جستجوی آخر یک مادربزرگ
داغی که تریلی به تریلی دوید
خانمی میانسال، دواندوان، تریلی به تریلی میرفت؛ با قاب عکسی که مثل تکهای از جانش در آغوش گرفته بود. میان آن همه تریلی، با چهرهای خاکآلود و نفسی بریده، از هر راننده و هر سربازی سراغ نوهاش را میگرفت؛ گویی در هر پرسش، بخشی از روحش دوباره میشکست.
تا بالاخره تریلیای را یافت که جسم بیجان نوهی شهیدش را حمل میکرد؛ همان نوهای که شیرینیاش همیشه مرهم دلش بود و حالا پیکرش مرهمسوزترین حقیقت زندگیاش شده بود.
مردمی که فهمیده بودند مادربزرگی میان پیکرهای شهدا دنبال نوهاش میگردد، دورش جمع شدند؛ دستش را گرفتند، راهی باز کردند، همراهش شدند تا تریلی را پیدا کند.
راننده تریلی ایستاد و اجازه داد این بانوی داغدار سوار شود، شاید چند ثانیهای، تنها چند ثانیه، مرهمی باشد بر زخمی که عدهای تروریست و خودفروخته بر روح مؤمنین و برگزیدگان خدا گذاشتهاند.
مرهم؟! چه میگویم…
نوه شیرینتر از فرزند است؛ مثل ریشهای که از دل آدم میروید. حتی اگر به مرگ طبیعی برود، انگار تکهای از وجود آدم با او به زیر خاک میرود.
وای به روزی که مظلومانه، بیدفاع، ناجوانمردانه، و از همه بدتر به دست تروریستهای از جنس خود مردم، شهید شود. آنوقت نه تنها بخشی از وجود آدمی با او دفن میشود، بلکه هر لحظه، هر آن، یادش مثل شعلهای بیرحم، تمام جگر و روح آدمی را یکباره آتش میزند؛ آتشی که نه خاموش میشود، نه آرام.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#روایت_نویسی