پاتوژن ها دوباره در خانه ما جولان میدهند، گویی به قصد جان آمده بودند.
راستش را بخواهید روزهای آخر حضورمان در آغوش امام مهربانی بود که دخترک ها یکی پس از دیگری، در روزهای آشفته و پریشان جولان و تبل تو خالی عوامل موساد و تروریست های داخلی، درگیر حضور این پاتوژن ها شدند.
پشه های موزی موساد شب در نزدیکی محل اقامتمان فراخوان داده بودند و با تدابیر به موقع قهرمانان و نگهبانان کشورم بنا به مصلحت اقوی اینترنتهای قطع گشته بود، نیمه های شب پاتوژنها تمام توان دخترک کوچک و بزرگم را گرفته بودند، چاره ای جز یافتن درمانگاه نداشتیم، به ناچار از اتاق بیرون زدیم، در شهر امام مهربانی جایی جز حرم را نمیشناختیم همان محل فراخوان، پیاده و مصمم به سمت دارالشفا بچه به بغل تند تند قدم برمیداشتیم، الحمدلله پشه ها و لجنخوارهای موزی موساد نیامده بودند، مردم بنا بر عقل، مصلحت و احتیاط مغازه ها را بسته بودند جز تعداد انگشت شماری.
بعد از ده الی پانزده دقیقه پیاده رویی تند به دارالشفا رسیدیم.
بی رمقی و بی حالی کودکانم، عرصه را چنان برای ترس تنگ کرده بود که تذکرها و نصیحت دلسوزانه مردم برای ماندن در اتاق و تامل تا صبح گویی اصلا شنیده نمیشد.
ترس عجب موجودیست، بگذریم.
در دارالشفا به اشتباه از نگرانی و دلشوره زیاد برای فرزندانم کارت اتاق را بجای کارت بانکی به همراه آورده بودیم به ناچار بخاطر عدم پذیرش و عدم اینترنت همسرم پیاده عازم سکونتگاه مان شد، چهل دقیقه ای جگرگوشههایم در تب و استفراغ در سالن انتظار سوت و کور دارالشفاء میسوختند، تا همسرم با نفسهای بریده بریده و صورتی سرخگونه به سمتمان آمد و بی محابا به سمت پذیرش قدم برداشت.
در اتاق دکتر هر چه خواهش کردم برایشان سرم بنویسند چرا که فرزندانم مسبوق به سابقه بودند ولی دکتر است دیگر به آمپول و دو قلم دارو به هر کدام بسنده کردند.
تا صبح وضعیت فرزندانم وخیمتر شد و ناچار بخاطر عدم آشنایی با شهر و آدرسهای نامعلوم، مجددا به دارالشفا مراجعه کردیم، چه روزهای تلخی بود آن دو روز ، در دارالشفا دو دست و پای شیرخوارهام از آماج سوزن انژیوکت در امان نماند و در آخر یکی از دستان ظریف و کوچکش رضا به قبول آنژیوکت کرد، از حق نگذریم پرسنل اورژانس بانوان، بانوانی نیکوسرشت و مهربان بودند.
بگذریم روزهای سختی گذشت هرچند شیرینی حضور در کنار امام رئوف به مانند شکر حل شده در چای بود، با اتمام سرم طفل نوپایم و زیارت وداع، سفرمان در شهر امام رئوف هم به اتمام رسید.
با هزار استرس و نگرانی با دو طفل بیمار به سمت شهرمان حرکت کردیم، با خستگی و بیخوابی لایوصف فی الوجد دل به جاده زدیم هرچند بخش عظیمی از دل را در حرم امام رئوف جاگذاشتیم.
سختی و مشقت راه را که نگویم با دو طفل مریض و سرمای شدید در ماشین گویی بخاری ماشین هم با این پاتوژن ها همدست شده بود ، به شهر رسیدیم، پاتوژنها بی رحمانه همسر را نشانه گرفتند، توانش را ربودند.
مادر نعمت بزرگیست به ناچار صبح به خانه مادر پناهنده شدیم شب که به خانهمان برگشتیم، با هزار استرس چشمان را روی هم گذاشتم تا نیم ساعتی استراحت کنم، به خواب رفته بودم نیمه های شب با حالت تهوعی عجیب از خواب بلند شدم با کمال ناباوری و مراقبت های شدید بازهم پاتوژنها پیروز میدان شدند و جسم خسته مرا تصرف نمودند و اکنون خانواده مرا به تصرف خویش درآوردهاند، هر چند خوشیشان موقت است….
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#سفرنامه

سخنی با شما
ای مردمِ دلسوخته، ای مادرانِ چشمانتظار، ای پدرانِ خمیده از داغ فرزندان…
تا کی باید خونِ جوانانِ بیگناه، خیابانها را رنگین کند و هیچ نانی بر سفرهها افزوده نشود؟
تا کی باید اشکِ مادران، رودخانهی بیپایانِ این سرزمین باشد؟
از 88 تا 98، از 1401 تا 1404… هر بار که فریاد به خیابان رفت، تنها صدای گریه به خانهها برگشت.
هیچ زخمی مرهم نگرفت، هیچ سفرهای پر نشد، هیچ آیندهای روشنتر نگردید.
تنها مزارهای تازه ساخته شد، تنها قابهای سیاه بر دیوارها آویخته شد.
ای عزیزان، شهید شدنِ بیگناهان، نه نان را بیشتر میکند و نه امید را.
این خونها، تنها دیوارهای جدایی را بلندتر میسازد و جنگی را میزاید که میتواند دوازده روزه آغاز شود و سالها ادامه یابد.
بیایید این بار، راهی دیگر برگزینیم.
بیایید به جای آنکه جانها را بسوزانیم، کلمات را شعله کنیم.
به جای آنکه مادران را داغدار کنیم، وجدانها را بیدار کنیم.
به جای آنکه خیابانها را پر از خون کنیم، طومارها را پر از امضا کنیم.
اعتراضِ آگاهانه، کارزارِ قلم، اتحادِ مدنی… اینهاست که میتواند آینده را بسازد.
اگر امروز دست از همراهی با آشوب برداریم، فردا فرزندانمان به جای روایتِ جنگ و شهید، قصهی امید و پیروزی خواهند نوشت.
ای مردم، بیایید تاریخ را این بار با خرد و همبستگی بسازیم،
نه با داغ و خون، بلکه با نور و قلم.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مطالبه_مدنی

از لانچر تا معراج
در شهر امام رئوف، جایی که هر اذان، آسمان را به لرزهی شوق میکشاند، امروز آیین گرامیداشت شهید مرتضی میثمی برگزار شد؛ شهیدی که در جنگ ناجوانمردانهی دوازده روزه، همچون سرو ایستاده در برابر طوفان، جان خویش را سپر کرد.
فضا آکنده از نجواهای آسمانی بود؛ اشکها چون باران و دلها چون خاک تشنه، آمادهی رویش حقیقت و چه شایسته است که از چشمهی زلال پدری چنین، فرزندی چون او بجوشد؛ پدری که خود باغی از صفا، مهربانی و ولایت است.
شهید میثمی نه تنها در میدان نبرد، که در عرصهی زندگی نیز قهرمان بود؛ پدری برای چهار فرزند و سربازی از نیروهای پدافند، که در سنگر کار خویش ـ لانچر ـ به معراج رسید. شهادتش نه در هیاهوی میدان، که در همان جایگاه خدمت، نشان داد که هر لحظهی زندگی میتواند دریچهای به آسمان باشد.
راز شهادت را پدرش در یک جمله فشرده بیان کرد: «شرط شهید شدن، شهید زیستن است.» و این پیام، همچون ناقوس بیداری، در جانها طنین انداخت: پشت ولایت بایستید، چونان کوه در برابر طوفان و زندگی را شهیدگونه بیارایید؛ که تنها در این زیستن است که مرگ، به معراج بدل میشود و خاک، به افلاک پیوند میخورد.
#به_قلم_خودم
#شهید_مرتضی_میثمی
#جنگ_دوازده_روزه
#شهید_امنیت

پرواز ققنوس کربلا
شام، غروب غمگینی را در آغوش گرفته بود؛ خورشید همچون چراغی نیمجان، آخرین پرتوهایش را بر دیوارهای خاموش میپاشید. در خانهای ساده، بانویی چون ماهِ شکسته، بر بستر بیماری افتاده بود؛ بانویی که روزی در مدینه چون گلِ سپید شکوفه کرده بود و اکنون، همچون شمعی در باد، آرام آرام رو به خاموشی میرفت.
حضرت زینب (سلام الله علیها)، عقیلة بنیهاشم، امالمصائب، همان کوه استواری که در طوفان کربلا قامت خم نکرد، اکنون پیراهن خونین برادرش حسین (علیه السلام) را بر سینه نهاده بود. آن پیراهن، همچون پرچم سرخی بود که بر قله قلبش برافراشته شده؛ هر نالهاش، چون نسیمی از دشت نینوا، بوی سوخته خیمهها و صدای گریه کودکان را با خود میآورد.
عبدالله، همسر وفادارش، با چشمانی چون دو چشمه جوشان، بر بالینش ایستاده بود. زینب (سلام الله علیها) آرام زمزمه میکرد:
«خدایا، این قربانی کوچک خاندان پیامبرت را بپذیر…»
و گویی دوباره در صحرای عاشورا ایستاده بود؛ کنار پیکر برادر، با قلبی شکسته اما استوار، همچون سرو سبز که در برابر تبرها خم نمیشود.
لحظهها سنگین میگذشت؛ هر ثانیه چون سنگی بر سینه تاریخ میافتاد. آفتاب شام، بر بسترش میتابید و او همچنان پیراهن خونین را در آغوش داشت؛ پیراهنی که بوی خون حسین (علیه السلام) را داشت، بوی غربت، بوی حقیقت.
در آن دم، گویی همه آسمان خم شد تا شاهد باشد: بانویی که بار مصیبتها را بر دوش کشید، بانویی که صدای حق را از دل اسارت به گوش جهان رساند، بانویی که «زینت پدر» بود و «شریکة الشهدا»، اکنون به دیدار مادر و پدر و برادرانش میشتافت.
خانه پر شد از اشک و آه؛ صدای گریه کودکان، چون نیهای شکسته، با نالههای جانسوز زینب (سلام الله علیها) درهم آمیخت. و ناگاه، آن بانوی بزرگ، با لبخندی آرام، چشمها را بست… و همچون پرندهای آزاد، از قفس دنیا پر کشید.
از آن روز، هر دل عاشقی در سوگ او میسوزد؛ رحلتش نه پایان، که آغاز رسالتی دیگر بود. صدای او، همچون رودخانهای بیپایان، در تاریخ جاری شد؛ صدایی که به ما میگوید: خون حسین (علیه السلام) خاموش نمیشود، زیرا زبان زینب (سلام الله علیها) تا همیشه آن را زنده نگاه داشته است.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم

♦️روایت امروز رهبر انقلاب از حوادث اخیر در کشور
#لبیک_یا_خامنه_ای
#جمهوری_اسلامی_ایران
«آزادیِ بیمهار؛ ماری در آستین»
پنج ماه پس از خاموشی آتش جنگ، شعلههای اغتشاشات چون آتشی زیر خاکستر سر برآوردند؛ نه از روشناییِ آگاهی، بلکه از دامهایی که در فضای مجازی گسترده شد. جوانان خام، همچون پرندگان بیپر، در برابر شکارچیان آموزشدیده گرفتار شدند و نخهای این فریب، از آن سوی مرزها کشیده میشد.
هیچکس از قفس و محدودیت خوشش نمیآید، همانطور که هیچکس از دریای بیکرانِ طوفانی که کشتی آرامش را غرق میکند، دل خوش ندارد. آزادی نعمتی بزرگ است، اما اگر افسار نداشته باشد، به جای باغی سرسبز، به بیابانی بیپناه بدل میشود. آزادیی که به دست دشمنان اداره شود، همانند پرورش ماری در آستین است؛ خطری که دیر یا زود به جان صاحبش میافتد.
وقتی سکان فضای مجازی در دست شما نیست و دشمن بر آن سوار است، رفع فیلترینگ چیزی جز گشودن پنجرهای برای جاسوسی او نیست؛ خیانتی آشکار که آیندهی یک ملت را به بهای هوسهای زودگذر میفروشد. این همان لحظهای است که بیتدبیری، جامهی خیانت بر تن میکند.
رفع فیلتر بیحساب، نه نشانهی شجاعت، بلکه همانند بازی کودکانهای است که تنها به شیرینی لحظه میاندیشد و فردا را قربانی امروز میکند. جامعهای که فردای فرزندانش را میخواهد، باید میان آزادی و امنیت پلی از عقلانیت بسازد؛ پلی که نه از دیوارهای سخت محدودیت، و نه از پرتگاههای بیپروایی، بلکه از مصالح خرد و تدبیر ساخته شده باشد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#فیلترینگ
#نفوذ_دشمن

از آفتاب علی تا ستاره غیبت
ای آقای مهربانیها…
ای آخرین ستارهای که خدا برای شبهای بیپناه ما نگه داشته…
ای مردترین مردِ عالم…
روز مرد بر تو مبارک،
اگرچه ما هنوز پشت پنجرههای بسته غیبت،
نامت را مثل شمعی که در باد میلرزد،
آه میکشیم.
مولای من…
تو همان مردی هستی که ریشهات در آفتاب علی علیهالسلام است؛
در دستانی که عدالت را مثل باران بر سر جهان میریخت،
در قلبی که مهربانیاش از وسعت آسمان هم بزرگتر بود.
تو ادامه همان نوری…
همان صلابتی که کوهها از آن زاده شدند،
همان مهربانیای که رودها از آن جاری شدند.
امروز، جهان میلاد پدرت را جشن میگیرد؛
پدری که مردانگی را نه در شمشیر،
که در نان دادن به یتیم،
در دست گرفتن دلهای شکسته،
و در سجدههای نیمهشب معنا کرد.
و من این تبریک را به تو میگویم،
به تو که آخرین تکیهگاه زمین،
آخرین پناهِ دلهای خسته،
و آخرین ذخیره آسمانی.
آقا جان…
نبودنت مثل سایهای است که روی تمام شادیهایمان افتاده؛
مثل بغضی که نمیترکد،
مثل بارانی که نمیبارد،
مثل دریایی که موج ندارد.
جهان بیتو، جهانِ بیپدریست…
و ما، کودکانی که هر شب
به سمت آسمان نگاه میکنیم
تا شاید چراغی روشن شود
و تو از راه برسی.
روزت مبارک ای مردِ بیهمتای خدا…
و کاش روزی برسد که این تبریک را
نه در حسرت،
که در حضور تو،
در روشنایی قدمهایت،
در سایه عدالتت،
و در آرامش صدایت بگوییم.
کاش بیایی…
تا زمین دوباره «پدر» داشته باشد.
