کوچ در زورق تردید و آتش
به نام او که قلم را به اشک دل آغشته کرد.
آن روز، خورشید با طمانینهای غریب در افق خانه غروب میکرد؛ گویی میدانست قرار است شاهد شکافتن قلبی باشد که میان دو قطب «ماندن» و «رفتن» در نوسان است. من، با کولهباری که بیش از رخت سفر، از سنگینی اضطراب پر شده بود، در آستانهی اقیانوسی ایستاده بودم که موجهایش بوی باروت و غیرت میداد.
همسرم، صبور سربلند قصهام، با نگاهی که خود قصیدهای از ایثار بود، مهر تایید بر این عزیمت زد. اما در این میان، دو غنچهی نشکفته در گلدان زندگیام بودند که جمع سالهای حیاتشان هنوز به هفت نرسیده بود؛ دو ریسمان نامرئی که بند دلم را به چهارچوب در گره میزدند.
ساعت، با تیکتاکی بیرحم، لحظهی وداع را چون شمشیر بالای سرم نگاه داشته بود که ناگهان، سرپرست گروه با تماسی از تصمیم شوم دیو سیاه صهیون، با نفسهای مسمومش که میخواست مسیر ریلی را مسدود کند، خبر داد. قطار، آن مادیان آهنی که قرار بود ما را به مقصد برساند، از نفس افتاد و جایش را به اتوبوسی داد که قرار بود در جادههای پرپیچوپخم، حامل ارادههای پولادین باشد.
تردید، چون پیچکی سمی، به دور پاهایم پیچید. ایستادم؛ در برزخ تصمیم، اما باز هم، همراه همیشگیام با کلامی که چون آب بر آتش بود، تردید را در نطفه خفه کرد.
در آن اتوبوسی که، من با پنج بانوی دیگر عازم تهران، آن پایتخت مقاومت بودیم را بدرقه میکرد. همسفرانم، بانوانی بودند که هر کدام با عطر فرهنگ خاصشان چون حریری بر تن داشتند. ما چون دانههای تسبیحی بودیم که هنوز نخی آنها را به هم پیوند نداده بود، اما همه از یک تربت برخاسته بودیم.
نیمهشب که از راه رسید، سکوت اتوبوس با هیاهوی درونم در تضاد بود. چشمانم، که از ظهر وداع با خواب قهر کرده بودند، به صفحهی کوچک گوشی پناه بردند. در خانهی ما، با شروع جنگ بود که قاب جادویی تلویزیون تنها میان دو دنیای متفاوت پل میزد: دنیای معصومیت «پویا» و دنیای واقعیت عریان «شبکهی خبر».
در آن تاریکی جاده، ناگهان زیرنویس خبر چون تازیانهای بر پیکر باورهایم فرود آمد. «ترامپ شروط ایران را پذیرفته است…»؛ کلماتی که بوی خیانت میدادند. در ذهنم، تصویر دشمنی نقش بست که در آستانهی سقوط، با طناب پوسیدهی آتشبس، فرصتی برای نفس کشیدن مییافت. گویی دستهایی در پشت پرده، خنجر صلح را برای پهلوی مقاومت تیز میکردند.
من در میانهی جادهای بودم در حالی که آسمان، در انتظار طلوعی بود که شاید رنگ دیگری داشت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی

غنچههای نشکفته در جنگ
آشفته و پریشان خودم را در میان گرد و خاک دیدم، انگار دنیا دور سرم میچرخید، غبار، همه جا را پوشانده بود؛ غباری که نه تنها دیدگانم را، که روحم را هم میآزرد. نمیدانستم کجا هستم. تنها صدای مبهمی در گوشم میپیچید: اینجا یک نفر زنده ست، علی امدادگر خانم بفرست بالا، صداها در هم گره خورده بودند، نمیدانم چطور سر از خیابان درآوردم و یا چگونه مانتو و چادر بر سر کرده بودم، گیج و سردرگم بودم و چشمانم انگار فقط سیاهی را میدیدند.
امدادگر دیگری نزدیک شد. خانم تو ساختمانتون چند نفر بودند؟ میدانید موقع انفجار چند نفر تو خونه بودند؟ خودتون تنها زندگی میکردید؟
هنوز هم ذهنم درگیر آن غبار سیاه بود. ساختمونمون… انفجار… کلمات به سختی از دهانم خارج میشدند. از برانکارد پایین آمدم. نگاهم به خانهای افتاد که دیگر چیزی جز ویرانه نبود. دیگر نتوانستم مقاومت کنم. روی دو زانو نشستم، دستم را به سرم کوبیدم و بغضم شکست. اشک بود که سیلآسا میآمد.
خانم خوبی؟ چند نفر بودند؟ خواهش میکنم جواب بدید… هر ثانیه برای نجات خانواده و همسایهها طلاییه.
هقهق میکردم. همسرم کارش بیرون شهربود اصلا خونه نبود. بچههایم را صبح برده بودم خانهی مادرم، همسایهها همه رفته بودند جز همسایه واحد همکف، آنجا مهدیس بود، تازه چند ماهی بود بچه دار شده بود
دوقلو… یک پسر و دختر… الهی پنج ماهه هستند… کلمات، تکهتکه از دهانم بیرون میآمدند.
وای مهدیس… مهدی… مهدیا…
وای ای وای مهدیس خانم بعد از سالها ناباروری و چند بار ای وی آف بالاخره خدا به او یک دوقلو داده بود.
وای، همسرش، مهندس شرکتیطت قرار بود صبح بیاد و خانمش را به شهرستان پیش خانوادهاش ببرد. وای ا وای مهدیس…
امدادگر سعی کرد آرامم کند؛ شاید همسرش آمده باشد دنبالشو
ان… مگر نگفتید صبح قرار بود بیایید؟
نه نه، نیم ساعت پیش از انفجار خانه آمدم … در زدم با او صحبت کردم، گفت ماشین همسرش خراب شده… هنوز نیامده ولی میآید دنبالشان، نفسم بند آمده بود. او و دوقلوهایش خانه بودند… آره… آره… خونه بودند.
وای جگرم سوخت، یادم آمد که مهدیس، چقدر برای بچههایش سختی کشیده بود. چقدر رویای مادر شدن را در سر داشت و حالا…مهدیس خانم از وقتی مادر شده بود کمی صدایش بالا میرفت زود خسته میشد، حق داشت دوقلو داشت و اکثرا دست تنها .مادرش پا آمدن نداشت و او هم دل رفتن به روستا را نداشت همیشه میگفت روستا مرا یاد روزهایی که با پدرم بودم را برایم تداعی میکند و حالا که دیگر نیست برایم روستا مثل زندان است، مادر مهندس هم خانم فهمیده ای بود ولی گویا به وصلت این دو بخاطر اختلاف طبقاتی رضایت نداشت هرچند مهدیس به او حق میداد و همیشه از او تعریف میکرد ولی رابطه عروس مادر شوهری بود دیگر.
در همین حین همسر مهدیس خانم رسید خانه را مینگریست انگار دچار شوک شده بود چشم چرخاند مرا دید ، شتابان به سمتم آمد و پرسید سلام خانم غدیری خوبید؟ خانم و بچه هام کجان؟ شما خبری دارید ازشان ؟
اشک و گریه امان هیچ پاسخی نداد، با دیدن اشکهای من، گویی دنیا روی سرش خراب شد. افتان و خیزان به سمت آن ویرانه دوید. انگار تعادلش را از دست داده بود، اما ایستاد. امدادگران نتوانستند جلویش را بگیرند.
پاسی از شب گذشته بود باران هم شروع به باریدن کرد جستجو ادامه داشت، تا این که کم کم آوارهای چهار واحد برداشته شد و به پیکر بیجان مهدیا رسیدند، پیکر بی جان را که در آوردند پدر سخت او را در آغوش گرفت و پیکر صورت و بدنش سالم مانده بود و تنها ترکشی سرش را شکافته بود، دیوار اتاق خواب که کج شده بود او را پناه داده بود تا جسمش سالم بماند…
چنان درد عمیق بود که گذر زمان را فراموش کرده و به مادرم خبر نداده بودم، خواهر و شوهر خواهرم که بدنبال من آمده بودند مرا دیدند و از احوال من جویا شدند هر چه تلاش کردند مرا به خانه مادرم ببرند نتوانستند، باید به احترام همسایگی و رفاقت پنج ساله مان میماندم تا جسم بی جانش را ببینم.
دمدمای صبح بود و باران، کار امدادگران را سخت و زمان بر کرده بود ، آقای رحیمی مهندس خوش تیپ ساختمان که به قول برخی از همسایه ها از دماغ فیل افتاده بود، حالا با چهرهای شکسته و غمزده روی گل و خاک مانند آسمان خواب ها نشسته، یا بهتر بگویم شکسته، حق هم دارد همسری را که برایش جنگیده بود را دیگر ندارد و فرزندانی که هنوز طعم زندگی را نچشیده بودند …. یکی صدا زد احمد ، علی، داود بیایین اینجاست بچه تو بغل مادرشه بیایین.
آقای رحیمی با شنیدن این صدا، از جا به سرعت نور بلند شد و به سمت امدادگرها رفت من هم که نزدیک آوار برداری بودم صدایش را شنیدم که می پرسید: خانمم زنده ست؟ بچم چی؟
اشک از چشمانم سرازیر شد اما بغض مانند استخوانی در گلو حنجره ام را میفشرد، امید چیز عجیبی ست حتی وقتی هیچ نشانه ای از حیات نیست ولی او هنوز امید دارد.
تکنسین اورژانس دوباره به او آرامبخش تزریق کردند، پیکر این دو شهید یک ساعتی طول کشید تا از زیر آوار بیرون بیاید .
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#روایت
#مرقومات_جنگی
باورم نیست دگر نیست
جنگ و زندگی
صدای پدافند، صدای جنگنده… دوباره آن هجوم وحشتناک، کودکانم را در آغوش کشیدم، پنهان شدم در گوشهای از خانه، زیر آواری از سنگ و خاک. بوم! انفجار… سکوت مرگبار و سپس، موجی از ویرانی؛ شیشهها شکستند، کودکان با جیغ و گریه به من چشم دوختند، چشمانشان پر از ترس بود. آغوشم را به آنها گشودم، بوسههایی زدم بر صورتهای یخزدهشان، با لحنی آرام گفتم: «خدا رو شکر، هنوز نفس میکشیم.»
اما این تازه آغاز بود. صدای انفجارها نزدیکتر میشد، تکهای از دیوار بر شانهام نشست، کودکان به دیوار چسبیدند و من، با نفسی تنگ، آنها را در آغوش گرفتم. خانهمان درهم شکسته بود، ما در طبقهی سوم، میان این ویرانهها گیر افتاده بودیم. زمان به کندی میگذشت، نمیدانستم چند ساعت از این کابوس گذشته بود.
ناگهان، صدای فرزند کوچکم را شنیدم که از خواب بیدار شده و آرام در دستانم به خواب رفته بود، در آن لحظه، تمام وجودم را حس کردم که برای او و دو برادرش، باید قوی بمانم.
با التماس از پرستار مهربان بیمارستان خواستم تا با همسرم تماس بگیرد، اما گوشیاش خاموش بود. غریب در این شهر مانده بودم، سالها پیش خانوادهام را از دست داده بودم و حالا، دوباره تنها شده بودم، با سه فرزند در بیمارستان.
فرستادهای از بیمارستان به خانهمان رفت تا شاید گوشیام را پیدا کند. اما در میان آوارها، اثری از آن نبود. همسایهای به فرستاده پرستار گفته بود که همسرم هنگام بازگشت از کارخانه، در خیابان مورد اصابت موشکهای صهیونیستی قرار گرفته و به شدت مجروح شده است. او هم در همین بیمارستانی بستری بود که من مانده بودم، پرستار که مطلع شده بود پس از پرسوجو فهمیده بود که شوهرم شهید شده به گونه ای که حتی پیکری از او باقی نمانده و تنها از روی لاشه موتورش شناسایی شده…
خبر را شنیدم و قلبم شکست. همسرم، مرد زندگیام، به جمع شهدا پیوسته بود. این جنگ ظالمانه صهیونیستی، مرا دوباره یتیم کرد، با سه فرزند، در این دنیای بیرحم.
تنها ماندهام، تنها در این دنیا… همسرم کارگر کارخانه بود، این جنگ که هنوز ادامه دارد، نمیدانم دیگر قرار است چگونه مرا خالص کند برای خدا…
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
#روایت_نویسی

آوای دل، نالههای زمان
ای غایب همیشه حاضر، ای نور پنهان در دل شب!
دلتنگیات چون بادی است که در جان من میوزد و هر نسیمی، یاد تو را با خود دارد. این جهان، با نبودت، چون سنگینی بر دوش هر انسان است. در این گرداب آشفتگی و غم، جز تو پناهی نیست.
میخواهم در این راه پرفراز و نشیب، قدمهایم استوار باشد، دلم چون آیینه، پاک و بینکته شود. میخواهم با هر نفس، به سوی تو بازگردم و در آغوش نور تو، آرام بگیرم.
دعا میکنم برای سلامتی و پایداری رهبر جدیدمان، که او نیز چون من، دلتنگ و منتظر حضور شماست.
از خداوند میخواهم، شکست، زبونی و رسوایی دشمنان این ملت را آشکار سازد.
تا آن روزی که ظهور کنی، ما را ثابتقدم نگه دار، تا با سر بلندی فریاد بزنیم:
«لبیک یا صاحبالزمان!»
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
