گرگان 5آذر1357
پاییز 1357، گرگان در التهاب بود. خبر حمله مأموران رژیم پهلوی به حرم امام رضا (علیه السلام) در مشهد، قلبها را به آتش کشیده بود. مردم نمیتوانستند سکوت کنند؛ پنجم آذر، خیابانهای گرگان پر شد از جمعیتی که با بغض و خشم فریاد میزدند: «مرگ بر شاه».
جوانی دانشجو، با دفترچهای در دست، در میان جمعیت حرکت میکرد. روی صفحهی اول نوشته بود: «خون ما چراغ راه فرداست.» او میدانست که این راه آسان نیست، اما ایمان داشت که باید ایستاد.
بازاریان مغازهها را بستند، زنان با چادرهای سیاه در صفوف جلو ایستادند و پیرمردان عصا به دست، همراه جوانان شدند. شهر یکپارچه شد؛ صدای مردم مثل موجی خروشان در خیابانها پیچید.
اما ناگهان، صدای رگبار گلوله سکوت را شکست. نیروهای ژاندارمری، بیرحمانه به سوی مردم آتش گشودند. زمین، سرخ شد؛ 14 نفر شهید و بیش از صد نفر مجروح شدند. فریادها به گریه بدل شد، اما اشکها خاموش نشدند؛ هر قطره خون، فریادی تازه آفرید.
در میان آن خون و خاک، دفترچهی همان دانشجو بر زمین افتاد. مردم آن را برداشتند؛ جملهی کوتاهش، مثل وصیتنامهای نانوشته، در دلها ماند. از آن روز، گرگان دیگر تنها یک شهر نبود؛ نماد ایستادگی شد، شهری که با خون فرزندانش، بذر آزادی را آبیاری کرد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم

در ماتم مادر، فرزندانش غایب نیستند
#
♦️واکنش وحید شمسایی به صحبت های عادل فردوسیپور: ذهن فردوسیپور منحرف است/ من دوستان زیادی از اهل سنت دارم که برایم بسیار عزیز هستند. ما همه برادر و برابر هستیم.
🔹من در خانواده ای بزرگ شدم که میگفتند اگر دستت را جلوی آل الله دراز کنی دو دستی دستت را میگیرند.
🔹فردوسی پور ذهن خودش منحرف است که دنبال تفرقه افکنی است. برای مطرح کردن خودش حاضر است به هر نوعی خودش را به در و دیوار بزند. اتفاقا امثال فردوسی پور باعث تفرقه هستند.
#سلیبریتی_وطن_دوست

بسیج مستضعفین
در روزهای نخستین انقلاب، ایران تازه از زنجیرهای استبداد رها شده بود. هنوز خون شهیدان بر سنگفرش خیابانها خشک نشده بود که دشمنان، از شرق و غرب، نقشه کشیدند تا این نهال نوپا را در هم شکنند.
در چنین هنگامهای، امام خمینی (رحمه الله) با نگاهی ژرف و صدایی استوار فرمود:
«باید ارتش بیست میلیونی تشکیل شود.»
این فرمان، تولد بسیج مستضعفین بود؛ نیرویی برخاسته از دل مردم، نه وابسته به زر و زور، بلکه متکی بر ایمان و عشق به خدا.
از همان لحظه، مساجد به سنگر بدل شدند. جوانان با چشمانی براق و قلبهایی شعلهور، صف بستند. دانشجو در کنار کشاورز، کارگر در کنار معلم، زن در کنار مرد، همه یک لباس پوشیدند: لباس بسیجی. هیچ مرزی میانشان نبود جز مرز ایمان.
وقتی جنگ تحمیلی آغاز شد، بسیج به میدان آمد. صحنههایی رقم خورد که تاریخ را به لرزه انداخت:
- نوجوانی که دفتر مشقش را کنار گذاشت و با پلاک ساده راهی جبهه شد.
- مادری که فرزندش را با اشک بدرقه کرد و گفت: «برو، خدا نگهدارت.»
- پیرمردی که عصایش را کنار گذاشت و در خط مقدم ایستاد.
بسیج، ارتشی از دل مردم بود؛ ارتشی که با کمترین امکانات، بزرگترین حماسهها را آفرید. عملیاتهای بزرگ چون فتحالمبین، بیتالمقدس و کربلای پنج، با حضور همین نیروهای مردمی به پیروزی رسید. دشمن با همهی تجهیزات مدرنش فهمید که در برابر ایمان بسیجیان، هیچ سلاحی کارگر نیست.
ثمرات بسیج در همان سالهای نخست انقلاب آشکار شد:
- ایران از دل تهدیدها، به قدرتی شکستناپذیر بدل شد.
- فرهنگ ایثار و شهادت در جامعه ریشه گرفت.
- مردم طعم همبستگی و خودباوری را چشیدند.
- انقلاب، با نیرویی برخاسته از دل ملت، از سختترین آزمونها سربلند بیرون آمد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#بسیج

بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیکِ یا فاطمة الزهراء، ای بانوی مظلوم تاریخ، ای مادر ولایت و ای سرچشمهی نور و طهارت.
ای بانویی که حقّت در خانهی کوچک مدینه غریبانه پایمال شد و صدای مظلومیتت تا همیشه در تاریخ طنینانداز گشت. ما در این ایام فاطمیه، دلهایمان را به یاد غربت و اشکهای تو روشن میکنیم و بر مظلومیتت اشک میریزیم.
پروردگارا، به حق اشکهای فاطمه و آههای علی، فرج مولایمان حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را نزدیک فرما تا عدالت و نور در زمین گسترده شود.
خدایا، به حرمت بانوی دو عالم، باران رحمتت را بر زمینهای سبز و خشک این کشور نازل کن و ما را از نعمتهای بیپایان خود بهرهمند ساز.
الهی، عاقبت ما را ختم به خیر گردان و در مسیر حق و ولایت ثابتقدم بدار.
خدایا، سلامتی و عزت را برای همهی خانوادهها، بهویژه مادران مهربان و کودکان پاک و بیگناه عطا فرما، و سایهی رحمتت را بر سرشان گسترده بدار.
اللهم اجعلنا من شیعة فاطمة و علی، و ارزقنا شفاعتها یوم لا ینفع مال و لا بنون.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#فاطمیه

گرگان 5آذر1357
پاییز 1357، گرگان در التهاب بود. خبر حمله مأموران رژیم پهلوی به حرم امام رضا (علیه السلام) در مشهد، قلبها را به آتش کشیده بود. مردم نمیتوانستند سکوت کنند؛ پنجم آذر، خیابانهای گرگان پر شد از جمعیتی که با بغض و خشم فریاد میزدند: «مرگ بر شاه».
جوانی دانشجو، با دفترچهای در دست، در میان جمعیت حرکت میکرد. روی صفحهی اول نوشته بود: «خون ما چراغ راه فرداست.» او میدانست که این راه آسان نیست، اما ایمان داشت که باید ایستاد.
بازاریان مغازهها را بستند، زنان با چادرهای سیاه در صفوف جلو ایستادند و پیرمردان عصا به دست، همراه جوانان شدند. شهر یکپارچه شد؛ صدای مردم مثل موجی خروشان در خیابانها پیچید.
اما ناگهان، صدای رگبار گلوله سکوت را شکست. نیروهای ژاندارمری، بیرحمانه به سوی مردم آتش گشودند. زمین، سرخ شد؛ 14 نفر شهید و بیش از صد نفر مجروح شدند. فریادها به گریه بدل شد، اما اشکها خاموش نشدند؛ هر قطره خون، فریادی تازه آفرید.
در میان آن خون و خاک، دفترچهی همان دانشجو بر زمین افتاد. مردم آن را برداشتند؛ جملهی کوتاهش، مثل وصیتنامهای نانوشته، در دلها ماند. از آن روز، گرگان دیگر تنها یک شهر نبود؛ نماد ایستادگی شد، شهری که با خون فرزندانش، بذر آزادی را آبیاری کرد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم

کتاب دوستی که خیانت نمیکند
تصور کن جوانی را که در کوچههای پرهیاهوی شهر قدم میزند؛ گوشی در دست، چشمها خسته، دل بیقرار. روزها میگذرند، اما چیزی درونش تهی است. یک روز، در کتابخانهای کوچک، کتابی خاکگرفته نگاهش را میگیرد. بیهدف ورق میزند، اما ناگهان جملهای ساده، مثل جرقهای در تاریکی، قلبش را روشن میکند.
هر صفحهای که میخواند، پنجرهای تازه به جهان باز میشود:
- در یک کتاب، با قهرمانی همقدم میشود که در برابر سختیها ایستاده.
- در کتابی دیگر، با شاعری همنفس میشود که درد و عشق را به کلمات سپرده.
- در کتابی دیگر، با اندیشمندی همراه میشود که راههای تازهای برای زیستن نشان میدهد.
کتاب برایش تبدیل به دوستی شد که هیچوقت خیانت نمیکند، معلمی شد که بیمنت درس میدهد و چراغی شد که در تاریکیهای زندگی راه را نشان میدهد. جوانی که دیروز در کوچهها سرگردان بود، امروز در میان واژهها پرواز میکند.
کتاب خواندن فقط ورق زدن کاغذ نیست؛ سفری است از کوچههای تکراری به دنیای بیپایان. هر کتاب، داستانی تازه برای زندگی ماست. جوانی که کتاب میخواند، دیگر تنها نیست؛ او با هزاران روح بزرگ همصحبت میشود.
پس بیایید کتاب را به دست بگیریم، نه فقط برای دانستن، بلکه برای زیستن. شاید همان جملهای که امروز میخوانیم، فردا سرنوشت ما را تغییر دهد…
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#کتابخوانی