حضور در امتداد یک داغ
حساب روزها از دستم در رفته، اما حساب این داغ هرگز.
هر بار که بند کفشهایم را محکم میکنم و راهی خیابان میشوم، انگار دارم به دیدن کسی میروم که جایش در تمام این تجمعات خالی است. درست است که دو سه شب غایب بودهام، اما قلبم تمام این شبها در پیادهروها جا مانده بود.
راستش را بخواهی، از وقتی شور تهران و قم را دیدم، چشمم سخت به کم قانع میشود. گاهی از ناهماهنگیها و سستی این و آن دلم میگیرد، اما یاد آن «پدر معنوی» که میافتم، تمام گلایهها رنگ میبازد. او که در حضورش، خودم را در اوج خوشبختی تاریخ میدیدم. حالا ما ماندهایم و یتیمی بعد از او؛ ما ماندهایم و یاد سرداران سرافرازی که رفتند و جای خالیشان در هر گوشهی این کشور درد میکند. حتی نگاه کردن به عکس صورت معصوم کودکان میناب، داغ آن پدر را برایم تازهتر میکند.
در میانهی این شلوغی، من هم سهم خودم را دارم. بچهها با بازیگوشیشان مرا به عقب جمعیت میکشانند. شرایطم اجازه نمیدهد وسط معرکه باشم؛ باید عقب بنشینم و از دور تماشا کنم. در رژه خودرویی، وقتی پرچمها در باد میرقصند، به این فکر میکنم که هر گلی بوی خودش را دارد. درست است که حالا با حضور رهبری شایسته چون «سید مجتبی»، دلمان قرص است و میدانیم دوران طلایی ادامه دارد، اما جای خالی آن لبخند خاص، با هیچچیز پر نمیشود.
من اینجا، در عقبترین صف تجمعات، میان مراقبت از بچهها و اشکهای پنهانیام، ایستادهام. شاید جایم در مرکز میدان نباشد، اما دلیلم برای آمدن، از تمام شعارها محکمتر است. من میآیم تا بگویم اگرچه سوگوارم، اما هنوز ایستادهام؛ همانطور که او میخواست.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
#دلنوشته
ضیافت سایهها و ریشه ها
دنیا پر است از «دوست»؛ انسانهایی که مانند شکوفههای بهاری، با اولین نسیم ملایم میآیند و پیادهروهای زندگیمان را رنگین میکنند. آنها عابران خوشسخنی هستند که در ایستگاههای مشترک با ما چای مینوشند، لبخند میزنند و از زیباییهای مسیر میگویند. اما حکایت «رفیق»، حکایت دیگری است.
اگر دوست را به برگهای یک درخت تشبیه کنیم که در پاییز سختی، زرد میشوند و به زمین میافتند، رفیق همان «ریشه» است. در تاریکی خاک، دور از چشم نظارهگران، محکم ایستاده تا تنه در باد نلرزد.
دوست، زینت شاخههاست و رفیق، امنیت خاک است.
رفیق، آن صندوقچهی قدیمی و مقدسی است که کلیدش تنها در دستان اعتماد محض میچرخد. او «همراز» است؛ کسی که وقتی زبان تو از بیان اندوه قاصر است، چشمهایت را میخواند. دوست ممکن است با تو بخندد، اما این رفیق است که با تو «سکوت» میکند و در آن سکوت، هزاران واژهی تسلیبخش میکارد.
در جادههای هموار، همه همرکاباند. اما وقتی غبار حادثه بلند شود و مسیر، صعبالعبور گردد، تنها کسی که شانهاش را زیر بار غم تو میگذارد، «رفیق» است. او نه به حکم وظیفه، که به حکم عشق، جانفدا میشود. رفیق، همان کیمیایی است که مس وجودت را در روزهای سخت، به طلا بدل میکند.
با جهان صلح کن و با همه «دوست» باش؛ بگذار دایرهی آشناییات به وسعت یک شهر باشد. اما برای یافتن «رفیق»، به دنبال تعداد نباش. رفیق را باید در خلوت دل و در میان آزمونهای دشوار جست؛ چرا که گوهرهای ناب، همیشه کمیاباند و به تعداد انگشتان یک دست هم که باشند، برای یک عمر پادشاهی قلب کافیاند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#به_وقت_بیخوابی
#رفیق
مسافر اکسیژن
۳۰ فروردین؛ ایستگاه آخر بازگشت.
برگشتهام، اما انگار تکههایی از من در جاده جا مانده است؛ بخشی در هیاهوی مخلصانهی «پایتخت مقاومت» و بخشی در صحن و سرای غرق نور «کریمه اهلبیت»،
اما راستش را بخواهید، تمام مسیر را «بیاکسیژن» نفس کشیدم! این اولین بار بود که هوای ریههایم را با خود نبرده بودم.
روز حرکت، بند دلم به دستگیرهی در گیر کرده بود. پشیمانی مثل یک بختک روی شانههایم نشسته بود و میگفت: «برگرد! تو بدون این نفسها میمیری»، اما دقیقاً برای همین رفتم؛ رفتم تا به خودم بفهمانم که اگر او «وکیل» است، پس امانتهایش را در نبود من هم پاسبانی میکند.
سخت بود؟ نه، فراتر از سخت بود. من اولین سفر بدون اکسیژنم را تجربه کردم. هر قدم که دورتر میشدم، ریههایم میسوخت، اما روحم شروع به نفس کشیدن میکرد. این سفر، فرار از بچهها نبود؛ هجرت از آن «من» وابستهای بود که خدا را فقط در آسایش و سلامتی عزیزانش میخواست.
حالا که برگشتهام و دوباره آنها را در آغوش گرفتهام، هنوز هم مادرم، هنوز هم عاشق؛ اما حالا میدانم که میان «دلبستگی» و «وابستگی» مرز باریکی است به نام توکل.
منی که حتی برای ساعتی امانت گذاشتنشان در خانهی پدری، بند دلم پاره میشد و عقربهها را با اضطراب تماسهای پیدرپی میکشتم، حالا از یک آزمون سخت بازگشتهام.
وقتی خود را به آغوش خوابآلود فرزندانم رساندم و لرزش دلتنگیام را در آرامش نفسهایشان گم کردم، دوباره جان گرفتم
و حالا میفهمم میان ادعای بندگی و این وابستگی محض، «جنگی تحمیلی» برپا شده است. انگار این سفر، آغاز یک رویارویی بود؛ روبهرو شدن با خودم تا بفهمم چقدر از این «نفس کشیدنها» برای اوست و چقدر برای دلبستگیهایم.
من برگشتهام، با کولهباری از عشق و کشمکش؛ برای آموختن اینکه چگونه هم مادر باشم و هم تنها دل به «او» ببندم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
#آزاد_نویسی
#خاطره
کلاسی که تعطیل نشد، اما جگرمان را سوخت
هنوز باورم نمیشود. انگار چشمهایم به قاب تلویزیون دروغ میگویند.
مگر میشود کوه جابهجا شود؟
مگر میشود خورشید کلاس ما، که با کلامش یخ ناامیدی را در دلمان آب میکرد، حالا پشت ابر شهادت پنهان شده باشد؟
استاد ما «جامعالابعاد» بود؛ از آن آدمهایی که وقتی از «حقوق زن» میگفت، انگار ظریفترین غزلهای عالم را میسراید و وقتی از «ایستادگی در برابر ظالم» حرف میزد، صدایش لرزه بر اندام ابرقدرتها میانداخت. او «مانعالاغیار» بود؛ اجازه نمیداد هیچ فکر بیگانه و هیچ فرهنگ عاریتی، صفای خانهی ایرانیمان را به هم بزند.
اما حالا… حالا داغی روی جگرمان نشسته که تا آخرین نفس، سوزشاش با ماست.
این فقط فراق یک رهبر نیست؛ این یتیمی تمام لحظاتی است که منتظر بودیم لب باز کند و با آن آرامش ملکوتی بگوید: «همه آحاد جامعه، نترسید، راه روشن است.»
مقابل «دیوار کشوردوست» که میرسم، بغض راه نفسم را میبندد. قلم در دستم سنگینی میکند. برای کسی که تمام ابعاد زندگیمان را با نور هدایتش چیده بود، چه میتوان نوشت؟ او که هم معلم اقتصادمان بود، هم پیر طریقتمان، هم مدافع حق مادریمان و هم علمدار جبههی مقاومت.
روی دیوار، با خطی که از لرزش اشک کج و معوج شده، مینویسم:
«سلام استاد شهیدم… سلام پدر همهچیز تمام من!
نوشتن از شما سخت است، وقتی ناباوری بندبند وجودم را گرفته. داغ شما نه یک حادثه، که یک شعلهی ابدی است در کنج جگرمان. اما یادتان هست که میگفتید: “جاذبهها برای زاویه ایجاد کردن کم نیست، ارادهی قوی لازم است"؟
حالا من، با همین جگر سوخته، وسط میدان ایستادهام.
دلتنگم آنقدر که قاب تلویزیون هم دیگر تسلایم نمیدهد، اما قد خم نمیکنم. درس “ایستادگی” شما را با خون دل مشق میکنم تا ثابت کنم شاگرد مکتب تو، حتی در اوج یتیمی هم قله را فراموش نمیکند.
استاد! شما جامعترین داغی بودید که بر دل تاریخ نشست، اما یادتان مانع از آن میشود که بگذاریم این پرچم روی زمین بماند. تا آخر عمر، هم عزادارتان میمانم و هم رهروتان.»
✍️ زهرا مرادقلی
#مرقومات_جنگی
#استاد_کشوردوست
#به_قلم_خودم
از قاب شیشهی تا قلهی خورشید
خانهی ما همیشه در آن ساعت خاص، حال و هوای دیگری داشت. چای دمکشیده روی کتری میجوشید، اما حواس هیچکداممان به استکانها نبود. تمام چشمها میدوید روی قاب شیشهای تلویزیون؛ همانجا که پیر ما، با آن محاسن سپید و دست جانبازی که یادگار روزهای سخت بود، مینشست و برایمان از «هندسهی جدید عالم» میگفت.
او فقط از سیاست نمیگفت؛ او از «طعم خوش نیکی به مادر» میگفت و ما ناخودآگاه دست مادرمان را میبوسیدیم. از «عدالت جنسیتی» میگفت و یادمان میداد که زن، ریحانهی خلقت است و دامانش، معراج بشریت. وقتی از «اقتصاد مقاومتی» حرف میزد، انگار داشت نقشهی عملیاتی یک عملیات بزرگ را روی میز میچید؛ عملیاتی که سنگرش داخل آشپزخانهها و کارگاههای کوچک ما بود.
استاد، نگاهش از افقهای دور برنمیگشت. میگفت: «جوانها! شیب تند صخرهها نباید شما را بترساند؛ ما به قله نزدیکیم.» و ما، در حالی که دردهای روزگار گاهی پاهایمان را سست میکرد، با لبخند او دوباره بند کفشهایمان را محکم میکردیم.
حالا که آن قاب شیشهای، تصویر رفتنش را قاب گرفته، انگار دنیا یتیم شده است. صندلی همیشگیاش خالی است، اما صدایش هنوز در گوش خانهی ما میپیچد: «فَاستَقِم کَما اُمِرت…»
قلمم میلرزد، اما دلم قرص است. روی سیمان سرد دیوار مینویسم:
«استاد عزیز! ما همان شاگردان پای تلویزیون هستیم که با هر کلامت، قد کشیدیم. شما به ما یاد دادی که چطور با سبک زندگی علوی، در دل طوفان تحریم، سربلند بمانیم. حالا که به آرزویت، یعنی “شهادت” رسیدی، ما اینجا در میانهی میدان، علمداری میکنیم.
نقشهی راه ما، همان کلمات نابی است که سالها در گوشمان زمزمه کردی. ما نه از پیر شدن جمعیت میترسیم و نه از هجوم جاذبههای شیطانی؛ چرا که تو به ما یاد دادی که فتح قله، کار ارادههای پولادین است.
خوش بخواب استاد… کلاس درس تو حالا به وسعت تمام جهان بزرگ شده است.»
✍️ زهرا مرادقلی
#مرقومات_جنگی
#استاد_کشوردوست
#به_قلم_خودم