اعتراف دل
1187 سال است که جهان در غیبت تو نفس میکشد و اگر غیبت صغری را کنار بگذاریم، 1118 سال است که تنهایی و غربتت را با بیوفایی امت جدّت تاب آوردهای. سالهایی که هر کدامش به اندازه یک عمر، سنگین و جانفرساست. نمیدانم چگونه میشود بر چنین فراق طولانی صبر کرد. به قول سایه( مرحوم هوشنگ ابتهاج):
«این صبر که من میکنم افشردن جان است…»
و تو قرنهاست که جانت را در مشت گرفتهای و صبر میکنی.
شرمندهام …
شرمنده از این همه غفلت، از این همه ادعا، از این همه گفتن «منتظرم» بیآنکه مزهی واقعی انتظار را چشیده باشم.
در زندگی بارها طعم تلخ انتظار را تجربه کردهام:
انتظار آمدن اتوبوسی که اگر دیر میرسید، آیندهام در امتحان پایانی به خطر میافتاد…
انتظار پشت در اتاق عملی که عزیزترینم در آن میان مرگ و زندگی معلق بود…
انتظار شنیدن اولین گریهی فرزندی که ماهها برای آمدنش لحظهشماری کرده بودم…
انتظار پایان جنگی دوازدهروزه که هر ثانیهاش مثل یک سال میگذشت…
هر انسانی دستکم یکبار در زندگیاش این اضطراب سنگین انتظار را لمس کرده.
اما وقتی در خودم دقیق میشوم، اعتراف میکنم: هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه آنگونه که در آن لحظههای اضطراب منتظر بودم، منتظر آمدن تو نبودهام و همین است که شرمسارم میکند.
شرمندهام به اندازه تکتک مولکولهای وجودم.
شرمنده از اینکه انتظارم نام داشت، اما جان نداشت.
شرمنده از اینکه تو مرا به تعداد اتمهای بدنم دوست داری، اما من برای تو حتی یک انتظار واقعی نداشتم.
اللهم عجل لولیک الفرج
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#انتظار
#دلنوشته

🔰🎥 کلیپی زیبا از زندگی بسیجیهایی که اطرافمون هستند
#بسیج
#درکنارهم
#کلیپ_تصویری
سایهی جنگ
این روزها، سایهای نازک اما گسترده بر شهر افتاده؛ نه آنقدر سنگین که نفسها را در سینه حبس کند، نه آنقدر سبک که از یادها برود. سایهای شبیه پردهای نیمهشفاف که خورشید را پنهان نمیکند،فقط رنگش را کمی کدر میسازد.
عدهای اندک، با هر خبر تازه، ابرو در هم میکشند و آهسته میپرسند: «آخرش چه میشود»؛ اما بیشتر مردم، راستش را بخواهی، در موج رفتوآمد زندگی شناورند.
یکی کودک را به مهد میرساند، دیگری میان قسط، کار و خرید روزمره میدود و بسیاری حتی فرصت نمیکنند این سایه را تا انتهای ذهنشان دنبال کنند.
انگار جامعه یاد گرفته، میان طوفان خبرها، خودش را گم نکند، با این همه، در زیر پوست شهر حسی مشترک جریان دارد، حسی آرام، مثل نوری که از پشت ابر بیآنکه فریاد بزند، بر دلها میتابد. حسی که ریشهاش در همان وعدهی روشن است: «خداوند به زودی در دل مردم احساس پیروزی را رواج خواهد داد».
در کنار آن اقلیت نگران، اکثریتی ایستادهاند که با لبخندی مطمئن میگویند: «این هم میگذرد»، نه از سر بیخیالی، بلکه از سر تجربه، از سر ایمان، از سر دانستن این حقیقت که این سرزمین بارها از دل تاریکی گذشته و باز، مثل درختی کهنسال، ایستاده و برگ داده است.
در صف نان، پیرمردی با آرامش میگوید: «ما مردم ایرانیم؛ دلمان اگر بلرزد،امیدمان »، جوانی زیر لب اضافه میکند: «زندگی جریان دارد خدا هم مراقب است» و مادری که دست کودک را گرفته، صلواتی میفرستد و میگوید: «ترس هست؛ اما خدا بزرگتر است».
در دل همین سایهی جنگ، چیزی آرام آرام جوانه میزند؛ نه ترس، نه آشوب، بلکه اطمینان، اطمینانی که مثل نهالی کوچک سر از خاک میکشد و میگوید: روزهای روشن نزدیکاند. دلها، حتی اگر بلرزند، به زودی طعم پیروزی را خواهند چشید.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم

وقتی بوی پیامبر دوباره در مدینه پیچید
شب مدینه آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار شهر نفسش را حبس کرده بود. در خانهٔ کوچک امام حسین علیهالسلام، چراغی روشن بود و بانو لیلا، با چهرهای خسته اما امیدوار، چشم به دستان امام حسین علیه السلام داشت، لحظهای بعد، صدای گریهٔ نوزادی در فضا پیچید؛ گریهای که انگار تاریکی را میشکافت. امام حسین علیهالسلام کودک را در آغوش گرفت.
همین که نگاهش به صورت نوزاد افتاد، دستش لرزید،چشمها، پیشانی، لبخند کوچک و آرام، همه چیز آشنا بود.
خیلی آشنا.
بانو لیلا با نگرانی پرسید:
«چیزی شده؟»
امام آهسته گفت:
«لیلا… این چهره… این نگاه… گویی رسول خدا دوباره در آغوشم آمده»، نوزاد آرام شد؛ انگار لبخند زد و در همان لحظه، بوی خوشی در اتاق پیچید، بویی که سالها پیش با رحلت پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین از مدینه رفته بود.
امام حسین علیهالسلام سرش را نزدیکتر برد؛ اشک در چشمانش حلقه زد و گفتند: «این پسر… شبیهترینِ مردم به پیامبر است.»
در کوچههای مدینه، نسیمی گذشت و چراغها لرزیدند.
شهر فهمید: جوانی به دنیا آمده که روزی آینهٔ پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین خواهد شد؛ جوانی که آمدنش نور است و رفتنش، آتش بر دل امام حسین علیه السلام.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#میلاد_حضرت_علیاکبر علیه السلام
#مناسبتی
وقتی بوی پیامبر دوباره در مدینه پیچید
شب مدینه آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار شهر نفسش را حبس کرده بود. در خانهٔ کوچک امام حسین علیهالسلام، چراغی روشن بود و بانو لیلا، با چهرهای خسته اما امیدوار، چشم به دستان امام حسین علیه السلام داشت، لحظهای بعد، صدای گریهٔ نوزادی در فضا پیچید؛ گریهای که انگار تاریکی را میشکافت. امام حسین علیهالسلام کودک را در آغوش گرفت.
همین که نگاهش به صورت نوزاد افتاد، دستش لرزید،چشمها، پیشانی، لبخند کوچک و آرام، همه چیز آشنا بود.
خیلی آشنا.
بانو لیلا با نگرانی پرسید:
«چیزی شده؟»
امام آهسته گفت:
«لیلا… این چهره… این نگاه… گویی رسول خدا دوباره در آغوشم آمده»، نوزاد آرام شد؛ انگار لبخند زد و در همان لحظه، بوی خوشی در اتاق پیچید، بویی که سالها پیش با رحلت پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین از مدینه رفته بود.
امام حسین علیهالسلام سرش را نزدیکتر برد؛ اشک در چشمانش حلقه زد و گفتند: «این پسر… شبیهترینِ مردم به پیامبر است.»
در کوچههای مدینه، نسیمی گذشت و چراغها لرزیدند.
شهر فهمید: جوانی به دنیا آمده که روزی آینهٔ پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین خواهد شد؛ جوانی که آمدنش نور است و رفتنش، آتش بر دل امام حسین علیه السلام.
✍️ زهرا مرادقلی
#میلاد_حضرت_علیاکبر علیه السلام
#مناسبتی
