دخـتــَــر کـه بــاشی میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ آغــوش گــَرم پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی چه بـاشه چـه نبــاشه قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته
^7/
از عصر جمعه شد، گاه وعده ظهور
چشمهاي منتظر، جادههاي بيعبور
باز در سکوت محض، آه ميکشم تو را
بغضهاي کهنه را، باز ميکنم مرور
آه پشت اين غروب، شب نشسته در کمين
رجعتي دوباره کن، اي طلايهدار نور
کي به يمن مقدمت ميرسد بهار عشق
فصل سبز عاطفه، فصل شادي و سرور
با تو رفت از اين ديار، هرچه نام عشق داشت
باز با نگاه تو عشق ميکند ظهور
ميوزد نسيم عشق، از ديار آفتاب
ميرسد سوار سبز، از کرانه هاي دور
8
وسعت سوز مرا زمزمه ی ســاز کم است
زخمه ی ســاز مرا فرصـــت آواز کم است
کهکشانی ست به هر گوشه ی چشمت ..اما
در هـوای نظـــــــرت قدرت پرواز کم است
با ردیفی که دوچشمـــــــان غریبـــــت دارند
شعــــر موزون تو را قافیــــه پرداز کم است
شهـــــر در غربــــت بی همنفسی می میرد
دستهــــــایی که کند پنجره ای باز…کم است
با بهــــــــــــاری که تو با آمـــــدنت آوردی
گر کنم جان به فدای قدمـــــت ..باز کم است
سید محمد رضا هاشمی زاده
وسعت سوز مرا زمزمه ی ســاز کم است
زخمه ی ســاز مرا فرصـــت آواز کم است
کهکشانی ست به هر گوشه ی چشمت ..اما
در هـوای نظـــــــرت قدرت پرواز کم است
با ردیفی که دوچشمـــــــان غریبـــــت دارند
شعــــر موزون تو را قافیــــه پرداز کم است
شهـــــر در غربــــت بی همنفسی می میرد
دستهــــــایی که کند پنجره ای باز…کم است
با بهــــــــــــاری که تو با آمـــــدنت آوردی
گر کنم جان به فدای قدمـــــت ..باز کم است
سید محمد رضا هاشمی زاده
زلــال آینــــــه دارد صفــــــای چشـــــم شهــــلایت
روا هـــرگــز مبادا غـــم بـــدان رخســـار گیرایت
بــــدان خـــال سیاه بر ان رخ چو ماهت ای دلبــــر
هـــزاران دل نمودی صــد هــــزار بـــار گرفــتارت
لبــــان می فروشت چون شکر ریزد به هر مجلس
بســـی زاهد کند شیدا ، بسی عابد غزلخوانت
به زیر افکنده سر نرگس ز شرم از نرگـس مستت
ز حسنت مهوشان مدهوش به هنگام تماشایت
خــــــم آورد سرو را قامت کــــمان و قوس ابرویت
مـه و خورشید به هم تازند که تا گردند غلامانت
زمین آذین به گـــل سازد به راه مقدمت ای گـــل
ســـما رنگین کـــمان دارد رواق و منـــبر بـــارت
کمــــند زلـــــف پیچانت به بندم کرد و در زنجـــیر
رها دیگر نخواهم شدکه خوش باشم به زندانت
به مـژگان سیاهت چون ببندی منظرت ای گــــل
ســـرار آتشین بـــر دل زلبخند و دوچشــــمانت
قـــــدم بــر پرینان دل فــــرو بگـــذار ای جـــانـــان
غبـــارش کحل چشمانم زنم بوسه به خلخالت
بــــه رخسار نکویت گـــــر تبسم غنچه واســــازد
بســــی در و گهر رخشان به کنج آن گهر دانت
تراود شبنم هســــتی زچشمان ســـــحر خیزت
بــــه تــــو در اقتدا آیند خـــلایق در منــاجــاتـت
هزاران مهـــــر نور افشان به گردت در طواف آیند
تــــوخـــورشید نهــان و بـــر جهــان انوار تابانت
به کویت هم خلیلی را به ناز و عشوه بکشاندی
بـــود رسم مروت آن که جان ســازم به قربانت
سید سعید خلیلی
^7/
از عصر جمعه شد، گاه وعده ظهور
چشمهاي منتظر، جادههاي بيعبور
باز در سکوت محض، آه ميکشم تو را
بغضهاي کهنه را، باز ميکنم مرور
آه پشت اين غروب، شب نشسته در کمين
رجعتي دوباره کن، اي طلايهدار نور
کي به يمن مقدمت ميرسد بهار عشق
فصل سبز عاطفه، فصل شادي و سرور
با تو رفت از اين ديار، هرچه نام عشق داشت
باز با نگاه تو عشق ميکند ظهور
ميوزد نسيم عشق، از ديار آفتاب
ميرسد سوار سبز، از کرانه هاي دور
8
نَمی ز دیده نمیجوشد اگرچه باز دلم تنگ است گناه دیده مسکین نیست، کمیت عاطفهها لنگ است کجاستی که نمیآیی؟ الا تمام بزرگیها! پرنده بیتو چه کمصحبت، بهار بیتو چه بیرنگ است نمانده هیچ مرا دیگر، نه هیچ، بلکه کمی کمتر جز اینقدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است بیا، که بیتو در این صحرا میان ما و شکفتنها همین سه چار قدم راه است، و هر قدم دو سه فرسنگ است دعاگران همه البته مجرّب است دعاهاشان ولی حقیر یقین دارم که انتظار همان جنگ است محمدکاظم کاظمی
نَمی ز دیده نمیجوشد اگرچه باز دلم تنگ است گناه دیده مسکین نیست، کمیت عاطفهها لنگ است کجاستی که نمیآیی؟ الا تمام بزرگیها! پرنده بیتو چه کمصحبت، بهار بیتو چه بیرنگ است نمانده هیچ مرا دیگر، نه هیچ، بلکه کمی کمتر جز اینقدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است بیا، که بیتو در این صحرا میان ما و شکفتنها همین سه چار قدم راه است، و هر قدم دو سه فرسنگ است دعاگران همه البته مجرّب است دعاهاشان ولی حقیر یقین دارم که انتظار همان جنگ است محمدکاظم کاظمی