آینه دار طلوع
شب که میآید، پردهی تاریکش را آرام و بیصدا روی همهچیز میکشد؛ انگار دنیایی با تمام شلوغیها و غوغایش، زیر این چادر سیاه به خواب میرود تا خستگی روز را از تن بیرون کند. آیه «وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى» دقیقاً همین تصویر رویایی و پرتأمل است؛ قسم به شبی که فرا میرسد و عالم را در بر میگیرد.
در نگاه اول، شب شاید نماد سکون و تاریکی باشد، اما در حقیقت، گهواره آرامشی است که انسان را از هیاهوی بیرونی بازمیدارد و به خلوت درون دعوت میکند. پوشانده شدن زمین با چادر شب، فرصتی است برای مواجهه با خود، بازیافتن قوایی که در روشنی روز فرسوده شده و نجواهایی پر از نیاز در دل سکوت.
این پرده افتادن شب، همانقدر که نشانهای از تدبیر بینقص خلقت برای تجدید حیات زمین است، آینهای است برای قدردانی از نوری که پس از آن طلوع میکند. خلوت تاریکی میآید تا ارزش روشنایی را یادآور شود و دل را برای نوری تازهتر آماده کند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن
طعم گس انتظار
بوی نان تازهای که همسایه خریده بود، تا بالای پنجره میآمد.
کتری روی بخاری برقی کنج اتاق قیژقیژ میکرد و صندلی چوبی، مثل هر روز، منتظر نشستن کسی بود که صدای پاهاش توی راهرو بپیچد. خانه خیلی ساکت بود؛ از آن سکوتهایی که حواس آدم را به کوچکترین صداها تیز میکند،صدای بوق ماشینها، زنگ در خانه کناری، یا حتی تیکتاک ساعت.
پرده را کمی کنار زد. انگشتهایش از سرمای شیشه کمی بیحس شده بود، اما دلش نمیآمد دست بکشد. گوشه کوچه رد پای چند بچه بود که با خنده رد میشدند. نگاهش رفت سمت پیچ خیابان؛ همان جایی که سالها پیش، بچهها کیف به کول میانداختند و موقع رفتن به مدرسه، یک بار برمیگشتند و برایش دست تکان میدادند.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست. دلتنگیاش تلخ نبود؛ شبیه یک یادآوری شیرین بود که میگفت زندگی هنوز ادامه دارد. با خودش گفت حتماً سرشان شلوغ است، حتماً گرفتار زندگی و بچههای خودشان هستند.
پرده را همانطور نیمهباز گذاشت تا خانه بوی کوچه و آفتاب بگیرد. دوباره به پیچ خیابان نگاه کرد؛ شاید امروز نه، اما بالاخره یک روز، زنگ این خانه دوباره صدا میخورد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
#مدار_نوشتن
ابي حمزه ثمالي از امام سجاد(علیه السلام) پرسيد: يابن رسولالله، مرا از اماماني خبر ده که پس از رسول خدا اطاعتشان بر ما واجب است؟
امام يکايک ائمه اطهار(عليهم السلام) را شمرد و رسيد به نام مبارک امام جعفر(علیه السلام) که فرمود: نام او در نزد اهل آسمان صادق است. ابي حمزه ثمالي گويد: پرسيدم: سرورم همه شما صادقيد، پس چرا فقط او صادق است؟ امام فرمود: پدرم از پدرش از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده که فرمود: وقتي فرزندم جعفر بن محمد بن عليبن حسينبن عليبن ابيطالب متولد شد به او صادق بگوييد، زيرا پنجمين فرزند او که جعفر نام دارد، ادعاي امامت خواهد کرد و بر خدا دروغ خواهد بست و او نزد خداي متعال جعفر کذاب است.
شيخ صدوق، کمال الدين ، قم، انتشارات موسسه نشر اسلامي، 1405ق، ص320.
راز یک نام آسمانی
پیش از آنکه خورشید وجودش بر خاک مدینه بتابد، در آسمانها او را صادق خوانده بودند؛ نامی که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به وحی الهی بر او نهاد تا مرز میان حقیقت و ادعا باشد.
نامیدهشدن ششمین هدایتگر خلق به صادق، تنها تجلیل از صدق کلامش نبود؛ بلکه پیشگویی و تدبیری الهی بود برای روزی که شبپرستان بخواهند مسیر ولایت را به انحراف بکشانند. خداوند او را صادق نامید تا نوری پرفروغ باشد در تمایز میان جعفر راستین، که گنجینه علم نبوی و امام برحق بود، از آن که به دروغ، ادعای امامت کرد.
صادق امضای پروردگار بر حقانیت امامی است که شیعیانش هم در دنیا و هم در عقبی، رستگاران نهایی این مسیرند.
✍️ زهرا مرادقلی
#بر_مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#به_عشق_پیامبر
#رها_نویسی
طلوع کرامت
روزگاری در دل صحراهای خشک و بیپناه، جهالت را با بیل بر تندخاک پیاده میکردند. دخترکان بیگناه، پیش از آنکه گرمای آغوش مادر را به درستی بچشند، زیر سنگینی خروارها خاک خاموش میشدند. آن روزها، جسم زن بود که به گور سپرده میشد؛ تندیس معصومیتی که قربانی تعصب، غرور جاهلی و نگاه ابزاری مردان آن دیار میگشت.
تا آنکه خورشید مدینه طلوع کرد. پیامبر مهربانی آمد و خط بطلانی کشید بر آن سیاهی. دست دخترش را به نشانهی احترام بوسید، او را ام ابیها خواند و به جهانیان یادآور شد که زن، نغمهای از عظمت آفرینش و ریحانهی بهشت است، نه بار ننگ و ابزار غرور. او روح بخشیدهشده به زن را از زیر خاک جهالت بیرون کشید و بر کرامت نشاند.
اما چرخهی زمان چرخید و امروز، در جغرافیا و قالبی دیگر، همان جاهلیت ریشه دوانده است؛ با رنگ و لعابی تازه و درخشش دروغین تجدد. اگر در آن عصر، جسم دختران زیر خاک تیره پنهان میشد، امروز هویت، حیا و روح بلند آنان به نام آزادی و به سوقدادن به سمت پوچی و برهنگی به مسلخ کشیده میشود.
امروز نیز نگاه ابزاری به زن زنده شده است، اما اینبار نه با زنده به گور کردن جسم، بلکه با مسلخبردن وقار و کرامت او. زنی که رسالتش پرورش انسان، دانایی و ساختن اندیشه بود، در سراب جلوهگری سطحی و بیهویتی محصور میشود تا از عمق وجود و ارزشهای اصیل خود فاصله بگیرد.
میلاد رسولدروشنی، یادآور همان پیام جاویدان است: زن، گوهر گرانبهای هستی است؛ ارزش او نه در به نمایش گذاشتن تن، که در اوج اندیشه، حیا، استقلال روحی و دانایی اوست. او آمد تا ما را از هر دو نوع جاهلیت نجات دهد چه آنکه جسم را به خاک میسپرد و چه آنکه روح و وقارِ زن را به دست پوچی و ابتذال میسپارد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#به_عشق_پیامبر
بر مدار مروت
شاید اگر کسی در سالهای دهه هفتاد پایش به خاکیهای جنوب شرق افتاده بود، باورش نمیشد روزی بیاید که آن غروبهای سنگین و پر از اضطراب کوهستانهای جوپار و پهنههای کویر، رنگ آرامش به خود بگیرد. آن روزها نام عیدوک بامری و آدمهایش، مثل سایهای شوم روی سر جادههای رودبار، قلعهگنج و ایرانشهر سنگینی میکرد؛ جادههایی که غبارش بوی باروت میداد و چشمهایی که مدام از ترس کاروانهای مسلح، به افق کوه دوخته میشد.
اما درست در همان روزهایی که همه، زبان تفنگ را تنها راه خاموش کردن آتش میدانستند، فرماندهای ۳۹ ساله پای به این دیار گذاشت تا تقویم امنیت منطقه را با اندیشهای متفاوت بنویسد؛ مردی که میدانست بخشش و امان دادن، نه نسخه یکسان برای هر شرارتی، بلکه ترفند و فرصتی نهایی برای کسانی است که هنوز رمقی برای بازگشت به انسانیت دارند. او با طرح احرار آمد؛ پیامی که برای اشرار دستپاکتر یا گرفتار در دام جهل، بوی عفو و زندگی میداد. برای آنان اماننامهای فرستاد که در آن خبری از انتقامجویی کور نبود، بلکه صحبت از زمین، آب و دعوت به یک زندگی شرافتمندانه بود.
یادمان نمیرود آن روزها را؛ روزهایی که گروهی از مردان خشن کوهستان، با کلاههای پوستبرهای و موهای ژولیده، خشابهای پر و تفنگهای سنگینشان را روی تل فشنگها میانداختند و زیر لب زمزمه میکردند: «ما تسلیم کاسم سلیمانی هستیم.»
اردیبهشت و خرداد آن سالها، داستان مردی را در سینه خاک این استان ثبت کرد که روی عهد خود ایستاد. وقتی عیدوک را با تمام پرونده و جنایتهایش آوردند، سردار شهید حاج قاسم سلیمانی حماسهای از وفای به عهد ساخت که تا ابد در حافظه تاریخی ما حک شد. وقتی رهبری فرمودند: «چون امان دادهاید، حق ندارید او را نگه دارید»، سردار بر اساس موازین اخلاق و شرع، او را آزاد کرد. او حتی عیدوک را به خانهاش برد و مدتی سر یک سفره با او نان و نمک خورد تا حجت را بر او تمام کند و نشان دهد که حساب اخلاق و انسانیت از میدان جنگ جداست.
اما حکمت این سیره در این بود که اگرچه عیدوکها بعدها عهد خود را شکستند و در آتش سرکشی خود سوختند، اما حساب جاهلان از حساب کینهتوزان جدا ماند. سردار نخواست آتش کینه نسل به نسل بچرخد؛ پس برای فرزندان بیگناه همان اشرار مستمری برید تا ثابت کند انتقام از کودکان، رسم مردانگی نیست.
امروز، اگر به چهرههای آفتابسوختهی مردم این استان نگاه کنی، هنوز روشنایی آن روزها را در چشمانشان میبینی. درسی که سردار دلها به این دیار داد، تلفیقی هنرمندانه از صلابت در برخورد و عظمت در گذشت بود.
او به ما یاد داد که وحدت و مروت، هرگز به معنای منفعل بودن یا بخشش بیحسابوکتاب هر متجاوزی نیست؛ بلکه وحدت، یعنی باز کردن آغوشی هوشمندانه برای جبران، یعنی وفا به عهد حتی در برابر دشمن و یعنی نگاه کردن به آدمها با چشمان مروت و تدبیر. او ثابت کرد که گرههای کور اختلافی که با منطق و مروت باز میشوند، پایدارترند و آنجا که شمشیر قانون فرو میآید، پس از اتمام حجت و گذشتن از تمام مسیرهای اصلاح است. این، همان آیین برادری، هوشمندی و دلدادگی است که در رگهای این سرزمین جریان یافته و برای همیشه به یادگار مانده است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#به_عشق_پیامبر