عیار واقعی
غبار طلایی و میراث فراموشی
در روزگاران دور، در دامنهای سرسبز، دهکدهای بود به نام روشندره در این دهکده، دو چشمه جریان داشت؛ یکی چشمهی زلال که آبش بیرنگ، بیبو اما حیاتبخش و راستگو بود و هر که از آن مینوشید، جهان را همانگونه که هست میدید.
دیگری چشمهی تاریک که در انتهای غاری پنهان بود و آبی کدر و وهمآلود داشت، مردم دهکده سالها مرز میان این دو را میدانستند؛ با آب زلال تشنگی رفع می کردند و از آب تاریک دوری میکردند. همه چیز سر جای خودش بود و ارزشها، مثل آفتاب نیمروز، روشن و بیپرده.
روزی مسافری غریب با جادهای از جنس مه وارد دهکده شد. او با خود انبانی از غبار طلایی آورده بود. مسافر شبانه به سراغ سرچشمهها رفت و مشتی از آن غبار درخشان را در چشمهی زلال ریخت و مشتی دیگر را در چشمهی تاریک.
فردا صبح، اتفاق عجیبی افتاد: چشمهی زلال، دیگر آن سادگی بیرنگ را نداشت؛ کدر شده بود اما جرقههای طلایی درونش میدرخشید.
چشمهی تاریک نیز دیگر سیاه و ترسناک نبود؛ غبار طلایی روی آن را پوشانده بود و ظاهری فریبنده و شبیه به طلای مایع به آن داده بود.
مرزها در هم شکست، حقیقت آب زلال با اندکی مصلحت و منفعت آلوده شد و باطل آب تاریک لباسی از زیبایی و تقدس به تن کرد.
به مرور زمان، سلیقهی مردم تغییر کرد. آنها دیگر به آب ساده و کاملاً پاک چشمهی زلال تمایلی نداشتند، میگفتند: این آب زیادی بیرنگ و خستهکننده است!
در عوض، شیفتهی آب چشمهی تاریک شدند که حالا زیر نور آفتاب میدرخشید. مردم برای خریدن کوزهای از این آب مخلوط، از یکدیگر سبقت میگرفتند. ارزشها وارونه شد: سادگی و صراحت، نشانهی حماقت شد؛ و ریا و فریب آراسته به طلا، نشانهی درایت و هوشمندی.
هر که حقیقت عریان را میگفت، طرد میشد؛ و هر که باطل زراندود را در بوق و کرنا میکرد، بر صدر مینشست.
در این میان، پیرمردی سالخورده که طعم اصیل و قدیمی آب زلال را به یاد داشت، کوزهای برداشت و به سختی از تهماندهی آب پاک و بدون غبار که در اعماق سنگها پنهان بود، نوشید. او با چشمانی خیس از اندوه به میدان دهکده آمد، فریاد زد: آبی که مینوشید، عطشتان را نمینشاند؛ فقط چشمانتان را به تاریکی عادت میدهد! شما سراب تزیینشده را به جای حقیقت برگزیدهاید!
مردم به او خندیدند، سنگش زدند و او را دیوانه خواندند. آنها ترجیح میدادند در وهم درخشان خود غوطهور باشند تا اینکه با واقعیت ساده و بیپیرایه روبهرو شوند.
پیرمرد به تنهایی راه کوهستان را پیش گرفت، در حالی که پشت سرش، دهکده در جشنی بزرگ برای بزرگداشت چشمهی تاریک، غرق در نورهای دروغین و شادیهای توخالی بود. ارزشها مرده بودند و حقیقت، غریبهترین مسافر آن دیار شده بود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#آزاد_نویسی