قلم را در میان انگشتان میچرخانم؛
موضوعات پیشِ رو را مینگرم، اما هیچ واژهای از گوشههای ذهنم سر برنمیآورد.
ذهنم خالی و آشفته، بیهجایی و بیکلمه، همچون آسمانی بیپرنده.
در آن سوی خانه، کودکانم در غوغای بازی و قهر و آشتی غرقاند؛
و من، قلم به دست، چشمانتظار پرواز واژهها در آسمان خیال،
اما افسوس که ذهن یاری نمیکند.
قلم را بر زمین میگذارم، از جستوجوی ذهن دست میکشم
و به کتابها پناه میبرم؛
قفسهها صف کشیدهاند، کتابها ایستادهاند،
دستی بر جلدها میکشم و «صحیح بخاری» به دستم میآید.
بیحوصله، بیمیل، ورق میزنم؛
تا صفحهی بیستوچهار خوانده بودم و ترجمهاش را در دفترچه نوشته،
اما حالِ رفتن به اتاق و آوردنش ندارم.
در همان لحظه، دخترم با خواستهای کوچک مرا از این اجبار میرهاند؛
کتاب را بینظم بر قفسه میگذارم،
و همراه او به اتاقش میروم،
برای دادن عروسک محبوبش به دستانش.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
♦️کانال آقای کاظم صدیقی از فوت فرزند وی خبر داد. علت فوت، ایست قلبی اعلام شده است؛ وی سابقه بیماری قلبی و کبدی داشت.
روحشان شاد یادشان گرامی

پارادوکسهای شیرین مادری
سنگینی پلکهایم، تمنای خواب دارند، اما صدای کودکانم، تمنای بیداری، قهر ماهیچههای پاهایم خبر از مهمانی ناخوانده میدهد،
پاتوژنهایی که گویی دوباره دلتنگ ما شدهاند.
مادری، دشوارترین کار دنیاست، در همان حال، آسانترین، زیباترین پارادوکس زندگی همین است: سختیهایش را همه میدانند؛ بیخوابیهای بیپایان، بیماریهای ناگهانی، غصههایی که بیوقفه بر دل مینشینند. اما آسانیهایش، شیرینترین تجربهی جهاناند؛
بوییدن کودک، بوسیدنش، در آغوش کشیدنش، بازی کردن با او، شیرینی زبانش و دوست داشتنش همه را با هم دوست دارم.
سختیِ بزرگتر، در تعارض نقشها و مسئولیتهاست؛ افکار و خیال من، مدام بر مدار تربیت میچرخند. وقتی به بیرون خانه مینگرم، جامعه را بسیار متفاوتتر از دوران کودکی خود میبینم.نسلهای امروز در دنیایی سختتر از دیروز نفس میکشند؛
دنیایی پر از صداهای بلند اما بیمعنا، پر از تصویرهای رنگین اما بیریشه.
من، در میان این هیاهو، با دستانی کوچک اما پر از عشق، میکوشم کودکانم را به سمت نوری راهنمایی کنم، که روزگاری در کودکیام دیده بودم.
مادری، هنر ایستادن میان دو جهان است: جهانِ درون خانه، پر از بوسه و بازی، جهانِ بیرون، پر از پرسش و تردید. شاید همین تعارض، زیباترین حقیقت زندگی باشد؛ که در سختیها، آسانیها را بیشتر میچشیم، در آسانیها، سختیها را بهتر میفهمیم.
شاید راز مادری همین باشد: که در هر زمانه، با هر سختی و هر هیاهو، باز هم بوییدن و بوسیدن کودک، تمام جهان را آسان میکند.
مادری، نه فقط پرورش تن، که پرورش روح در میان طوفانهاست، من، هرچند گاه خسته و نگران، به امید فردایی روشن، دستهای کوچکشان را میگیرم، به سوی نوری میبرم، که هیچ زمانهای توان خاموش کردنش را ندارد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مادرانه
#هر_دل_نوری

شبیه الحمد؛ ستاره ای در حجون
در تاریخ پرشکوه اسلام، نامی میدرخشد که همچون ستارهای در آسمان مکه، راه را برای نسلهای پس از خود روشن ساخت؛ «عبدالمطلب»، همان «شیبة الحمد» که سپیدی مویش، نشانی از وقار و بزرگی بود.
او فرزندی بود که در سایهی غربت یثرب چشم به جهان گشود، اما تقدیر الهی، او را به قلب مکه کشاند تا در میان قریش، قامت استوارش بهعنوان ستون عزت و شرف خاندان هاشم شناخته شود. داستان هجرت او از مدینه به مکه، نه تنها روایتی از جابهجایی یک کودک، بلکه حکایتی از پیوند خون و شرافت، و بازگشت به ریشههای خویشاوندی بود؛ آنچنان که قریش، با دیدن سیمای او، بیدرنگ گفتند: «به جان خودمان سوگند، او پسر هاشم است!»
عبدالمطلب، مردی بود که خداوند او را برگزید تا زمزم را دوباره زنده کند؛ چاهی که سالها در دل خاک مدفون بود، به دست او جان گرفت و بار دیگر، تشنگی حاجیان را سیراب ساخت. خواب او، الهام آسمانی بود هنگامی که قریش بر سر زمزم با او به نزاع برخاستند، خداوند نشانهای آشکار فرستاد تا همه بدانند این چشمه، میراثی الهی است که به دست عبدالمطلب سپرده شده است.
او نه تنها صاحب زمزم، بلکه صاحب عزت بود؛ مردی که در برابر ابرهه، با آرامش و وقار سخن گفت و نشان داد که ایمان و توکل، برترین سلاح در برابر قدرتهای زمینی است.
عبدالمطلب، پناه کودک یتیمی شد که بعدها پیامبر رحمت گردید. آغوش او، مأمن محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بود؛ و پس از رحلتش، این مسئولیت را به ابوطالب سپرد تا چراغ محبت و حمایت از رسول خدا خاموش نگردد.
ایمان او، همچون نوری پاک، در دل تاریخ میدرخشد. او هرگز در برابر بتها سر فرود نیاورد، بلکه بر دین ابراهیم(علیه السلام) ایستاد و کعبه را قبلهی عبادت خویش ساخت. روایتها گواهی میدهند که خداوند، شفاعت پیامبر را دربارهی عبدالمطلب پذیرفت؛ چه افتخاری بالاتر از آنکه آغوش او، پرورشدهندهی خاتمالانبیاء بود.
سرانجام، عبدالمطلب در حجون مکه آرام گرفت؛ کوهی که امروز نیز یادآور بزرگی اوست. سن او هرچه بود—هشتاد و دو یا یکصد و بیست سال—مهم آن است که عمرش، سرشار از شکوه، ایمان و خدمت به میراث ابراهیمی بود. مرگ او، پایان یک زندگی نبود؛ آغاز راهی بود که به رسالت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) ختم شد.
عبدالمطلب، نامی است که با زمزم، با کعبه، با ایمان و با پیامبر اسلام گره خورده است. او نه تنها نیای رسول خدا، بلکه نماد شرافت و ایستادگی در تاریخ عرب و اسلام است؛ مردی که سپیدی مویش، نشانی از نور جاودانهای بود که در نسلهای پس از او، تا همیشه خواهد درخشید.
زهرا مرادقلی
#شبیه_الحمد
#عبدالمطلب
#به_قلم_خودم

با توجه به این که اینستاگرام پر شده از تبلیغ و حمایت از آقای احمدی نژاد برای ریاستجمهوری دوره بعدی لازمه:
دلایل رد صلاحیت محمود احمدینژاد
1. سابقهی رد صلاحیتهای مکرر
- در سه انتخابات ریاست جمهوری (1392، 1396 و 1400) شورای نگهبان صلاحیت او را احراز نکرد. این تکرار نشان میدهد مشکل او یک خطای گذرا نیست، بلکه روندی پایدار در تخطی از معیارهای قانونی و سیاسی است.
2. عبور از خطوط قرمز سیاسی و ارزشی
- تحلیلگران و مسئولان سابق گفتهاند احمدینژاد از «مرزهای سیاسی و ارزشی کشور عبور کرده» و همین امر مانع تأیید صلاحیتش شده است.
3. عملکرد پرچالش در دوران ریاست جمهوری
- دوران ریاست جمهوری او با تورم شدید، تحریمهای گسترده، بیثباتی اقتصادی و تنشهای سیاسی داخلی و خارجی همراه بود. این کارنامه باعث شد بسیاری از کارشناسان بازگشت او به قدرت را تهدیدی برای ثبات کشور بدانند.
4. رفتارهای غیرهمسو با نهادهای قانونی
- بارها مواضع و رفتارهایی داشت که در تضاد با نهادهای قانونی و ساختار قدرت تلقی شد.
5. خانهنشینی یازدهروزه (1390)
- پس از آنکه احمدینژاد استعفای وزیر اطلاعات وقت، حیدر مصلحی، را پذیرفت و رهبر جمهوری اسلامی با این استعفا مخالفت کرد، احمدینژاد در اعتراض حدود یازده روز در جلسات دولت حاضر نشد. این اقدام بهعنوان نشانهای از مخالفت با رهبری و تمرد از ولایت فقیه تعبیر شد و یکی از نقاط سیاه کارنامهی سیاسی او به شمار میرود.
دوستان، پیش از آنکه نامها و چهرهها معلوم شوند، بهتر است به اصل ماجرا فکر کنیم.
ریاست جمهوری یک جایگاه شخصی نیست؛ مسئولیتی سنگین و قانونی است که شامل اداره کشور، حفظ منافع ملی، پاسخگویی به مردم و پایبندی به قانون اساسی میشود.
🔹 به وعدههای پوچ و شعارهای هیجانی دل نبندیم.
🔹 تبلیغ زودهنگام برای افراد ناشناس، تنها ما را از شناخت درست دور میکند.
🔹 امروز وقت آن است که دربارهی وظایف رئیسجمهور حرف بزنیم، نه دربارهی اشخاص.
راه درست تحقیق دربارهی کاندیداها:
- بررسی سابقهی مدیریتی و عملکرد واقعی آنان، نه فقط سخنرانیها.
- توجه به پایبندیشان به قانون و اخلاق سیاسی.
- پرسش از کارشناسان مستقل و مطالعهی منابع معتبر، نه شایعات فضای مجازی.
بیایید به جای تبلیغ افراد، فرهنگ مسئولیتپذیری را تبلیغ کنیم.
وقتی کاندیداها معرفی شدند، آنگاه با چشم باز و تحقیق دقیق تصمیم بگیریم.
این یعنی احترام به خودمان و آیندهی کشورمان
#به_قلم_خودم
#ریاست_جمهوری
#احمدی_نژاد

لبیک با خامنهای لبیک با حسین علیه السلام است.
مقام معظم رهبری، خورشید هدایت و عزت این سرزمیناند؛ با حکمت و صلابت، دلها را به امید و ایمان روشن میسازند. حضور ایشان، مایهی غرور و آرامش ملتی است که در سایهی رهبریشان، راه استقلال و سرافرازی را میپیماید.
شبیه الحمد؛ ستاره ای در حجون
در تاریخ پرشکوه اسلام، نامی میدرخشد که همچون ستارهای در آسمان مکه، راه را برای نسلهای پس از خود روشن ساخت؛ «عبدالمطلب»، همان «شیبة الحمد» که سپیدی مویش، نشانی از وقار و بزرگی بود.
او فرزندی بود که در سایهی غربت یثرب چشم به جهان گشود، اما تقدیر الهی، او را به قلب مکه کشاند تا در میان قریش، قامت استوارش بهعنوان ستون عزت و شرف خاندان هاشم شناخته شود. داستان هجرت او از مدینه به مکه، نه تنها روایتی از جابهجایی یک کودک، بلکه حکایتی از پیوند خون و شرافت، و بازگشت به ریشههای خویشاوندی بود؛ آنچنان که قریش، با دیدن سیمای او، بیدرنگ گفتند: «به جان خودمان سوگند، او پسر هاشم است!»
عبدالمطلب، مردی بود که خداوند او را برگزید تا زمزم را دوباره زنده کند؛ چاهی که سالها در دل خاک مدفون بود، به دست او جان گرفت و بار دیگر، تشنگی حاجیان را سیراب ساخت. خواب او، الهام آسمانی بود هنگامی که قریش بر سر زمزم با او به نزاع برخاستند، خداوند نشانهای آشکار فرستاد تا همه بدانند این چشمه، میراثی الهی است که به دست عبدالمطلب سپرده شده است.
او نه تنها صاحب زمزم، بلکه صاحب عزت بود؛ مردی که در برابر ابرهه، با آرامش و وقار سخن گفت و نشان داد که ایمان و توکل، برترین سلاح در برابر قدرتهای زمینی است.
عبدالمطلب، پناه کودک یتیمی شد که بعدها پیامبر رحمت گردید. آغوش او، مأمن محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بود؛ و پس از رحلتش، این مسئولیت را به ابوطالب سپرد تا چراغ محبت و حمایت از رسول خدا خاموش نگردد.
ایمان او، همچون نوری پاک، در دل تاریخ میدرخشد. او هرگز در برابر بتها سر فرود نیاورد، بلکه بر دین ابراهیم(علیه السلام) ایستاد و کعبه را قبلهی عبادت خویش ساخت. روایتها گواهی میدهند که خداوند، شفاعت پیامبر را دربارهی عبدالمطلب پذیرفت؛ چه افتخاری بالاتر از آنکه آغوش او، پرورشدهندهی خاتمالانبیاء بود.
سرانجام، عبدالمطلب در حجون مکه آرام گرفت؛ کوهی که امروز نیز یادآور بزرگی اوست. سن او هرچه بود—هشتاد و دو یا یکصد و بیست سال—مهم آن است که عمرش، سرشار از شکوه، ایمان و خدمت به میراث ابراهیمی بود. مرگ او، پایان یک زندگی نبود؛ آغاز راهی بود که به رسالت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) ختم شد.
عبدالمطلب، نامی است که با زمزم، با کعبه، با ایمان و با پیامبر اسلام گره خورده است. او نه تنها نیای رسول خدا، بلکه نماد شرافت و ایستادگی در تاریخ عرب و اسلام است؛ مردی که سپیدی مویش، نشانی از نور جاودانهای بود که در نسلهای پس از او، تا همیشه خواهد درخشید.
زهرا مرادقلی
#شبیه_الحمد
#عبدالمطلب
#به_قلم_خودم
