هوای تازه
هوای تازه
پنجره را باز میکنم تا شاید هوای تازه در نبض خانه بپیچد، عمیق بو میکشم، ناگهان ریههایم در شک عمیقی فرو میروند، بوی دود تمام ریه هایم را در آغوش میگیرد ، بی درنگ پنجره را میبندم و با خود به جدال و انکار مینشینم، احتمالا وسیله نقلیه سنگین نیمه سالمی گذرش اینجا بوده، بی هوا از آلایندگی اش، ولی نه چندین سال است وسایل نقلیه در شهر کوچکمان بسیار گشته و این خود مزیدی بر خرابی حال هواست…
طفلان شیرینم دوباره باز جنگ کودکانهای راه انداختند و از صدایشان تمام همسایهها مستفیض شدند.
با اخم مادرانه به سمتشان میروم و با زبان تلخ گونه سرزنشان میکنم و با تهدید امامی وار (خانم امامی)خط و نشان برایشان میکشم و ساعت شش صبح را یادآوری میکنم و همین امر اخمهای مادرانه را به خشم مادرانه و نهایتا داد بر سرشان تبدیل میکند .
طفلان شیرین زبان بیمارم که تازه کمی جان گرفتهاند آرام و بیصدا با یکدیگر آشتی میکنند و مشغول به ادامه بازیشان میشوند. از اتاقشان به هال میروم تلویزیون را خاموش میکنم و با خود به رفتاری که اکنون به شدت از آن پشیمانم، میاندیشم و برایم سوال میشود چگونه برای آلودگی هوا نگران میشوم ولی برای آلودگی روح و شخصیت طفلانم نگران نمیشوم و نمیاندیشم.
بیاد دارم که خانم لی کوری در کتابش این چنین مضمونی آورده بود که مادری که نتواند خشم خویش را کنترل کند و مادری را با احساسات و حالش، مادری کند، اکثرا فرزندانی ناموفق تحویل جامعه خواهند داد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مادرانه
