شاید انسان هایی که ساکت....
شاید انسانهایی ساکت…
شاید بدانید که کفتار و شغال، کارشان همین است؛ دندان تیز کردن بر پیکرهای بیجان، مردهخواری در تاریکی. خیال میکنند حقیقت را میبلعند، اما این خیال را با خود به گور میبرند.
من اما دلگیرم، دلشکسته از جوانانی که جنگ دوازده روزه را دیدند و عبرت نگرفتند؛ از غزه و لبنان، از سوریه و عراق، از لیبی و همه خاکهایی که با خون هزاران شهید رنگین شد، اما در چشمشان تنها تصویری گذرا بود.
کلیپی دیدم که دلم را کشاند؛ صدایی که میگفت: «سپاهی بسیجی، داعشی ما شمایید؟»
و من به یاد آوردم جانفداهایی را که در جنگ دوازده روزه، قامتشان را سپر کردند و خونشان را بر زمین ریختند.
سپاهیانی که در مرزها، با برف و کوران یخ زدند، و آرزوی بزرگ کردن فرزندشان را به قبر بردند، شد داعشی؟
شاید انسانهایی ساکت…
- همانها که بیهیاهو، در سرمای مرزها ایستادند.
- همانها که بیادعا، در گرمای نبرد سوختند.
- همانها که بیصدا، جانشان را گذاشتند تا خاک وطن ذرهای کم نشود.
آنها مثل نخلهای بیسرند؛ ایستاده، سوخته، بیجان، اما حتی یک قدم عقب نرفتهاند.
مثل بلوطهای کهنسالند؛ ریشه در خاک، تنه در برابر آتش، و سایهشان بر سر ما، بیهیچ چشمداشت.
و امروز، چرا باید اعتراضات به آشوب کشیده شود؟ چرا باید کسانی که جانشان را کف دست گرفتند، به جای قهرمان، «داعشی» نامیده شوند؟
این وارونگی حقیقت، نه تنها بیانصافی است، بلکه زخمی تازه بر پیکر همان انسانهای ساکت است؛ کسانی که در سکوت، حقیقت را فریاد میزنند.
برای دیگران شاید تنها سربازانی خاموش باشند.
اما برای من، بیتردید انسانهایی واقعیاند؛ انسانهایی که بیهیاهو، در سکوت، به جهان هستی زندگی میبخشند.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#نیروهای_مسلح