از خاک الشاطئ تا سحرگاه تهران
میگویند هر انسانی یک بار در تاریخ متولد میشود، اما بعضیها انگار بارها زندگی میکنند؛ یکبار در آوارگی کوچهها، یکبار در تبعید مرجالزهور و بارها در واژههایی که بر کاغذ رنج میبارند.
آوارگی، قصهای نیست که با شناسنامه آغاز شود؛ با خاک شروع میشود. وقتی در ژانویه 1963 (۱۳۴۲ش) در خیمهها و کوچههای تنگ اردوگاه الشاطئ غزه، نوزادی به نام اسماعیل چشم باز کرد، سایه هجرت اجباری خانوادهاش از الجوره عسقلان، مثل باری سنگین بر سینهاش نشست. کودک الشاطئ، از همان قدمهای اول، در مدرسههای آنروا همان اردوگاه آموخت که نان و آب، بدون وطن طعم غریبی دارد، وی دوره دبیرستان را در دانشسرای دینی الازهر غزه به پایان رساند،اما روح او، محصور در جغرافیای تنگ اردوگاه نماند. او کلمات و زبان عربی را دوست داشت؛ کلامی که توان داشت زخمها را روایت کند.
در سال 1981(۱۳۶۰ش) وارد دانشگاه غزه شد دانشگاهی که نقطه عطف زندگی او بود. او در دانشگاه به انجمن اسلامی پیوست و از سال 1985 تا 1986(۱۳۶۵-۱۳۶۴ش) ریاست شورای دانشجویی دانشگاه را بر عهده گرفت. وقتی وارد دانشگاه اسلامی غزه شد، قلم و خطابه را سلاح خویش کرد. نوجوانی و جوانی او نه در آسودگی، که میان خطهای آتش و بند زندانها گذشت. سه سال اسارت در سال 1989(۱۳۶۸ش) و سپس تبعید زمستانی به کوهستانهای سرد و پربرف مرجالزهور در جنوب لبنان در سال 1992، آبدیدهاش کرد. او آنجا میان برف و سنگ، همراه با صدها تبعیدی دیگر، یاد گرفت که ماندن، خودش بزرگترین مبارزه است.
بازگشت از تبعید، آغاز فصل بالندگی بود. ابوالعبد شد تکیهگاه و دستیار امین شیخ احمد یاسین، او نه یک مدیر در پشت میز، که همراه لحظههای پرخطر بود؛ مانند آن روز گرم شهریور 1382 (سپتامبر 2003) که اف-16 بر سقفی که او و شیخ زیر آن ناهار میخوردند فرو ریخت و از میان گرد و غبار و خشتهای فروریخته، معجزهوار بیرون آمدند تا قصه هنوز تمام نشود.
زمان گذشت و اسماعیل هنیه به عالیترین مدارج مسئولیت رسید؛ نخستوزیر تشکیلات خودگردان و سپس رئیس دفتر سیاسی حماس، اما او همان مرد اردوگاه باقی ماند. ایستاد و با همان استواری کلماتش گفت: «هرگز، هرگز، هرگز، اسرائیل را به رسمیت نخواهیم شناخت.»
ایثار و فداکاری در زندگی اسماعیل هنیه تنها به خطابههایش محدود نمیشد. بزرگترین امتحان یک انسان، نه جان دادن خودش، که داغ دیدن بر عزیزترینهایش است. در 10 آوریل 2024(بهار 1403)، وقتی در میان حملات سنگین غزه، خبر شهادت سه پسر و سه نوهاش را در بیمارستان به او دادند، زانو نزد. دست به آسمان برد و با آرامشی نجوا کرد: «خدا را بر این شرف که به ما ارزانی داشت سپاس میگویم… خون فرزندان من رنگینتر از خون مردمم نیست.» او داغ را به حکمت گره زد و صلابت را بر غم پیروز ساخت.
و سرانجام، پایان این روایت پرفرازونشست، در یک سحرگاه خاموش رقم خورد. مردی که تمام عمرش را در معرکه گذرانده بود، در مرداد ماه 1403 (ژوئیه 2024)، اسماعیل هنیه به عنوان مهمان ویژه برای حضور در مراسم تحلیف مسعود پزشکیان (رئیسجمهور ایران) به تهران سفر کرد، در سحرگاه 10 مرداد 1403، محل اقامت او در تهران مورد حملهای تروریستی قرار گرفت و این فرمانده برجسته مقاومت پس از دههها جهاد و مبارزه، به همراه یکی از محافظانش به شهادت رسید.
پیکر او پس از اقامه نماز میت توسط رهبر معظم انقلاب در تهران و تشییعی باشکوه، به قطر منتقل و در قبرستان شهر لوسیل به خاک سپرده شد تا نام او به عنوان شهید قدس و نماد پایداری در تاریخ فلسطین ماندگار شود.
او رفت، اما قصهاش مانند قلمی که سرگذشت یک ملت را بر ورقهای تاریخ حک کرده، زنده ماند. شهید قدس، نه فقط یک رهبر، که روایتی از پایداری، ایمان و فتح نهایی بود؛ روایتی که هیچ بمب و تروری نمیتواند نقطهی پایانش را بنویسد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی
از بصره تا عرش
در سال ۱۳۳۲ شمسی (۱۹۵۳ میلادی)، در شهر ساحلی بصره، کودکی به دنیا آمد که نامش را جمال گذاشتند؛ جمال جعفر محمد آل ابراهیم، او در خانهای رشد کرد که پیوند خونی و فرهنگی میان عراق و ایران داشت، پدری عراقی و مادری ایرانی.
وی در نوجوانی، مقدمات علوم حوزوی را در حوزه علمیه آیتالله سید محسن حکیم در بصره فراگرفت تا ایمانش پایه بس محکمی یابد، در سال ۱۳۵۰ (۱۹۷۰ میلادی)، جوانی ۱۷ ساله بود که دل در گرو آرمانهای اسلامی بست و به حزب الدعوة الاسلامیه پیوست.
در سال ۱۳۵۲ (۱۹۷۳ میلادی)، راهی بغداد شد و در دانشگاه پلیتکنیک، قدم در رشته مهندسی راه و ساختمان گذاشت؛ رشتهای که سالها بعد، لقب ماندگارش یعنی المهندس را از همان به یادگار برد. او در سال ۱۹۷۷ (۱۳۵۶) مدرک کارشناسی خود را گرفت، اما دنیای او فراتر از نقشهها و سازهها بود.
دهه ۱۹۷۰ میلادی، دوران خفقان سنگین حکومت بعث بر عراق بود. سرکوب شدید انقلابیون آغاز شد. در سال ۱۹۷۵ پنج تن از همرزمان وی اعدام شدند و در سال ۱۹۸۰، فاجعه به اوج رسید؛ رژیم بعث شبی تاریک، آیتالله سید محمدباقر صدر را تیرباران کرد. وی بعدها با اندوهی عمیق خاطره آن روزها را اینگونه بازگو میکرد: «تا آن تاریخ، ۹۵ درصد از دوستانی که با آنها در محله و مساجد به حزب الدعوه رفتوآمد داشتم، اعدام شدند.»
با تنگتر شدن حلقه تعقیب، وی مجبور به ترک وطن شد. او راهی کویت شد و در آنجا همراه دیگر همراهانش گروههای جهادی را برای مبارزه با ظلم پایه گذاشت. همانجا بود که ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد؛خانوادهای که حاصل آن چهار دختر بود، در کویت، به دلیل فعالیتهای ضدآمریکایی و جهادی مشترک با شهید مصطفی بدرالدین، ناخواسته نامش در اتهامات انفجار سفارتخانهها مطرح و غیاباً به اعدام محکوم شد؛ اتهامی که همواره خود را از آن مبرا میدانست.
در سال ۱۳۶۳ (۱۹۸۴ میلادی)، وی راهی تهران شد. او هجرت را فرصتی برای دانشاندوزی بیشتر دید؛ ادامه تحصیل داد و تا مقطع دکتری در رشته روابط بینالملل و علوم سیاسی پیش رفت.
در سنگر مبارزه نیز، او به تشکیلات مجاهدان عراقی پیوست. در کنار شهید اسماعیل دقایقی (نخستین فرمانده تیپ مستقل بدر)، سازمانی رزمنده شکل گرفت. او سالها بعد در سال ۲۰۰۱ میلادی (۱۳۸۰ شمسی) به فرماندهی سپاه بدر رسید.
با سقوط رژیم صدام در سال ۲۰۰۳، او پس از سالها غربت به عراق بازگشت. او در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۰۵ از استان بابل رأی آورد و نماینده مردم شد، اما زیادهخواهی و اشغالگری آمریکاییها اجازه فعالیت رسمی به او نداد. او ناچار شد مدتی را خارج از عراق بگذراند، اما دست از تلاش برنداشت.
در سال ۲۰۰۷ (۱۳۸۶)، جمال گروه کتائب حزبالله عراق را تأسیس کرد؛ گروهی قدرتمند و سازمانیافته که به کابوس اشغالگران آمریکایی تبدیل شد و هدف اصلیاش اخراج کامل نیروهای بیگانه از خاک عراق بود.
با ظهور تروریستهای تکفیری داعش و سقوط سریع برخی شهرها، عراق در آستانه پرتگاه قرار گرفت. در این هنگام، فتوا و حکم جهاد کفایی آیتالله سیستانی صادره شد.
ابو مهندس که حالا همه او را به نام «ابومهدی المهندس» میشناختند، به عنوان جانشین فرماندهی سازمان «حشدالشعبی» بسیج مردمی عراق نقشآفرینی کرد. او نیرویی ملی و جهادی متشکل از شیعه، سنی، کرد، ترکمن، ایزدی و مسیحی را گرد هم آورد.
ابومهدی اهل پشتمیزنشینی و اتاقهای مجلل پایتخت نبود. اتاق فرماندهی او، نفربرهای رزمی در خط مقدم نبرد بود. خودش میگفت:«۳۰ سال است در جبهه مقاومت مشغول است و این جهاد، تفریح و راحتی من است. بسیاری از شهرهای عراق مثل تکریت و فلوجه را نه قبل از جنگ، بلکه در میدان نبرد دیدهام.»
با مجاهدتهای شبانهروزی او و همرزمانش، شهرهایی چون آمرلی، جرفالصخر، اربیل و موصل از لوث وجود داعش پاکسازی شدند. حتی در بهار سال ۱۳۹۸، زمانی که سیل ویرانگر خوزستان را فراگرفت، ابومهدی مرزها را برداشت و با گسیل امکانات از بصره به خوزستان، دوشادوش مردم در کف میدان امدادرسانی ایستاد.
در تمام این سالهای سخت، یک برادری عمیق و دیرینه میان ابومهدی و فرمانده ایرانی، سردار شهید حاج قاسم سلیمانی، پیوند خورده بود. ابومهدی با وجود تمام مقام و تجربیاتش، با تواضعی بینظیر میگفت: من افتخار میکنم که سرباز حاج قاسم هستم.
سرانجام، سحرگاه جمعه ۱۳ دیماه ۱۳۹۸ (۳ ژانویه ۲۰۲۰) وعده دیدار فرا رسید. در خروجی فرودگاه بغداد، پهپادهای تروریستهای آمریکایی خودروی حامل دو همرزم قدیمی را هدف قرار دادند. جمال جعفر (ابومهدی المهندس) در کنار برادرش حاج قاسم سلیمانی به آرزوی دیرینهاش رسید و کلکسیون افتخارات یک عمر مجاهدت خود را با مدال سرخ شهادت تکمیل کرد.
پیکر مطهر او و همراهانش در میان تشییعهای میلیونی و باشکوه در شهرهای بغداد، کربلا، نجف، کاظمین و سپس تهران، قم، مشهد و بصره روی دستهای مردم قدرشناس تشییع شد و آرامگاه ابدیاش، قبرستان وادیالسلام نجف گردید.
ابومهدی در وصیتنامه تصویری خود، آخرین درسهایش را برای جوانان و مجاهدان به یادگار گذاشت: ثبات قدم در جهاد و حفظ معارف دینی و اخلاق اسلامی (حتی در برخورد با اسیران و حفظ اموال مردم)، کسب رضایت الهی از طریق خدمت به همه مردم، بدون در نظر گرفتن گرایشهای مذهبی و قومی، ایجاد امنیت، ثبات و آرامش برای عراق و منطقه و پایان دادن به حضور اشغالگران.
او فرد نبود؛ مکتبی بود از اخلاص، شجاعت و خدمت که نامش برای همیشه در تاریخ مقاومت امت اسلامی جاودانه ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
روایتگردش کتابی
تصویر کن نیمهشب در بیمارستانی قدیمی و سکوتی که با نالههای خفیف یک کودک بیسرپرست میشکند. پسربچهای تنها، با دردی شدید در گلو، کز کرده روی تخت؛ نه مادری که پیشانیش را نوازش کند و نه امیدی به فردا.
در همان تاریکی، صدای پای آرامی در راهرو میپیچد. مردی با محاسن سفید و عبایی ساده، در بخش را باز میکند. او بانی و مؤسس بیمارستان است؛ آیتالله فیروزآبادی، اما امشب نیامده تا حسابوکتاب کند یا دستور مدیریتی بدهد.
آرام بالای سر پسربچه میایستد. دست گرمش را روی سر تبدار کودک میگذارد، لبخندی پر از امنیت میزند و سکهای دو ریالی در دستهای کوچک او میگذارد.
سالها میگذرد. آن کودک، حالا یک پزشک متخصص و سرشناس شده است. سالها گذشته، اما او هنوز گرمای آن دست و شیرینی آن سکه را حس میکند. وقتی یک روحانی بیمار روی تختش میافتد، تمامقد برای درمانش میایستد و میگوید: «من دین امشبم را سالها پیش به یک عبابپوش دادم؛ وقتی که هیچکس را نداشتم…»
استاد حجتالاسلام والمسلمین محسن قرائتی این قصه واقعی را درست در نقطهای از کتاب میکارد که میخواهد مخاطبش را تکان دهد. او دست خواننده را میگیرد و میبرد سر یک دوراهی مهم: تبلیغ یعنی چه؟
آیا تبلیغ یعنی پشت تریبون رفتن و واژههای قلمسلمبه تحویل مردم دادن؟ یا لمس کردن رنجهای آدمی در تاریکترین لحظههای زندگیاش؟
اگر صفحات کتاب قرآن و تبلیغ را بیشتر ورق بزنی، به تمثیلهای تکاندهندهتری هم میرسی:
لولهای که خودش خشک میماند!
کتاب با زبانی تند اما دلسوزانه میگوید: مبلّغی که حرفهای قشنگ میزند اما خودش عمل نمیکند، درست مثل یک لولهٔ سیمانی است؛ آب زلال و حیاتبخش را به لبهای تشنه میرساند، اما خودش حظی از آن نمیبرد و خشک و بیروح باقی میماند.
و یا درسی که یک کلاغ به بشر داد
نویسنده یادآوری میکند که آموزش دادن به خودی خود شاهکار نیست؛ قرآن میگوید برای یاد دادن دفن مرده، یک کلاغ معلم انسان شد! آنچه به آموزش ارزش میدهد، سوز، خلوص و عمل است.
این کتاب، یک دستورالعمل خشک آکادمیک نیست؛ تجربیات ۲۰ ساله مردی است که قرآن را نه برای حفظ کردن، بلکه برای پیدا کردن راه نفوذ به دلها زیر و رو کرده است.
از داستان مورچهای که به بقیه هشدار داد تا نقش عجيب یک قلم سبک در رقم زدن تاریخهای سنگین قرآن و تبلیغ شبیه یک جعبهابزار کاملاً کاربردی برای هر کسی است که میخواهد کلامش بر روح و جان مخاطب بنشیند.
✍️زهرا مرادقلی
#کتاب_قرآن_و_تبلیغ
#به_قلم_خودم
#گردش_کتابی
#مدار_نوشتن
از اراک تا اوج آسمان
دست روزگار، دفتر زندگی مردانی را که با خدا معامله میکنند، با جوهر ایثار و شجاعت مینویسد. قصه زندگی سرلشکر پاسدار شهید محمد پاکپور، داستان مردی است از تبار مجاهدان بیادعا؛ فرماندهای که نامش کمتر در ویترین رسانهها دیده شد، اما اثر گامهای استوارش در ژرفای امنیت این مرز و بوم تا ابد ماندگار است.
در سال 1340 خورشیدی، در شهر کهن و صنعتپرور اراک، کودکی دیده به جهان گشود که نامش را محمد نهادند. او در خانوادهای متدین، اصیل و باایمان رشد یافت؛ خانودهای که نان حلال و نوای ندبه و عاشورا، جانمایه تربیت فرزندانش بود. محمد از همان دوران خردسالی و نوجوانانی، به متانت، هوش سرشار و دلسوزی برای اطرافیان شناخته میشد. ریشههای عمیق باورهای مذهبی و حب اهلبیت (علیهم السلام) در خاک پاک اراک، شالوده شخصیتی مردی را ساخت که بعدها به یکی از استوانههای دفاعی کشور بدل شد.
همزمان با آغاز جوانی وی، خورشید انقلاب اسلامی در سال 1357 درخشیدن گرفت. او که پرتوی این نهضت روشنگر را با تمام وجود حس کرده بود، با شور، اشتیاق و ایمانی راسخ به صف انقلابیون پیوست.
با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، او که مسیر زندگی خود را در پاسداری از کیان میهن و ارزشهای اسلامی یافته بود، جامه سبز سبزپوشان نظام را بر تن کرد. جوانی او نه در آسایش و فراغت، که در کوره حوادث سخت آن روزها و مواجهه با فتنه ضدانقلاب در غرب کشور و غائله کردستان صیقل خورد. او از همان قدمهای اول، فرماندهی را نه در پشت جبهه، بلکه در صف اول خطر تجربه کرد.
با آغاز جنگ تحمیلی، میادین نبرد جنوب و غرب کشور به کلاس درس عملی برای این مجاهد جوان تبدیل شد.شهید سرلشکر پاکپور با هدایت یگانهای زرهی سپاه، در سختترین و خطشکنترین عملیاتها نقشی تعیینکننده ایفا کرد:
فرماندهی در خطوط مقدم؛ از حماسههای ماندگار مهران و سومار تا دشتهای خوزستان و عملیاتهای عظیمی چون والفجر و کربلای 5، صدای گرم و تصمیمات دقیق او آرامشبخش دل رزمندگان بود.
بنیانگذاری توان زرهی؛ او سالها مسئولیت یگانهای زرهی را بر عهده داشت؛ یگانهایی که خطشکن معبرها و دژهای مستحکم دشمن بودند.
مدال افتخار جانبازی؛ سردار شهید پاکپور در همین مسیر سخت، بارها تا مرز شهادت پیش رفت و مدال جانبازی را بر سینه حک کرد،گواهی روشن بر اینکه او فرماندهای از جنس میدان بود،نه ناظر صحنهها.
پس از پایان جنگ و در دهههای 70 و 80، او با مسئولیتهایی همچون فرماندهی لشکرهای 8 نجف و 31 عاشورا، معاونت عملیات سپاه و فرماندهی قرارگاههای نصرت و قدس در شرق کشور، ثبات و امنیتی کمنظیر را در مرزها حاکم ساخت.
در سال 1388، با حکم فرماندهی کل قوا، سردار پاکپور به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد. این دوران، نقطه عطف مدیریت راهبردی او بود؛ او نیروی زمینی را از یک ساختار کلاسیک به نیرویی چابک، فناورانه و متناسب با تهدیدات نوین تبدیل کرد. توسعه سامانههای پهپادی، واحدهای واکنش سریع، و ارتقای توان جنگ الکترونیک از دستاوردهای ماندگار اوست.
عشق او به تدابیر راهبردی باعث شد تا مدارج عالی تحصیل را پیموده و موفق به اخذ دکترای جغرافیای سیاسی از دانشگاه تربیت مدرس شود؛ دانشی که ادراک ژرفی از تحولات منطقهای و امنیت مرزی به او میبخشید.
حضور در بزنگاهها، هدایت میدانی یگان ویژه صابرین در جریان حادثه تروریستی مجلس شورای اسلامی در سال 1396، تنها نمونهای از حضور شجاعانه و متین او در قلب بحرانها بود.
سردار شهید محمد پاکپور، پس از سالها مجاهدت خستگیناپذیر و پس از شهادت سردار حسین سلامی، با دریافت رتبه رفیع سرلشکر، مسئولیت خطیر فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بر عهده گرفت. او در برههای حساس، سکاندار اقتدار و بازدارندگی کشور در برابر متجاوزان شد.
سرانجام، این مجاهد پرنفوذ اما بیادعا که تمام عمر خود را وقف امنیت مردم و حراست از مرزهای میهن کرده بود، در جریان تجاوزات و حملات تروریستی رژیم صهیونیستی و آمریکا به حریم پاک ایران اسلامی، به آرزوی دیرینه خود دست یافت و به خیل یاران و همرزمان شهیدش پیوست.
او رفت اما مکتبی از اخلاص، عقلانیت رزمی، شجاعت میدانی و عشق به مردم را به یادگار گذاشت؛ فرماندهی که نشان داد ارزش خون شهدای مدافع وطن، ضامن عزت و پایداری ابدی این سرزمین است.
✍️ زهرا مرادقلی
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
ناخدای اروند
سردار شهید در اروندکنار، جایی میان جزر و مد خروشانی که شناسنامهی هر کودکی را با صبوری امضا میکرد، قد کشید. او فرزند تورهای پهنشدهی صیادی و صخرههای سخت تنگستان بود. پیش از آنکه الفبای کتاب را بیاموزد، زبان پیچیده و خشمگین دریا را بلد شد؛ دریا برای او نه یک پهنهی آبی ساده، بلکه معلمی بود که تابآوری در برابر طوفان را یادش میداد.
شهریور ۱۳۵۹، باروت و آتش جای بوی نخلستانها را گرفت. علیرضای ۱۷ ساله خانوادهاش را به جای امن فرستاد، اما خودش به آبادان تحت محاصره برگشت. دشمن، اروند را غیرقابل عبور میدانست؛ اما جوان دریاشناس، شبانه و بدون لباس غواصی، دل به جریان وحشی اروند زد، از زیر چشم دیدهبانان بعثی گذشت، گرای دقیق توپخانهی دشمن را برداشت و دو و نیم کیلومتر مسیر خروشان را شناکنان بازگشت. آن شب، با گرای جوان ۱۷ ساله، توپخانهی دشمن خاموش شد و نخستین امضای شجاعت او بر پیشانی اروند نقش بست.
با گذشت زمان، او حاکم آبراههای پیچیدهی هورالعظیم در عملیاتهای خیبر و بدر شد و نیروها را مثل شبح از دل نیزارها عبور داد. با تشکیل نیروی دریایی سپاه و آغاز جنگ نفتکشها، او بنیانگذار دکترین رزم نامتقارن، شبیخونهای دریایی و تاکتیک شناورهای تندرو در جزایر بوموسی، سیری و … شد تا در برابر ناوگانهای غولپیکر بیگانه بایستد.
پس از جنگ، او تجربه هشت سال نبرد را به مهندسی دفاعی تبدیل کرد. او معمار شهرهای زیرزمینی موشکی در اعماق صخرههای خلیج فارس و دریای عمان شد. وقتی در سال ۱۳۹۷ به فرماندهی کل نیروی دریایی سپاه رسید، توان دفاعی کشور را به ساخت ناوهای اقیانوسپیمای رادارگریز (کلاس شهید سلیمانی)، قایقهای هوشمند بدون سرنشین و اژدرهای پیشرفته تجهیز کرد.
سرانجام در فروردین ۱۴۰۵، فرماندهی که سالها کابوس متجاوزان در تنگه هرمز بود، در پی حملات هوایی دشمن به شهادت رسیدو پیکر مردی که دریا را میشناخت، پس از سه روز سنگ و آوار تسلیم شکوه پیروزمندانه او شدند، از میان خاکسترهای حادثه، پیکر مطهر سردار شهید چون لالهای پرپرشده طلوع کرد. اندام مطهرش اگرچه بند از بند گسسته بود، اما مشت گرهکردهاش با سرخی خونی تازه، هنوز بوی حماسه و مقاومت میداد. او در آخرین تصویر دنیاییاش نیز تسلیم را معنا نکرد؛ مشت او، مهر تایید جاودانگیاش بود که پس از بدرقهای باشکوه به خوزستان بازگشت تا در نزدیکی همان اروندی آرام گیرد که شجاعت ۱۷ سالگیاش را در امواج خود ثبت کرده بود.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#باید_برخاست