بانو جان…
در پس شلوغی این روزها و مادری کردن برای دخترهایم، هر وقت دلم میگیرد، یاد آرامش حرمت میافتم. قم برای من همیشه همان کنج امنی بوده که میشود زیر سایهاش نفس تازه کرد.
امروز در سالروز هجرانت، دلتنگتر از همیشهام. ای کریمه اهلبیت، دعایمان کن و صبوریات را یادمان بده.

معماری وحدت در سایه تهدید
گاهی در میانهی غبار و هراس، انسانهایی ظهور میکنند که حضورشان شبیه به همان والد پاسخگو و غایبنشده در نظریههای تحولی است؛ کسانی که در اوج ناامنی و اضطراب محیطی، ثبات درونی خود را تسلیم تهدید نمیکنند و تمامقد برای حفظ آغوش امن جامعه میایستند.
هنگامی که انسان در معرض تهدیدهای مکرر و نامرئی جریانهای افراطی قرار میگیرد، نخستین چیزی که نشان میرود، احساس امنیت، تعلق و پیوند روانی جامعه است. در چنین فضایی، ضبط آن ویدیوی کوتاه پیش از شهادت، تنها یک وصیتنامهی معمولی یا یک اعلام موضع شتابزده نبود؛ بلکه پناهگاهی روانی و سازهای روشنگر برای ترمیم گسستهای احتمالی بود.
پذیرش آگاهانهی خطر و تصریح بر عدم ترس از شهادت، واکنشی عمیق به هراسافکنی مداوم است. این ایستادگی صبورانه نشان میدهد که وقتی جان و روح انسان به معنایی والاتر متصل باشد، اضطراب زوال فردی جای خود را به پاسداری از سلامت و آرامش جمعی میدهد. تأکید مکرر بر حفظ وحدت و ایستادگی در کنار ولیفقیه و نظام، در واقع فراخوانی بود برای بازگشت به محور ثبات؛ دعوت به اینکه در روزهای طوفانی، نباید رشتههای پیوند را گسست یا آغوش امانتدار خانه را رها کرد.
او با درخواستی روشن و عاری از تکلف، وصیت کرد که پیکرش در گلزار شهدای شهر و در کنار برادران تشیع به خاک سپرده شود. این اقدام، خط بطلانی روانشناختی و عملی بر تمام مرزبندیهای تصنعی و تفرقهافکنیهای تحمیلی بود. پیام نهفته در این تدفین کنار هم، یادآوری این حقیقت است که همبستگی ما در ریشهها و آرمانهای مشترک، فرسنگها عمیقتر از خطکشیهای ظاهری است.
در نهایت، این روایت یکدست و روشنگر به ما میگوید که انسانهای رشدیافته و خودآگاه، حتی در آستانهی مواجهه با خطرات نهایی، نگاه خود را از آسیبها میگیرند و بر ترمیم، حمایت و مراقبت از جانهای گرداگردشان تمرکز میکنند. آنان با باور استوارشان، نه تنها هراس را خنثی میسازند، بلکه معنایی ماندگار از وحدت و پایداری را در حافظهی جمعی یک امت به یادگار میگذارند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
نگهبان صبور متن
شب هنوز سنگینی خودش را روی قم پهن کرده بود که اولین پچپچها از راهروهای بیمارستان بیرون زد. از آن شبهایی که هوا بوی باران نمیدهد، اما فضایش آنقدر متراکم است که انگار آسمان، سینهاش را روی زمین گذشته تا نفس بکشد.
بیست و نهم شهریور بود، خبر، مثل درختی که در سکوت میافتد، آرام اما عمیق در دل حوزهای پیچید که سالها صدای آرام، دقیق و نقطهسنج او را در خود ضبط کرده بود.
اگر از همسایهها یا شاگردان قدیمیاش بپرسی، میگویند؛ سن و سال او را با تقویم حساب نمیکردند و او متولد هشتمین روز از ماه روزهداری بود، در همان سالی که قم هنوز بوی خاک کویر و کاهگل میداد، اما سن واقعی مردانی مثل او را با سالها نمیشمارند، با سالهایی میشمارند که در حیاط مدرسه حجتیه، گامهای پدرش آیتالله سید احمد، ردی از خلوص به جا گذاشته بود و آقا موسی جوان، جای پای پدر قدم برمیداشت.
او از تبار زنجان بود، اما قم ریشه و خاکش شد. مردی که وقتی در نوجوانی سر درس سید صدرالدین صدر مینشست، کوچکترین قد و قامت حجره را داشت، اما چشمانش آنقدر شمرده و روشن به عبارات نگاه میکرد که انگار کلمات کهن فقه را دوباره مینشاند و نوازش میکرد.
در خانه، دنیای دیگری جریان داشت. دوازده فرزند، صدای خندهها و گفتگوهایی که در دالانهای خانه میپیچید و همسری از تبار مجد که در سال ۱۳۲۹ دستی به همراهی داد و تا آخرین روزهای سال ۱۴۰۳زمانی که پیکرش بر دوش فضلا تا حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) تشییع شد پناه و تکیهگاه آن صبوریهای علمی بود. خانهای که در آن، گفتگوها فقط بوی کتاب نمیداد؛ بوی گرما، عاطفه و دیدارهای صمیمانهای را میداد که گاه با رهبر انقلاب و برادرش سید جعفر، دور از همهمهی سیاست و در گرمای یک استکان چای خانوادگی میگذشت.
او فقیهی بود که کلمات را بیحساب خرج نمیکرد. میگفت خبر واحد وقتی تنهاست، باید با احتیاط به آن تکیه داد؛ انگار باور داشت که حقیقت، سنگینتر از آن است که بر دوش یک روایت تنها بماند. وقتی جرعهای از دریا را مینوشت یا بر رجال نجاشی حاشیه میزد، دستهایش مثل دستهای یک سفالگر قدیمی کار میکرد؛ باحوصله، بیشتاب و با احترام به خاک دانش
و بعد، آن روزهای آخر رسید. معده و دستگاه گوارش، جسم نود و چند سالهاش را خسته کرده بود. تخت بیمارستان، فارغ از تمام حواشی و قیلوقالهای بیرون، میزبان تن نحیفی شد که تمام عمرش را صرف رمزگشایی از متنهای سخت کرده بود.
پزشکان آمدند و رفتند، داروها تزریق شدند، اما در بیست و نهم شهریور ۱۴۰۵، آن نفس شمرده و آرام، سرانجام به ایستگاه آخر رسید.
آدمهایی مثل او ناگهان از میان ما نمیروند. آنها ذرهذره در کتابها، در دالانهای مدرسهی امام محمد باقر (علیه السلام)، در حجرههایی که صدای مباحثهشان هنوز در در و دیوارش مانده، و در یاد شاگردانی که دقت را از او آموختند، تکثیر میشوند. رفتن او مرگ یک فرد نبود؛ خاموش شدن یکی از آن چراغهای قدیمی و کمنوری بود که وقتی کوچه تاریک میشد، همگان میدانستند پای آن پنجره، کسی بیدار است و نگهبانی متن را میکند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
نامهای از سویدای دل
بسم الله الرحمن الرحیم
محضر مبارک رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای (دامظله العالی)
سلام علیکم و رحمتالله و برکاته
این کلمات، نجواهای بانوی ست از جنس همین مردم؛ مادری که خانه را سنگر آرامش میداند و خیابان را سنگر غیرت و ایستادگی، این نامه را از دل همین روزمرگیهای پر از دغدغه مینویسم؛ از میان همان دلشورهها و صبوریهای زنانه که با پناه بردن به سایهسار ولایت، آرام و استوار میشود.
رهبر عزیز و پناه امت؛ مینویسم تا بگویم پایداری ما در این مسیر، یک شعار یا هیجانی زودگذر نیست. ایستادگی ما، خشتبهخشت بر پایه ایمانی عمیق، شناختی آگاهانه و انتخابی صبورانه بنا شده است.
اگر این روزها بار زندگی سنگین است و مسیر پر از پیچوخمهای دشوار، اما ما فرزندان مکتب امام شهید حضرت سید علی حسینی خامنه ای( رضوان الله تعالی) هستیم، اسوه اقتدار، عزت و شرافت و… .
خانه و خیابان برای ما دو سنگر هممسیرند؛ هرگز صحنه را خالی نخواهیم کرد و قدمی از این خیابانها و میدانهای حضور عقب نخواهیم نشست، خالی کردن این سنگر، ناسپاسی و خیانت در برابر عهدیست که با خدا و خون مطهر شهدا بستهایم.
در این تلاطمها و امتحانهای بزرگ، دل و جان ما تابع محض فرمان و هدایت شماست. ما این اطاعت عاشقانه و مسئولانه را تا تا آخرین قطره خون و سپیدهدم دلانگیز ظهور حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با صلابت ادامه خواهیم داد.
هرچند در کنج دلمان، داغی سنگین و التیامناپذیر از داغ شهدا و بهویژه رهبر شهیدمان خانه کرده است؛ داغی که تنها با عدل و پرپاشدن پرچم حق آرام میگیرد. از سویدای دل، خواهان انتقام قاطع و سخت خون مطهر آنان، نابودی کامل رژیم منحوس صهیونیستی و ریشهکنی سردمداران کفر و ستم هستیم.
ما تا آخرین نفس و آخرین قطره خون، پشت سر ولی زمانهمان ایستادهایم و فرزندانمان را نیز در همین آغوش پر از ایمان و پایداری بزرگ خواهیم کرد.
با احترام و التماس دعای خیر
یکی از دختران و مادران ایستاده در میدان
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
خطاب به پسر مولوی عبدالحمید اسماعیلزهی
حقطلبی و رعایت انصاف، از نخستین آموزههای اسلام و سیره بزرگان دین است. انتظار میرود کسانی که در فضای عمومی جامعه سخن میگویند، بهویژه فرزندان چهرههای شناختهشده، متانت، دقت و تحقیق را سرلوحه موضعگیریهای خود قرار دهند.
تکرار ادعاهای بیاساس و تائید نشده که فاقد هرگونه سند، تصویر یا مدرک معتبر بینالمللی است، نه تنها به نفع امت اسلامی نیست، بلکه شائبه بازی در زمین رسانهای دیگران را تقویت میکند. همانطور که حتی رسانههای غربی نیز اشاره کردهاند، اتهام حمله به مکه مکرمه فاقد شواهد موثق بوده و از سوی طرف مقابل نیز بارها تکذیب شده است.
پذیرش و بازنشر ادعاهای بدون تحقیق، با عقلانیت دینی و تقوای رسانهای موافق نیست. انتظار جامعه از شما این است که:
مبنای سخنان خود را بر تحقیق و مدارک متقن قرار دهید و از بازنشر اخباری که صرفاً بر پایه عواطف یا جریانسازیهای سیاسی شکل گرفتهاند، پرهیز کنید.
در برابر جنایات مسلم علیه مسلمانان سکوت نکنید؛ چنانکه انتظار میرفت در برابر اقدامات مقاومت یمن در دفاع از مردم مظلوم غزه و ایستادگی در برابر رژیم صهیونیستی، موضعی بر مبنای حمایت از مظلوم اتخاذ میشد.
نسبت به رفتارهای دوگانه حساس باشید؛ اتخاذ موضع یکجانبه در برابر شایعات و در مقابل، سکوت در برابر رویدادها و رفتارهای غیرقابلدفاع برخی حاکمان منطقه، با ادعای بیطرفی و حقجویی سازگار نیست.
حفظ حرمت منبر و سخن، در گرو پایبندی به حقیقت، عقلانیت و دوری از شتابزدگی در تحلیل مسائل حساس جهان اسلام است.
پایبندی به حقیقت، ملاک سنجش ادعاست؛ نه هوچیگری رسانهای.
تکرار ادعاهای بیاساس و بدون سند، نه نشانه شجاعت است و نه خیرخواهی؛ بلکه تنها بازی در زمین بازیگران سیاسی است. چطور میتوان ادعایی را بدون حتی یک فریم عکس یا مدرک متقن باور کرد، اما در برابر دفاع متقابل یمن از مردم مظلوم غزه و جنایات رژیم صهیونیستی سکوت ساختاری پیشه کرد؟
عقلانیت دینی حکم میکند که مبنای سخن، حقیقت و تقوا باشد، نه شتابزدگی و دامنزدن به شایعات.
#حقایق #تقوای_رسانهای #تحلیل_منصفانه #روشنگری #یمن #فلسطین #عقلا
نیت
عصر عزت شیعه
روزهایی بود که خلافت عباسی از درون میپوسید و از بیرون میلرزید. شورش صاحب الزنج* در بصره و قیام یعقوب لیث در ایران، خواب را از چشم دستگاه بغداد گرفته بود و خلفا، اسیر و بنده قدرتنمایی غلامان ترک خویش شده بودند. در میان این همه آشفتگی و ضعف حاکمان، نامی در سامرا میدرخشید که دوست و دشمن را به خضوع وامیداشت؛ ابو محمد، حضرت حسن بن علی (علیه السلام).
جوان بود، اما هیبت و جلالش مشایخ قریش و دولتمردان مغرور را تحت تأثیر قرار میداد. حتی احمد بن عبیدالله بن خاقان؛ آن عامل مقتدر خراج که دل خوشی از آل علی نداشت، وقتی به یاد میآورد که پدرش چگونه با دیدن امام از جا بلند میشد و قیام می کرد، او را در آغوش میکشید و میگفت: جانم و پدر و مادرم فدای تو باد، بیاختیار زبان به ستایش میگشود و اقرار میکرد: در تمام سامرا، هیچکس را در عفاف، زهد، علم و مکارم اخلاق، شایستهتر از او برای بزرگی و امامت ندیدم.
در آن روزگار پر از خفقان، با آنکه امام را در محله عسکر زیر نظر داشتند و بارها به زندان صالح بن وصیف کشاندند، اما عزت ولایت او زندانبانان شریر را هم اهل نماز و عبادت میکرد. عباسیان خوب میدانستند که اگر حادثهای پیش آید و پایههای حکومتشان فرو بریزد، چشم تمام مردم؛ از فقها و قضات تا سران سپاه،به این خاندان اصیل و فاضل است.
میلاد امام حسن عسکری (علیه السلام) یادآور همان روزهاست؛ روزهایی که شیعه، بالانشین فضل و صلاح بود و حتی سرسختترین دشمنان، در برابر عظمت، حلم و جود پیشوای یازدهم، راهی جز تسلیم و احترام نداشتند.
*صاحب الزنج= رهبر زنگیان و سیاهپوستان، علی بن محمد بن عبدالرحیم بصری ورزنینی از حوالی ری به این لقب معروف است که در قرن سوم هجری علیه عباسیان قیام کرد. علت نامگذاری این بود که او توانست تعداد زیادی از بردهها و کارگران سیاهپوست (معروف به زنج) را که در شرایط بسیار سخت و طاقتفرسای شورهزارهای بصره کار میکردند، دور خودش جمع کرد و با وعده آزادی، برابری و تقسیم ثروت، آنان را علیه حکومت عباسی متحد کند.
قیام صاحبالزنج یکی از طولانیترین و خونینترین شورشها علیه خلافت عباسی بود که نزدیک به ۱۵ سال طول کشید و بخشهای وسیعی از جنوب عراق و خوزستان را درگیر کرد.
✍️ زهرا مرادقلی
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مناسبتی
آچار فرانسه
او سالها با هویت کاذبی به نام آدم گرهگشا زندگی میکرد؛ همان شخصی که همه برای باز کردن پیچیدهترین گرههای اجرایی و عاطفی زندگیشان به سراغش میآمدند. در تمام جمعها و روابط، نقشی شبیه به یک آچار فرانسه را ایفا میکرد؛ ابزاری بینقص، همیشه آماده و بیدردسر برای انجام و ترمیم زخم های زندگی دیگران.
در آغاز، این گرهگشایی مدام به او حس کاذبی از ارزش و دوستداشتنی بودن را میبخشید. او بر این باور بود که هرچه کارآمدتر و همهفنحریفتر باشد، جایگاه امنتری در دل دیگران خواهد داشت. اما ساختار روان انسان سرانجام در برابر این واقعیت دردناک بیدار میشود که میان خواستهشدن برای خود واقعی و استفادهشدن برای کارایی و ابزارها مرزی عمیق و پر از رنج وجود دارد.
بهتدریج و بیآنکه خودش متوجه شود، آن سخاوت داوطلبانه جای خود را به یک انتظار خاموش و سپس یک وظیفهٔ تثبیتشده داد. اگر در لحظهای از توان میافتاد یا شانه خالی میکرد، کسی نگران سلامت یا خستگیاش نمیشد؛ بلکه با شگفتی و حتی خشم و طلبکاری اطرافیان مواجه میشد. دیگر کسی از او نپرسید: حالت چطور است؟، بلکه همه میپرسیدند: چرا فلان کار انجام نشد؟
او تبدیل به ابزاری شده بود که از او انتظار میرفت همواره بینقص کار کند، بیآنکه کسی فرسایش، زنگزدگی یا شکستن تدریجی درونیش را ببیند. هرچه بیشتر خودش را در خدمت به دیگران مستهلک میکرد، به جای آنکه قدر ببیند، ناپیداتر و ندیده تر گرفته میشد.
تا اینکه در یک بزنگاه، در همان نقطهای که پس از تحمل تمام بارها، بابت یک نقص کوچک سرزنش شد، چیزی در عمق روحش دست از کار کشید. او نه خشمگین شد و نه به مشاجره پرداخت؛ تنها خندهای تلخ بر لبش نشست و تصمیم گرفت از این نقش فرساینده استعفا دهد.
او ایستادن در نقش ابزار را متوقف کرد و برای نخستین بار در قالب یک انسان معمولی با محدودیتهای طبیعی ظاهر شد. کارهای دیگران را پوشش نداد، دست خالی رفت و اجازه نداد حضورش پیشفرض و دمدستی تلقی شود. واکنش اطرافیان آمیزهای از خشم و سردرگمی بود؛ آنها نه برای خستگی دوستشان، بلکه برای کار نکرده ازدسترفتهشان برآشفته بودند.
خروج از نقش حلکننده و مراقبتکنندهٔ دائمی همواره زلزلهای در روابط ایجاد میکند. اما این تکانههای شدید لازماند تا آدمهایی که تنها به سودمندی فرد وابسته بودند از کسانی که خود او را میخواهند تفکیک شوند.
او سرانجام دریافت که تا خود فرد بار سنگینِ بیمرزیش را بر زمین نگذارد، هیچکس وزن خردکننده آن را درک نخواهد کرد. او آموخت که ابزاری برای هموار کردن مسیر دیگران نیست؛ بلکه انسانی است با مرزهای مشخص که ارزش وجودیش در بودن اصیل اوست ، نه در میزان کارآمدی برای کسانی که حتی حضورش را نمیبینند.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
مثل خواب
بوی خاک خیسخوردهی گورستان همیشگیست، اما آن روز انگار سنگینتر از همیشه بر سینه مینشست، رفته بودم برای بدرقهی دوستی که دیروز بود و امروز تنها نامش بر سنگی سیاه حک میشد.
آدمیزاد عجب موجودیست؛ تا وقتی نفس میکشد، دنیا را چنان همیشگی میپندارد که برای وجببهوجبش میجنگد. اما درست در همان دم که مشتی خاک بر پارچهی سپید کفن میریزد، زمزمهای خاموش در وجودش میپیچد: «همین؟ تمام شد؟»
مرگ، عریانترین و بیپردهترین حقیقت زندگی انسانهاست، اما برخی چنان از فکر کردن به آن میگریزند که انگار تقدیر عینی دیگران است، نه ما.
همانطور که ایستاده بودم و به تاریکی انتهای قبر نگاه میکردم، پیش خودم گفتم مرگ نه یک پایان، که بیداری از خوابی طولانیست؛ مثل کودکی که تمام راه را در ماشین در حال حرکت خوابیده و همزمان با باز شدن در و نوازش دستهای گرم مادر، در آغوش خانه بیدار می شود.
معاد دقیقاً همین بیدار شدنست؛ حس امنیت و یادآوری اینکه هیچ کلمهای، هیچ لبخندی و هیچ رنج پنهانی در خلاء هستی گم نمیشود.
اگر مرگ نباشد، زندگی معنای خود را در تکراری بیهدف گم میکند و اگر معاد نباشد، عدل و عشق در میان گرد و غبار این جهان بیجواب میماند. معاد، وعدهی همان سحرگاهی است که پردهها کنار میروند و انسان، حاصل تمام بذرهایی را که در مزرعهی کوچک دنیا کاشته، در آخرت برداشت میکند.
از گورستان بیرون آمدم. خیابانها هنوز شلوغ بودند و آدمها سرگردان دویدنهای خویش، به دستهایم نگاه کردم؛ هنوز گرم بودند. مرگ ترسناک نیست وقتی بدانی معبری است به سوی حیاط خلوت خانه و معاد، همان زنگ بازگشت به آغوش اصل خویش است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن

بامداد27شهریور1405، میدان دکتر حسابی
حضور شبانه مردم در خیابانها و تجمعات، فراتر از یک ابراز همدردی یا سوگواری ساده، راهبردی هوشمندانه برای حفظ اقتدار و امنیت ملی است. در شرایطی که جبهههای نبرد درگیر مواجهه مستقیم با دشمن است و کشور در مسیر خونخواهی رهبر شهید خود گام برمیدارد، خیابانها به سنگر دوم پشتیبانی از رزمندگان و مدافعان امنیت تبدیل میشوند.
انفعال و کمرنگ شدن حضور مردمی، سیگنالی نادرست از خستگی یا شکاف در بدنه جامعه به دشمن مخابره میکند؛ امر ناگواری که زمینهساز طمع گروههای تروریستی برای نفوذ به داخل شهرها و کشاندن ناامنی به محل اجتماعات میشود.
رخنه و تحرک نیشدار دیشب این عناصر در نزدیکی تجمع ، هرچند با اقتدار مهار شد و به نابودیشان انجامید، زنگ خطری جدی و آشکار بود. این حادثه اثبات کرد که دشمن دقیقاً چشم به خلوتی خیابانها و کاهش حساسیت جمعی دوخته است. امنیت یک جریان یکطرفه نیست؛ حضوری هوشیارانه و مردمی، متراکمترین سنگر پیشگیری در برابر نفوذ است.
خلوت شدن اجتماعات، معابر را در ظاهر بیدفاع نشان داده و طمع دشمن را برمیانگیزد؛ درحالیکه حضور پرشور، تمام معابر را برای تروریستها ناامن میکند.
عهد خونخواهی و دفاع از کشور، با ماندن در میدان به بار مینشیند و روحیه رزمندگان را در خطوط مقدم دوچندان میسازد.
حضور آگاهانه مردم در شبهای حساس، فرصت هرگونه محاسبه اشتباه را از جریانهای تروریستی گرفته و رخنه دشمن را در نطفه خفه میکند.
مخاطب: جناب یوسف پزشکیان
اولاً بحث مردم درباره یمن، تمکن مالی یا سطح رفاه اقتصادی آنها نبود، بلکه مقایسه اراده و ایستادگی بود. مردم میگویند مردم یمن، با وجود تمام محدودیتها و عدم پیشرفتهای گسترده در عرصههای علم و اقتصاد، توانستند در برابر دشمنان قدرتمند خود بایستند، آنها را بیرون کنند و تسلیم مذاکره و تحمیل شروط نشوند.
سوال اینجاست: چرا ایران با این همه ظرفیت، پیشرفت علمی و اقتدار دفاعی و نظامی، به جای اتکا به توانمندیهای خود، مدام از توافق و تفاهم سخن میگوید؟ توان اقتصاد و معیشت مردم باید با تدبیر و بهرهگیری از همین ظرفیتهای داخلی تقویت شود، نه اینکه مقاومت ملی نادیده گرفته شود.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
٫
کارزار محاکمه روحانی
از اونجایی که نظر مردم خیلی برای روحانی مهمه، و هی از رفراندوم و نظرسنجی حرف میزنه حتما این کارزار رو امضا کنید
تو چهار روز ۳۳ هزار امضا گرفته
انشاءالله که پاک نکنن کارزار رو
کلیک و امضا کنید👇
لطفا تو کارزار حمایت مالی نکنید
ربطی به بیشتر دیده شدن نداره
کارزار_محاکمهی_روحانی

جناب آقای عارف، معاون اول محترم رئیسجمهور.
کاش بهجای عذرخواهیهای تکراری و گره زدن معیشت مردم به رفتار دشمن و تفاهمنامههای کاغذین، نگاهی واقعبینانه به عملکرد مدیریت خود میانداختید. واقعیت این است که وضعیت فعلی اقتصاد کشور و تورم افسارگسیختهای که سفره مردم را کوچکتر از هر زمان دیگری کرده، بیش از آنکه حاصل شرایط جنگی باشد، نتیجه مستقیم سوءمدیریت و بیبرنامگی خود شماست؛ شاید تنها 20 درصد این وضعیت به مسائل خارجی و جنگ مربوط باشد و 80 درصد باقیمانده تماماً محصول عملکرد و تصمیمات خودتان است.
چگونه است که در دولت شهید رئیسی، با وجود تحویل گرفتن اقتصادی بهمراتب بحرانیتر و فشارهای مشابه، مسیر رشد اقتصادی تغییر کرد و کشور شاهد تحرکات مثبت بود؟ تمام آمارها، اسناد و گواهی مردم و مسئولان بر این ادعا موجود است که مدیریت جهادی توانست چرخهای اقتصاد را به حرکت درآورد.
امروز دیگر زمان آن نیست که کمکاریها و ناتوانیهای اجرایی خود را پشت نام جنگ پنهان کنید. در دولت شما شرایط به گونهای رقم خورده که مدیریت حتی در حفظ امنیت و ثبات در سطوح عالی نیز با چالشهای جدی مواجه شده است؛ پس شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت و انداختن تقصیر به گردن عوامل بیرونی پذیرفتنی نیست.
بهجای دل بستن به تفاهمنامههای کذایی که از اساس باطل و بینتیجه بودنشان بر همگان اثبات شده است، چشم از دست بیگانه بردارید. مردم از شما شعار، عذرخواهی و دلخوش کردن به رفتار دشمن نمیخواهند؛ زمان آن رسیده که آستین همت بالا بزنید، دست به عمل واقعی بزنید و کار کنید.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#عارف
#معاون_اول_رئیس_جمهور
سفر به قاره های کاغذ
کتاب را که باز میکنم، انگار کلید میچرخد و قفلی سنگین روی فصلی تازه از وجودم باز میشود؛ انگار مسافری هستم که پای بر ساحل سرزمینی ناشناخته میگذارد. برگ زدن صفحات، شبیه قدم زدن در تالار آینههاست؛ هر واژه انعکاسی است از فکر، ترسی پنهان، یا آرزویی زلال که شاید تا امروز فرصتی برای نامیدن آن نداشتم.
برای من کتاب خواندن فقط ورق زدن کاغذ نیست؛ نوعی تنفس عمیق در هوایی است که شاعران، فیلسوفان و نویسندگان قرنها پیش غبارش را تکاندهاند تا امروز ریههای روحم را تازه کند. خطوط کتاب مثل رگهای خیالی روی دست کاغذ دویدهاند؛ وقتی انگشتانم روی آنها حرکت میکند، انگار نبض اندیشهای دوردست را زیر پوستم حس میکنم. هر داستان، پل باریکی است که مرا از منجلاب روزمرگی پرت میکند درست میان قصههایی که در آنها هزار بار میمیرم و دوباره متولد میشوم.
گاهی یک کتاب، مثل فانوس دریایی در شبی طوفانی است؛ تاریکی اطرافم را غیب نمیکند، اما راه را نشانم میدهد تا کلمات مرا از میان موجهای سرگردانی عبور دهند. وقتی کتابی به پایان میرسد، آن را آرام میبندم؛ نه برای اینکه قصهاش تمام شده، بلکه برای اینکه آن تکه از روح نویسنده را که حالا در وجودم جا مانده، به آغوش بکشم. من با هر کتاب، نه فقط جهان را، که خودم را از نو کشف میکنم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
پناه قاب های رنگی
تصویرها از سایه محو و سیاه و سفید تا تصویری تمام رنگی پشت سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکسها مکث کردم، نگاهم روی آن قاب زنده و تمامرنگی قفل شد و بیاختیار مرا با اشک به همان روز پر از التهاب برد؛ روزهایی که کشور بسان این روزها زیر سایه جنگ و ناآرامی نفس میکشید و همه در اضطراب بودند.
در خانه پای قاب کوچک تلویزیون نشسته بودم که یکباره پخش زنده شبکه خبر قطع شد و تصاویری از حسینیه روی صفحه نقش بست.
یکی از شبهای محرم بود و ناگهان آقا، با همان شکوه و صلابت همیشگی و چفیهای بر دوش، وارد حسینیه شدند. به یکباره موج خروشان تکبیر و فریاد شوق مردم حسینیه را برداشت. آن حضور ناگهانی در دل سختترین شرایط، مانند آب روی آتش بود.
تماشای چهره پرصلابت آقا در قاب تلویزیون، بغض سنگین سینهام را شکست. اشک بیاختیار و بسان چشمهای زلال روی صورتم جاری شد؛ اشکی که از شدت خوشحالی و شوق دیدنشان فرومیریخت. در آن لحظه، حس آرامشی عمیق و بینظیر تمام وجودمان را فراگرفت و دلمان را قرص کرد.
نگاهشان مثل همیشه لبریز از ابهت، امید و پناه برای یک ملت بود،حتی اگر در عمق چشمانشان گلهمندی خاموشی از برخی بیمهریها موج میزد. با دیدن دست بالا رفتهشان، تمام دلشورهها جایش را به اطمینان داد.
پناه روزهای سخت ایران! تماشای حضورت تمام دلخوشی ما بود. چقدر این روزها جای خالیتان عمیق و شدید درد میکند و سخت دلتنگتان هستیم، برای ما و برای این سرزمین دعا کنید.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
نخ ابریشمی نامرئی
آغوش مادر، نخستین بوم امنیست که نقش هستی بر آن جان میگیرد؛ جایی که هر ضربان قلبش، نغمهای ماندگار برای آرامش جان فرزند میشود. رابطه مادر و فرزند، تنها یک پیوند خونی نیست، بلکه رقص صامت و شکوهمند باغبانیست با خاک؛ مادر، همان خاک سخاوتمندیست که عصارهاش را در ریشههای نوپای فرزند میریزد تا روزی او به درختی سایهگستر و بالنده بدل شود.
در گسستن بند ناف، پیوند پایان نمیپذیرد؛ بلکه به نخی ابریشمی و نامرئی میان دو قلب تبدیل میشود. هنر بیبدیل مادری، تنظیم مدام این پیوند است؛ کش آمدنی صبورانه تا فرزند بال بگشاید و اوج بگیرد، بدون آنکه رشته امنیت و عاطفه از هم بپاشد. این بالندگی، با دادن فرصت به او برای لمس چالشهای کوچک و چشیدن طعم استقلال معنا مییابد.
کودکان در نخستین سالهای خویش، چونان اقیانوسی طوفانی و بیقرارند. در این میان، مادر آینهای زلال و آرام است؛ وقتی خشم یا اضطراب بر جان کودک سایه میافکند، آرامش عمیق مادر، موجها را رام میکند و با نامگذاری احساسات، روشنایی شناخت را به جهان ابری کودک میتاباند.
این سازه پرمهربانی، با معجزههای بزرگ و یکباره بنا نمیشود؛ بلکه شبیه به بافتن جامهای گرم از گرههای کوچک، مداوم و پرحوصله است. همین زمانهای طلایی کوتاه، فارغ از هیاهوی جهان و بیحواسپرتی، محکمترین تاروپود امنیت روان را میبافد. کودک در زورق کوچک خویش به دل آبهای خروشان زندگی میزند، اما همواره چشم به فروغ آن فانوس دریایی دارد؛ پذیرشی بیقیدوشرط که نجوا میکند ارزش او نه به نمرهها و موفقیتها، بلکه به خود وجود اوست.
این مسیر، روایتی یکطرفه نیست؛ بلکه سفر همزمان دو روح است. در کنار بالیدن فرزند، مادر نیز در آیینه نگاه او، کشفی تازه از صبوری، اقتدار و شکوه عشق بیدریغ را تجربه میکند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن