ذبیح آسمان
پرواز، برای او از همان نیمهشبهای پایگاه ریس آمریکا آغاز شد؛ همانجا که پا بر زمین چمن میکوبید و میدوید تا غبار وسوسه را از روحش بتکاند. از انصراف از صندلی پزشکی تا نشستن پشت فرمان اف-۱۴، عباس همواره راه سختتر اما پاکتر را انتخاب میکرد.
جنگ که آمد، تمام هستیاش در میان آسمان و در بال هواپیمایش خلاصه شد. با سه هزار ساعت پرواز، فرماندهی پایگاه اصفهان و معاونت نیروی هوایی، هنوز همان عباس ساده و خاکی بود. خانه و سه فرزندش؛ سلما، محمد و حسین را به خدا سپرد و دلش را به امنیت میهن گره زد.
عید قربان سال ۱۳۶۶ بود. همه لباس احرام پوشیده بودند و او، بال پرواز .
در فرودگاه، خط پرواز جنگی را به صحرای عرفات ترجیح داد و گفت: مکهی من این مرز و بوم است.
ساعتی بعد، بر فراز آسمان بازگشت از مأموریت، ترکش تیربار بر حنجرهاش نشست. هواپیما فرود آمد، اما عباس در روز عید، به حج واقعیاش رسیده بود؛ بیادعا، زلال و اسماعیلوار در مسلخ عشق.
✍️ زهرا مرادقلی
#شهید_عباس_بابایی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
روایت یک نگاه
به یاد دارم آن روزها را؛ روزهایی که دخترکم تازه ششماهگی را لمس میکرد و تقدیر، قدمهای کوچک او و دلمشغولیهای مرا در سفری به مشهد الرضا به هم گره زده بود.
در یکی از روزهای دوره، درست در میانهی کلاس درس استاد؛ بانویی فرهیخته که متانتش همیشه فضای جلسه را آرام میکرد، بیقراری دخترم اوج گرفت. فضای سالن پر بود از زمزمه و شلوغیهای شیرین کودکان دیگر همکلاسیها، اما صدای گریهی نازک فرزندم، چون صدایی ناهمگون، نظم مجلس را به هم میزد. با اینکه استاد با صبوری تمام کلامی به گلایه نگشود، اما پیدا بود که تمرکز درس در پناه آن بیقراریها گم میشود.
حیا و حسی از مسئولیتی مادرانه، مرا از جا بلند کرد. به سمت درب خروجی سالن قدم برداشتم تا بار این بیقراری را از دوش کلاس بردارم. نزدیک در که رسیدم، صدای گرم استاد مرا متوقف کرد. با نگاهی لبریز از درک و عطوفت زنانه گفت: معذب نباشید، میتوانید بمانید. همهی ما یا طعم مادری را چشیدهایم یا در انتظارش هستیم…
نگاهش کردم؛ دخترکم بر شانهام آرام گرفته بود. از محبت استاد و همراهی همکلاسیها تشکر کردم و به سمت صندلیام بازگشتم. اما هنوز چند گامی برنداشته بودم که ساز بیقراریاش دوباره کوک شد! چند دقیقهای صبوری کردم، ولی وقتی آرامش به وجود کوچکش بازنگشت، دوباره به سمت همان نقطه از درگاه سالن رفتم. معجزهوار، باز هم در همان نقطه آرام شد!
چند بار این مسیر کوتاه را رفتم و برگشتم؛ انگار در آن مختصات خاص، شعاعی از امنیت جریان داشت. تا یک گام از آن نقطه فاصله میگرفتم، بیقراری آغاز میشد و تا به همان آستانهی امن بازمیگشتم، سکوتی شیرین، چهرە کوچکش را میپوشاند.
کنجکاو شدم. خط نگاه خیس و کنجکاو دختر ششماههام را دنبال کردم تا ببینم چشمان کوچکش به کدام نقطه گره خورده است. نگاهش دقیقاً روی بنر بزرگی از سیمای پرنور و پر مهر رهبر شهیدمان نشسته بود.
چشمان کوچک او، آرامش را از محبّت و صلابت پنهان در آن تصویر وام میگرفت. آغوش پدری آن نگاه، دل کوچک و بیقرار کودکم را چون لنگرگاهی امن در بر گرفته بود. از همان روز، در تمام روزهای بیقراری فرزندانم، سیمای حضرت آقا برایشان چون مسکنی روحبخش شد؛ تصویری که هرگاه در برابر چشمانشان قرار میگرفت، موج تلاطمهای کودکانه را به ساحل سکون میرساند.
او برای من تنها یک رهبر نبود؛ پدری معنوی و تکیهگاهی الهی بود که حضور ولاییاش، حتی بر جان سپید و بیگناه کودکانهترین مخلوقات خدا سایهی آرامش میانداخت.
امروز، در سالروز تولد همان دخترم، وقتی به گذشته مینگرم، دلتنگی عمیقی بر جانم چنگ میزند؛ که تا چشم کار میکند و افق امتداد دارد، جای خالی آن نگاه پدرانه و آن سایهی آرامشبخش، در جان زمانه خالی است…
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#خاطره_گردی
#مدار_نوشتن
گوهر بلوری
در روزگاری که آدمی یا در تکرار یکنواخت روزمرگی پر می کشد یا در وهم مفاهیم انتزاعی و بی ریشه گم می شود، وجود او به بلوری چندوجهی می ماند؛ گوهری تراش خورده از جنس دانش و ایمان که روشنی را نه برای خودنمایی، بلکه برای شکستن تاریکی و نورافشانی بر پیرامونش جذب می کرد. زیست او بازنمایی زلال و متوازنی از یک هندسه پنهان بود؛ جهانی آراسته به نظم و دقتی برخاسته از سنن محکم آفرینش، اما گره خورده با گرمای محبتی شرقی، اصیل و بی گران.
رودخانه سرکش و خروشان حیات علمی و مدیریتی او، گرچه صخره های سخت مسئولیت را در هم می شکافت، اما همین که به آستانه خانه می رسید، به دریاچه ای آرام و زلال تبدیل می شد. او سقف خانه را نه سنگری برای فرار از مرارت های روزگار، بلکه کانون آرامش و سکون می دید. همسرش برای او همان محور تقارن و نقطه اتکایی بود که آشفتگی ذهن پرتلاشش را به توازن و معنا می رساند؛ از همین رو، فتح قله های علمی را نه محصول نبوغ خود، که ثمره همت و همراهی صبورانه او می دانست. برای فرزندانش نیز نه یک استاد تمام و مدیر تراز اول، بلکه سایه بانی استوار و پرمهر بود. با آن که بار سنگین امانت های کشوری بر دوشش سنگینی می کرد، زمان خانه نزد او حرمت و تقدسی ویژه داشت و همچون باغبانی صبور، نه فقط به آبیاری درختان، بلکه به احوال تک تک غنچه ها و برگ ها با نگاهی سرشار از ظرافت و تحسین می نگریست.
شخصیت معنوی و اخلاقی او به درخت زیتونی کهنسال و دیرپا شباهت داشت؛ ریشه هایش در خاک عمیق توکل و توسل فرو رفته بود و شاخسار نرمش بر سر هر آن کس که در سایه تدریس یا مدیریتش می نشست، چتر می گسترد. در کارزار عناوین و مناصب دنیوی، مناعت طبعی دست نیافتنی داشت و مسئولیت را نه مسند قدرت و فخر، که امانتی الهی و باری گران بر گرده خویش می دید. متانت و خلق خوش او چنان بود که پیش از هر عنوان علمی، گوهر پاک وجودش چشم و دل مخاطب را می نواخت.
اگر دانش او چراغی در تاریکی و جام مدیریتش هدایت گر سفینه ای در طوفان بود، عروجش، این چراغ فانی را به نوری جاودانه بدل ساخت. او که سال ها در آینه فیزیک و نانوفناوری با رفتار و کشاکش نور سودا می کرد، خود به عینی ترین و زیباترین فرمول فنای فی الله و تجلی نور بدل شد. قصه رفتنش، حکایت پروانه ای بود که آن قدر بر گرد شمع حراست از وطن و آرمان هایش پرزد تا سرانجام پروبالش در آتش کینه بیدادگران سوخت و غبار جسمش تا اوج افلاک اوج گرفت. او پر کشید، اما هندسه استوار اندیشه اش و یاد بالندگی پرمهرش در آغوش خانواده و صحن دانشگاه، تا همیشه بر جریده عالم ثبت ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
راه سرخ
عطش عاشقی از نای بیابان جوشید
کربلا پیرهن سرخ شهادت پوشید
اربعین آمد و عالم همه مجنون تو شد
چشم تاریخ از این داغ، پر از جیحون شد
راه سرخ تو حسینجان! نپذیرد پایان
هر که در راه تو افتاد، رسد بر سامان
رهبر پاکنهاد، آن که به راهت جان داد
درس دلدادگی و عهد به خلق الله داد
سر کشید از قدح سرخ شهادت دل او
شد ولایت مداری، همه جا حاصل او
پیروانت همه تا پای جنون استاده
علم سرخ تو بر دوش زمان افتاده
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#شعر
#مدار_نوشتن
در سراب دنیا نگذار گم شویم
نگاه که به این تابلو میافتد، دل ناگهان فرومیریزد: مرکز المفقودین.
ظاهرش شاید فقط یک تابلوی ساده راهنما باشد برای زائرانی که در هیاهوی رفت و آمدها، دست همراهشان را رها کردند؛ اما برای من، این تصویر دقیقاً آینه تمامنمای حال این روزهاست. بیآنکه حتی پاهایم به قدمگاه اربعین رسیده باشد.
آقاجان
در این دنیای پردردسر و پر از هیاهوهای بیسر و ته، من خودم را گم کردم. میان تکاپوی روزمرگیها، دغدغهها و غربت مدام، حس میکنم چقدر از آن خلوت اصیل خویش دور افتادم. اما در تمام این سرگردانیها، تنها یک حقیقت روشن مثل چراغ در کنج دلم میسوزد؛ تنها آغوش کریمانه شماست که اگر به رویم باز شود، دوباره خودم را پیدا میکنم.
امسال هم توفیق قدمزدن در آن مسیر سرخ روزیم نشد و مشتاقانه، دلتنگیم را گریستم؛ اما هر روز از همین کنج خانه، رو به سوی ششگوشه شما میایستم، صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین میگویم و در خلوت دل زیارتتان میکنم. باور دارم که فاصله، هرگز حریف پیوند قلبها نمیشود.
شما از عباد صالحه و مخلصین (به فتح لام) خدا هستید؛ از همان بندگان خالصشده که خداوند اذنهای ویژه و دست گرهگشای ولایتش را به کریمانهترین شکل به شما سپرده است.
آقاجان، به همان مقام مخلصین و به همان اذنهای الهیتان قسم؛ نگذارید در تاریکیها و سراب این دنیا گم شویم. دست دلمان را محکم بگیرید، ما را در مسیر بندگی راستین استوار بدارید و در نهایت، همجواری با خودتان و رسیدن به عالیترین درجات بهشت را روزی حیات اخرویمان قرار دهید.
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللَّهِ وَ عَلَی الاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (ع) وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ(ع)
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی