اثرانگشت بابا
هر پدر، دانشگاهی کوچک در زندگی ماست؛ پر از درسهای نانوشته، تجربههای پنهان و رازهایی که تنها میان ما و او جاری بوده است. اما در میان همهی آن گفتهها و رفتارها، همیشه یک «درس محوری» وجود دارد؛ همان قطبنمایی که مسیر زندگیمان را روشن میکند. آن درس، اثر انگشت پدر بر جان و شخصیت ماست؛ چیزی که ناخودآگاه در رفتار و تصمیمهایمان تکرار میشود.
سالهاست که درخت زندگیام بیسایه مانده؛ تنها خاطرهای از نسیم عشق و مهربانیاش در برگها میوزد. کودکی دهساله بودم که تقدیر، پروازش را رقم زد و من در آسمان خالی، پرندهای بیپناه شدم. اما همان روزها، مهمترین درسی که از او در جانم ماندگار شد، «مهربانی» بود؛ مهربانیای که چون اثر انگشت بر شخصیت من نشست و امروز در هر رابطه و هر تصمیم، ناخودآگاه خود را نشان میدهد.
هرگاه غروب دلتنگی بر من سایه میافکند، امام رضا علیهالسلام برایم چون خورشیدی شد که بر چاه تاریک قلبم نور میریخت؛ دستی مهربان که همواره بر سرم کشیده میشد و من آموختم که میراث پدر تنها حضور جسمانی نیست، بلکه همان درسهای عمیق و نانوشتهای است که در جان فرزند ریشه میدواند.
پدرم با نبودنش به من آموخت که مهربانی را زندگی کنم و امروز، هر جا که میروم، ردّی از آن اثر انگشت با من است
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#اثرانگشت_بابا
