بودهاند و بر حفظ حرمت و پوشش، چه برای هماستانی و چه برای هر میهمان و واردشوندهای، تعصبی مقدس و برحق داشتهاند.
اما امروز، مشاهدهی بیتفاوت شدن نسبت به رفتارهای خلاف حیا و کمرنگ شدن آن غیرت ریشهدار، زنگ خطری برای اصالت و فرهنگ این دیار است. اگر کسبکارها، بازارها و جوامع محلی در برابر ولنگاری و بیحرمتی به احکام خدا سکوت کنند، تدریجاً سنگر حیا و وقاری که اجداد این سرزمین با جان و آبرو از آن پاسداری کردند، تضعیف خواهد شد.
#بلوچ
#بلوشی
ققنوس گمنام جهاد
او شبح سرخ شبهای خفقان بود؛ مردی که ساواک سالها به دنبال رد پایش، سایهها را تیر میزد، اما او چون نسیم از میان تارهای عنکبوتی دستگاه امنیتی میگذشت.
شهید سید علی اندرزگو، آینهدار نور در ظلمتکدهی طاغوت بود؛ عبدی صالح که نه در بند عناوین دنیوی گنجید و نه مرغ روحش به زرقوبرق خاک پر بست. او دهها هویت را نه برای پنهان شدن، که برای پاسداری از ودیعهی حق و استمرار مبارزه بر دوش کشید؛ گاه در کسوت طلایهداری در حوزههای قم، گاه در هیئت بازرگانی گمنام در کوچهپسکوچههای مشهد و گاه شبیهخوانی هوشمند که در مسلخ حسنعلی منصور، مسیر تاریخ را عوض کرد. او با بیستوچهار شناسنامه زیست.
بیستوچهار شناسنامه، تنها نقابهایی بر رخسار دنیوی او بودند؛ حالآنکه در دیوان عرش، تنها با یک نام شناخته میشد: «مجاهد فیسبیلالله».
وجودش بسان سیمرغی بود که هر بار از میان خاکستر یک هویت، با نامی تازه پر میکشید و خواب شاه را پریشان میساخت.
حماسهٔ او، تصویر رودی بود که هرگز به سد تعقیب و بنبست ننشست. تا آنکه در افطار 19 رمضان با عطش روزه داری، هنگامی که صیادان ساواک در خیابان سقاباشی بر او تاختند، آخرین سیمای خویش را متولد ساخت. او در بارش بیامان تیرها، چون درختی تنومند بر خاک افتاد، اما پیش از آنکه جان به جانآفرین تسلیم کند، اسناد و شمارههای راز را با آمیزهای از خون خویش و بلعیدن کاغذها در هم آمیخت؛ تا آخرین جرعهٔ حیاتش نیز سپری باشد برای امانت یارانش.
شهید اندرزگو رفت، اما یادش چون کلامی سرخ بر پیشانی تاریخ مبارزه باقی ماند؛ مردی که تمام یک تشکیلات را در جان خویش جای داده بود و مرگ را نیز به زانو درآورد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#شهید_سیدعلی_اندرزگو
#مدار_نوشتن
زانو زده در زنگ بی کرانگی
گاهی غروب، زمان نمیشناسد؛ همین که جای خالیتان در زوایای روز پررنگ میشود، تمام لحظهها همرنگ غروب جمعه میگردند. سنگین، ساکت و پر از حسرت.
چشمها ایستادگی را تمرین کردهاند، اما هر بار که تصویری، صوتی یا تکه ویدیویی از شما بر صفحه نقش میبندد، انگار بغضهای کهنه دوباره بیدار میشوند. صدای شکستن استخوانسوز دل را در جزبهجز وجودم میشنوم.
شاید هرگز آن فرزند خلف و شایستهای که باید، نبودهام؛ اما رفتارم درست شبیه همان شاگرد ته کلاس است. همان که معلمش را از ته دل دوست دارد؛ کسی که شاید اسمش هیچوقت در صدر لیست شاگرد اولها نیاید، اما هر روز صبح به عشق نگاه معلمش بیدار میشود، قدمهایش را استوارتر برمیدارد و برای بهتر شدن، از پا نمیافتد. عشق شما تنها انگیزهای است که مرا در این مسیر، پویا و تلاشگر نگه میدارد.
دلتنگم و از درون میسوزم، اما مکتب شما مکتب صبوری است. چشمهایم از کلاس درس شما یاد گرفتند که ایستادگی کنند؛ عهد بستهام این اشکهای پرچمدار، تا روز فتح، تا روز روشنایی و بازگشت شما، در هیچ محفل نااهلی بر صورت نریزند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#آزاد_نویسی
روایت پدر موشکی
روایت آتش بر تن شب، نور در بال آسمان، آدمهایی هستند که خواب فردا را از چشمان زمین میدزدند تا آسمان خانهشان یک دم ابری نشود. او از همان بچگی تهران، وسط روضهها و تکایای خیابان سرچشمه، یاد گرفته بود که برای ایستادن، نباید به عصای دیگران تکیه کرد. روزگاری که توپخانههای جبههٔ جنوب غرش میکردند و آتش صدام سقف خانهها را بر سر مردم میآورد، شهید طهرانیمقدم دست خالی در خوزستان ایستاده بود و به افقهای دور مینگریست؛ به روزی که دست این آبوجرعه، از همیشه درازتر و مشتش محکمتر باشد.
جنگ که تمام شد، برای خیلیها قصه به پایان رسید، اما برای او تازه ابتدای یک مسیر بیبازگشت بود. حسن، جبهه را از دشتهای اهواز به کارگاههای خاموش و سوله ساخت موشک برد. در روزهایی که تحریم، سیمخاردار را هم دریغ میکرد، او در سرش رویای شهاب میپروخت. از شهاب ۱ و شهاب ۲ در آن دههٔ هفتاد پر غربت شروع کرد؛ قدم به قدم، سانتیمتر به سانتیمتر، فلز را رام کرد و آتش را به خدمت گرفت تا شهاب ۳ و سوخت جامد سجّیل متولد شدند. او فقط موشک نمیساخت؛ او داشت غرور ملی را از نو قالبریزی میکرد.
نگاهش فقط به زمین نبود؛ دیدهبان بیدار آسمانها بود. پایههای باور به خودکفایی پهپادی و اقتدار هوایی امروز از شاهکارهای سری شاهد تا پرندههای شناسایی فطرس و ابابیل همه از همان بذرهایی بود که دستان پر تاول او و یارانش در خاک گمنامی کاشتند. مردی که غرور مهندسی را با خضوع سجاده در هم آمیخته بود و تا آخرین نفس، لحظهای از نوآوری و رسیدن به لبه علم نترسید.
۲۱ آبان ۱۳۹۰، زمانی که صدای انفجار زاغه ملارد آسمان تهران را لرزاند، او رفت تا ملحق شود به همان ستارگانی که سالها راهنمای شبهای تاریکش بودند. اما آتشی که او روشن کرد، خاموششدنی نبود. خطی که از دستهای او آغاز شد، امتداد یافت تا به سرعت هایپرسونیک فتاح و اقتدار نفوذناپذیر امروز رسید. پدر موشکی ایران رفت، اما هر بار که آسمان این دیار با اقتدار و آرامش میتپد، رد پای مردی در آن پیداست که به ما یاد داد چگونه روی پای خود بایستیم و به افقهای دور دست پیدا کنیم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
#شهید_حسن_طهرانی_مقدم
#پدر_موشکی_ایران
پاسداری از آخرین مشکات ولایت
در جان تاریخ، لحظاتی هست که تمام عالم در نقطهای باریک و گردنهای سخت به هم پیوند میخورد. روزگار امامت حضرت امام حسن عسکری (علیهالسلام)، همان گردنهی سرنوشتساز بود؛ مجاهدتی خاموش اما شگرف برای زنده نگهداشتنچراغ هدایت و حفظ جان پربرکت آخرین حجت خدا.
سامرا نه صرفاً یک شهر، که پادگانی فراگیر و حصاری سفتوسخت از ستم عباسیان بود. دشمنان روشنایی، تمامی همت خویش را گمارده بودند تا رشتهی امامت در این معبر تاریخی بگسست؛ خانه امام زیر مراقبت چشمهای تیزبین عسسها ( نگهبانان شب) قرار داشت و آنان در پی محو امیدی بودند که وعدهاش زمین را پر از عدل میساخت. اما تدبیر الهی امام عسکری (علیه السلام) بر تمام این حیلهها سایه انداخت.
حضرت با روشی بیدارگرانه و درایتی بینظیر، از سویی شیعیان را برای زیستن در عصر غیبت آماده ساخت و از سویی دیگر، خورشید نوظهور ولایت را به خواص اصحاب نشان داد تا حجت خدا بر مؤمنان تمام شود.
راز ماندگاری این خط نورانی، در همان لحظهی سرخ شهادت نیز رخ نمود. در روزی که عباسیان با تظاهر و ظاهرسازی در پی کتمان جنایت خویش بودند و کسانی چشم به غصب مقام ولایت داشتند، خورشید مهدوی از پشت ابر برآمد؛ کودکی با سیمای مهتابی، ابروانی کمان و گامهای پرصلابت، بر پیکر مطهر پدر نماز خواند و نشانیهای پنهان نامهها را آشکار ساخت تا نه تنها شیعیان دلسوخته، که تمام تاریخ بداند زمین هرگز از حجت الهی خالی نخواهد ماند.
سلام بر امام حسن عسکری (علیه السلام)، آن پاسدار راستین نور، که با غربت و پایداری خویش، جان جهان را به امتداد سبز مهدوی پیوند زد و پرچم عدالت را برای رسیدن به دستامام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) استوار نگاه داشت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی