صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا ادرکنی
فتنهای از جنس غبار و فریب
در سالی که آسمان ایران غمگین بود،
شعاری برخاست: زن، زندگی، آزادی.
اما در سایهی این واژههای زیبا،
دستانی پنهان، آتش فتنه را افروختند.
نه برای زن، نه برای زندگی،
بلکه برای شکستن ستونهای وطن.
شورشیان، با نقاب آزادی،
خاک ایمان را لگدمال کردند،
و صدای مادران شهید را نشنیدند.
آنان که خواب سوریه را برای ایران دیده بودند،
و رؤیای آلا صلاح را در دل داشتند،
فراموش کردند که این خاک،
با خون صدها هزار شهید آبیاری شده است.
اما ایران، زخمی و مقاوم،
از میان دود و فریاد،
دوباره برخاست.
با دلهایی که هنوز برای حقیقت میتپند،
و چشمانی که فتنه را از فریاد تشخیص میدهند.
#به_قلم_خودم
#زن_زندگی_آزادی
#فتنه1401
پاره کردند عکسش را… اما نمیدانند که دلهای ما قاب تصویر اوست.
پاره کردند، با دستانی لرزان از خشم و ناآگاهی، تصویری را که بر دیوار بود؛
اما نمیدانند که تصویر او بر دیوار دل ماست، بر پیشانی ایمان ما، بر پرچم صبر و بصیرت ما.
نمیدانند که رهبری، قاب نیست که پاره شود؛
رهبری، نوریست که در شبهای فتنه، فانوس راه میشود.
رهبری، صداییست که در طوفان تردید، اذان بیداری میگوید.
رهبری، دعاییست که مادران شهید در سجادههای خونین زمزمهاش کردهاند.
ما او را نه به عکس، که به عهد شناختهایم؛
نه به قاب، که به قلب؛
نه به شعار، که به شعور.
و اگر هزاران تصویرش را پاره کنند،
باز هم در نگاه کودکانمان، در اشک پدرانمان، در لبخند مادرانمان،
او ایستاده است؛
با قامت ایمان، با چشمان بصیرت، با لبخند امید.
ما به او دل بستهایم، نه دیوار.
و دل را نمیتوان پاره کرد.
#به_قلم_خودم
#جانم_فدای_رهبرم
13 آبان، وقتی آبان فاطمی میشود…
بعضی روزها فقط یک تاریخ نیستند؛
خودشان یک روایتاند، یک بغض، یک زخم کهنه در حافظهی جمعی ما.
13 آبان 1343، امام خمینی را تبعید کردند.
چرا؟ چون فریاد زد: «ما را فروختند!»
چون با قانون کاپیتولاسیون، عزت ملت را به پای بیگانگان ریختند.
و او، تنها نبود؛ صدای یک امت بود که خاموشش کردند، اما خاموش نشد.
13 آبان 1357، دانشآموزان در محوطهی دانشگاه تهران،
با دستان خالی و دلهایی پر از آرمان،
در برابر گلوله ایستادند.
و خونشان، مرکب تاریخ شد.
13 آبان 1358، جوانانی دیگر،
سفارت آمریکا را تسخیر کردند؛
نه با نفرت، که با امید به استقلال.
با دستهایی که هنوز بوی دفتر مشق میداد.
و امسال…
13 آبان، همزمان شده با شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها.
مادری که در سکوت خانه، استخوانهایش شکست
و صدایش، قرنهاست که در جان ما میپیچد.
چه تقارنیست میان درِ سوختهی خانهی علی،
و درِ بستهی سفارت…
میان اشکهای حسن و حسین،
و خونهای ریختهشده در دانشگاه تهران…
امروز، آبان فقط یک روز نیست.
روزیست که تاریخ، زانو زده در برابر مظلومیت.
و شاید ما، فرزندان همین دردهای بهارثرسیدهایم…
که هنوز، میان کلاس و کوچه، دنبال حقیقت میگردیم.
#به_قلم_خودم
#13_آبان
#روایت
وقتی سکوت حرف میزند…
امروز کنار پنجره نشسته بودم، صدای باد میان شاخههای خشک پاییزی میپیچید. یادم آمد یکبار مادرم گفت: “بعضی دردها فقط با سکوت درمان میشن.”
نه کسی زنگ زد، نه پیامی آمد. فقط من بودم و خاطرهای که نمیدانم مال کی بود، اما انگار از من بود.
بعضی لحظهها هست که آدم نمیدونه باید بخنده یا گریه کنه. فقط میمونه، با یه حس مبهم که شاید دیگران هم تجربهاش کرده باشند….
#به_قلم_خودم
#کوتاه_نوشت