دیدار به قیامت
در حسرت دیدار پدر
دلنگرانی در دلش موج میزد، تمام فکرش متوجه زن و بچهاش بود، خانمش باردار بود و ماههای آخر را سپری میکرد، دختر زیبایش قرار بود کمتر از دو ماه دیگر بدنیا بیایید، ذوقش را داشت،
همه می دانند پدرها وقتی فرزندشان دختر میشود عجیب عوض میشوند، گویی مهربانتر و احساسی تر از این مرد در جهان وجود ندارد، دخترها بابایی اند ولی پدرها عجیب دختر دوست هستند.
هوای شهر اصفهان حسابی آشفته و کثیف بود، جغدهای شوم خونآشام شهر را حسابی پریشان کرده بودند.
با این که دلنگرانی و آشوب در دلش همچون مواد مذاب آتشفشان فواره میزد، ولی شغلش را دوست داشت، وجدان کاری و انسانیتش اجازه نمیداد در این موقعیت حساس از کارش شانه خالی کند.
دل نگران بود، جغدها و لاشخورهای خون آشام او را زیر نظر گرفتند تا موقعیت را برای شکار او و همکارانش مناسب دیدند، به سمت او حمله ور شدند.
لاشخورها و جغدهای شوم خون آشام با چاقو ، چوب ، سنگ و … در حال شهید کردنش بودن که ناگهان ، خانم باردارش که دیگر دلنگرانی طاقت و صبر را از او سلب کرده بود، برای جویا شدن حال همسرش با او تماس میگیرد، یکی از لاشخورهای خون آشام تلفن او را پاسخ میدهد و میگوید شما همسرش هستی ،گوش بده صدای همسرت رو ما داریم همسرت رو میکشیم و تکه تکهاش میکنیم.
همسر شهید حالش دگرگون میشود ، طفل در راه نیز بی تاب میگردد و فردا آن شب فاجعه ،هفت ماهه دیده به جهان بدون پدر میگشاید.
حالا تنها مادر که تکلمش پس از این جنایت دچار مشکل شده مانده با نوزادی که در حسرت پدر است.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#روایت_بیداری