هوای بهشت
به نظرم هوای بهشت، شبیه هوای دم صبح یا بعد از نماز مغرب صحن انقلاب است؛ همان حالتی که در آن آدم احساس میکند، انگار روحش از پیلهی تمام دلشورهها بیرون آمده و در اقیانوسی از نور و طمأنینه شناور شده است. مثل لحظهای که مسافری خسته، پس از سالها دویدن در غبار جادهها، بالاخره بارش را بر زمین میگذارد و کولهبار سنگین چه میشودها از روی شأنهاش میافتد.
در آن هوای متبرک، هر دم و بازدم، شبیه جلا دادن به پنجرهی گرفتهی دل است. خنکای سنگهای مرمر زیر پا، تمام التهاب روزمرگیها را مینوشد و صدای نرم زمزمههای پیرامون، مانند باران اردیبهشت، گرد غریبی و تنهایی را از تن میشوید. گویی زمان در نقطهای شگفتانگیز ایستاده تا تو فقط به یاد بیاوری که فراموشنشدهای؛ که دستهایی پنهان اما استوار، تمام شکستگیهای وجودت را کنار هم میچیند و نادیدهترین دردهایت را آغوش میکشد.
آنجاست که میفهمی بهشت، پیش از آنکه جغرافیا یا سرزمینی در دوردستها باشد، همین حال خوش بیوزنی است؛ همینکه لحظهای چشمهایت را ببندی، عمیق نفس بکشی و ببینی قلبت، بالاخره آرام گرفته است.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
خادم گمنام اقتدار
زندگی او، روایتی است از جنس خشت و آئینه؛ داستان مردی که از اعماق رنجهای خاموش جامعه برآمد و در تارک اقتدار دفاعی میهن درخشید.
در روزگاری که آفتاب سوزان قم بر خاک کویر میتابید، او در خانوادهای ساده و متدین چشم به جهان گشود. سهم او از خردسالی، نه بازیهای کودکانه، که لمس زبری خشت در کورههای آجرپزی و نوای خستگیناپذیر کارگاههای نختابی بود. از همان ششسالگی، هنگامی که دستهای کوچکش الفبای مسئولیت را مینگاشت، ارادهای پولادین در وجودش شکل گرفت. او در میان دود چاپخانهها و غوغای مشاغل سخت نوجوانی، رسم قناعت و ایستادگی را آموخت؛ تجربهای که بعدها از او فرماندهی ساخت که درد طبقات محروم را با تمام وجود حس میکرد.
با طلوع انقلاب اسلامی و تجاوز دشمن بعثی، مسیر زندگی او به میدان آزمونی بزرگتر کشانده شد. لباسی که او بر تن کرد، نه فقط پوشش خدمت، که احرام سربازی بود. بیش از نود و شش ماه حضور مداوم در جبهههای غرب و جنوب، از صخرههای سخت و برفی کردستان تا دشتهای تفتیده خوزستان، شاهد فداکاریهای او در رسته توپخانه بود. او نه در پشت خط، که در پیشانی نبرد، هدایت آتش پشتیبانی را بر عهده داشت و جسمش بارها هدف ترکشهای دشمن قرار گرفت تا مدال جانبازی را بر سینه بنشاند.
پس از پایان جنگ، دفتر جهاد او بسته نشد. او دانش نظامی را با تجربه میدان درآمیخت؛ از کسب مدرک دکترای مدیریت دفاعی و تدریس در دانشگاههای عالی نظامی تا هدایت لشکرهای زرهی و پیاده. مدارج مسئولیت را یکی پس از دیگری طی کرد؛ جانشینی و فرماندهی کل ارتش و در نهایت تکیه بر کرسی ریاست ستاد کل نیروهای مسلح. با این همه، هرگز از آن زیست ساده و خلوص روحی دوران جوانی فاصله نگرفت.
شخصیت او تجلی کامل ولایتمداری و جانفدایی بود. او عشق به میهن و رهبری را نه در کلام، که در دکترین عملیاتیاش معنا میکرد و همواره یادآور میشد که ارتش و نیروهای مسلح تا آخرین قطره خون بر سر خطوط قرمز خود که در رأس آن ولایت و امنیت مردم است، خواهند ایستاد.
سرانجام، سرنوشت این سرباز بیدار، با سرنوشت عاشقان پرواز پیوند خورد. او که تمام حیاتش را در سنگر مسئولیت، انضباط و خدمت بیصدا گذرانده بود، در حین انجام وظیفه و در اوج اقتدار، در پی حمله ناجوانمردانه رژیم منحوس اسقاطیل و کله زرد احمق شهد شیرین شهادت را نوشید تا نامش به عنوان الگویی ماندگار از تعهد، استقامت و سربازی پاکباز در تاریخ سراسر افتخار ایران جاودانه شود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
میراث باستانی
نگاه که میکنم به این تصویر، انگار زمان در گودی دستانم متوقف میشود. چای داغ، قاچهای نارنج روی حصیر و گرمای گلیم، همهچیز بوی امن خانه را میدهد؛ اما تمام جان تصویر، در همین دو گوشوارهی پرنقش و نگار حبس شده است.
وقتی چشم میدوزم به ظرافت این زیورهای دستساز در تصویر ، بیاختیاز ذهنم پر میکشد به فراز قرنها، ناگاه به یاد هنر و تمدن باستانی این مرز و بوم میافتم؛ تمدنی که خالق و پاسدار واقعیاش، از همان نخستین روزها، زنان و بانوان صبور این دیار بودند.
در این میان، تصویر روشن هنر زنان خطهی سیستان در ذهنم جان میگیرد. به یاد خامهدوزی و سیاهدوزی بانوان سیستانی میافتم؛ دو هنری که فقط سوزندوزی نیستند، بلکه فلسفهی زیستن و روایت رازآلود روح یک زن است.
در نگاه من، خامهدوزی استعارهایست از سپیدهدم و امید؛ آنجا که بانوی سیستانی با نخ ابریشم سپید و نتابیده، روشنی خورشید هامون و پاکی جانش را بر بوم پارچه مینشاند تا بگوید امید، هرگز در این خاک نمیمیرد. اما زندگی همیشه سپید نیست؛ پس سوزن سیهدوزی را برمیدارد. نخهای سیاه با آن خطوط محکم و هندسی، استعارهای میشوند از وقار، خرد کهن و صبوری استوار او در برابر طوفانها و سختیهای کویر.
او با گره زدن این دو، توازنی شگفتانگیز میان نور و سایه، و امید و رنج میسازد.
حالا که دوباره به این تصویر نگاه میکنم، حس میکنم این گوشوارههای کوچک در دست، عصارهی همان خرد و هنر باستانیست. زیباترین استعارهی عکس برای من همین است: اینکه هنر کهن بانوان ما در ویترینهای سرد موزه غبار نمیخورد، بلکه اینچنین صمیمی و زنده، در میان عصرگاه سادهی ما جاری میشود و روی دستان امروز مینشیند.
من با تماشای این تصویر، فقط یک جفت گوشواره نمیبینم؛ من نجوا و داستان دستانی را میشنوم که نسلبهنسل، زیبایی را از دل تاریخ و کویر بیرون کشیدهاند تا به یادمان بیاورند ما وارثان چه شکوه صبور و زیبایی هستیم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
#مدار_نوشتن
آرمانی دیگر
ثمره برخورد غیرقاطع تکرار جنایاتی فجیعتر
برخی قلمها تنها با خون نوشته میشوند و برخی حماسهها، شرح تقابل نور معرفت با ظلمت محض هستند. حکایت شهید مداح، حمیدرضا رجبزاده، داستان پرواز حنجرهایست که سالها مرثیهخوان گودال بود و سرانجام خود در گودال قساوت متوهمان، خریدار داغی حسینی شد.
تاریکدلان کورباطن، پس از روزها شکنجه و شلاق زدن بر پیکری که جز نغمهی اهلبیت (علیهم السلام) از آن بیرون نمیآمد، سنگدلی را به اوج رساندند؛ آنگاه که قساوت قلبشان حتی به پیکر بیرمق او رحم نکرد و در جنونی شوم، قلب مداح را از سینه بیرون کشیدند. اما زهی خیال باطل! که قلب عاشق، با درآوردن از سینه خاموش نمیشود؛ ضربان آن در نبض حقیقت جاری میماند و قاتلان، تنها بر بار شقاوت و سیاهی ابدی خویش افزودند. این عاقبت نافرجام و شوم کسانی است که در سراب متوهمانهی خویش، خیال میکنند با دریدن سینهها میتوانند ایمان را سر ببرند.
این درندگی و سنگدلی، یادآور همان قساوتی است که بر پیکر مطهر آرمان عزیز فرود آمد؛ طلبهی جوانی که زیر هجوم سنگینترین شکنجهها و بیرحمیها، استوار و صبور ایستاد، اما ذلت را نپذیرفت. رهبر معظم در توصیف آن ایستادگی مظلومانه و شکوهمند فرموده بودند:آرمان عزیز آن جوان، طلبهی جوان، متدین، حزباللهی، پاک، شکنجه شد زیر شکنجه به شهادت رسید؛ او را زیر شکنجه کشتند، اما حاضر نشد حرفی را که آنها میخواهند بزند، اینها نشانهاست، اینها روشناییهای راه است.
خون پاک حمیدرضاها و آرمانها، سرچشمهای واحد دارد؛ یکی با سینهای شکافته و دیگری با پیکری خردشده، اما هر دو فاتح میدان شرف، قساوتپیشگان متوهم بدانند که خون مظلوم، ریشه میزند و برمیخیزد و قاتلان سنگدل در آتش جنایت خویش و لعنت ابدی تاریخ، خوار و سرگردان خواهند سوخت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#آرمانی_دیگر
نگهبان آن تبسم
همیشه چند گام عقبتر میایستاد. با چشمانی تیزبین و حواسی جمع، تمام خطرات احتمالی محیط را میپائید، اما نگاهش پر از آرامش بود. سردار شهید سید مهدی موسوی، سرتیم حفاظت رئیسجمهور، از آن دست آدمهایی نبود که سایه سنگین امنیتیشان حضور مسئولان را از مردم جدا کند؛ او خوب میدانست محافظ کسی شده که دلش میخواهد وسط مردم باشد.
روزی در یکی از سفرهای استانی، قبل از ورود آیتالله رئیسی به محل برنامهای، همهمهای برپا شد. یکی از اهالی با دیدن محافظانی که مسیر را آماده میکردند، گفت: «جوری آماده میشوید که انگار خود رئیسجمهور آمده!» همان لحظه سید مهدی لبخندی زد و با لحنی گرم گفت:چند ثانیه صبر کن…
هنوز کلامش تمام نشده بود که حاجآقا وارد شد و دست بر سینه به آن مرد سلام کرد. لبخندی که آن لحظه روی صورت آن مرد نشست، دقیقاً همان چیزی بود که سید مهدی برایش تلاش میکرد؛ تسهیل پیوند مردم و مسئول، نه ایجاد فاصله.
سید مهدی سالها پیش از این، سرتیم حفاظت فرمانده کل سپاه بود. صبر و اخلاق خاصی داشت؛ روایتی از او نقل میکنند که در یکی از مأموریتهای سنگین، آسیب شدیدی دید و دچار شکستگی استخوان شد، اما ۴۸ ساعت تمام درد را به روی خودش نیاورد و صحنه را ترک نکرد تا مأموریت به پایان برسد. وقتی بعدها با تعجب از او پرسیدند چرا حرفی نزدی؟ با همان تبسم همیشگی جملهای گفت که تمام هویت کاریاش را خلاصه میکرد: «ما محافظ شخصیت نظام هستیم، بادیگارد نیستیم…»
همین اخلاص و وظیفهشناسی بود که باعث شد وقتی آیتالله رئیسی روش کار و منش او را دید، خواهان حضور او در رأس تیم حفاظت خود شود.
در سیام اردیبهشت ۱۴۰۳، در میان مه و صخرههای ورزقان، وقتی بالگرد در دل جنگلهای دیزمار آرام گرفت، سید مهدی تا آخرین ثانیه دقیقاً همانجایی بود که سالها تمرینش را کرده بود؛ در چند قدمی شهید جمهور، او که سالها گمنام و در سایه، مراقب امنیت دیگران بود، سرانجام همراه با کسی که سالها شانه به شانهاش سفر کرده بود، به مقصد رسید.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن