ماه در سایه شمس
آفتاب خراسان در آغوش خاک آرام گرفت، اما روشنی راهش هرگز خاموش نخواهد شد.
امروز چهل روز است که قلب امت، در رواق دارالذکر حرم امام رضا (علیه السلام)، مجاور همیشگی خورشید هشتم شده است. پدر معنوی ما، همچون سروی کهنسال و استوار در خاک پاک توس ریشه دواند تا سایهٔ غیرت و هدایتش برای همیشه بر سر این دیار باقی بماند.
سالها پیش، معمار کبیر انقلاب، امام خمینی (رحمه الله) چه زیبا حقیقت وجودش را در آینهٔ تاریخ دید و فرمود: «اگر تمام دنیا را بگردید، کسی مثل آقای خامنهای را پیدا نخواهید کرد.» و روزگار ثابت کرد که جهان، دیگر نظیر آن صلابت، صفا و حکیم فرزانه را به خود نخواهد دید.
چهل روز از به خاک سپردنت، گذشت، اما یاد و راهت در بند بند وجودمان جاری است…
✍️ زهرا مرادقلی
#سید_علی_خامنه_ای #رهبر_شهید #رواق_دارالذکر #چهلمین_روز #انتقام
تک فرزندی
سکوت، مثل غباری سنگین، روی تن خانه نشسته بود. ساعت دیواری با صدای بیوقفه و منظمش، رفتن زمان را به رخ میکشید؛ صدایی که در فضای خالی سالن میپیچید و تنهاییاش را عمیقتر میکرد. نه صدای خندهای بود، نه همبازی و همسالی که قدم به قلمرو بازیهایش بگذارد. والدینش سرکار بودند و او در میان این دیوارهای صامت، با اسباببازیهای بیروحش روز را به عصر رسانده بود.
حوصلهاش نه فقط سر رفته، که لبریز شده بود. حتی فکر کردن به رفتن به خانه اقوام و میهمانِ چندساعتهی این و آن بودن هم دیگر آرام ش نمیکرد. او محتاج یک همسفر همیشگی بود؛ یک خواهر یا برادر از جنس خودش، رفیقی ثابت و دائمی که سهمی برابر از این خانه و زندگی داشته باشد، نه فقط همبازی چندساعتهی روزهای تعطیل.
با صدای نزدیک شدن قدمها در راهرو و صدای آشنای کلید پشت درب ورودی، زمان به حرکت درآمد. پیش از آنکه چرخش کلید تمام شود و قفل باز گردد، او تمام چراغها را خاموش کرد و خانه را در سوتوکوری مطلق فرو برد. سپس با سرعتی شبیه به نور، خودش را به اتاقخواب والدینش رساند.
به سمت پنجره رفت، پرده کشیده شده را اندکی کنار زد و پاهای کوچکش را با تعادلی ظریف روی شوفاژ پشت پردهدقرار داد. تخت کنار پنجره در نیمسایهی اتاق، گواه آرامش دروغین خانه بود، اما او آنجا، در فاصلهی باریک میان شیشه و پارچهی پرده ایستاده بود تا غیبتش، ناگهان چشمها را به جستجو وادارد.
او میخواست با این پنهانشدن خودخواسته و خاموش کردن تمام صداها، پرده از حقیقت بزرگتری بردارد. پاهای کوچکش روی لبهی فلزی شوفاژ، تنها ایستادن بر یک سکو نبود؛ فریادی بیصدا و استعارهای عمیق بود از کودکی که از تکرار سایهها خسته شده، روی لبهی انتظار ایستاده و میخواهد تنهایی پرحجم و سنگینش را به گوش والدینش برساند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
رشتههای نامرئی یک روز شلوغ
کتاب قطور را روی میز میگذارم. همیشه همینطور است؛ تا کلمات را با صدای بلند در فضای خانه رها نکنم، انگار معنایشان در ذهنم تهنشین نمیشود. صدای خودم که در اتاق میپیچد، حواسم جمعتر میشود و تمرکزم برمیگردد. نگاهم از روی خطوط کتاب سر میخورد و به میانهی اتاق میافتد. دو دخترم با آن انرژی تمامنشدنیشان، در حال ساختن یک قلعهی خیالی با چادرها و بالشتکهای خانه هستند. صدای خندهها و همهمهی بازیشان در هم میپیچد و تمام فضای خانه را پر میکند.
گاهی با خودم فکر میکنم ساختن زندگی در این شهر، شبیه به نوشتن یک داستان طولانی و پرفرازونشیب بوده است؛ روزهایی پر از کشمکش و فصلهای سخت که سطر به سطر کنار هم نشستند تا در نهایت، نقش ماندگار این خانه را خلق کنند.
دوباره نگاهم را به کلمات کتاب گره میزنم. صدایم را کمی بالا میبرم تا در همهمهی شادمانهی بازی دو کودکم گم نشود. آنها با دستان کوچکشان قلعهشان را بالا میبرند و من، صفحه به صفحه، دنیای درونم را. در همین نقطهی تلاقی بلند خواندنهای من و خندههای بیملاحظهی آنهاست که احساس میکنم این چاردیواری، با تمام هیاهویش، امنترین و زیباترین اقلیم دنیاست.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
🌹 بسم الله الرحمن الرحیم 🌹
امشب و فردا شب، خیابانها بیش از هر زمان دیگری به قدمهای استوار و حضور بیدار ما نیاز دارند. در برابر هیاهوی بیاساس و فراخوانهای پوچ بدخواهان و معاندان، نشستن و تماشا کردن جایز نیست. حضور ما، خط باطلی است بر تمام نقشههایی که برای برهم زدن آرامش و اتحادمان کشیدهاند. یک حضور ساده، کوهی از توطئه را ویران میکند.
از شما میخواهیم هر کسی را که میتوانید؛ از خانواده، دوستان و آشنایان، با خود همراه کنید و به میدان بیاورید. بیایید امشب و فردا شب، شانه به شانه هم در محل تجمعات حاضر شویم و تا پاسی از شب در خیابانها بمانیم. تاریکی شب، با حضور پرشور و بیدار ما روشن خواهد شد.
ما میمانیم تا با اقتدار نشان دهیم که این میدان هرگز خالی نیست و این آب و خاک، نگهبانانی بیدارتر از همیشه دارد. بودن ما در کنار هم، یعنی پایان تمام نقشههای شوم آنها.
وعده دیدار ما: حضور پرشور و خانوادگی در تجمعات امشب و فردا شب، تا دیروقت.
✊🏻🇮🇷✊🏻🇮🇷✊🏻🇮🇷
✍️ زهرا مرادقلی
#دعوت_به_حضور
ریشههای ملتهب، راههای ناتمام
سختی و سنگلاخ راه نبود که مرا از پا انداخت؛ زقزق بیامان دندانی بود که تمام جهانم را در یک نقطهی ملتهب و پردرد مچاله کرد. تلفیق این مسیر طاقتفرسا از بیرون و آن درد عمیق از درون، بیماری شدیدی شد که عاقبت مرا به زانو درآورد. اما در میانهی این تب و توقف اجباری، یک حقیقت را خوب فهمیدم: تا زمانی که دردهای ریشهدار و عفونتهای پنهان درون را التیام نبخشی، پاهای خستهات در هیچ جادهای به مقصد نخواهد رسید.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی