دو شب بی قراری برقرار چهارشنبه، یکراست با بچهها آمدیم خانه، خسته بودم، اما خیالم راحت بود؛ با خودم میگفتم؛ از وقتی آن بچه در مهد بالا آورد و من همان لحظه بچهها را بیرون کشیدم، دیگر نباید چیزی از آن ویروس یا باکتری کوفتی به ما رسیده باشد. اصلاً… بیشتر »
مهمان ناخواندهای به خانهمان آمده… سرماخوردگی، این ویروس کینهتوز، زانوهایم را خم کرده، اما هنوز ایستادهام… هنوز منم! طفلک بچههایم… آنها هم گرفتار این مهمان ناخواندهاند. پاتوژنها دستهجمعی هجوم آوردهاند، بیدعوت، بیرحم. فرزندانم… بیشتر »
عطر خانهی مادری، از گرانبهاترین و نابترین عطرهای دنیاست. خانهای که در آن روزهای پر فراز و فرودِ مجردی، با تمام اضطرابها، تنشها، شادیها، تلخیها و خوشیهایش، جا خوش کردهاند یاد آن روزها بخیر… وقتی مادر میشوی، هرچند بر گذشته و شیوهی… بیشتر »
گاهی دلم، بیهیچ مقدمهای، میگیرد… نه از حادثهای، نه از خبری، بلکه از سکوتی که در جانم میپیچد، از آسمانی که ستارههایش را پنهان کرده، و از بغضی که بیاجازه، در هوای ابری دلم خانه میکند. افتخاری چه زیبا خواند: «ستارهها نهفتن در آسمان… بیشتر »