باران، نفس و دیگر هیچ
صدا قطرات تند باران که به زمین فرو مینشینند با آواز پرندگان دور از چشم، مرا چند ثانیهای از روزمرگیهای خسته کننده دور میکند.
به قطرات باران میاندیشم؛ هر قطره که بر زمین میچکد دیگر آن قطره سابق نیست، آدمی هم هر آن که نفس میکشد هر نفسش دیگر آن نفس سابق نیست. به خدا پناه میبرم از این همه نشانه وجودش.
به یاد آن جمله مرحوم خواجه انصاری افتادم که در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب؛ یکی چون فرو میرود ممد حیات است و چون برمیآید مفرح ذات.
هر بار که ریههایم از هوای بارانخورده پر و خالی میشود، درمییابم که هستی در همین آمدنها و رفتنهای بیصدا جریان دارد؛ در هر دم نو میشویم و در هر بازدم، فرصتی تازه مییابیم برای دوباره برگشتن به او.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#آزاد_نویسی
#سوژه_هفتگی
رد غبار
ساعت از چهار گذشته و آفتاب صاف افتاده وسط اتاق روی گلهای قالی، از همان نورهای کشدار و بیرمق عصر که انگار تمام رمق روز را کشیدند بیرون و فقط سایههای دراز جا گذاشتند.
آدم گاهی بیدار میشود، راه میرود، چای دم میکند، کلید را توی قفل میچرخاند و حتی لبخند میزند؛ اما ته دلش یک چیزی لنگ میزند؛ یک جوری که انگار خودش، خودش را توی یکی از همین ایستگاهها یا رفتوآمدها جا گذاشته. اسمش شاید خستگی باشد، اما از آن جنس نیست که با هشت ساعت خواب بیوقفه برطرف شود. سنگینیاش خستگی استخوان نیست، سنگینی تکرار است.
امروز موقع دم کشیدن چای، زل زدم به بخار باریکی که از لوله قوری بالا میرفت و یکدفعه محو میشد. فکر کردم چقدر همهچیز دارد شبیه دیروز پیش میرود. همان رد استکان روی میز، همان صدای همسایه که ساعت پنج در را محکم میبندد، همان قبوضی که کنار آینه تلنبار شدهاند و همان مسیر همیشگی که پای آدم خودش بلده است برود، بی آنکه نیازی به حواسجمعی باشد.
روزمرگی با تبر نمیآید؛ مثل غبار ته یک اتاق متروک، نرم و بیصدا مینشیند روی تمام ریزهکاریهای زندگی. آنقدر آرام که یک روز به خودت میآیی و میبینی مدتی است هیچ جزییات تازهای را ندیدی. ندیدی آفتاب چطور روی دیوارهای گچبریشده شکل عوض میکند، یا عطر تند ادویه وقتی توی روغن داغ میافتد چه حسی دارد. فقط رد شدی، سریع، بدون مکث.
کمی کتری را جابهجا کردم. صدای جیرجیر ملایم پایه فلزیاش روی گاز آمد. دستهایم را دور لیوان گرم حلقه کردم و نگریستم به تکه کاغذی که گوشه میز مچاله شده بود.
چقدر طول میکشد تا دوباره یادمان بیاید میشود فقط نشست، چای خورد و بابت هیچ کاری نکردن، به هیچکس و هیچچیز بدهکار نبود؟
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن
❗️ کارزار محاکمه روحانی
از اونجایی که نظر مردم خیلی برای روحانی مهمه، و هی از رفراندوم و نظرسنجی حرف میزنه حتما این کارزار رو امضا کنید
تو چهار روز ۳۳ هزار امضا گرفته
انشاءالله که پاک نکنن کارزار رو
کلیک و امضا کنید👇
لطفا تو کارزار حمایت مالی نکنید
ربطی به بیشتر دیده شدن نداره
#کارزار_محاکمهی_روحانی
مادر بی تکرارترین رزق دنیا
آدمهای مهربان، چشمههای پنهان در کویر زندگی هستند؛ همان نعمتهای زلالی که بیدریغ میجوشند تا تشنگی روحمان را فرو بنشانند. آنها مثل سایهسار درختی کهنسال در ظهر داغ تابستانند؛ پناهی امن که بیسروصدا، سنگینی آفتاب روزگار را از دوشمان برمیدارند.
اما فاجعه آنجاست که انسان، معجزه حضور را در تکرار روزها گم میکند. تا زمانی که چشمه جاری است، کسی قدر قطرهای آب را نمیداند و تا زمانی که درخت پابرجاست، کمتر کسی به پناه سایهاش میاندیشد.
تلخی روزگار همین است؛ ارزش واقعی این گنجهای بیبدیل را تنها زمانی درمییابیم که چشمه خشکیده باشد و درخت، جای خود را به کنج خالی و سرد خاطره داده باشد. قدر این رزقهای آسمانی را تا هنوز سایهشان بر سرمان برقرار است بدانیم، پیش از آنکه غیبتشان، حسرتی همیشگی بر جای بگذارد.
مادر، یکی از همانهاست؛ بیتکرارترین رزق آسمانی و استوارترین سایهسار مهر.
مادر مهربانم، از تو سپاسگزارم برای تمام صبوریها، دعاها و آغوش امنی که همیشه پناهگاهم بود. قدردان تمام لحظاتی هستم که بیدریغ بر من تابیدی و بودن تو، قشنگترین معجزه زندگی من و فرزندانم است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
آرامش دلها
نماز، همان خلوت دل و جان کندن از هیاهوی جهان است؛ فرار از دغدغهها و پناه بردن به آغوش آرامش بیکران، وقتی میشود در سجادهای کوچک، از تمام هیاهوها و تلخیهای دنیا فاصله گرفت، چرا باید جانم را با دویدنهای بیحاصل در معرض فرسایش قرار دهم؟
سالها در میان دوندگیها و غوغای خلق زیستم و کوشیدم تا سهمی در روبه راه کردن همه چیز داشته باشم؛ اما این روزها دریافتم که بهترین مرهم برای خستگیهای روح، ایستادن بر سجاده و رو به سوی آسمان کردن است.
نماز فرصتی ست برای اینکه دقایقی بار سنگین زمین را از روی شانههایم بردارم و نفسی تازه کنم. دل سپردن به خدا یعنی نادیده گرفتن رنجهای کوچک و گذرا. باور دارم کسی که در نماز، همنشین آسمان میشود، دیگر دلتنگ بیمهریهای اهل زمین نخواهد شد. بر سر سجاده میایستم، سلامی به روشنی میدهم و صبورانه از کنار تمام رنجها میگذرم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم