*در آوار نگاهها و عطر تند تجریش*
آن شب، من و سرپرست گروه که حالا دیگر ریسمان رفاقتمان محکم شده بود، دل به شلوغی پایتخت سپردیم تا در آغوش «صالح بنموسی (علیه السلام)» آرامی بگیریم. تجریش، چون اقیانوسی از رنگ و نور و هیاهو، ما را در خود بلعید؛ بازاری که میان سنت و مدرنیته دستوپا میزد. اما آنچه در آن میانه، بیش از زرقوبرق ویترینها چشمانم را به درد آورد، غبار بیتفاوتی بود که بر آینهی حیا نشسته بود.
بیحجابیها و گاه بیبندوباریهایی که گویی به عادیترین بخش پیادهروها بدل شده بود، لرزه بر اندام باورهایم میانداخت. در آن لحظه، دلم پر کشید به شهر خودمان؛ به آن چهارراهی که نامش را «چهارراه چه کنم؟» و وجه تسمیه نامگذاریش افتاد.
با خود گفتم اینجا هم انگار همان چهارراه است؛ بنبستی میان حیرت و حسرت. در دل آن بازار پرتناقض، دیدن موکبی کوچک در کنج یک پارک، مثل دیدن سویی لرزان در دل شب بود. با خود نجوا کردم: «ای کاش این فانوسها بیشتر بودند؛ ای کاش در این جادهی لغزنده، مواکب مهر، سدی میشدند در برابر طوفانی که اصالتها را با خود میبرد.»
از سرازیری که گذشتیم، خستگی چنان تازیانهای بر پیکرم میزد که گویی پردهای بر دیدگانم کشیده بود. وقتی مزار شهدای گمنام و شهیدانی چون «شهید سید رضی،شهید ایرج لو و شهید فخریزاده در مقابلم قد علم کردند، در اوج بیخبری و ضعف، آن قبور مطهر را با چایخانهی حضرت اشتباه گرفتم! به دوستم گفتم: «بیا پیش از وضو، جانمان را با استکانی چای گرم کنیم.» او با لبخندی که آمیخته به ناباوری بود، گفت: «اینجا مزار شهداست، نه چایخانه!» خندهای بر لبم نشست؛ شاید راست میگفتم، آنها خودشان «ساقی» بودند و مزارشان، قرارگاه روحهای تشنه.
پس از زیارت و در مسیر بازگشت به سمت مترویی که به لطف همت شهردار، آراسته و رایگان بود، میان من و وجدانم نبردی درگرفت. در واگنهای تمیز مترو، نگاهم به چهرههایی میافتاد که فرسنگها با دنیای من فاصله داشتند. با خود کلنجار میرفتم: «چرا زبانت به امر به معروف و نهی از منکر نمیچرخد؟» ذهنم به دنبال پناهگاهی میگشت تا از بار تکلیف بگریزد؛ با خود میگفتم: « شرایط جنگی کشور اجازه ایجاد هیچ تنشی را نمیدهد»، «شرط تاثیر مهیا نیست» یا «بیم درگیری در میان است». اما در عمق وجودم، ترسی ریشه دوانده بود که با هیچ توجیهی آرام نمیگرفت. با خود میاندیشیدم: این قبیلهی رها شده در تلاطم بیبندی، فردا که گرد جنگ فرو بنشیند، مدعی کدام میراث خواهند شد؟ آیا آنهایی که امروز حرمت حکم الهی را در ملاعام میشکنند، فردا بر سفرهی ایثار خوندادگان، طلبکار نخواهند بود؟
من بودم و پایتختی که میان نماز استغاثه و بعضا ناهنجاری خیابان، روزگار میگذراند؛ شهری که همزمان بوی بهشت شهدا را میداد و دود غفلت برخی آدمیان را.
✍️زهرا مرادقلی
https://revayat.kowsarblog.ir/
@Revaayat3
*دلتنگی و حسرت*
جمعه، لباسی از دلتنگی بر تن داشت؛ لباسی که یک سوی آن به عطر ملکوتی ضریح کریمه اهلبیت (سلام الله علیها) آغشته بود و سوی دیگرش به غبار جادهای که به خانه بازمیگشت.
جدایی از قم در آستانه میلاد خورشید قم، شبیه وداع قطره با دریا بود، آن هم درست زمانی که دریا آماده جشن و تلاطم میشد. دلم میان کاشیهای فیروزهای آستان حضرت و صحن سپید جمکران، همچون کبوتری حبس شده بود که هم میل به پریدن داشت و هم توان دل کندن نداشت. اما این تمام ماجرای این دلتنگی نبود؛ تکهای از قلبم در پایتخت، میان همهمهی حماسهای جا مانده بود که بوی «ایستادگی» میداد.
فاطمه با چشمانی که برقی از غرور در آنها میدرخشید، روایت آن روز را برایم ورق زد؛ روایتی که برای من، هم «شوق» بود و هم «حسرت».
او میگفت:«خورشید تهران، عمود بر میدان امام حسین (علیه السلام) ایستاده بود تا شاهد صفآرایی لشکری باشد که سلاحشان ایمان بود و سپرشان حیا. وقتی چفیهها را بر سر بستیم، انگار چادر خیمهی زینبی را بر سر کشیده بودیم؛ چفیههایی که در وزش باد، دست نوازش تاریخ بر پیشانی ما بود.
اسلحه در دست ما، نه ابزار جنگ، که قلمی بود برای نوشتن مشق وفاداری. ما نه یک صف نظامی، که تسبیحی زنده بودیم که دانههایش بانوان جانفدا بودند و نخش، میثاق با رهبر. هر ده قدم که برمیداشتیم، زمین زیر پایمان میلرزید وقتی فریاد میزدیم: “ما پیروان زینبیم، فداییان رهبریم". این شعار، تنها یک کلام نبود؛ ترنم ریشههایی بود که در عمق خاک این سرزمین به هم گره خوردهاند.»
آنها از میدان امام حسین (علیه السلام) تا پل 17 شهریور، پلی از جنس غیرت بر روی رودخانهی زمان بستند. هر گامشان، تیری بود به چشم بدخواهانی که گمان میکردند این باغ، بیباغبان مانده است.
و من، در حالی که واژههای فاطمه را مینوشیدم، خود را مسافری میدیدم که از قطار حماسه جا مانده است. حسرت من، شبیه حسرت تشنهای بود که لب رود رسیده اما تقدیر، او را به بازگشت فراخوانده است.
آری، جمعه روز بازگشت بود؛ اما دلم را همانجا، میان چفیههای برافراشته و صفوف منظم «زینبیون» جا گذاشتم. اگرچه جسمم به سمت شهر خویش کوچ میکرد، اما روحم در میدان امام حسین (علیه السلام) ایستاده بود و پا به پای فاطمه، زیر آفتاب سوزان، مشق عشق میکرد. چرا که جانفدایی، نه به حضور در میدان، که به پیوند دل است؛ و دل من، تا ابد در آن رژه باشکوه، سرباز گمنامی ماند که همصدا با آسمان، فریاد وفاداری سر میداد.
✍️ زهرا مرادقلی
https://revayat.kowsarblog.ir/
@Revaayat3
*امتداد نور در هندسهی قلبها*
استاد شهیدم! پیر جهاندیدهی ما!
دلتنگی، کلمهی کوچکی است برای توصیف زخمی که از فراقت بر جگر عالم نشسته است. تو تنها معلم ما در خانههای گرم ایران نبودی؛ تو آن آفتاب بلندبالایی بودی که سایهات بر سر تمام اقوام و ملل پهن شده بود. از بلوچ و کرد و ترک و لر سرزمینم بگیر تا آن جوانی که در خیابانهای نیویورک، زیر باران تبلیغات سمی، ناگهان بوی «حقیقت» به مشامش رسید.
استاد جامعالابعاد من!
یادت هست؟ روزی که از ایوان بلند بصیرت، نامهای برای جوانان آن سوی اقیانوسها نوشتی؟ تو با همان انگشت اشارهای که لرزه بر اندام مستکبران میانداخت، واژههایی از جنس نور بر صفحهی تاریخ پاشیدی. آن نامه، نه یک متن سیاسی، که یک «فصل بارانی» بود در کویر اندیشهی غرب. تو به آنها یاد دادی که حقیقت را نه از قابهای شیشهای دروغ، که از زلال سرچشمهی وحی جستجو کنند. تو برای تمام آزادیخواهان جهان، الگو نبودی؛ تو خود«معیار» بودی.
تو به آنها که در غبار دروغ رسانهها راه را گم کرده بودند، فرمودی: «شما در سمت درست تاریخ ایستادهاید.» این جمله، تنها یک تشویق نبود؛ این یک «حکم ولایی» بود که مرزهای جغرافیایی را در نوردید و به تمام آزادیخواهان جهان هویت بخشید. تو ثابت کردی که استادیات، محدود به جغرافیای ایران نیست؛ تو معلم تمام جانهایی هستی که زیر بار ظلم، قد خم نکردهاند.
استاد فداکارم!
تو برای ما «جانفدا» بودی؛ آنقدر که تمام ثانیههای عمرت را در طبق اخلاص گذاشتی تا چراغ «استقامت» خاموش نشود. تو جامعالابعادی بودی که در یک دست، کتاب تعلیم و تربیت داشتی و در دست دیگر، ذوالفقار حیدر؛ هم برای حقوق زن و قداست مادر اشک میریختی و هم در برابر گرگهای بینالمللی، سد سدیدی بودی که هیچ تیغی بر آن کارگر نمیافتاد.
حالا که رفتی، داغ تو در سینهی هر آزادهای، چه در قلب تهران و چه در قلب واشینگتن، شعلهور است. ناباوری ما از جنس یتیمی زمین است. داغ تو جگرسوز است، چون تو فقط رهبر یک کشور نبودی؛ تو «وجدان بیدار بشریت» بودی در روزگار خوابزدگی.
روی «دیوارکشوردوست» با قلمی که از جوهر اشک و غیرت پر شده، حک میکنم:
«استاد! داغ تو تا قیام قیامت در رگهای ما میجوشد. تو به ما درس ایستادگی دادی و به جوانان دنیا، درس حقیقتجویی. ما شاگردان فدایی تو، اجازه نخواهیم داد آن نامهای که برای بیداری جهان نوشتی، در بایگانی تاریخ بماند. ما آن را با خون خود امضا میکنیم و تا فتح قله، تا رسیدن به حاکمیت مطلق حق، دست از علمداری برنمیداریم.
تو نرفتهای
تو در مشتهای گرهکردهی هر جوانی که در آن سوی مرزها علیه ظلم فریاد میزند، تکثیر شدهای.»
✍️ زهرا مرادقلی
زمین میچرخد و خورشید میتابد. منظم و دقیق، خیره میشوم به گردش زمین و خورشید که چگونه شب و روز را بهم میدوزند، غبطه میخورم به حالشان که چطور بیصدا و آرام، سهمشان را از زمان میگیرند.
چرخ این دنیا هم همینقدر بیرحمانه و یکدست میچرخد. نگاه میکنم به بیرون؛ آدمها به روال عادی زندگی برگشتهاند، مغازهها بازند، چرخ روزمرگیها میگردد و جهان انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، نظم ظاهریاش را حفظ کرده است. اما در سینهی من، شیرازهی همهچیز از هم پاشیده و تار و پود جانم گسسته است.
امروز تقویم به نام شهید رئیسی رسیده است؛ سالروز رفتن آن خادم غریب که آیینهی مظلومیت بود. اما این یادبود، در این روزها جگرسوزتر و غریبانهتر بر دلم سنگینی میکند؛ درست در روزهایی که هنوز سیاهپوش و داغدار بزرگتری هستم. هشتاد روز است که رهبر شهیدم، «آقا» پر کشیده و تکیهگاه زمین و آسمانم از کف رفته است. حالا این دو داغ بزرگ، در این نقطهی پاییززدهی زمان به هم گره خوردهاند تا قلبم را از ریشه بسوزانند.
جهان بگذار به ظاهر منظم بچرخد و نخهایش را واژگون ببافد؛ برای من که علمدار و رهبرم را در این طوفانها گم کردهام، این چرخ منظم، تنها یک هندسهی سرد، بیروح و مچاله کننده است. میان این همه هیاهوی به زندگی برگشتگان، من در فراق آن دو نور ناب، با بغضی سربی و خفهکننده در گلو، زانو بغل گرفتهام و آرامآرام در آتش این غربت آب میشوم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
معجزهی قنداقه در آغوش غبار
چند روزی از حضور ما در قلب تپندهی تهران، این پایتخت ایستادگی در جنگ تحمیلی سوم میگذشت؛ روزی که قرار بود قدم در کوچههایی بگذاریم که طعم تلخ آتش و آهن را چشیده بودند. با دلی مالامال از صمیمیت، دو گروه شدیم و به سمت زخمیترین نقاط شهر حرکت کردیم. در ذهنمان، تصویری از ویرانی مطلق ساخته بودیم، اما وقتی به مقصد رسیدیم، پایداری شهر غافلگیرمان کرد. اگرچه سایهی شوم اصابت، چند خانه را به سوگ نشانده و عزیزانی را ردای سرخ شهادت پوشانده بود، اما قامت کوچه پسکوچهها، آنچنان که در هراس ما میگنجید، خم نشده بود.
وارد بنبستی شدیم که پایانش به آسمان گره میخورد. ساختمانی نیمهویران و در جوارش تپههایی از نخاله و زبالههای ساختمانی، چون مجروحی سرافراز ایستاده بود. از پلههایی گذشتیم که بوی باروت و غیرت میداد تا به طبقهی چهارم رسیدیم؛ خانهی بانویی که معلم بود.
خانهاش دیگر شباهتی به مأمن یک خانواده نداشت؛ گویی چرخ زمان به عقب بازگشته و خانه را به مرحلهی «سفتکاری» رسانده بود؛ لخت و عریان، بیهیچ نازککاری و زینتی. با این حال، زبانش چون چشمهای از سپاس میجوشید و برای کارهای نکردهی ما، گلواژههای تشکر میچشید. پسرش، آن جوانی که در لحظهی انفجار تنها میان مشت گرهکردهی آوار مانده بود و به طرز معجزه آسایی از چنگال مرگ گریخته بود.
خانم معلم ما را به پشتبام برد؛ جایی که میشد عمق فاجعه را از ارتفاع حماسه دید. ساختمان پنجطبقهی مجاور، اکنون چیزی جز تپهای از سنگ و خاک نبود؛ مدفنی که قصههای ناگفتهی اهالی را در سینه حبس کرده بود. در میان تمامدروایتهای تلخ و شیرین، قصهای بر جانم نشست که چون نوری در تاریکی میدرخشید:
«آنگاه که موج انفجار، دیوارهای پنج طبقه را چون کاغذ مچاله کرده و ساختمان را با خاک یکسان ساخته بود، گویی فرشتهای از آستین قدرت الهی بیرون آمده و طفل شش ماههای را که به همراه والدینش در یکی از واحدهای آن ساختمان بود چون قنداقهای از نور، میان آغوش غیب گرفته بود. در آن لحظهی هولناک که زمین و زمان به هم میپیچید، دست تقدیر این کودک را از میان تلی از آوار صددرصدی، به سلامت در اتاقخواب همسایهی طبقه پایین این بانو رها کرده بود؛ درست در آغوش خانهای که خود، نوزادی ششماهه داشت.»
اینجاست که قلم از حرکت باز میماند. چگونه در میان آن همه ویرانی و تازیانهی موج، طفلی بیدفاع، چون ابراهیم در میان آتش، به گلستانی از امنیت میرسد؟ این حادثه، نه یک اتفاق، که آیتی روشن بود؛ نشانی از قدرت و حکمتی که در میان دود و غبار، مهربانیاش را به رخ میکشید. آن نوزاد، نامهی مکتوب خدا بود برای ما، تا بدانیم در سختترین نبردها، وقتی بال فرشتگان گشوده شود، حتی آوار هم حریر آسایش میشود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی