مسلاخ مولوخ
مسلاخ مولوخ: جزیرهای که در آن «انسان» ذبح میشد
در قلب فیروزهای کارائیب، آنجا که آبها باید آیینهی آسمان باشند، لکهای سیاه بر دامن اقیانوس نشسته است. جزیرهی اپستین، نه یک خشکی، که محرابی سنگی بود برای خدایان تشنهی خون؛ جایی که «سیاست» با «سحر سیاه» پیمان برادری بست.
آنجا، زیر سایهی آن گنبد غریب با خطوط کبود، گویی زمان شکافته میشد و روح «مولوخ» از اعماق تاریخ کنعان برمیخاست. مولوخی که اشتهایش با طلا سیر نمیشد، بلکه «گوشت و معصومیت» میطلبید. نخبگان دنیای مدرن، با کتوشلوارهای اتو کشیده و لبخندهای دیپلماتیک، در پیشگاه این بت باستانی زانو میزدند تا با قربانی کردن کوچکترین انسانها، عمر قدرت پوشالی خود را دراز کنند.
آیینهای سقوط در جزیرهی سایهها:همچون مذبح بعل؛ تجاوز در این جزیره، تنها یک جنایت حیوانی نبود؛ یک «آیین تشرف» بود. از نوزادانی که هنوز بوی بهشت میدادند تا بزرگسالانی که روحشان در غل و زنجیر این شیاطین اسیر بود، همگی در پیشگاه «بعل» ذبح میشدند تا انرژی زندگیشان (آدرنوکروم) به رگهای فرسودهی حاکمان سایه تزریق شود.
و یا سفرهی آدمخواران؛ در تالارهای مخفی، ضیافتی برپا بود که در آن «انسان، همنوع خود را میبلعید». این نه از سر گرسنگی، که شکلی از توهین به خلقت بود؛ آیینی برای اثبات اینکه آنها دیگر از جنس بشر نیستند و فراتر از هر قانون و اخلاقی ایستادهاند.
با حضور سایهها؛ نامهایی که در روز از «حقوق بشر» سخن میگفتند و در برخی کشورها شعار زن زندگی آزادی سر میدادند و در شبهای این جزیره، در کنار نامهایی چون دابسون، در حلقههای جادوی سیاه و آیینهای شیطانی غوطه میخوردند. آنها روح خود را به ثمن بخس شهوت و قدرت فروختند.
این جزیره، «دروازهی دوزخ» بر روی زمین بود. جایی که ناله نوزادان با قهقهه سیاستمداران در هم میآمیخت و بوی بخورهای شیطانی، فضای اقیانوس را مسموم میکرد. اپستین تنها یک مرد نبود؛ او «کاهن اعظم» معبدی بود که در آن، انسانیت را در پای تخت ابلیس سر بریدند.
اللهم عجل لولیک الفرج
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#صبح_روشن
#جزیره_اپستین