وقتی پل پیروزی خرد شد
شهریور همیشه بوی تغییر میدهد، اما شهریور ۱۳۲۰ بوی غافلگیری و فروپاشی میداد. حکایت آن روزها، حکایت خانهای بود که صاحبانش درهایش را محکم بسته بودند، به دیوارهای بلندش مینازیدند و گمان میبردند که بیطرفی، مثل یک حرز یا طلسم، خانه را از طوفان بیرون امان میدهد.
اما درست در همان لحظهای که تمام هوش و حواس خانه گرم حفظ ظاهر و کنترل درون بود، طوفان بینالمللی سقف را برداشت. تانکهای شوروی از شمال و قشون بریتانیا از جنوب، مانند دو فک یک گازانبر بزرگ، تمام محاسبات روی کاغذ را در هم فشردند. ارتش نوپا و پرهزینهای که سالها تکیهگاه قدرت بود، ظرف چند روز مثل خانه شن در برابر موج عقب نشست و شاهی که روزی تصمیمگیر مطلق بود، چمدان بست تا سلطنت را به ولیعهد جوانش واگذارد.
واقعیت تلخ و ملموس شهریور ۲۰ این بود: بیطرف بودن در میان طوفان، وقتی ابزار و توان دفاعی واقعی در کار نباشد، فقط یک خوشباوری رویایی است. متفقین ایران را نه از سر دشمنی شخصی، بلکه به چشم یک کریدور، یک پل، یا یک شاهراه اضطراری برای نجات جبهههای خود دیدند. ایران پل پیروزی شد، اما خود پل در زیر پاها خرد شد؛ قحطی، آشفتگی سیاسی و سالها اشغال، بهای سنگینی بود که جغرافیا از ملت گرفت.
نکته درسآموز و شگفتانگیز تاریخ همینجاست: در بازی سخت قدرت و سیاست جهانی، حقیقتهای تلخ و منافع سخت همیشه بر خطکشیهای انتزاعی و بیطرفیهای ناپایدار غلبه میکنند. ایستادگی حقیقی، نه در انزوا و دلخوش کردن به عدم مداخله، بلکه در داشتن هوشمندی، شناخت واقعیتهای بیرون از دیوارها و توان درونزایی است که نگذارد یک کشور، صرفاً به ابزاری در دست بازیگران بزرگتر تبدیل شود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوم_شهریور
#مناسبتی
وقتی آسمان در مکه لبخند زد
شب، بر سر مکه چادر کشیده بود، اما نه از جنس شبهای دیگر، بوی خاک بارانخورده در هوا نبود، ولی نسیمی میوزید که انگار غبار قرنها بیخبری را از رخسار زمین میشست.
حضرت آمنه سلام الله علیها در خلوت خانه، سنگینی مبارکی را در دل احساس میکرد که نه درد داشت و نه خستگی، دوران حمل، برای او شبیه عبور از یک خواب آرام بود؛ بیآنکه مثل زنان دیگر حجاز، در آتش گرمای مکه و سختی روزگار بشکند. فرشتهای که پیشتر در آستانهٔ خواب و بیداری بر او نازل شده بود، در گوش جانش نجوا کرده بود: تو به سرور این امت بارداری… و حالا وقت تحقق آن وعده بود.
لحظه میلاد که رسید، ناگهان پردهها از جلوی چشم جهان کنار رفت. نوری بلند شد؛ نوری نه از جنس آتش، بلکه از جنس روشنایی محض. چنان درخشان که قصرها و بازارهای دوردست شام از دل تاریکی سر برآوردند و در چشم حضرت آمنه سلام الله علیها درخشیدند. کودک که به دنیا آمد، دستهای کوچکش را بر زمین تکیه داد و سر به سوی آسمان برافراشت؛ انگار از همان نخستین نفس، پیوند زمین و آسمان را گواهی میداد.
در همان دم، در دوردستها، بنیان جهان کهنه لرزید. ایوان کسری ترک برداشت و سیزده کنگرهاش فروریخت؛ آتشکده فارس که هزار سال بیوقفه شعله کشیده بود، خاموش شد؛ دریاچه ساوه فرو رفت و شیاطین از رفتوآمد به آسمانها رانده شدند.
اما زیبایی این ارهاص و حادثه شگفتانگیز در لرزیدن کاخها یا خاموشی آتشها نبود؛ در این بود که جهان داشت آماده میشد. عالم، پیش از آنکه بانگ دعوت خاتم را بشنود، طعم حضورش را چشید. زمین پیریزی میشد برای حادثهای بزرگتر؛ برای آمدن کسی که قرار بود سقف بشریت را بالا ببرد و حرا را به تمام جهان متصل کند.
ولادتش، نه فقط تولد یک انسان، که آغاز فرو ریختن تمام بتهایی بود که انسان بر فراز غرور و جهل خود ساخته بود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
بلوچ اصیل ایرانی
قوم بلوچ در طول تاریخ همواره به نام، حیا، ناموسپرستی و پایبندی به ارزشهای والای اخلاقی و الهی شناخته شده است. اصالت بلوچ، تنها به زبان و لباس سنتی نیست؛ بلکه در غیرت، نجابت و ایستادگی پای احکام الهی معنا پیدا میکند. مردان و زنان بلوچ همواره پاسدار حریم حیا بودهاند و بر حفظ حرمت و پوشش، چه برای هماستانی و چه برای هر میهمان و واردشوندهای، تعصبی مقدس و برحق داشتهاند.
اما امروز، مشاهدهی بیتفاوت شدن نسبت به رفتارهای خلاف حیا و کمرنگ شدن آن غیرت ریشهدار، زنگ خطری برای اصالت و فرهنگ این دیار است. اگر کسبکارها، بازارها و جوامع محلی در برابر ولنگاری و بیحرمتی به احکام خدا سکوت کنند، تدریجاً سنگر حیا و وقاری که اجداد این سرزمین با جان و آبرو از آن پاسداری کردند، تضعیف خواهد شد.
#بلوچ
#بلوشی
ققنوس گمنام جهاد
او شبح سرخ شبهای خفقان بود؛ مردی که ساواک سالها به دنبال رد پایش، سایهها را تیر میزد، اما او چون نسیم از میان تارهای عنکبوتی دستگاه امنیتی میگذشت.
شهید سید علی اندرزگو، آینهدار نور در ظلمتکدهی طاغوت بود؛ عبدی صالح که نه در بند عناوین دنیوی گنجید و نه مرغ روحش به زرقوبرق خاک پر بست. او دهها هویت را نه برای پنهان شدن، که برای پاسداری از ودیعهی حق و استمرار مبارزه بر دوش کشید؛ گاه در کسوت طلایهداری در حوزههای قم، گاه در هیئت بازرگانی گمنام در کوچهپسکوچههای مشهد و گاه شبیهخوانی هوشمند که در مسلخ حسنعلی منصور، مسیر تاریخ را عوض کرد. او با بیستوچهار شناسنامه زیست.
بیستوچهار شناسنامه، تنها نقابهایی بر رخسار دنیوی او بودند؛ حالآنکه در دیوان عرش، تنها با یک نام شناخته میشد: «مجاهد فیسبیلالله».
وجودش بسان سیمرغی بود که هر بار از میان خاکستر یک هویت، با نامی تازه پر میکشید و خواب شاه را پریشان میساخت.
حماسهٔ او، تصویر رودی بود که هرگز به سد تعقیب و بنبست ننشست. تا آنکه در افطار 19 رمضان با عطش روزه داری، هنگامی که صیادان ساواک در خیابان سقاباشی بر او تاختند، آخرین سیمای خویش را متولد ساخت. او در بارش بیامان تیرها، چون درختی تنومند بر خاک افتاد، اما پیش از آنکه جان به جانآفرین تسلیم کند، اسناد و شمارههای راز را با آمیزهای از خون خویش و بلعیدن کاغذها در هم آمیخت؛ تا آخرین جرعهٔ حیاتش نیز سپری باشد برای امانت یارانش.
شهید اندرزگو رفت، اما یادش چون کلامی سرخ بر پیشانی تاریخ مبارزه باقی ماند؛ مردی که تمام یک تشکیلات را در جان خویش جای داده بود و مرگ را نیز به زانو درآورد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#شهید_سیدعلی_اندرزگو
#مدار_نوشتن
زانو زده در زنگ بی کرانگی
گاهی غروب، زمان نمیشناسد؛ همین که جای خالیتان در زوایای روز پررنگ میشود، تمام لحظهها همرنگ غروب جمعه میگردند. سنگین، ساکت و پر از حسرت.
چشمها ایستادگی را تمرین کردهاند، اما هر بار که تصویری، صوتی یا تکه ویدیویی از شما بر صفحه نقش میبندد، انگار بغضهای کهنه دوباره بیدار میشوند. صدای شکستن استخوانسوز دل را در جزبهجز وجودم میشنوم.
شاید هرگز آن فرزند خلف و شایستهای که باید، نبودهام؛ اما رفتارم درست شبیه همان شاگرد ته کلاس است. همان که معلمش را از ته دل دوست دارد؛ کسی که شاید اسمش هیچوقت در صدر لیست شاگرد اولها نیاید، اما هر روز صبح به عشق نگاه معلمش بیدار میشود، قدمهایش را استوارتر برمیدارد و برای بهتر شدن، از پا نمیافتد. عشق شما تنها انگیزهای است که مرا در این مسیر، پویا و تلاشگر نگه میدارد.
دلتنگم و از درون میسوزم، اما مکتب شما مکتب صبوری است. چشمهایم از کلاس درس شما یاد گرفتند که ایستادگی کنند؛ عهد بستهام این اشکهای پرچمدار، تا روز فتح، تا روز روشنایی و بازگشت شما، در هیچ محفل نااهلی بر صورت نریزند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#آزاد_نویسی