وقتی بوی پیامبر دوباره در مدینه پیچید
شب مدینه آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار شهر نفسش را حبس کرده بود. در خانهٔ کوچک امام حسین علیهالسلام، چراغی روشن بود و بانو لیلا، با چهرهای خسته اما امیدوار، چشم به دستان امام حسین علیه السلام داشت، لحظهای بعد، صدای گریهٔ نوزادی در فضا پیچید؛ گریهای که انگار تاریکی را میشکافت. امام حسین علیهالسلام کودک را در آغوش گرفت.
همین که نگاهش به صورت نوزاد افتاد، دستش لرزید،چشمها، پیشانی، لبخند کوچک و آرام، همه چیز آشنا بود.
خیلی آشنا.
بانو لیلا با نگرانی پرسید:
«چیزی شده؟»
امام آهسته گفت:
«لیلا… این چهره… این نگاه… گویی رسول خدا دوباره در آغوشم آمده»، نوزاد آرام شد؛ انگار لبخند زد و در همان لحظه، بوی خوشی در اتاق پیچید، بویی که سالها پیش با رحلت پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین از مدینه رفته بود.
امام حسین علیهالسلام سرش را نزدیکتر برد؛ اشک در چشمانش حلقه زد و گفتند: «این پسر… شبیهترینِ مردم به پیامبر است.»
در کوچههای مدینه، نسیمی گذشت و چراغها لرزیدند.
شهر فهمید: جوانی به دنیا آمده که روزی آینهٔ پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین خواهد شد؛ جوانی که آمدنش نور است و رفتنش، آتش بر دل امام حسین علیه السلام.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#میلاد_حضرت_علیاکبر علیه السلام
#مناسبتی
وقتی بوی پیامبر دوباره در مدینه پیچید
شب مدینه آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار شهر نفسش را حبس کرده بود. در خانهٔ کوچک امام حسین علیهالسلام، چراغی روشن بود و بانو لیلا، با چهرهای خسته اما امیدوار، چشم به دستان امام حسین علیه السلام داشت، لحظهای بعد، صدای گریهٔ نوزادی در فضا پیچید؛ گریهای که انگار تاریکی را میشکافت. امام حسین علیهالسلام کودک را در آغوش گرفت.
همین که نگاهش به صورت نوزاد افتاد، دستش لرزید،چشمها، پیشانی، لبخند کوچک و آرام، همه چیز آشنا بود.
خیلی آشنا.
بانو لیلا با نگرانی پرسید:
«چیزی شده؟»
امام آهسته گفت:
«لیلا… این چهره… این نگاه… گویی رسول خدا دوباره در آغوشم آمده»، نوزاد آرام شد؛ انگار لبخند زد و در همان لحظه، بوی خوشی در اتاق پیچید، بویی که سالها پیش با رحلت پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین از مدینه رفته بود.
امام حسین علیهالسلام سرش را نزدیکتر برد؛ اشک در چشمانش حلقه زد و گفتند: «این پسر… شبیهترینِ مردم به پیامبر است.»
در کوچههای مدینه، نسیمی گذشت و چراغها لرزیدند.
شهر فهمید: جوانی به دنیا آمده که روزی آینهٔ پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین خواهد شد؛ جوانی که آمدنش نور است و رفتنش، آتش بر دل امام حسین علیه السلام.
✍️ زهرا مرادقلی
#میلاد_حضرت_علیاکبر علیه السلام
#مناسبتی

ای پناه آخرین
ای صاحب عصر و ای آرام جانها
ای مهربانترین پناهِ دلهای خسته
سالهاست که دلتنگیات در رگهایم میدود و بیقراری دیدارت، شب و روزم را به آتش شوق و اشک بدل کرده است.
آقا… نبودنت، جهان را سنگین کرده؛ نبودنت، دلها را بیپناه گذاشته؛ نبودنت، ما را در میان گردباد فتنهها تنها گذاشته است.
مولای من
گاهی از بعضی رفتارها، از بیوفاییها، از بیعدالتیها، از سستیها و بیتفاوتیها، آنچنان دل میشکند که گویی تاریخ کوفه و شام دوباره تکرار میشود.
گاهی میبینم که چگونه برخی مسئولان و حتی برخی مردم، از مسیر حق فاصله میگیرند و دل آدم را به درد میآورند
و من، در میان این غبار سنگین، تنها به تو پناه میآورم.
آقا جان
من خستهام، اما ناامید نیستم.
دلشکستهام، اما هنوز چشم به راه توام.
آمدهام تا از تو مدد بخواهم؛
برای اصلاح خودم، برای پاک شدن دلم، برای درست شدن قدمهایم، برای اینکه در خانوادهام، در جامعهام، در این کشور و این نظام، سربازی مفید و مؤثر باشم.
یاریام کن تا در مسیر حق نلغزم، نشکنم و بیتفاوت نمانم.
ای مولای مهربان
سلامتی و طول عمر رهبر عزیزمان، این پرچمدار صبور و استوارِ راه ولایت را از خداوند برایش مسئلت دارم.
او که در این طوفانها، چون کوهی ایستاده و چراغ راه مؤمنان است.
حفظش کن، یاریاش ده و سایهاش را بر سر این ملت مستدام بدار.
ای مهربانتر از پدر
آره خداوند متعال بخواه که دشمنان این ملت، چه آنان که در بیرون مرزها شمشیر کشیدهاند و چه آنان که در لباس دوست اما با نیت دشمنی، درون این سرزمین رخنه کردهاند، همه را به قدرتش رسوا و نابود کند.
تفکرات ضداسلامی، ضدایمانی و ضدانسانی را از ریشه بخشکاند.
دلها را به نور هدایتت زنده کند و جامعهمان را از آلودگیها، از فتنهها، از ظلمتها پاک گرداند.
آقا جان
تو را به اشکهای شبانه منتظران،
تو را به آه دل مادران چشمبهراه،
تو را به خون شهیدان این سرزمین،
از خداوند متعال بخواه که فرج و ظهورش را نزدیک کند،
که جهان بیتو تاریک است.
که دل بیتو بیپناه است.
که زندگی بیتو معنایی ندارد.
مولای من
از خداوند متعال بخواه تا روز آمدنت، ما را در مسیر حق ثابتقدم نگه دارد و روزی برسد که در رکابت، با سربلندی بگوییم:
«لبیک یا صاحبالزمان»
اللهم عجل لولیک الفرج
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#دلنوشته
امنیت بازی نیست
کشور وقتی از درون زخمی شود، دشمن لازم ندارد. آتش آشوب، اگر در خیابانهای یک وطن شعله بکشد،
همان سرنوشتی را رقم میزند که لیبی را ویران کرد،
سوریه را به خاکستر نشاند،
افغانستان را سالها عقب برد
و غزه را در چرخهی بیپایان رنج گرفتار کرد.
هیچ ملتی با جنگ داخلی پیروز نشده است، هیچ خانهای با دستهای خودش ویران نمیشود مگر آنکه عدهای فریب هیاهو را بهجای حقیقت بپذیرند و خشونت را بهجای مطالبهگری.
آشوب، هر نامی که بر خود بگذارد، ریشهی امنیت را میزند، خانوادهها را داغدار میکند و آیندهی یک سرزمین را گروگان میگیرد.
عبرت تاریخ روشن است: کشوری که اختلافش را با آتش حل کند، فردایش را از دست میدهد، راه نجات همیشه از عقل، قانون و همبستگی میگذرد، نه از شعلههایی که خانه را از درون میسوزاند.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#کوتاه_نوشت
#تلنگر

📣 توصیه حضرت آیتالله خامنهای به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت
🔹️ رهبر انقلاب اسلامی در پاسخ به سوالی، قرائت سوره فتح، دعای 14 صحیفه سجادیه و دعای توسل را برای پیروزی جبهه مقاومت توصیه کردند.
💻 Farsi.khamenei.ir

حضرت آیتالله خامنهای: «انشاءالله به زودیِ زود، خداوند احساس پیروزی را در دلهای همهی مردم ایران رواج بدهد.» 1404/10/19
آیا باید بترسیم؟! این فیلم هشت دقیقهای را ببینید.
رسانه KHAMENEI.IR براساس بیانات رهبر انقلاب اسلامی درباره وقایع تاریخی جنگ احد و پیروزی مسلمانان در این جنگ بر مشرکان، نماهنگ «خدا کافی است…» را منتشر میکند.
داغی که تریلی به تریلی دوید
خانمی میانسال، دواندوان، تریلی به تریلی میرفت؛ با قاب عکسی که مثل تکهای از جانش در آغوش گرفته بود. میان آن همه تریلی، با چهرهای خاکآلود و نفسی بریده، از هر راننده و هر سربازی سراغ نوهاش را میگرفت؛ گویی در هر پرسش، بخشی از روحش دوباره میشکست.
تا بالاخره تریلیای را یافت که جسم بیجان نوهی شهیدش را حمل میکرد؛ همان نوهای که شیرینیاش همیشه مرهم دلش بود و حالا پیکرش مرهمسوزترین حقیقت زندگیاش شده بود.
مردمی که فهمیده بودند مادربزرگی میان پیکرهای شهدا دنبال نوهاش میگردد، دورش جمع شدند؛ دستش را گرفتند، راهی باز کردند، همراهش شدند تا تریلی را پیدا کند.
راننده تریلی ایستاد و اجازه داد این بانوی داغدار سوار شود، شاید چند ثانیهای، تنها چند ثانیه، مرهمی باشد بر زخمی که عدهای تروریست و خودفروخته بر روح مؤمنین و برگزیدگان خدا گذاشتهاند.
مرهم؟! چه میگویم…
نوه شیرینتر از فرزند است؛ مثل ریشهای که از دل آدم میروید. حتی اگر به مرگ طبیعی برود، انگار تکهای از وجود آدم با او به زیر خاک میرود.
وای به روزی که مظلومانه، بیدفاع، ناجوانمردانه، و از همه بدتر به دست تروریستهای از جنس خود مردم، شهید شود. آنوقت نه تنها بخشی از وجود آدمی با او دفن میشود، بلکه هر لحظه، هر آن، یادش مثل شعلهای بیرحم، تمام جگر و روح آدمی را یکباره آتش میزند؛ آتشی که نه خاموش میشود، نه آرام.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#روایت_نویسی