جهاد تبیین؛ چراغی در عبور از غبار زمان
«وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»
(سوره بقره، آیه ۴۲)
من جهاد تبیین را به فانوسی در دل دریای پرتلاطم تاریخ تشبیه میکنم؛ چراغی که در هیچ عصری نباید خاموش بماند، چراکه همیشه موجهایی برای گمراه کردن کشتی حقیقت و دستهایی برای تغییر مسیر قطبنمای آگاهی وجود داشتهاند.
امروز که طوفان جنگها، تحریفها و هجوم روایتهای دشمن، فضای ذهن و اندیشه جامعه را نشانه گرفته است، بیش از همیشه به این فانوس نیاز داریم. تأکید رهبر شهید بر جهاد تبیین نیز یادآور این رسالت بزرگ است که در هنگامه غبار، نباید چراغ روشنگری را به دست فراموشی سپرد.
من باور دارم ملتی که چراغ آگاهیاش روشن باشد، حتی در تاریکترین پیچوخمهای تاریخ نیز راه خود را گم نخواهد کرد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#جهاد_تبیین
نماز؛ آغوش امن خدا
برای من، نماز یعنی پناه بردن به آغوشی که هیچوقت پسم نمیزند؛ یعنی وقتی دلم از شلوغی دنیا میگیرد، سجادهام را پهن کنم و تمام حرفهای نگفتهام را با خدا در میان بگذارم.
گاهی آنقدر دلم پر است که نمیدانم چه بگویم؛ فقط به سجده میروم و اشکهایم را به جای کلمات مینشانم. چه آرامشی بالاتر از اینکه بدانی خدایی هست که حتی سکوتت را هم میفهمد؟
من در مکتب اهلبیت علیهمالسلام یاد گرفتهام که نماز فقط یک وظیفه نیست؛ رشتهای از عشق است که دل مرا به آسمان وصل میکند. از امام حسین علیهالسلام آموختهام که حتی وسط سختترین طوفانهای زندگی هم نباید قرار با خدا را فراموش کرد.
نماز برای من یعنی هر بار که دنیا خستهام میکند، دوباره به سمت خدا برگردم؛ پیشانی بر خاک بگذارم و دلم را به آسمان بسپارم. چه زیباست داشتن خدایی که همیشه میتوان به او پناه برد…
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#نماز
چراغداری از تبار او
«سلام به فرزندان عزیزم»نمیدانم چراهمین چندکلمه،همین سلام ساده،اینطور دلم را زیرورو کرد.من نامهای ننوشته بودم؛اما امروز،وقتی چشمم به این سلام آشنا افتاد؛«سلام به فرزندان عزیزم»،دلم آرام و بیاختیار به سمت پدر شهیدم پر کشید.
انگار با خواندن آن جمله، تمام صداها و تصویرهای آقا، یکییکی در دلم زنده شد؛کلیپهایی که دیده بودم، حرفهایی که شنیده بودم و لحظههایی که بارها تماشایشان کرده بودم.انگار دوباره صدای زیبایش درگوشم پیچید و تصویرش پیش چشمم جان گرفت و من ماندم و همان حسرتی که هیچوقت از دلم نرفت؛ حسرت دیداری که قسمت نشد، حسرت یکبار از نزدیک دیدنش، یکبار نشستن پای حرفهایش، یکبار شنیدن صدایش بیواسطهی تصویرها، چه دلتنگی عجیبیست برای کسی که اینهمه به او احساس نزدیکی میکنی، اما حتی یکبار هم فرصت پیش نیامد تا از نزدیک ببیندشان.
هنوز هم دلم با نبودنش کنار نیامده،انگار بخشی از وجودم، همان روز، همانجا که خبر رفتنش را شنید، جا مانده، دلتنگیاش تمام نمیشود؛ فقط گاهی میان روزمرگیها پنهان میشود و با شنیدن یک جمله، دیدن یک تصویر یا شنیدن دوباره صدایش، از گوشهی دل سر برمیآورد و آدم را با تمام سنگینی نبودنش روبهرو میکند. بعضی داغها انگار قرار نیست به خاطره تبدیل شوند؛ همیشه تازه میمانند، درست مثل روز اول، درست مثل لحظهای که هنوز دلت میخواهد باور کنی این نبودن، حقیقت ندارد. حالا دیگر صدایش از قاب تلویزیون زنده به گوش نمیرسد، اما هنوز در گوش جانم طنین دارد؛تصویرش دیگر پیش چشمم زنده نیست، اما با هر بار دیدنش، هم دلم آرام میگیرد و هم چیزی درونم از دلتنگی میسوزد، چه سختست دلتنگ کسی باشی که دیگر نمیتوانی دیدارش کنی، اما هنوز با یک صدا، یک تصویر و یک جمله، تمام دلت به سویش پر میکشد.
از دلتنگی آقا میشود ساعتها نوشت و باز هم چیزی در دل ماند که واژهها از گفتنش ناتواناند؛ از این داغی که هنوز با گذشت روزها، دلم به باورش نرسیده، از این امتحان سخت الهی و از حسرت تمام حرفهایی که در دلم ماند و دیداری که هیچوقت قسمت نشد.
اما امروز دلم خواست من هم چند خط بنویسم؛ نه از زبان کسی که نامهای فرستاده، نه از زبان کسی که فرصت گفتن پیدا کرده؛ از زبان خودم، منی که نامهای ننوشتم، اما دلم همیشه حرفهایی برای آقا داشت. من هم با او عهدی داشتم، عهدی شاید بیصدا، دور از چشم دیگران، اما ریشهدار در عمیقترین جای دلم. حالا دلم میخواهد این چند خط، صدای همان حرفهای نگفته باشد؛ صدای دلی که هنوز دلتنگو عزادارست، هنوز به یادش میتپد و با همهی بغضی که در سینه دارد، نمیخواهد عهدش با پدر شهیدش را از یاد ببرد.
میخواهم بگویم ما هم هستیم؛ ماهایی که نامهای ننوشته بودیم، اما دلمان با آقا عهدی بسته بود که روی کاغذ نیامده، امروز میخواهیم همان عهد را با شما تازه کنیم؛چون باور داریم با رفتن آقا،عهد ما تمام نشده،شاید حالا، درمیان این دلتنگی و داغ بیشتر از همیشه معنای پای عهد ماندن را بفهمیم؛ اینکه وفاداری فقط در روزهای بودن نیست، گاهی درست در روزهای نبودنست که باید خودمان را نشان بدهیم.ما هنوز بر همان عهدیم؛با همان دلبستگی، همان باور و همان تصمیم که راه پدر شهیدمان را فراموش نکنیم و در عمل، ادامهدهندهی راهش باشیم.
ما پای این نظام و انقلاب اسلامی میمانیم؛ تا آخرین قطره خونمان. میخواهیم به حرفهایی که از آقا شنیدیم، فقط با اشک و دلتنگی وفادار نمانیم؛ با عملمان وفادار باشیم. نگذاریم حرفهایش فقط خاطره شوند، نگذاریم وصیتها و رهنمودهایش در میان اندوه این روزها گم شوند. میخواهیم هرکداممان، هرجا که هستیم، سهم خودمان را در این مسیر ادا کنیم.
این مصیبت برای ما فقط داغ از دست دادن یک رهبر نیست؛ یادآوری تلخیست از اینکه فرصتها همیشگی نیستند و نباید وقتی نوبت عملست، کوتاهی کنیم و بعد با حسرت به گذشته برگردیم. دیگر نمیخواهیم فقط بگوییم کاش بیشتر شنیده بودیم، کاش بیشتر فهمیده بودیم، کاش بیشتر پای کار آمده بودیم. میخواهیم از همین امروز، آنچه را از آقا آموختهایم، زندگی کنیم و همانطور که رهبر شهیدمان به ما آموخت، میخواهیم در طرف درست تاریخ بایستیم؛ نه فقط در حرف، نه فقط در روزهای آسان، بلکه آنجا که ایستادن هزینه دارد، آنجا که باید از راحتی خودمان بگذریم و مسئولیتمان را به یاد بیاوریم.
آقای من، شاید نامهای ننوشته باشم، اما دلم خواست این چندخط را از صمیم قلب برایتان بنویسم؛از دلدمنی که هنوز با یاد پدر شهیدمان بغض میکند،با شنیدن صدایش دلتنگ میشود و با دیدن تصویرش، حسرت آن دیدار نرسیده را دوباره به جان میخرد.آقا، ما هم هستیم؛ ماهایی که شاید نامهای به دستتان نرسانده باشیم، اما عهدی در دل داریم که با شهادت پدر شهیدمان پایان نگرفته، آمدهام بگویم این دلتنگی، این اشکها و این بغضهای فروخورده، قرار نیست ما را از راه بازدارند؛
میخواهیم همانطور که دوستش داشتیم، به عهدی که با او بستیم وفادار بمانیم و در کنار شما، راهی را که به ما سپرد، ادامه بدهیم.
سلام فرزندانتان را بپذیرید؛ ما هم هستیم، با همه دلتنگیهایمان، با همه حسرت دیدارهایی که نداشتیم و با عهدی که نمیخواهیم بگذاریم زیر آوار این مصیبت فراموش شود.
ما هنوز پای همان عهد ایستادهایم و میخواهیم ثابت کنیم که داغ پدر، ما را از راهی که نشانمان داد، جدا نمیکند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#نامه
#مدار_نوشتن
چراغدار
امسال فاطمیه، جای خالیاش بیشتر از همیشه به چشم آمد؛ همان پدری که سالها از غربت مادر میگفت و نمیگذاشت غبار فراموشی بر مظلومیتش بنشیند. رهبر شهیدم، مهماندار فاطمیه بود؛ نه فقط با اشک و روضه، که با تبیین حقیقت، با بازخوانی تاریخ و با ایستادن در برابر تحریف.
او میدانست دشمن، پیش از آنکه چراغی را خاموش کند، میکوشد حقیقت آن چراغ را از یادها ببرد؛ همانطور که گاهی مظلومیت را میپوشاند تا کسی سراغ حقیقت نرود.
حالا پدر نیست، اما فاطمیهها در راهند و ما؛ ما که باید یاد بگیریم عزاداری، تنها گریستن نیست؛ شناختن است، فهمیدن است و رساندن حقیقت به نسلی که شاید روایتهای بسیاری شنیده، اما هنوز فرصت نکرده خودش جستوجو کند.
مهماندار عزیز فاطمیه! امسال جای تو خالی است، اما نمیگذاریم چراغی که برای شناخت مادر روشن کردی، خاموش بماند؛ روضهات را با اشک ادامه میدهیم و راهت را با تبیین حقیقت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#جهاد_تبیین
#مدار_نوشتن
نامهای که هنوز راه را نشان میدهد
روزی رهبر شهیدم نامهای نوشت؛ نه برای سیاستمداران، که برای جوانانی که حقیقت را در هیاهوی رسانهها گم کرده بودند، او جوانان اروپا را خطاب قرار داد، چون باور داشت حقیقتجویی، مرز نمیشناسد و قلبهای بیدار، زبان مشترک دارند، از آنان خواست اسلام را نه از قاب رسانههای مغرض، بلکه از سرچشمههای اصیلش بشناسند؛ از قرآن و پیامبر رحمت.
او میدانست بزرگترین جنگ، گاهی نه در میدان موشکها، که در میدان اندیشهها و روایتها اتفاق میافتد، دشمن حقیقت، پیش از آنکه کتابی را بسوزاند، میکوشد میل خواندن و فهمیدن را در دل انسان خاموش کند و چه زیباست جهادی که سلاحش قلم باشد، سنگرش آگاهی و هدفش نجات حقیقت از زیر آوار تحریف، امروز آن نامه، تنها چند صفحه نوشته نیست؛ امانتی است بر دوش هر جوانی که نمیخواهد حقیقت را از زبان دیگران به ارث ببرد.
جهاد تبیین از همینجا آغاز میشود؛ از پرسیدن، خواندن، سنجیدن و شجاعت گفتن آنچه حقیقت یافتهایم، رهبر شهیدم رفت، اما پرسشی که در آن نامه کاشت، هنوز زنده است: آیا جرئت داریم خودمان حقیقت را جستوجو کنیم؟ نامهاش را باید دوباره خواند؛ نه فقط برای دلتنگی پدر، بلکه برای ادامهدادن راهی که با آگاهی آغاز میشود و با بیداری نسلها امتداد مییابد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#جهاد_تبیین