امید واهی
امید واهی
گویی تمام ذرات وجودم در انجمادی بیرحم گرفتار شدند؛ دست و دلم به هیچ تلاشی نمیرود. هرگز باور نمیکنم.
چشمانم را بر تصاویر مصلی میبندم. آن تابوت سبز با آن عمامه مشکی غرق در ماتم، کابوسی تلخ جلوه میکند که روحم از پذیرفتنش میگریزد. امید داشتم این خبر تلخ تنها یک مصلحت یا کابوس باشد، ولی این تصاویر لحظهای جانکاه و نفسگیر است. گاهی حقیقت چنان تلخ و گزنده است که آدمی تمام وجودش فریاد میشود برای انکار آن.
حق دارم اگر دست و دلم به زندگی نرود؛ حق دارم اگر نخواهم فردا بیاید، چرا که فردای بدون حضور آن سایه پرمهر، خورشیدی برای تابیدن ندارد.
چهار ماه و اندی، دلم را به ریسمان باریک امیدی گره زدم؛ به این امید که شاید مصلحتی در کار بوده و این غیبت پردرد، تنها حصاری برای حفظ جان و امنیت ایشان است. دلخوش بودم به روزنهای که شاید یک روز صبح، خبر بازگشت آقا تمام این کابوسها را پایان دهد. اما اکنون، تصاویری که از مصلی به چشم میرسد، آن تابوت سبز و آن عمامه مشکی به سوگ نشسته، آوار تمام دنیا را بر سر امیدهایم فرو ریخته است.
اما درد این روزها، تنها درد فراق نیست؛ درد، دیدن خنجرهای پنهان و آشکار منافقانی است که هنوز هم بوی طمع به «گندم ری» از دستانشان به مشام میرسد. درد، دیدن پرپر شدن غنچههای بیگناهی چون زهرای چهاردهماهه است که تابوت کوچکش، قلب هر انسان آزادهای را به آتش میکشد. چگونه میتوان در برابر خائنان به خون ولی، صبور بود و سکوت کرد؟
تاریخ گواه است که خون مظلوم و آه دلهای داغدار، هرگز در بستر سکوت سرد نمیشود. ملتی که در برابر این خیانتها و در برابر ریخته شدن خون پاکان سکوت کند، بیشک گرفتار سنتهای سخت الهی خواهد شد؛ تاریخ خود گواه این مطلب است، بسان ونزوئلا، سوریه و دیگر سرزمینها…
بغض امروزم، صدای بیداری قلبی است که میداند تقاص این خونها و رسوایی این منافقان، حقیقتی است که دیر یا زود، دامان تاریکدلان را خواهد گرفت. اما این بغض در گلو نخواهد ماند؛ ما قدم در میدان میگذاریم. با مشتی گرهکرده و فریادی برآمده از عمق جان، با شعار سرخ «مثلی لا یبایع مثل یزید»، انتقام والسلام در مراسمات پیش رو شرکت خواهیم کرد تا فریاد خونخواهی و انتقام را به گوش جهانیان برسانیم و غبار مظلومیت را از این آستان بزداییم. والسلام.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رهانویسی