دلتنگی
غروب آخرین شب جمعهی رمضان، رنگ وداع دارد، آه از وداع متفاوت، گویی زمین و زمان هم با من همنوا شده و من هنوز باور نمیشود…
این ماه رمضان چقدر زودگذر گذشت مثل یک رویایی تلخ، چقدر خاطره در خود جای داده چه شبهایی که با اشک و امید سپری شد و حالا… فردا، آخرین روز ماه خداست و من با قلبی که از غم و اندوه سنگین شده، چشم به فردا دوختهام، به یاد تبریک عید بندگی، حضرت آقا مدظله العالی ارواحنافداه همیشه بعد از اعلام حلول ماه پیام تبریکشان مثل نوریدر دل مردم میدرخشید، یک لبخند، یک نگاه، یک کلام پدرانه …
دلم، آشیانهی درد است و جای خالی همیشه سبزش، اجازه نمیدهد، دلتنگی لحظه ای مرا رها سازد. آسمان دلم، طوفانی از غم و اندوه ست تیره و تار، مثل گرههای کور که هر چه تلاش کنی باز نمیشوند. گویی هیچ نوری نمیتواند، این سیاهی را از دل مردم بشویید، فردا شب، شب تقارن دو عید است؛ عید فطر و نوروز… اما دیگر، آن اشتیاق همیشگی را ندارم. هر سال، در این شب، چشمهایم به صفحه تلویزیون دوخته میشد، به امید شنیدن تبریک پدرانه حضرت آقا، هرچند امسال جانشین او،همان نائب برحق امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، حضرت سید مجتبی حسینی خامنهای (دامت برکاته). جانم فدایشان امسال به ما تبریک خواهند گفت! اما این بار، دلتنگی، سدی به بلندای آسمان بین من و آن شادی معنوی بنا کرده است.
چند سالی است که هر زمان که دنیا بر جانم تنگ میآمد، دلم را در قالب مرقومهای به محضر پدرانهشان میریختم… تنها پناه و دلخوشی روزهای سختم، ایشان بودند. برایم، بسان پدرم بودند که سالها در دل خاک آرام گرفته، اما عطر وجودشان همواره در قلبم باقی مانده است. پدری که با نگاهشان، دریچهای به سوی آرامش و امید میگشودند.
این پایان ماه رمضان، پایان یک فصل نیست… بلکه آغازی است برای یک دلتنگی عمیقتر، یک حسرت بزرگتر… باشد که خداوند، روزی این دلتنگی را به دیدار بدل کند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#دلتنگی

خاکستر و نیلوفر
سیاهی مطلق. نه سیاهی شب، نه سیاهی غار، بلکه سیاهی دلهایی که دیگر رنگ امیدی در خود نمیبینند. هر بار فکر میکردم خط قرمز انسانیت کجاست، تا کجا میتوان سقوط کرد؟ و هر بار، دست سرنوشت، خط را جابجا میکرد، پایینتر، عمیقتر، تا جایی که دیگر نه پایانی برای این سقوط به نظر میرسد و نه امکانی برای بازگشت.
آنها، دیگر آدم نیستند. پوست انسان به تن دارند، اما روحشان به تاریکی مطلق آلوده شده است. شیاطینی که با لبخندی فریبنده، در میان ما قدم میزنند و بذر کینه و ویرانی میپاشند. بازتفسیرکنندگان پلیدیاند، کسانی که مرزهای وحشت را جابجا کردهاند و جنایتی را به نمایش گذاشتهاند که تاریخ، شرمنده از به یاد آوردنش خواهد بود.
پیاده نظام جهنم، با دستان آلوده به خون، در حال نقش زدن منظرهای هولناک بر بوم خاک و جاناند. آنها نه قربانیاند و نه بیگناه. بلکه خود، شعلهای در این آتش فتنهاند. هر بار که چشمان بیگناهی را هدف گرفتند، هر بار که دستی را به سمت آسمان برای دعا کردن شکاندند، هر بار که در آغوش مادر، نوزادی را به خاک و خون کشیدند، سهمی از این تاریکی را به خود اختصاص دادند.
نگاه به تصویر کودک بیگناهی که در آغوش مادر، به خواب ابدی رفته، قلبم را پارهپاره میکند. چه گناهی کرده بود جز اینکه در این دنیا چشم گشوده؟ چه جرمی مرتکب شده بود که سزایش چنین عذاب بیرحمانهای باشد؟ و آنها، قاتلان این معصومیت، با قلبی سختتر از سنگ، از این جنایت لذت میبرند.
ترور، نه فقط از بین بردن یک جان، بلکه نابودی یک اندیشه، یک آرمان و یک امید است. آنها، کسانی را هدف قرار میدهند که چراغ روشنایی را در این تاریکی مطلق روشن نگه داشتهاند. کسانی که با قلم و کلام، با عمل و حرکت، در برابر ظلم و ستم ایستادهاند.
خاکستریم. خاکستر رویاهایی که در آتش این جنگ نابرابر سوختند. اما در میان این خاکستر، هنوز کور سوی امیدی وجود دارد. امیدی به طلوع دوباره، به شکفتن نیلوفری از دل لجن.
در این شب تاریک، به او پناه میبرم. به او که نور هدایت است، به او که منبع امید است، به او که یاریگر هر حاجتمندی است. از او میخواهم که قلبم را از سیاهی این روزگار حفظ کند، که چشمانم را به سوی حقیقت باز نگه دارد، و که مرا در این گرداب بلا، غرق نکند.
آرزو میکنم، آیندهای بسازیم که در آن، هیچ کودکی در آغوش مادر، قربانی این جنایتها نشود. آیندهای که در آن، صلح و عدالت، بر تاریکی و ستم غلبه کند. آیندهای که در آن، ما، از همقبیله بودن با چنین موجوداتی، شرمنده نباشیم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
شبتابان شهر، سدی در برابر توفان
از آن شب که آسمان وطن، بوی باروت و فریب را با هم استشمام کرد، قرارمان این شد: نگهبانی.
نگهبانی از مرزهای ایمان، از خاک و آب، از آرمانهایی که در رگهایمان جاریست. آنها با زبان دروغین، به دنبال ایجاد آشوب و ناامنی هستند؛ دشمن خارجی با آتش و فولاد و نیروهای نیابتیشان با نقشههای شوم کودتا و آشوب، گمان کردند با کاشتن بذر تردید و وحشت، میتوانند این خاک را تسخیر کنند.
اما آنها نمیدانستند که ما، فرزندان این سرزمین، از تبار سلحشورانیم، ملت امام حسین علیه السلام هستیم، از همان مردانی که با خون دل، این مرزها را پاس داشتهاند. ما با تمام وجود، این خاک را دوست داریم؛ نه به واسطه نان و نام، بلکه به خاطر ریشههایی که در آن تنیده شدهایم.
نیروهای مسلح، حافظان آسمان و زمین، در خط مقدم ایستادهاند. اما میدان نبرد، فقط به مرزهای جغرافیایی محدود نمیشود. قلب شهرها، میدان اصلی جنگ است و ما مردم، سربازان خط مقدم این نبرد نابرابر.
هر شب، وقتی در میدانهای اصلی شهر، گرد هم میآییم، نه فقط تجمعی ساده را رقم میزنیم، بلکه حماسهای را به تصویر میکشیم. حماسهی وحدت، حماسهی ایستادگی، حماسهی عشق به وطن هر چهرهای که در این شبها میبینم، نشانهای از غرور و صلابت است. نشانهای از ارادهای که در برابر ظلم و ستم، سر خم نخواهد کرد.
این تجمعات، سدی در برابر طوفان آشوب است. هر دستان در هم گره خورده، یک دیوار مستحکم در برابر نقشههای شوم دشمن. هر فریادی که در این شبها سر داده میشود، پژواکی از خشم و نفرت ما علیه خیانت است.
آنها میخواهند با ایجاد ناامنی و وحشت، ما را از حضور در این میدانها منصرف کنند. اما هر بار که با تهدید و ارعاب میآیند، ما با حضور پرشورتر، به آنها نشان میدهیم که نمیتوانند ارادهی ما را در هم بشکنند.
ما نیلوفرهایی هستیم که در میان گلولهها و آتش، سر برآوردهایم. ما خاکسترهایی هستیم که از دل سیاهی، نور امید را به نمایش میگذاریم. ما وارثان کوروش بزرگ و بابک خرمدین هستیم و تا آخرین نفس، از این خاک و ناموس دفاع خواهیم کرد.
به میدانها بیایید. بگذارید صدایمان، در سراسر جهان طنینانداز شود. بگذارید دشمن بداند که ما، ملتی متحد و مقاوم هستیم. ملتی که تا رسیدن به پیروزی، دست از مبارزه برنخواهد داشت.
این شبها، شبهای امتحان است. شبهایی که سرنوشت وطن در دستان ماست. بیایید با حضور پرشورمان، این امتحان را با سربلندی پشت سر بگذاریم و آیندهای روشن و سربار برای فرزندانمان بسازیم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
کمک از راه رسید
آه، کمک از راه رسید! چه غوغایی شد، چه شادی! همانهایی که دست به سوی کفتار دراز کردند، حالا در آغوش گرگها آرام میگیرند. انگار نه انگار که این “کمک"، طعمهای بود برای فروخوردن آرمانها، برای خاموش کردن فریادها.
چه با وقار منتظر بودند تا ناجیشان از راه برسد، غافل از اینکه ناجیشان، خود قصاب امیدشان بود. حالا در ویرانههای آرزوهایشان، با حسرت به آن روزها نگاه میکنند و میفهمند که طلب یاری از ظالم، جز به زنجیر کشیدن خویش، ثمری ندارد.
به به! چه خوب که فهمیدند کمک، از جنس همدلی و اتحاد است، نه از جنس خون و خیانت. اما دریغا که این فهم، به بهای از دست دادن جانها و آبروهای رفته به دست آمد.
به هر حال، حالا که “کمک” آمد، بنوشید جام زهر ندامت را، به سلامتی روزهایی که به جای تکیه بر خود، چشم به دستان آلوده به خون داشتید!
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی

جهاد در خیابان
هوا سنگین بود؛ بوی خاک و دود و ترس. تهران، شهر خاطرهها، زیر آوار بمبها میلرزید. اما در میان این ویرانی، چیزی دیگر هم بود: یک ارادهی پولادین، یک خشم فروزان، یک فریاد جمعی که از دل خاکستر برمیخاست.
شبها، با وجود صدای بمبها، مردم از خانههایشان بیرون میآمدند. نه برای پناه گرفتن، بلکه برای همدلی، برای همنوایی، برای نشان دادن به دشمن که با تمام این حملات، نمیتوانند روح این ملت را بشکنند.
نه تنها در تهران بلکه در جای جای کشور؛ در میادین، در کوچهها، در هر نقطهای که نور چراغها میتابید، جمعیتی از همه قومیتها دور هم جمع میشدند. فارس و بلوچ، لر و ترک، ترکمن و کرد، شیعه و سنی، همه در کنار هم ایستاده بودند، دست در دست هم، با یک هدف: انتقام.
چهرهها خسته بود، اما چشمانشان پر از عزم و اراده. زنها و مردها، پیرها و جوانها، همه با هم فریاد میزدند: «بزن که خوب میزنی!»، این شعار، نه یک دعوت به جنگ، بلکه یک اعلام قدرت بود، یک نشان دادن به دشمن که این ملت، تا آخرین نفس، ایستاده است.
مجید، نقطه زن، نامی بود که در شبها بر سر زبانها بود. او، نمادی از شجاعت و دلاوری بود، کسی که با هدفمندی و دقت، به قلب دشمن ضربه میزد. شعارهای دیگری هم در شبها طنینانداز میشد: «تا خون در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست»، «انتقام، انتقام»، «نه سازش، نه پوزش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل».
این شبها، شبهای جنگ نبودند، بلکه شبهای همبستگی و مقاومت بودند. شبهایی که در آنها، مردم عادی، به قهرمان تبدیل میشدند. شبهایی که در آنها، امید، از دل ناامیدی برمیخاست.
این روایت، روایت واقعیتی است که در تاریخ این سرزمین ثبت شده است. روایت ملتی که در برابر ظلم و ستم، ایستاده است و تا پای جان، برای آزادی و استقلال خود میجنگد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگ