زمین میچرخد و خورشید میتابد. منظم و دقیق، خیره میشوم به گردش زمین و خورشید که چگونه شب و روز را بهم میدوزند، غبطه میخورم به حالشان که چطور بیصدا و آرام، سهمشان را از زمان میگیرند.
چرخ این دنیا هم همینقدر بیرحمانه و یکدست میچرخد. نگاه میکنم به بیرون؛ آدمها به روال عادی زندگی برگشتهاند، مغازهها بازند، چرخ روزمرگیها میگردد و جهان انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، نظم ظاهریاش را حفظ کرده است. اما در سینهی من، شیرازهی همهچیز از هم پاشیده و تار و پود جانم گسسته است.
امروز تقویم به نام شهید رئیسی رسیده است؛ سالروز رفتن آن خادم غریب که آیینهی مظلومیت بود. اما این یادبود، در این روزها جگرسوزتر و غریبانهتر بر دلم سنگینی میکند؛ درست در روزهایی که هنوز سیاهپوش و داغدار بزرگتری هستم. هشتاد روز است که رهبر شهیدم، «آقا» پر کشیده و تکیهگاه زمین و آسمانم از کف رفته است. حالا این دو داغ بزرگ، در این نقطهی پاییززدهی زمان به هم گره خوردهاند تا قلبم را از ریشه بسوزانند.
جهان بگذار به ظاهر منظم بچرخد و نخهایش را واژگون ببافد؛ برای من که علمدار و رهبرم را در این طوفانها گم کردهام، این چرخ منظم، تنها یک هندسهی سرد، بیروح و مچاله کننده است. میان این همه هیاهوی به زندگی برگشتگان، من در فراق آن دو نور ناب، با بغضی سربی و خفهکننده در گلو، زانو بغل گرفتهام و آرامآرام در آتش این غربت آب میشوم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
معجزهی قنداقه در آغوش غبار
چند روزی از حضور ما در قلب تپندهی تهران، این پایتخت ایستادگی در جنگ تحمیلی سوم میگذشت؛ روزی که قرار بود قدم در کوچههایی بگذاریم که طعم تلخ آتش و آهن را چشیده بودند. با دلی مالامال از صمیمیت، دو گروه شدیم و به سمت زخمیترین نقاط شهر حرکت کردیم. در ذهنمان، تصویری از ویرانی مطلق ساخته بودیم، اما وقتی به مقصد رسیدیم، پایداری شهر غافلگیرمان کرد. اگرچه سایهی شوم اصابت، چند خانه را به سوگ نشانده و عزیزانی را ردای سرخ شهادت پوشانده بود، اما قامت کوچه پسکوچهها، آنچنان که در هراس ما میگنجید، خم نشده بود.
وارد بنبستی شدیم که پایانش به آسمان گره میخورد. ساختمانی نیمهویران و در جوارش تپههایی از نخاله و زبالههای ساختمانی، چون مجروحی سرافراز ایستاده بود. از پلههایی گذشتیم که بوی باروت و غیرت میداد تا به طبقهی چهارم رسیدیم؛ خانهی بانویی که معلم بود.
خانهاش دیگر شباهتی به مأمن یک خانواده نداشت؛ گویی چرخ زمان به عقب بازگشته و خانه را به مرحلهی «سفتکاری» رسانده بود؛ لخت و عریان، بیهیچ نازککاری و زینتی. با این حال، زبانش چون چشمهای از سپاس میجوشید و برای کارهای نکردهی ما، گلواژههای تشکر میچشید. پسرش، آن جوانی که در لحظهی انفجار تنها میان مشت گرهکردهی آوار مانده بود و به طرز معجزه آسایی از چنگال مرگ گریخته بود.
خانم معلم ما را به پشتبام برد؛ جایی که میشد عمق فاجعه را از ارتفاع حماسه دید. ساختمان پنجطبقهی مجاور، اکنون چیزی جز تپهای از سنگ و خاک نبود؛ مدفنی که قصههای ناگفتهی اهالی را در سینه حبس کرده بود. در میان تمامدروایتهای تلخ و شیرین، قصهای بر جانم نشست که چون نوری در تاریکی میدرخشید:
«آنگاه که موج انفجار، دیوارهای پنج طبقه را چون کاغذ مچاله کرده و ساختمان را با خاک یکسان ساخته بود، گویی فرشتهای از آستین قدرت الهی بیرون آمده و طفل شش ماههای را که به همراه والدینش در یکی از واحدهای آن ساختمان بود چون قنداقهای از نور، میان آغوش غیب گرفته بود. در آن لحظهی هولناک که زمین و زمان به هم میپیچید، دست تقدیر این کودک را از میان تلی از آوار صددرصدی، به سلامت در اتاقخواب همسایهی طبقه پایین این بانو رها کرده بود؛ درست در آغوش خانهای که خود، نوزادی ششماهه داشت.»
اینجاست که قلم از حرکت باز میماند. چگونه در میان آن همه ویرانی و تازیانهی موج، طفلی بیدفاع، چون ابراهیم در میان آتش، به گلستانی از امنیت میرسد؟ این حادثه، نه یک اتفاق، که آیتی روشن بود؛ نشانی از قدرت و حکمتی که در میان دود و غبار، مهربانیاش را به رخ میکشید. آن نوزاد، نامهی مکتوب خدا بود برای ما، تا بدانیم در سختترین نبردها، وقتی بال فرشتگان گشوده شود، حتی آوار هم حریر آسایش میشود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
ضیافت سایهها و ریشه ها
دنیا پر است از «دوست»؛ انسانهایی که مانند شکوفههای بهاری، با اولین نسیم ملایم میآیند و پیادهروهای زندگیمان را رنگین میکنند. آنها عابران خوشسخنی هستند که در ایستگاههای مشترک با ما چای مینوشند، لبخند میزنند و از زیباییهای مسیر میگویند. اما حکایت «رفیق»، حکایت دیگری است.
اگر دوست را به برگهای یک درخت تشبیه کنیم که در پاییز سختی، زرد میشوند و به زمین میافتند، رفیق همان «ریشه» است. در تاریکی خاک، دور از چشم نظارهگران، محکم ایستاده تا تنه در باد نلرزد.
دوست، زینت شاخههاست و رفیق، امنیت خاک است.
رفیق، آن صندوقچهی قدیمی و مقدسی است که کلیدش تنها در دستان اعتماد محض میچرخد. او «همراز» است؛ کسی که وقتی زبان تو از بیان اندوه قاصر است، چشمهایت را میخواند. دوست ممکن است با تو بخندد، اما این رفیق است که با تو «سکوت» میکند و در آن سکوت، هزاران واژهی تسلیبخش میکارد.
در جادههای هموار، همه همرکاباند. اما وقتی غبار حادثه بلند شود و مسیر، صعبالعبور گردد، تنها کسی که شانهاش را زیر بار غم تو میگذارد، «رفیق» است. او نه به حکم وظیفه، که به حکم عشق، جانفدا میشود. رفیق، همان کیمیایی است که مس وجودت را در روزهای سخت، به طلا بدل میکند.
با جهان صلح کن و با همه «دوست» باش؛ بگذار دایرهی آشناییات به وسعت یک شهر باشد. اما برای یافتن «رفیق»، به دنبال تعداد نباش. رفیق را باید در خلوت دل و در میان آزمونهای دشوار جست؛ چرا که گوهرهای ناب، همیشه کمیاباند و به تعداد انگشتان یک دست هم که باشند، برای یک عمر پادشاهی قلب کافیاند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#به_وقت_بیخوابی
#رفیق
جمعه که میشود، بغض هوا سنگینتر است؛ پنجره را که باز میکنی، نسیم هم رایحهٔ انتظار دارد و دلتنگی برای غایبی که جهان، بیقرارِ آمدن اوست. در این غروبهای تودرتو، دل سپردن به صلابت و آرامشِ رهبری فرزانه، پناهگاهی است برای جانی که از هیاهوی زمانه خسته است.
اما این روزها، هوا از جنس دیگری دلگیر است. بوی غریب «آتشبس» در فضا پیچیده؛ واژهای که اگرچه پایانِ موقتِ شلیکهاست، اما شعلهٔ داغی کهنه را در سینه زنده میکند. آتشی که ما را به مرزهای یک سالروز تلخ نزدیک میکند؛ سالروز پروازِ مردی از جنس مردم، «شهید خدمت» که در مسیر بیوقفهٔ دویدن برای این خاک، در آغوش مه گرفتهٔ کوهستان آرام گرفت.
حکایت این لحظهها، حکایت پاییزی است در دل بهار. چنان راه گلو بسته شده و چنان غربت و دلتنگی در رگهای زمین جریان دارد که انگار هوا کم آمده است؛ هوایی مهآلود و سنگین که هر نفسش، جان را به لب میرساند…
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#دلنوشته
پیلهٔ پوشالی
او( وطن فروش ) فکر میکرد برای خانهای بیرون از این خاک، نقشه میکشد؛ اما تمام عمر، تنها مشغول جویدن طنابی بود که سقف بالای سرش را نگه میداشت.
بیگانه، لبخندش را به بهای یک سکه سیاه خرید؛ سکهای که سنگینیاش سکوت ابدی او شد، وقتی که آوار وطن، بیصدا بر سرش فرود آمد.
فروختن ریشه به امید پرواز، حکایت کرمی است که با چوب درخت خود، پیلهای از حسرت میبافد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#وطن_فروش
#آزاد_نویسی
#مرقومات_جنگی