سایه جنگ با
سایهی جنگ
این روزها، سایهای نازک اما گسترده بر شهر افتاده؛ نه آنقدر سنگین که نفسها را در سینه حبس کند، نه آنقدر سبک که از یادها برود. سایهای شبیه پردهای نیمهشفاف که خورشید را پنهان نمیکند،فقط رنگش را کمی کدر میسازد.
عدهای اندک، با هر خبر تازه، ابرو در هم میکشند و آهسته میپرسند: «آخرش چه میشود»؛ اما بیشتر مردم، راستش را بخواهی، در موج رفتوآمد زندگی شناورند.
یکی کودک را به مهد میرساند، دیگری میان قسط، کار و خرید روزمره میدود و بسیاری حتی فرصت نمیکنند این سایه را تا انتهای ذهنشان دنبال کنند.
انگار جامعه یاد گرفته، میان طوفان خبرها، خودش را گم نکند، با این همه، در زیر پوست شهر حسی مشترک جریان دارد، حسی آرام، مثل نوری که از پشت ابر بیآنکه فریاد بزند، بر دلها میتابد. حسی که ریشهاش در همان وعدهی روشن است: «خداوند به زودی در دل مردم احساس پیروزی را رواج خواهد داد».
در کنار آن اقلیت نگران، اکثریتی ایستادهاند که با لبخندی مطمئن میگویند: «این هم میگذرد»، نه از سر بیخیالی، بلکه از سر تجربه، از سر ایمان، از سر دانستن این حقیقت که این سرزمین بارها از دل تاریکی گذشته و باز، مثل درختی کهنسال، ایستاده و برگ داده است.
در صف نان، پیرمردی با آرامش میگوید: «ما مردم ایرانیم؛ دلمان اگر بلرزد،امیدمان »، جوانی زیر لب اضافه میکند: «زندگی جریان دارد خدا هم مراقب است» و مادری که دست کودک را گرفته، صلواتی میفرستد و میگوید: «ترس هست؛ اما خدا بزرگتر است».
در دل همین سایهی جنگ، چیزی آرام آرام جوانه میزند؛ نه ترس، نه آشوب، بلکه اطمینان، اطمینانی که مثل نهالی کوچک سر از خاک میکشد و میگوید: روزهای روشن نزدیکاند. دلها، حتی اگر بلرزند، به زودی طعم پیروزی را خواهند چشید.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
