به نام حقیقتی که حجابش از حیاست، نه از تاریکی؛ و به نام ایمانی که مرزش خاک نیست، بلکه دل است.
آقای مسئول، شما از دارالشفا آمدید، اما به جای مرهمنهادن بر زخمهای جامعه، خود زخمی شدید بر پیکر فرهنگ این ملت. آنگاه که در برابر قانون الهی حجاب، با صراحت اعلام کردید که اجرا نخواهید کرد، نه تنها از مسیر عقلانیت خارج شدید، بلکه از مسیر امانتداری نیز منحرف گشتید.
مگر نشنیدهاید آن کلام بلند امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)را که فرمود:
«وَ إِنَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَةٍ وَ لَکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ أَمَانَةٌ، وَ أَنْتَ مُسْتَرْعًى لِمَنْ فَوْقَکَ: حوزه فرمانرواییات طعمه تو نیست، بلکه امانتی است بر گردن تو، و از تو خواستهاند که فرمانبردار کسی باشی که فراتر از توست.»
جشنوارهای که در دبی برگزار شد، شاید در خاکی دیگر بود، اما در دل امت اسلامی طنین انداخت. مگر نه آنکه دین خدا، مرز نمیشناسد؟ مگر نه آنکه امام علی (علیه السلام) فرمود: «حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِکُلٍّ أَهْلٌ؛ فَلَئِنْ أَمِرَ اَلْبَاطِلُ فَقَدِیماً فَعَلَ، وَ لَئِنْ قَلَّ اَلْحَقُّ فَلَرُبَّمَا وَ لَعَلَّ وَ لَقَلَّمَا أَدْبَرَ شَیْءٌ فَأَقْبَلَ: حق و باطل هر دو پیروانی دارند؛ اگر باطل فرمانروایی کند، پیشتر نیز چنین کرده است، و اگر حق اندک شود، شاید بازگردد، شاید برخیزد، و شاید دیر به دیر طلوع کند؛ چه بسیار چیزها که پشت کردهاند و دوباره روی آوردهاند.»
و شما، با رفتاری که حتی صدای امثال علی مطهریها را نیز به اعتراض بلند کرد، مسبب بیحجابی جامعه شدید. آنان شما را مسئول دانستند، و حق هم همین است. چرا که بیتوجهی به حدود الهی، جامعه را به ورطهای میکشاند که حتی اهل انصاف را به فریاد میآورد.
و اینها، همینهایی که در آن جشنواره بیحیایی بال و پر گرفتند، دوباره به آغوش وطن بازمیگردند، و دوباره در همین خاک رشد میکنند. مگر نه آنکه برخیشان میگفتند پیش از بازیگری، اه در بساط نداشتند؟ این عرصه بود که به آنها بها داد، و حالا همانها، حیا را به سخره گرفتهاند.
آقای مسئول، شما مسبب این وضعیت هستید. و اگر بخواهم به زبان نهجالبلاغه با شما سخن بگویم، باید بگویم:«وَ فِی یَدَیْکَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ، وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَیَّ: و در دستان تو مالی از مال خداست، و تو از خزانهداران اویی تا آن را به سلامت بازگردانی.»
پس ای کسی که از دارالشفا به دارالسلطه درآمدی، به یاد داشته باش که این کرسی، طعمه نیست؛ امانت است. و امانت را با بیحیایی، با بیقانونی، و با بیتوجهی به حدود الهی نمیتوان حفظ کرد.
#به_قلم_خودم
#جشنواره_مهر
#آقای_مسئول
#پزشکیان
#حجاب
#سینما

شب جمعهای دیگر و قلب من در آرزوی دیدارت میسوزد…
ای نزدیکتر از جان، ای آخرین ذخیرهی امید خدا!
باز هم شب جمعه از راه رسید و چشمان ما از انتظار آمدنت کمسو گشت. گویی در آینهی عمر، تار و پود سیاهی موها، آرامآرام به سپیدی گراییده تا نشان دهد هر تار موی سفید، ندایی است از گذشتن این سه دهه، این عمرِ به سرعت سپریشده.
در این لحظاتِ روحانی، بغضی سنگین گلویم را میفشارد. با خودم نجوا میکنم: چگونه بندگی کردهام؟ آیا در خورِ نام “منتظر” بودهام؟ آیا به عنوان فرزند یا مادر، آنگونه که شایستهی خالصترین بندگان است، عمل کردهام؟ این پرسشهای بیپاسخ، چون آینهای شکسته، اعمال مرا پیش چشمانم میآورند.
راستش را بخواهی، محال است دعای فرج را زمزمه کنی و قلبت از شرم و ندامت نلرزد. چگونه میتوان آرزوی زیارتِ رویِ ماهت را داشت و شایستگی خود را در ترازوی عمل نسنجید؟ به کدام کار نیک امید بندم؟ در کدام وظیفه، اخلاصِ شما را الگوی خود قرار دادهام؟
هرچند خود را به قدر سر سوزنی لایقِ دیدار و در شمارِ منتظرانِ واقعی نمیدانم، اما یادِ آن جملهی نورانی در دعای ابوحمزه ثمالی، تسکینی بر این جانِ بیقرار است: “إِلهِى إِنْ أَدْخَلْتَنِى النَّارَ فَفِى ذلِکَ سُرُورُ عَدُوِّکَ وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِى الْجَنَّةَ فَفِى ذلِکَ سُرُورُ نَبِیِّکَ و َأَنَا وَاللّهِ أَعْلَمُ أَنَّ سُرُورَ نَبِیِّکَ أَحَبُّ إِلَیْکَ مِنْ سُرُورِ عَدُوِّکَ. خدایا اگر مرا وارد دوزخ کنی، این موجب خرسندی دشمن توست و اگر مرا به بهشت وارد نمایی، این سبب خوشحالی پیامبر توست و من به خدا سوگند این را میدانم که دلشادی پیامبرت نزد تو، از خرسندی دشمنت محبوبتر است.”
اینجاست که امیدِ مغفرت، دوباره جوانه میزند. ما را ببخش، ای نور عالم، که انتظارمان در عمل، ناقص و پر از کوتاهی است.
“بیا که این دلِ بیتاب، تنها با یک نگاه تو آرام میگیرد.”
#به_قلم_خودم
#جمعه_های_انتظار
#جمعه_های_دلتنگی
#امام_زمان
به مزار آمدهام. صدای شیون و گریه، نالههای سوگواران که بر عزیزانشان میگریند، در هوا پیچیده است. در میان این اندوه، بازی کودکانه و زیبای فرزندانم چون نسیمی لطیف، مرا به تأملی عمیق فرو میبرد. کودکم، بیخبر از سنگینی این فضا، بر روی مزار پدرم دراز میکشد، و من، بیاختیار، از او میپرسم: اگر روزی نوبت من برسد و در این خانه ابدی آرام گیرم، آیا بر مزارم خواهد آمد؟ آیا بر بالینم قرآنی خواهد خواند، دعایی خواهد زمزمه کرد؟
پرسشم چون تیری در دلش نشست. برآشفت، فریاد زد، نه… نه… نه… و من، در دل، خود را نفرین کردم که این چه پرسشی بود؟ چرا از کودکم؟ چرا ادامه دادم؟ اما دست من نیست. هر بار که به مزار پدرم و عزیزانم میروم، خود را درون آن میبینم. از اعمال کرده و نکردهام میپرسم. با خود میگویم: بعد از مرگم، آیا کسی برایم فاتحهای خواهد خواند؟ نگران فاتحهخوانم میشوم، و باز خود را در مزار میبینم.
بر مزار مادری میایستم که فرزندان بسیاری را در جامعه پروراند. به او غبطه میخورم. بر مزار عزیزان و اقوام میروم، و در دل میپرسم: دنیای آنان چگونه است؟ آیا آنچه خواندهام و شنیدهام، با واقعیتشان همخوانی دارد؟
تنها چیزی که میتوانم از خداوند بخواهم، دعای حضرت زهرا سلاماللهعلیهاست:
اللهم استعملنی بما خلقتنی له
و زمزمه میکنم:
الحمدلله علی کل حال
خدایا شکرت…
#به_قلم_خودم
#پنجشنبه
آزادی، نام دیگر مهدیه است
در روزگاری که واژهها از درد و امید لبریزند، نام مهدیه اسفندیاری چون فانوسی در شب تار سیاست میدرخشد. بانویی که در غربت، با صلابت و سکوت، نام ایران را بر دوش کشید و بندهای اتهام را با ایمان و نجابت گشود. امروز، آزادیاش نه فقط رهایی یک انسان، که تولد دوبارهی غرور ملی ماست.
اما این شادی، نیمهتمام است اگر تبادل صورتگرفته، وزنهی عدالت را به سود ایران سنگین نکند. ما خواهان معاملهای نیستیم که قهرمانمان را با دو مهرهی مشکوک معاوضه کند، بلکه آرزومندیم این گام دیپلماتیک، با حکمت و عزت همراه باشد؛ تبادلی که نه تنها جان را آزاد کند، بلکه شأن ایران را نیز در ترازوی جهانی بالا ببرد.
به مهدیه میگوییم:
تو نه فقط آزاد شدی،
تو آزادی را معنا کردی.
و به دیپلماتهایمان میگوییم:
در این میدان،
هر گام باید به سود حقیقت و ایران باشد.
#به_قلم_خودم
#مهدیه_اسفندیاری
#عراقچی

خانم صادق، وزیر محترم راه و شهرسازی؛
شما در پاسخ به ماجرای بازرسی فرودگاهی، فرمودید که تیم امنیتی از قوانین مربوط به وزرا آگاه نبوده. اما اجازه دهید با صراحت بگویم:
نخست، شما دیپلمات نیستید.
دوم، سفر شما چه دستاوردی داشته که آن را در زمره استثنائات قرار میدهید؟
آیا توافقی اقتصادی، فرهنگی یا سیاسی حاصل شد که مردم را امیدوار کند؟ یا صرفاً حضوری نمادین بود؟
به جای پذیرش اشتباه و عذرخواهی، با بیتدبیری تمام، خود را به جای دیپلماتها و مأموران امنیتی آنان جا میزنید؟
آیا اصلاً فلسفهی قانون عدم بازرسی دیپلماتها را میدانید؟
این قانون برای حفظ امنیت ملی و اسرار کشور است، نه برای فرار از پاسخگویی یا نمایش قدرت.
و تأسفبارتر آنکه، برخی مسئولان این دولت چنان با وقاحت از قانون عبور میکنند که دوران پهلوی را هم روسفید کردهاند.
پس از چند روز سکوت، با چه کسانی مشورت کردید که چنین بیپایه و اساس، به میدان آمدید؟
فرض کنید مردم نمیفهمند، اما تاریخ میفهمد. حافظهی جمعی میفهمد. و این ملت، بیش از هر زمان، چشم بینا دارد و گوش شنوا.
#وزیر_راه
#فرودگاه_اردبیل
#بازرسی
لبخندهایی که بوی خسارت میدادند
در روزهایی که دیپلماسی لبخند برجام را به آغوش کشید، صدای هشدارهایی شنیده میشد—آرام، اما مکرر. حالا که غبار توافق فرو نشسته و خسارتها عیان شدهاند، مطالبهی محاکمهی روحانی و ظریف دیگر یک خواستهی جناحی نیست؛ این، فریاد عدالتخواهی مردمیست که میپرسند: چرا آن هشدارها جدی گرفته نشد؟
محاکمه، اگر صورت گیرد، نه برای انتقام، بلکه برای بازگرداندن اعتماد به عقلانیت سیاسی و قانون است. و اگر صورت نگیرد، تاریخ شاید دوباره لبخند بزند—اینبار با بهای سنگینتر.
#به_قلم_خودم
#محاکمه_روحانی
#محاکمه_ظریف
#مطالبه_مردمی

دلنوشتهی شبانهی یک منتظر
دلم گرفته…
نه از زخمی تازه، نه از باری سنگینتر از روزهای پیش.
اندوهی بینام، بیدلیل، اما عمیق،
چون مهی غلیظ، بر جانم نشسته است.
آسمان شب، به ظاهر پرستاره است،
اما ستارهها چون تیغاند بر دل بیتابم.
نه آرامشی در این شب هست،
نه نشانی از آن ماه آخرین که زمین را روشن کند.
کجایی ای وعدهی روشن؟
در کدامین اقلیم سکنا گزیدهای؟
چرا نمیآیی؟
چه شده که مادری با ویلچر،
در حرم امن امام رئوف، شفا مییابد،
اما دعای ما، با تمام اشک و آه، بیپاسخ میماند؟
نکند هنوز ناخالصی در دلهایمان موج میزند؟
نکند آن 313 دلِ پاک، هنوز گرد هم نیامدهاند؟
اما مگر نه این است که
در جنگ دوازدهروزهی ایران،
در مقاومت غزه،
در ایستادگی حزبالله لبنان،
در غیرت مردم شریف یمن،
سربازان تو، جان بر کف ایستادهاند؟
پس چرا نمیآیی؟
دگر تاب دوری نداریم…
زمانه در خود چنان میتند
که گویی هر لحظه، تاریکی را بیشتر میبلعد.
ما ماندهایم با بغضی کهنه،
با شوقی بیانتها،
با چشمانی خیره به افق،
و دلی که هنوز، هنوز،
به آمدنت ایمان دارد.
#به_قلم_خودم
#منتظر
#امام_زمان
#دلنوشته