نجوایی در آستان خورشید
یا غریبالغربا؛
سطر به سطر این کاغذ، معطر به بغضی است که تنها در بارگاه شما مجال وا شدن دارد. مولای رئوف! شما که الفبای اجابت را بهتر از هر کسی از بر هستید، امروز واسطهی این بندهی کمکمترین باشید در درگاه آن یگانهی بیهمتا.
آقا جان! چشمانتظاری عالم، به غایت رسیده است. از حضرت حق بخواهید که آن «بهار پنهان» سرانجام از پشت ابرهای غیبت بروید و چشمان جهان را به جمال منتقم آلالله روشن سازد. از پروردگار بخواهید بازوان یاریگر آیینش را، به ویژه رهبری معظم و آنان که در سرزمین آفتاب، بیرقدار هدایت و حامی این ملت نجیب هستند، تحت لوای خود محفوظ و پیروز بدارد.
ای ضامن عطوفت! دستهای خواهش ما به سوی آسمان است؛ برای سربلندی این خاک و برای جوانانی که سرمایههای فردایند؛ بخواهید که قدمهایشان در صراط مستقیم استوار بماند و عاقبتشان به سعادتی گره بخورد که هیچ طوفانی را یارای گسستن آن نباشد.
طبیب دلهای شکسته! شفای تمام جانهای رنجور و تنهای خسته را از خزانهی رحمت الهی طلب کنید؛ که دعای شما، مسیحای زمانهی ماست.
و اما… در انتهای این عریضه، ناگفتههایی هست که بر لب نمیآیند، اما بر صفحهی دل حک شدهاند. شما که «امام » هستید، از نیتهای پنهان و گرههای فروافتاده در تقدیر و همهی حاجتمندان باخبرید. همانهایی را که در خلوت دل میدانید و همانهایی را که مصلحت ناب الهی در آن است، برایمان از درگاه ایزدی تمنا کنید.
ما به امید نگاه شما، این رشتههای ارادت را تاب دادهایم…
باشد که نظردشما، مهر قبولی بر این همه تمنا باشد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مناسبتی
دل نوشته🖤
دلم گرفته است و این بار، سنگینی این اندوه شبیه هیچ فصلی نیست؛ نه سوز زمستان را دارد و نه دلگیری پاییز را. چیزی است فراتر از تقویمها. شبیه ابری ایستاده و سمج که نه خیال باریدن دارد و نه قصد رفتن؛ فقط آمده است تا بر تمام جادههایی که روزی با اشتیاق در آنها میدویدم، سایهای ابدی بیندازد.
میخواهم بنویسم، اما واژهها در گلویم به بنبست رسیدهاند. انگار تمام حرفهای عالم، تمام فریادها و تمام لرزشهای دل، در همین یک جمله پناه گرفتهاند: «حوصله شرح قصه نیست». قصهای که قهرمانش، دیگر به دنبال پایان خوش نمیگردد. او فقط در میانهی راه ایستاده، چمدان کلماتش را بر زمین گذاشته و به دوردستهایی خیره شده که نه صدایی از آن میآید و نه کسی در آن به انتظار نشسته است.
گاهی آدم به جایی میرسد که میفهمد هیچ گوش شنوایی، گنجایش شنیدن این حجم از «خستگی» را ندارد. پس ترجیح میدهد تمام قصه را در خودش مچاله کند.
این که میگویم حوصله شرح قصه نیست، یعنی دیگر نای تکرار خاطرهها را ندارم. یعنی خستهتر از آنم که بخواهم ثابت کنم چرا دلم گرفته است.
آه
درون من، انگار خانهای قدیمی است که پنجرههایش را گل گرفتهاند؛ نه نوری به داخل میتابد و نه غباری از آن خارج میشود. من در این سکوت، با خودم خلوت نکردهام، بلکه در خودم گم شدهام.
اما شاید…
در انتهای این بیحوصلگی، حقیقتی نهفته باشد. شاید این «لبخند لال» که از آن حرف میزنم، آخرین سنگر غرور ماست. بگذار کلمات کم بیایند، بگذار قصه ناتمام بماند. گاهی زیباترین شعرهای دنیا همانهایی هستند که هیچوقت سروده نشدند و عمیقترین حرفها، همانهایی که در لرزش یک پلک یا در عمق یک آه، حبس ماندند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
خادم الرضا در آغوش امام رضا علیه السلام
دو سال پیش، در تقویم کبود روزگار، گویی عقربهها زودتر از همیشه به وقت مرثیه چرخیدند. زمین و زمان از همان زمستان سرد 98، با بغضی فروخورده به پیشواز تقدیری میرفتند که بوی وداع میداد؛ پیشدرآمدی تلخ برای فاجعهای که در اسفند 404، قلب جهان اسلام را به دردی ابدی و جگر سوزی مبتلا کرد.
در میانهی دههی کرامت، آنجا که نسیم با نام نامی حضرت معصومه (سلام الله علیها) جان میگیرد، حیا و دانایی در قامت دختران این لالهزار شکوفه میدهد، ما در انتظار طلوع خورشید هشتم بودیم. اما تقدیر، غزل وصال را به گونهای دیگر سرود.
چه غریب است تکرار تاریخ! جوانی ما در میانهی غبار فتنهی مزدوران و تجزیهطلبانی گذشت که بذر نفاق میپاشیدند و میانسالیمان داغدار مردانی شد که «خلیلوار» در آتش عشق سوختند اما سر خم نکردند. در حالی که خودفروختگان و اجنبیپرستان در سراب غرب، هویت خویش را به حراج گذاشته بودند، «او» در ملکوت خدمت، پر میگشود.
آه از این روزهای تلخ و شیرین…
امروز که عطر میلاد حضرت رضا (علیه السلام) در رواقهای دل میپیچد، جای خالی آن خادم خستگیناپذیر، بیش از همیشه تیر میکشد. همان که محبوب رضا بود و پاداش عمری دویدن در مسیر حق را، در روز میلاد مرادش گرفت. آری؛ امام رئوف( علیه السلام)، خادم صادق خویش را در آغوش کشید تا به همگان بفهماند که راه بهشت، از میان غبار خدمت به خلق و عشق به ولایت میگذرد.
ای شهید والامقام! تو که در آستان خورشید، «راضیه» و «مرضیه» شدی و در آغوش امام مهربانیها مأوا گرفتی، در این تلاطم روزگار و هجوم تلخ ایام، دست ما را هم بگیر. گوارایت باد این همنشینی عرشی و این جایگاه رفیع، که تو نه تنها خادم حرم، که مدافع حریم غیرت و ایمان بودی.
به یاد شهید آیت الله سید ابراهیم رئیسی
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مناسبتی
#شهید_خدمت
#شهید_سید_ابراهیم_رئیسی
از طوفان شن تا کمینگاه اصفهان
حادثه 16 فروردین امسال در اصفهان، برگی زرین و حماسی در تقویم اقتدار ایران بود که مستقیماً یادآور شکست تاریخی متجاوزان در طبس است.
تاریخ برای کسانی که درس نمیگیرند، مدام تکرار میشود. اگر در 5 اردیبهشت 59، چرخبالهای آمریکایی در جهنم طبس به تلی از خاکستر تبدیل شدند، در 16 فروردین 1405 نیز آسمان اصفهان به گورستانی برای توهمات دشمن بدل گشت.
آن شب در طبس، دشمن با پیشرفتهترین تجهیزات زمان و سودای نفوذ آمد، اما دانههای شن، سربازان گمنام خدا شدند. امسال در فروردین ماه، بار دیگر همان سناریو در حوالی اصفهان بازنویسی شد. پهپادها و پرندههای متخاصم (همچون هرمس 900) که به قصد تعرض به حریم این مرز و بوم و نفوذ به لایههای امنیتی برخاسته بودند، پیش از آنکه حتی سایهشان بر زمین بیفتد، در تور پولادین پدافند هوایی گرفتار و سرنگون شدند.
هر دو حادثه با هدف شکستن اقتدار و نفوذ به قلب ایران طراحی شده بود.
در هر دو مقطع، «شکست مذبوحانه» تنها دستاورد متجاوزان بود. اگر دیروز آتش شنها آنها را بلعید، امروز صاعقهی پدافند بومی، رؤیایشان را خاکستر کرد.
پیوند 5 اردیبهشت و 16 فروردین، پیامی روشن به جهان است: ایران امروز، همان ایران طبس است، اما با چشمانی بیدارتر و دستانی پرقدرتتر. دشمنان ما باید بدانند که در این خاک، از کویرهای لوت تا دشتهای اصفهان، هر وجبش کمینگاهی است که متجاوز را با ذلت به زانو درمیآورد.
ما همان ملت «شنها» هستیم که حالا بر فراز آسمان نیز، طوفان به پا میکنیم.
شکست 16 فروردین، امتداد همان نصرت الهی بود که نشان داد خون شهدا و هدایت رهبرمان، سدی نفوذناپذیر در برابر هر فتنهی شبانه ساخته است. دشمن آمد، دید و دگربار با سرافکندگی گریخت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
عیار پایتخت
وقتی به سمت «پایتخت مقاومت» میآمدیم، میان راه مدام در گوش هم نجوا میکردیم: «نمیترسید؟ شهر زیر بمبهای کثیفترین موجودات زمین است…» صادقانه بگویم، فکر میکردیم به محض رسیدن و شنیدن اولین صدای انفجار، قالب تهی میکنیم و با اولین اتوبوس، پشیمان به خانه برمیگردیم. آخر وقتی راه افتادیم، هنوز از آتشبس خبری نبود.
در تهران، محل اسکانمان که تغییر کرد، چمدانها را گذاشتیم و زدیم به دل شب. میدان ونک و مراسمش با آن صفا، کمی آراممان کرد. اما وقت برگشت، درست وسط یک چهارراه، زیر سایهی سنگین یک پل روگذر، زمین دهان باز کرد. صدای «بوم بوم» سهمگینی پیچید که تمام چهارراه را لرزاند. با اینکه آن روز را «آتشبس تحمیلی» نامیده بودند، اما آسمان تهران تا خود بامداد خیال سکوت نداشت. ما بودیم و بیخبری محض؛ نه تلویزیونی و نه مجالی برای گوشیها. فقط گوش خوابانده بودیم به اخبار کانالهای خبری.
اما آن صداها، برخلاف تصورمان، بند دلمان را پاره نکرد. عجیب بود! ما که فکر میکردیم با شنیدن صدای انفجار فرار میکنیم، حالا زیر همان پل ایستاده بودیم و آرزو میکردیم ایران هرگز این آتشبس ذلیلانه را نپذیرد. میخواستیم دشمن آنقدر سیلی بخورد تا پشیمان شود.
زیر آن پل، من، فاطمه، مهرنسا و شاید کوثر، در سکوت به هم نگاه کردیم. در چشمهای هم، نه اثری از پشیمانی بود و نه نشانی از ترس. آن صداهای وحشی، ارادهی ما را برای ماندن و جنگیدن صیقل داده بود. ما نه تنها قالب تهی نکردیم، بلکه آن شب فهمیدیم که چقدر برای ایستادن، مصممتریم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
#آزاد_نویسی

