پای پیاده تا بهشت؛ روایتی از یک دیدار بارانی
14 خرداد 1389؛ آفتاب داغ خردادماه بر سر تهران میتابید و من، در آستانهی فصلی نو از زندگی، تازه قدم از دنیای نیمکتهای دبیرستان بیرون گذاشته بودم. آن روزها، مثل جوانیام، پر از شور بودم اما هنوز عمق خیلی چیزها را نمیدانستم. به همراه خواهرم و دخترداییام، همسفر کاروانی شدیم که مقصدش میعادگاه عاشقان بود:حرم امام راحل.
آن سال، تقدیر چه تقارن شگرف و زیبایی رقم زده بود؛ 14 خرداد با آدینه پیوند خورده بود و قرار بود نماز جمعه به امامت رهبر شهیدمان و قائد عزیزمان اقامه شود. در دلم حسی شبیه به تقلید پروانهها از شعله وجود داشت؛ دوستشان داشتم، چون خانوادهام دوستشان داشتند، اما هنوز چشم دلم به شناخت عمیق آن «مایه فخر زمان» گشوده نشده بود.
اتوبوس کاروان، گوشهای از پارکینگهای شمارهدار بهشتزهرا آرام گرفت. مدیر کاروان با صدایی رسا زمان بازگشت را اعلام کرد: «دیدار ما، همینجا، بعد از نماز جمعه» و ما در میان سیل خروشان جمعیت رها شدیم.
هرچه به حرم نزدیکتر میشدیم، زمین و زمان در هم تنیدهتر میشد. جمعیت مثل دریایی طوفانی موج میزد. در آن شلوغی غریب، بیرون و درون مصلای امام مملو از زائر بود. با هزار بار پوزش و عذرخواهی و به سختی گشودن راه از میان صفوف فشرده، خودم را به کیت بازرسی رساندم و وارد شدم. وقتی به پشت سرم نگاه کردم، در میان آن اقیانوس انسانی، دیگر نه خواهری دیدم و نه آشنایی. تنهای تنها شده بودم، اما ترسی نداشتم؛ با خودم گفتم: «قرارمان که بعد از نماز است، پس فعلاً سهم خودم را از این مصلّی برمیدارم.»
در صفوف نماز ایستادم. کنارم دو دختر جوان از طلاب تهران نشسته بودند؛ آرامش نگاهشان کمی از التهابم کاست. هنوز مصلّی چشمانتظار ورود آقا بود که ناگهان غوغایی به پا شد. جمعیت یکصدا به پا خاست و فریاد شعارها فضای شبستان را پر کرد. از سن دور بودم، اما نه آنقدر که نبینم؛ آقای سید حسن خمینی، نوه امام راحل ، پشت تریبون رفته بود. مردم مؤمن و انقلابی، بنا به دلایلی که آن زمان برای ذهن کماطلاع از سیاست من هم روشن بود، راه را بر ادامهی خطابه ایشان بستند. موج شعارها بلند شد و من هم، همگام با موج جمعیت، شعار «مرگ بر منافق» و «مرگ بر ضد ولایت فقیه» سر دادم. خطابه نیمهتمام ماند.
آنگاه، خورشید آمد مقام معظم رهبری، قائد شهید و عزیزمان، با همان متانت، صلابت و بزرگواری دانش همهچیزتمامشان وارد شدند، با ورودشان شعارها شدت گرفت و اشک از چشمانم بی اختیار بیرون میچکید، هیچ چشمی نمیتوانست نور را ببیند و نبارد شعارها محکم تر و با مضمون جان فدایی رهبر جایشان عوض شد،
در میان آن همه هیاهو، دیدم که ایشان جلو آمدند و پیشانی سید حسن را بوسیدند. این تصویر، مثل یک تابلوی نقاشیِ زنده، برای همیشه در گوشهی ذهنم حک شد. کلامشان آرامش را به اقیانوس متلاطم مصلّی بازگرداند.
در آن لحظه، افکار کودکانهای به سرم دوید: «نکند او در آن مورد واقعاً مصداق شعارها نیست؟» غرق در شبهه بودم که کلام خود آقا، آب بر آتش دلم ریخت. ایشان در بیاناتشان از آن رفتار انتقاد کردند و مضمون کلامشان شبیه به باران رحمت، غبار را شست: «انتقاد نباید ظلمی را به دنبال داشته باشد، ولو انتقاد بهحق.»
دلم آرام گرفت. چنان غرق در شکوه آن نماز و خطبهها شدم که زمان از دستم سر خورد. نمیدانستم آن دیدار، نابترین و تنهاترین غنیمت دوران جوانیام خواهد شد.
نماز تمام شد و سفر سخت بازگشت آغاز. گوشیام آنتن نداشت؛ مثل یک خط موازی که هرگز به مقصد نمیرسد. از چند نفر خواهش کردم تا با تلفنشان تماس بگیرم، اما فایدهای نداشت؛ شبکهها کور کور بودند. در میان هزاران اتوبوس مشابه، گم شده بودم. بعد از یک ساعت سرگردانی و دویدن، بالاخره اتوبوس خودمان را پیدا کردم؛ اما استقبال گرمی در کار نبود!
به محض ورود، با توبیخ تند و عصبانیت اهل کاروان و بسیجیان مواجه شدم: «قرارمان یک ساعت بود، نه چهار ساعت!»
من که دخترکی احساساتی بودم، اشک در چشمانم حلقه زد. آسمان دلم بارانی شد، اما قفل سکوت بر لب زدم. در این میان، خشم خواهرم و دخترداییام مثل شلاقی بر جان هیجانزدهام مینشست. در همان حال، مدیر کاروان جلو آمد و با لحنی عتابآلود گفت: «چرا اینقدر دیر آمدید؟ خواهرتان از نگرانی هلاک شد…»
بغضم را فرو خوردم و با یک حاضرجوابی معصومانه گفتم: «شما خودتان فرمودید بعد از نماز جمعه اینجا باشید؛ من تازه خطبه دوم را توی راه برگشت گوش میدادم که گم شدم!»
این حرف من، انگار هیزم به آتش عصبانیت مدیر کاروان ریخت. با اخمهای درهمکشیده راهش را کج کرد و به راننده گفت: «حرکت کنیم برای ناهار.» دخترداییام که گویی این بنده خدا از رؤسای کانون بسیجشان بود، با تعجب ملامتم کرد که چرا اینطور جواب دادم.
غضب خواهرم بیشتر شد؛ هرچند ته دلش میدانستم به من حق میدهد، اما عصبانیتش از جنس ترس بود؛ ترس از دست دادن امانتی مادر!
در میان بحث و جدلهای آرام اما شدید ما، ناگهان مدیر کاروان، بزرگوارانه برگشت و گفت: «راست میگوید، دعوایش نکنید. خودمان گفتیم بعد از نماز جمعه یک ساعت دیگر اینجا باشید» و با این حرف، طوفان فرو نشست و جو کمی آرامتر شد.
آن روزها، با تمام قیلوقالهای بعدش، دقیقاً درک نکردم که به زیارت چه کسی نائل شده بودم و توفیق نماز در پشت سر چه گوهر یکتایی را داشتم. اما امروز، پس از گذر سالها، این شعر برای آن روز اینگونه تداعی میشود که: خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود…
این روزها، بیش از هر زمان دیگری، شرارههای آن خاطره در ذهنم جرقه میزند. آن روز در قلب من منجمد نشده، بلکه جریان دارد؛ گویی همین دیروز بود که در مصلای عشق، ایستاده بودم و باران صلابت آقایم را تماشا میکردم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#خاطره_نویسی
کارزار های برگشت به نظر رهبری را امضا کنید
لطفاً کارزار رو امضا کنید
کارزار مطالبه ممنوعیت واردات اقلام دارویی و غذایی آمریکایی بجای پول های بلوکه شده
🌍#انتشار_حداکثری_با_شما🇮🇷
اخبار موثق و کلیپ های جذاب
👇
🆔 @moje_emruz
آغوش سرخ وطن
برایت مینویسم ای خاک، ای پناه غریب و پابرجای من؛ برای تو که این روزها در هرم باروت و مه، صبورتر از همیشه نفس میکشی.
راستش را بخواهی، راه رفتن روی سینه تو، این روزها یک جور غریبی جگرسوز است. هر مشت از خاکت، عطر نجیب و سرخ خون جگرگوشههایی را میدهد که همه داراییشان را سپرت کردند. زندگی در رگهای این دیار جریان دارد، اما بدون آن چهرههای مهربان، همهچیز سخت و سنگین میگذرد.
حالا قصهی تو، ای وطن، قصهی خاکی است که تمام ستونهای ظاهریاش را از دست داده، اما ریشههایش در اعماق، به خون پاکترین فرزندانش گره خورده است.
بنویس ای خاک، بنویس تا در تاریخ بماند که در اوج این نبرد وجودی، در حالی که سگ کلهزرد و کفتار پیر با تمام کینه به دنبال بلعیدن تو بودند، عدهای بیتوجه به تبرهای فرودآمده، هنوز چشم به سراب اماننامه و گندم ری داشتند و دستاوردهای سرخ این ملت را ناچیز انگاشتند. اما تو بزرگتر و نجیبتر از آنی که با این غفلتها فرو بریزی.
ما امام راحل را ندیدیم، اما دیدیم که چطور خیمه تو به خون پاک آقایمان حضرت آیتالله العظمی شهید سید علی خامنهای، آن پدر مهربان و مقتدای عزیزتر از جانمان خضاب شد. ما آن مشت گرهکرده و پولادین را به خاطر داریم که پس از شهادت نیز رو به آسمان خشک شد و فرود نیامد تا بگوید این وطن، باج به شیاطین نخواهد داد.
تو چطور این همه داغ را در سینه جا دادهای، وطن؟ چطور تاب آوردهای شهادت زنجیرهوار سردارانت را؟ فرماندهان دلاورت؛ سلامی، حاجیزاده، باقری، ایزدیدوست، تنگسیری، پاکپور و… که هرکدام تکهای از سپر بلای تو بودند و سرانجام جان جگردارشان را فدای امنیت تو کردند.
وطن جان تو خاک معمولی نیستی؛ بگذار کفتارها به خیال خام خود زوزه بکشند و بگذار غافلان به دنبال دنیای فانی بدوند؛ این خاک غریب، صاحب دارد.
تو ملک طلق امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و مزار شریفترین عشقهایی. حتی اگر شیاطین بزرگ همه سروهایمان را به خاک انداخته باشند، خون پاک رهبر شهید و شریفمان و تمام فرماندهان فداشدهات، در رگهای این زمین جریان دارد و هر وجب از خاکت را به سنگری نفوذناپذیر بدل کرده است. پرچمی که با آن مشت برافراشته آقا به آسمان دوخته شد، بر زمین نخواهد ماند؛ این خاک تا ابد بوی غیرت و ظهور میدهد و ان شاء الله با ظهور منجی حقیقی، ریشهی تمام شیاطین و ستمگران عالم از بن کنده خواهد شد.
✍️ زهرا مرادقلی
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
خط مقدم غیبت
در هرم سرخ تاسوعا و در محضر خورشیدهای بی نشانی که سال هاست نامشان شهدای گمنام دفاع مقدس است، زمین چشم انتظار نشانه ها بود. غبار گرم ظهر می وزید، اما در اوج غربت، شلوغی جمعیت از شکوه سه پرچم جریان ساز خالی و یا شاید از نگاه من دور افتاده بود: جای بیرق سرافراز جمهوری اسلامی ایران، پرچم مقاومت حزب الله لبنان و فریاد سرخ یا لثارات الخامنه ای تا افق چشم کار می کرد، غریبانه تهی بود.
این روزها که زندگی ما آمیخته با روزهای سخت و جهادگونه مردم است، هر پرچم نه یک پارچه، که یک سنگر است. نباید گذاشت غفلت، یا شاید همان رخنه نامحسوس و سرد سکولاریسم در لایه های زندگی، این سنگرها را خالی کند و به بهانه گرما یا خستگی، شانه از بار غیور آرمان ها خالی کند. اهمیت حضور این پرچم ها دقیقا در همین جلوه گری است؛ چرا که نماد زنده بودن یک تفکر و تداوم یک خون جاری در رگ های زمان هستند.
در نقطه ای که همگان به سایه پناه می برند، حمل این بیرق های مقدس غایت عاشقی است؛ یادآور اینکه در هندسه مقاومت، گاهی باید تک درخت میدان بود، به تنهایی ایستاد، بیرق را افراشت و نگذاشت امتداد راه شهدا در سکوت شهر گم شود.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن