هوای تازه
پنجره را باز میکنم تا شاید هوای تازه در نبض خانه بپیچد، عمیق بو میکشم، ناگهان ریههایم در شک عمیقی فرو میروند، بوی دود تمام ریه هایم را در آغوش میگیرد ، بی درنگ پنجره را میبندم و با خود به جدال و انکار مینشینم، احتمالا وسیله نقلیه سنگین نیمه سالمی گذرش اینجا بوده، بی هوا از آلایندگی اش، ولی نه چندین سال است وسایل نقلیه در شهر کوچکمان بسیار گشته و این خود مزیدی بر خرابی حال هواست…
طفلان شیرینم دوباره باز جنگ کودکانهای راه انداختند و از صدایشان تمام همسایهها مستفیض شدند.
با اخم مادرانه به سمتشان میروم و با زبان تلخ گونه سرزنشان میکنم و با تهدید امامی وار (خانم امامی)خط و نشان برایشان میکشم و ساعت شش صبح را یادآوری میکنم و همین امر اخمهای مادرانه را به خشم مادرانه و نهایتا داد بر سرشان تبدیل میکند .
طفلان شیرین زبان بیمارم که تازه کمی جان گرفتهاند آرام و بیصدا با یکدیگر آشتی میکنند و مشغول به ادامه بازیشان میشوند. از اتاقشان به هال میروم تلویزیون را خاموش میکنم و با خود به رفتاری که اکنون به شدت از آن پشیمانم، میاندیشم و برایم سوال میشود چگونه برای آلودگی هوا نگران میشوم ولی برای آلودگی روح و شخصیت طفلانم نگران نمیشوم و نمیاندیشم.
بیاد دارم که خانم لی کوری در کتابش این چنین مضمونی آورده بود که مادری که نتواند خشم خویش را کنترل کند و مادری را با احساسات و حالش، مادری کند، اکثرا فرزندانی ناموفق تحویل جامعه خواهند داد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مادرانه

🌷 رهبر انقلاب: جمهوری اسلامی در مقابل تخریبگران کوتاه نخواهد آمد
👈 ملّت ایران مزدوری بیگانگان را تحمل نمیکند. 1404/10/19

این روزهای گذرا
خسته و بی جان در حال استراحت در خانه به امید بهبودی، با قطع نت، شبکه خبر پرطرفدارتر از شبکه های دیگر خودنمایی میکند،
این روزها حال کشور کمی ملتهب است، بسان مادری که در حال وضع حمل است، هرچند درد بند بند وجود مادر را فراگرفته ولی شیرینی نوازد، درد را برایش قابل تحمل میکند و در عین حال او را نیز بسان فرزند دوباره از مادر متولد گشته پاک و طاهر میگرداند، همچنین همانطور که در علم پزشکی به اثبات رسیده کیفیت خون مادر تازه فارغ شده با کیفیت خون نوزادش کاملا برابر است و این چنین به مادر جانی دوباره بخشیده میشود.
التهابات و اغتشاشات این تروریست های نوکر موساد بسان همان وضع حمل است که هرچند با درد، غم و اندوه مختلفی من جمله ریختن خون بزرگ مردان این سرزمین و خسارتهای مادی همراه است ولی در حال غربال خائنین و نفوذیان غربزده و متولد کردن فرزندان انقلابی، اسلامی ، متعهد به سرزمین اسلامی است.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#کوتاه_نوشت
#رها_نویسی

پاتوژن ها دوباره در خانه ما جولان میدهند، گویی به قصد جان آمده بودند.
راستش را بخواهید روزهای آخر حضورمان در آغوش امام مهربانی بود که دخترک ها یکی پس از دیگری، در روزهای آشفته و پریشان جولان و تبل تو خالی عوامل موساد و تروریست های داخلی، درگیر حضور این پاتوژن ها شدند.
پشه های موزی موساد شب در نزدیکی محل اقامتمان فراخوان داده بودند و با تدابیر به موقع قهرمانان و نگهبانان کشورم بنا به مصلحت اقوی اینترنتهای قطع گشته بود، نیمه های شب پاتوژنها تمام توان دخترک کوچک و بزرگم را گرفته بودند، چاره ای جز یافتن درمانگاه نداشتیم، به ناچار از اتاق بیرون زدیم، در شهر امام مهربانی جایی جز حرم را نمیشناختیم همان محل فراخوان، پیاده و مصمم به سمت دارالشفا بچه به بغل تند تند قدم برمیداشتیم، الحمدلله پشه ها و لجنخوارهای موزی موساد نیامده بودند، مردم بنا بر عقل، مصلحت و احتیاط مغازه ها را بسته بودند جز تعداد انگشت شماری.
بعد از ده الی پانزده دقیقه پیاده رویی تند به دارالشفا رسیدیم.
بی رمقی و بی حالی کودکانم، عرصه را چنان برای ترس تنگ کرده بود که تذکرها و نصیحت دلسوزانه مردم برای ماندن در اتاق و تامل تا صبح گویی اصلا شنیده نمیشد.
ترس عجب موجودیست، بگذریم.
در دارالشفا به اشتباه از نگرانی و دلشوره زیاد برای فرزندانم کارت اتاق را بجای کارت بانکی به همراه آورده بودیم به ناچار بخاطر عدم پذیرش و عدم اینترنت همسرم پیاده عازم سکونتگاه مان شد، چهل دقیقه ای جگرگوشههایم در تب و استفراغ در سالن انتظار سوت و کور دارالشفاء میسوختند، تا همسرم با نفسهای بریده بریده و صورتی سرخگونه به سمتمان آمد و بی محابا به سمت پذیرش قدم برداشت.
در اتاق دکتر هر چه خواهش کردم برایشان سرم بنویسند چرا که فرزندانم مسبوق به سابقه بودند ولی دکتر است دیگر به آمپول و دو قلم دارو به هر کدام بسنده کردند.
تا صبح وضعیت فرزندانم وخیمتر شد و ناچار بخاطر عدم آشنایی با شهر و آدرسهای نامعلوم، مجددا به دارالشفا مراجعه کردیم، چه روزهای تلخی بود آن دو روز ، در دارالشفا دو دست و پای شیرخوارهام از آماج سوزن انژیوکت در امان نماند و در آخر یکی از دستان ظریف و کوچکش رضا به قبول آنژیوکت کرد، از حق نگذریم پرسنل اورژانس بانوان، بانوانی نیکوسرشت و مهربان بودند.
بگذریم روزهای سختی گذشت هرچند شیرینی حضور در کنار امام رئوف به مانند شکر حل شده در چای بود، با اتمام سرم طفل نوپایم و زیارت وداع، سفرمان در شهر امام رئوف هم به اتمام رسید.
با هزار استرس و نگرانی با دو طفل بیمار به سمت شهرمان حرکت کردیم، با خستگی و بیخوابی لایوصف فی الوجد دل به جاده زدیم هرچند بخش عظیمی از دل را در حرم امام رئوف جاگذاشتیم.
سختی و مشقت راه را که نگویم با دو طفل مریض و سرمای شدید در ماشین گویی بخاری ماشین هم با این پاتوژن ها همدست شده بود ، به شهر رسیدیم، پاتوژنها بی رحمانه همسر را نشانه گرفتند، توانش را ربودند.
مادر نعمت بزرگیست به ناچار صبح به خانه مادر پناهنده شدیم شب که به خانهمان برگشتیم، با هزار استرس چشمان را روی هم گذاشتم تا نیم ساعتی استراحت کنم، به خواب رفته بودم نیمه های شب با حالت تهوعی عجیب از خواب بلند شدم با کمال ناباوری و مراقبت های شدید بازهم پاتوژنها پیروز میدان شدند و جسم خسته مرا تصرف نمودند و اکنون خانواده مرا به تصرف خویش درآوردهاند، هر چند خوشیشان موقت است….
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#سفرنامه

سخنی با شما
ای مردمِ دلسوخته، ای مادرانِ چشمانتظار، ای پدرانِ خمیده از داغ فرزندان…
تا کی باید خونِ جوانانِ بیگناه، خیابانها را رنگین کند و هیچ نانی بر سفرهها افزوده نشود؟
تا کی باید اشکِ مادران، رودخانهی بیپایانِ این سرزمین باشد؟
از 88 تا 98، از 1401 تا 1404… هر بار که فریاد به خیابان رفت، تنها صدای گریه به خانهها برگشت.
هیچ زخمی مرهم نگرفت، هیچ سفرهای پر نشد، هیچ آیندهای روشنتر نگردید.
تنها مزارهای تازه ساخته شد، تنها قابهای سیاه بر دیوارها آویخته شد.
ای عزیزان، شهید شدنِ بیگناهان، نه نان را بیشتر میکند و نه امید را.
این خونها، تنها دیوارهای جدایی را بلندتر میسازد و جنگی را میزاید که میتواند دوازده روزه آغاز شود و سالها ادامه یابد.
بیایید این بار، راهی دیگر برگزینیم.
بیایید به جای آنکه جانها را بسوزانیم، کلمات را شعله کنیم.
به جای آنکه مادران را داغدار کنیم، وجدانها را بیدار کنیم.
به جای آنکه خیابانها را پر از خون کنیم، طومارها را پر از امضا کنیم.
اعتراضِ آگاهانه، کارزارِ قلم، اتحادِ مدنی… اینهاست که میتواند آینده را بسازد.
اگر امروز دست از همراهی با آشوب برداریم، فردا فرزندانمان به جای روایتِ جنگ و شهید، قصهی امید و پیروزی خواهند نوشت.
ای مردم، بیایید تاریخ را این بار با خرد و همبستگی بسازیم،
نه با داغ و خون، بلکه با نور و قلم.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مطالبه_مدنی

از لانچر تا معراج
در شهر امام رئوف، جایی که هر اذان، آسمان را به لرزهی شوق میکشاند، امروز آیین گرامیداشت شهید مرتضی میثمی برگزار شد؛ شهیدی که در جنگ ناجوانمردانهی دوازده روزه، همچون سرو ایستاده در برابر طوفان، جان خویش را سپر کرد.
فضا آکنده از نجواهای آسمانی بود؛ اشکها چون باران و دلها چون خاک تشنه، آمادهی رویش حقیقت و چه شایسته است که از چشمهی زلال پدری چنین، فرزندی چون او بجوشد؛ پدری که خود باغی از صفا، مهربانی و ولایت است.
شهید میثمی نه تنها در میدان نبرد، که در عرصهی زندگی نیز قهرمان بود؛ پدری برای چهار فرزند و سربازی از نیروهای پدافند، که در سنگر کار خویش ـ لانچر ـ به معراج رسید. شهادتش نه در هیاهوی میدان، که در همان جایگاه خدمت، نشان داد که هر لحظهی زندگی میتواند دریچهای به آسمان باشد.
راز شهادت را پدرش در یک جمله فشرده بیان کرد: «شرط شهید شدن، شهید زیستن است.» و این پیام، همچون ناقوس بیداری، در جانها طنین انداخت: پشت ولایت بایستید، چونان کوه در برابر طوفان و زندگی را شهیدگونه بیارایید؛ که تنها در این زیستن است که مرگ، به معراج بدل میشود و خاک، به افلاک پیوند میخورد.
#به_قلم_خودم
#شهید_مرتضی_میثمی
#جنگ_دوازده_روزه
#شهید_امنیت

پرواز ققنوس کربلا
شام، غروب غمگینی را در آغوش گرفته بود؛ خورشید همچون چراغی نیمجان، آخرین پرتوهایش را بر دیوارهای خاموش میپاشید. در خانهای ساده، بانویی چون ماهِ شکسته، بر بستر بیماری افتاده بود؛ بانویی که روزی در مدینه چون گلِ سپید شکوفه کرده بود و اکنون، همچون شمعی در باد، آرام آرام رو به خاموشی میرفت.
حضرت زینب (سلام الله علیها)، عقیلة بنیهاشم، امالمصائب، همان کوه استواری که در طوفان کربلا قامت خم نکرد، اکنون پیراهن خونین برادرش حسین (علیه السلام) را بر سینه نهاده بود. آن پیراهن، همچون پرچم سرخی بود که بر قله قلبش برافراشته شده؛ هر نالهاش، چون نسیمی از دشت نینوا، بوی سوخته خیمهها و صدای گریه کودکان را با خود میآورد.
عبدالله، همسر وفادارش، با چشمانی چون دو چشمه جوشان، بر بالینش ایستاده بود. زینب (سلام الله علیها) آرام زمزمه میکرد:
«خدایا، این قربانی کوچک خاندان پیامبرت را بپذیر…»
و گویی دوباره در صحرای عاشورا ایستاده بود؛ کنار پیکر برادر، با قلبی شکسته اما استوار، همچون سرو سبز که در برابر تبرها خم نمیشود.
لحظهها سنگین میگذشت؛ هر ثانیه چون سنگی بر سینه تاریخ میافتاد. آفتاب شام، بر بسترش میتابید و او همچنان پیراهن خونین را در آغوش داشت؛ پیراهنی که بوی خون حسین (علیه السلام) را داشت، بوی غربت، بوی حقیقت.
در آن دم، گویی همه آسمان خم شد تا شاهد باشد: بانویی که بار مصیبتها را بر دوش کشید، بانویی که صدای حق را از دل اسارت به گوش جهان رساند، بانویی که «زینت پدر» بود و «شریکة الشهدا»، اکنون به دیدار مادر و پدر و برادرانش میشتافت.
خانه پر شد از اشک و آه؛ صدای گریه کودکان، چون نیهای شکسته، با نالههای جانسوز زینب (سلام الله علیها) درهم آمیخت. و ناگاه، آن بانوی بزرگ، با لبخندی آرام، چشمها را بست… و همچون پرندهای آزاد، از قفس دنیا پر کشید.
از آن روز، هر دل عاشقی در سوگ او میسوزد؛ رحلتش نه پایان، که آغاز رسالتی دیگر بود. صدای او، همچون رودخانهای بیپایان، در تاریخ جاری شد؛ صدایی که به ما میگوید: خون حسین (علیه السلام) خاموش نمیشود، زیرا زبان زینب (سلام الله علیها) تا همیشه آن را زنده نگاه داشته است.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
