مصاحبه
در هیاهوی تلاقی چهارراه ولیعصر، میان چهرههایی که هر کدام قصهای داشتند، ایستادم. از پیر و جوان گرفته تا کودک و میانسال؛ از چهرههای مقید تا نگاههای متفاوت. اما در پس این همه تفاوت، حقیقتی واحد میتپید: همه موحد، همه زیر یک پرچم.
همانطور که محو تماشای این ضیافت چهرهها بودم، پیش رفتم و همکلامشان شدم. از بانویی پرسیدم: «خسته نشدهاید؟ چهل شب است که میآیید…» پاسخ او را باید از زبان خودش شنید (ویدیو را ورق بزنید).
حقیقت این مردم همین است: بیزار از جنگ و عاشق صلح، اما در برابر ظلم، استوار و سازشناپذیر. مردمی که برای به زانو درآوردن متجاوز، خستگی نمیشناسند.
تهران چهارراه ولیعصر
چهل و یکمین شب حماسه حضور .
✍️ زهرا مرادقلی
#مصاحبه
#به_قلم_خودم
دلتنگی و حسرت
جمعه، لباسی از دلتنگی بر تن داشت؛ لباسی که یک سوی آن به عطر ملکوتی ضریح کریمه اهلبیت (سلام الله علیها) آغشته بود و سوی دیگرش به غبار جادهای که به خانه بازمیگشت.
جدایی از قم در آستانه میلاد خورشید قم، شبیه وداع قطره با دریا بود، آن هم درست زمانی که دریا آماده جشن و تلاطم میشد. دلم میان کاشیهای فیروزهای آستان حضرت و صحن سپید جمکران، همچون کبوتری حبس شده بود که هم میل به پریدن داشت و هم توان دل کندن نداشت. اما این تمام ماجرای این دلتنگی نبود؛ تکهای از قلبم در پایتخت، میان همهمهی حماسهای جا مانده بود که بوی «ایستادگی» میداد.
فاطمه با چشمانی که برقی از غرور در آنها میدرخشید، روایت آن روز را برایم ورق زد؛ روایتی که برای من، هم «شوق» بود و هم «حسرت».
او میگفت:«خورشید تهران، عمود بر میدان امام حسین (علیه السلام) ایستاده بود تا شاهد صفآرایی لشکری باشد که سلاحشان ایمان بود و سپرشان حیا. وقتی چفیهها را بر سر بستیم، انگار چادر خیمهی زینبی را بر سر کشیده بودیم؛ چفیههایی که در وزش باد، دست نوازش تاریخ بر پیشانی ما بود.
اسلحه در دست ما، نه ابزار جنگ، که قلمی بود برای نوشتن مشق وفاداری. ما نه یک صف نظامی، که تسبیحی زنده بودیم که دانههایش بانوان جانفدا بودند و نخش، میثاق با رهبر. هر ده قدم که برمیداشتیم، زمین زیر پایمان میلرزید وقتی فریاد میزدیم: “ما پیروان زینبیم، فداییان رهبریم". این شعار، تنها یک کلام نبود؛ ترنم ریشههایی بود که در عمق خاک این سرزمین به هم گره خوردهاند.»
آنها از میدان امام حسین (علیه السلام) تا پل 17 شهریور، پلی از جنس غیرت بر روی رودخانهی زمان بستند. هر گامشان، تیری بود به چشم بدخواهانی که گمان میکردند این باغ، بیباغبان مانده است.
و من، در حالی که واژههای فاطمه را مینوشیدم، خود را مسافری میدیدم که از قطار حماسه جا مانده است. حسرت من، شبیه حسرت تشنهای بود که لب رود رسیده اما تقدیر، او را به بازگشت فراخوانده است.
آری، جمعه روز بازگشت بود؛ اما دلم را همانجا، میان چفیههای برافراشته و صفوف منظم «زینبیون» جا گذاشتم. اگرچه جسمم به سمت شهر خویش کوچ میکرد، اما روحم در میدان امام حسین (علیه السلام) ایستاده بود و پا به پای فاطمه، زیر آفتاب سوزان، مشق عشق میکرد. چرا که جانفدایی، نه به حضور در میدان، که به پیوند دل است؛ و دل من، تا ابد در آن رژه باشکوه، سرباز گمنامی ماند که همصدا با آسمان، فریاد وفاداری سر میداد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی



در امتداد سرخ غیرت؛ از شانههای زخمی تا معراج گمنامی
در هیاهوی واگن مترو، میان غریبههایی که هر کدام به سویی میرفتند، من در اقیانوس افکار خود غرق بودم، که ناگهان یاد تماسهای مکرر، چون اصابت صاعقهای بر برکهی آرام خیالم،رشته افکارم را پاره کرد. مدیر گروههای جهادی چندین بار با ما تماس گرفته بود و بخاطر شلوغی خیابان و مترو صدا را نشنیده بودیم و قبل از سوار شدن بر مترو متوجه آن شده بودیم و قرار بود بعد از سوار شدن تماس بگیریم.
صدایی مملو از شتاب و تکلیف: «رژه تمرینی… کجایید؟ مگر قرار نبود…؟» بی درنگ با اینکه در جریان نبودم، گفتم: «فراموش کرده بودم؛ همین حالا میرسیم.» مقصد، ایستگاه قیطریه بود و میعادگاه، چهارراه کامرانیه.
وقتی به چهارراه کامرانیه رسیدیم، نفسم در سینه حبس شد. آنجا، در رگهای خاکستری شهر، لشکری از نور قد علم کرده بود. خیل دختران «جانفدا»، بانوانی که لطافت نگاهشان با صلابت آهن گره خورده بود، در ستونهایی منظم ایستاده بودند. صحنهای بود که هر تشبیهی در برابرش رنگ میباخت. برخی بر پشت «جیپها» و «هایلوکسها» ایستاده بودند و سلاحهای سنگین را چون پر قو بر دوش میکشیدند؛ عدهای دیگر با «دوشکا» و «آرپیجی»، هیبت پوشالی دشمن را به سخره گرفته بودند.
سهم من در این میانه، علمداری پرچم مقدس شد؛ علمی که در آغوش باد میرقصید و هویت یک ملت را فریاد میزد. رفیقم نیز دوربین به دست، شد روایتگر این حماسهی دیدنی.
ستونها که به حرکت درآمدند، گویی زمین زیر پای این دختران بااراده میلرزید. در هر ردیف، شش ستارهی زمینی با فاصلهای دقیق، مشق عشق میکردند. فاطمه، کوثر و مهرنسا را میدیدم که سلاح بر دوش، با نگاهی نافذ، تمام تعاریف کلیشهای از ضعف زنانه را در هم میشکستند. در آن لحظات، غرور ملی چنان در جانم شعله میکشید که نه تازیانهی باد را حس میکردم و نه گذر زمان را.
پاسی از شب گذشته بود که به خوابگاه بازگشتیم، دوستانم را میدیدم که از شدت سنگینی سلاح، شانههایشان افتاده بود و کتفهایشان از دردی جانکاه میسوخت. تماشای این درد شیرین، مرا به اقیانوس غمی عمیق برد. با خود اندیشیدم: ما تنها چند ساعت سلاح به دست گرفتیم و اینچنین فرسودیم؛ پس آنان که عمرشان را پشت این لانچرها و در سرمای سنگرها سپری میکنند، چه جانی در بدن دارند؟
ناگهان بغضی گلویم را فشرد. به یاد «دیماه» افتادم؛ به یاد همان روزهای تلخی که حافظان امنیت این مرز و بوم، همانهایی که جانشان را سپر بلای من و تو کردند، در غربت شهر خودشان به فجیعترین و بیرحمانهترین وضع ممکن پرپر شدند. دلم لرزید برای آن مظلومانی که در اوج ایثار، توسط عدهای نامسلمان و بیانصاف، «داعشی» خوانده شدند!
چقدر تلخ است که ساقی امنیت باشی و به جرم سقایی، تو را سنگسار کنند. چقدر دردناک است که از تمام وابستگیهای دنیا، از لبخند فرزند و آغوش گرم خانواده بگذری تا در دل سیاهی شب، لانچری را به سمت دشمن نشانه بگیری، اما در خانه، خنجر تهمت هموطن، قلبت را بدرد.
آن شب، در حالی که درد خفیفی در دستهایم میپیچید، تنها به یک چیز فکر میکردم: اگر این «جانفداها» نبودند، امروز کدام دست ناپاکی بر سر کودکان این سرزمین سایه میانداخت؟ برای ما باز یادآوری شد؛ که امنیت، نه یک اتفاق، که ثمرهی خون دل مردانی است که در سکوت میسوزند تا چراغ خانهی ما روشن بماند. خواب به چشمانم آمد، اما روحم در کنار مزار همان غریبانی ماند که در دیماه، مظلومانهتر از هر شهیدی، فدای آرامش ما شدند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی

در آوار نگاهها و عطر تند تجریش
آن شب، من و سرپرست گروه که حالا دیگر ریسمان رفاقتمان محکم شده بود، دل به شلوغی پایتخت سپردیم تا در آغوش «صالح بنموسی (علیه السلام)» آرامی بگیریم. تجریش، چون اقیانوسی از رنگ و نور و هیاهو، ما را در خود بلعید؛ بازاری که میان سنت و مدرنیته دستوپا میزد. اما آنچه در آن میانه، بیش از زرقوبرق ویترینها چشمانم را به درد آورد، غبار بیتفاوتی بود که بر آینهی حیا نشسته بود.
بیحجابیها و گاه بیبندوباریهایی که گویی به عادیترین بخش پیادهروها بدل شده بود، لرزه بر اندام باورهایم میانداخت. در آن لحظه، دلم پر کشید به شهر خودمان؛ به آن چهارراهی که نامش را «چهارراه چه کنم؟» و وجه تسمیه نامگذاریش افتاد.
با خود گفتم اینجا هم انگار همان چهارراه است؛ بنبستی میان حیرت و حسرت. در دل آن بازار پرتناقض، دیدن موکبی کوچک در کنج یک پارک، مثل دیدن سویی لرزان در دل شب بود. با خود نجوا کردم: «ای کاش این فانوسها بیشتر بودند؛ ای کاش در این جادهی لغزنده، مواکب مهر، سدی میشدند در برابر طوفانی که اصالتها را با خود میبرد.»
از سرازیری که گذشتیم، خستگی چنان تازیانهای بر پیکرم میزد که گویی پردهای بر دیدگانم کشیده بود. وقتی مزار شهدای گمنام و شهیدانی چون «شهید سید رضی،شهید ایرج لو و شهید فخریزاده در مقابلم قد علم کردند، در اوج بیخبری و ضعف، آن قبور مطهر را با چایخانهی حضرت اشتباه گرفتم! به دوستم گفتم: «بیا پیش از وضو، جانمان را با استکانی چای گرم کنیم.» او با لبخندی که آمیخته به ناباوری بود، گفت: «اینجا مزار شهداست، نه چایخانه!» خندهای بر لبم نشست؛ شاید راست میگفتم، آنها خودشان «ساقی» بودند و مزارشان، قرارگاه روحهای تشنه.
پس از زیارت و در مسیر بازگشت به سمت مترویی که به لطف همت شهردار، آراسته و رایگان بود، میان من و وجدانم نبردی درگرفت. در واگنهای تمیز مترو، نگاهم به چهرههایی میافتاد که فرسنگها با دنیای من فاصله داشتند. با خود کلنجار میرفتم: «چرا زبانت به امر به معروف و نهی از منکر نمیچرخد؟» ذهنم به دنبال پناهگاهی میگشت تا از بار تکلیف بگریزد؛ با خود میگفتم: « شرایط جنگی کشور اجازه ایجاد هیچ تنشی را نمیدهد»، «شرط تاثیر مهیا نیست» یا «بیم درگیری در میان است». اما در عمق وجودم، ترسی ریشه دوانده بود که با هیچ توجیهی آرام نمیگرفت. با خود میاندیشیدم: این قبیلهی رها شده در تلاطم بیبندی، فردا که گرد جنگ فرو بنشیند، مدعی کدام میراث خواهند شد؟ آیا آنهایی که امروز حرمت حکم الهی را در ملاعام میشکنند، فردا بر سفرهی ایثار خوندادگان، طلبکار نخواهند بود؟
من بودم و پایتختی که میان نماز استغاثه و بعضا ناهنجاری خیابان، روزگار میگذراند؛ شهری که همزمان بوی بهشت شهدا را میداد و دود غفلت برخی آدمیان را.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی


ضیافت بلور در مطبخ صبوری
آفتاب ساعت ده، با طمانینه از روزنهی اتاق سرک میکشید تا شاهد بیداری گروهی باشد که شب را در قامت نیایش و بیداری به سحر گره زده بودند. دختران گروه، هنوز در آغوش خوابی شیرین غوطهور بودند که زنگ تلفن، سکوت را شکست. «فرزانه»، آن سرپرست بردبار و باتدبیر که آرامشش چون دریایی آرام، تلاطم ما را مهار میکرد، با چشمانی نیمهباز برخاست. پشت درب بسته، «خانم صادقی» منتظر بود؛ بانویی هنرمند از تبار همان محله که قرار بود عصای دست ما در اولین آزمون بزرگ آشپزخانه باشد.
من به حکم ادب و به خواست فرزانه، راهی استقبال شدم. از سپیدهدم، اتاق کوچک ما میزبان بانویی دیگر و فرزندانش شده بود؛ زنی که از استانهای همسایه برای بوییدن عطر حضور همسرش و یاری او پیموده بود. دریغ که عقربههای ساعت آن روز، چنان شتابی داشتند که مجالی برای چیدن خوشههای همصحبتی با او باقی نگذاشتند و حسرت آن همکلامی، چون عطر گلی در حافظهام ماند و ایشان بنا به خواست فرزندان و همسرش به شهرشان بازگشتند.
مشایعت خانم صادقی تا مطبخ، آغاز یک نبرد شیرین بود. ما که هرگز تجربهی پخت طعام برای جمعیتی چنین کثیر را نداشتیم، چون شاگردانی نوپا در محضر او زانو زدیم. برنج ایرانی، با آن قد کشیده و عطر مستکننده، در ترکیب با برنج نیمدانه، چون لشکری سرکش بود که اگر سرانگشتان ماهر آن بانو نبود، هرگز به نظمِ «دمکشیدن» تن نمیداد.
ساعتی نگذشته بود که مهربانترین قلب گروه به همراه حساسترین در عین حال مقاوم و خستهترین عضو، پای به میدان مطبخ گذاشتند. خستگی، چون غباری بر چهرهشان نشسته بود، اما اشتیاق خدمت، آن غبار را میشست. سپس نوبت به سرآشپز گروهمان رسید؛ او که کوچکترین یار گروه را در کنار داشت؛ جوانی که آمیزهای از نمک، هنر و دقتی مینیاتوری بود و با همان روح زودرنج و لطیفش، به جمع ما برکت میبخشید.
در آن میانه که بوی پیازداغ و عطر رب قیمه فضا را پر کرده بود، فاطمه و فرزانه چون ستونهای خیمه، امور بیرون را رتقوفتق میکردند. ساعت به مرز چهار که رسید، اولین بوی خوش پیروزی از دیگها برخاست.
راستش را اگر بخواهید، آن روز جادهی همکاریمان چندان هم هموار نبود. گاهی دستانداز ناهماهنگی، گاهی غبار فردگرایی و گاهی ناملایماتی گزنده، فضای مطبخ را ابری میکرد. اما فرزانه، با آن سرانگشتان تدبیر و البته گذشت هم سفرانم تمام این دلخوریها را چون دانههای ناخالص برنج جدا کرد و در ظرف صبرش هضم نمود.
آنجا بود که با تمام وجود حس کردم: «انسان با صیقل سختیها ساخته میشود.» آن قیمه، تنها یک غذا نبود؛ آمیزهای از مهر خانم صادقی، شیطنت دخترانهمان و ایثار بانوانی بود که یاد گرفتند چگونه در میانهی ناملایمات، سفرهای از یکرنگی پهن کنند. طعم اولین دستپخت گروهی ما، طعم بلوغ بود؛ طعمی که تا همیشه زیر زبان جانمان باقی خواهد ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
