انتظار، بال سبز شیعه
بسم الله الرحمن الرحیم
همواره اندیشه ی انتظار دشمنانی داشته و خواهد داشت. در عصر ما که آمریکای قلدر خود را حاکم دنیا می داند و تمام تلاش او و همپیمانان غربیش، ضربه زدن به اسلام است؛ یکی از میدانهای مبارزه آنها با ما بحث انتظار است، چون انتظار یعنی حرکت و پیشرفت اسلام، و آنها از این واهمه دارند.
دشمنی با انتظار
بدون شک دشمنان کمر بسته بر تخریب اسلام، از انتظاری که تحقق آینده ایی روشن را برای اسلام رقم بزند؛ در هراسند. آنها پیوسته با القاء شبهات و تخریبها، قصد مانع تراشی در مسیر دین خدا (مسیر انتظار) را دارند. «قُلْ یا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَها عِوَجاً وَ أَنْتُمْ شُهَداءُ ؛[آل عمران/99]بگو: اى اهل كتاب، چرا اهل ایمان را از راه خدا باز مىدارید و اهل ایمان را به راه باطل مىخوانید در حلی که خود بدان واقفید»
تفسیر نمونه می نویسد: قرآن کریم آنها (دانشمندان اهل کتاب) را ملامت مىكند كه اگر خود شما حاضر به پذیرفتن حق نیستید چه اصرارى دارید كه دیگران را (کشورهای دیگر را) نیز از راه خدا منحرف سازید، و راه مستقیم الهى را در نظر آنها كج و نادرست جلوه دهید؟ در حالى كه شما باید نخستین دستهایى باشید كه این منادى الهى را” لبیك” گوئید، زیرا بشارات ظهور این پیامبر قبلا در كتب شما داده شده و شما گواه بر آنید (وَ أَنْتُمْ شُهَداءُ) [1]
حالا هم اهل کتاب (آمریکا و اسراییل ودنیای غرب) با مبارزه نظامی و سیاسی و رسانه ای به جنگ اسلام آمده اند، تا به زعم خود، نور اسلام را کم فروغ کنند.
وظیفه ی امت اسلام، و مخصوصا شیعیان و ارادتمندان حضرت مهدی (علیه السلام) مقابله با هجمه های آنها و معرفی بیش از پیش اسلام به جهانیان می باشد.
انتظار، بال سبز شیعه
دشمنان اسلام و تشیع می دانند که از کجا ضربه خورده اند بنا براین برای کمرنگ نمودن آن نقشه می کشند، چنانکه یکی از اندیشمندان غربی ” انتظار را بال سبز شیعه دانسته است ” [2]
البته این آقا بعدا منکر قضیه شد که: من اصلا داخل آن جلسه نبودم تا چنین حرفهایی را زده باشم، ولی به هر صورت، نتیجه خیلی فرق نمی کند. دشمنان دین و قرآن و مهدویت، می دانند که یکی از امتیازات شیعه ــ بلکه دین اسلام ــ بحث انتظار منجی است، از این رو آنها دست بکار شده اند و فیلمهای آخرالزمانی با رویکرد مقابله با مهدی موعود (علیه السلام) شیعیان ساختند و می سازند.
گاهگاهی انسان نقطه قوتی دارد که چنان باید و شاید قدرش را نمی داند، و زمانی که آن نقطه قوت توسط دیگران مورد توجه قرار گرفت (یا به صورت تعریف و تمجید و یا به صورت دشمنی و تخریب،) برایش اهمیت قضیه جا می افتد، حقیقت این است که دشمنان نقطه قوت و نیرو محرکه ی شیعه را شناخته اند و برای تخریب آن روز و شب تلاش می کنند.
ما هم باید با نوشتن و تبلیغ و معرفی نمودن حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) زمینه آشنایی جهانیان با آن گستراننده ی عدالت در جهان را فراهم سازیم. ساختن انیمیشن هایی مثل امپراتور روم، تلاش در جهت برپایی سمینارهای تحت عنوان دکترین مهدویت و … می تواند تا حدودی این خلا را پر کند.
دشمنی هایی ابتر
در دعای ندبه خطاب به ذخیره ی الهی می گوییم: «قَطَعْتَ دَابِرَ الْمُتَكَبِّرِینَ؛[3]تو که دنباله ی متکبرین را قطع می کنی» آیات قرآن مبین هم همین نکته را تاکید دارند: ««هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلىَ الدِّینِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ؛[توبه/33]اوست كه پیغمبرش را با هدایت و دین حق فرستاده تا آن را بر همه دینها غلبه دهد اگر چه مشركان كراهت داشته باشند».
تفسیر نمونه در تفسیر این آیه، استشهاد به حدیثی از پیامبر اسلام می کند: «لا یبقى على ظهر الارض بیت مدر و لا وبر الا ادخله اللَّه كلمة الاسلام؛ بر صفحه روى زمین هیچ خانه اى باقى نمى ماند نه خانه هایى كه از سنگ و گل ساخته شده و نه خیمه هایى كه از كرك و مو بافتهاند مگر اینكه خداوند نام اسلام را در آن وارد مى كند». پیامبر اسلام حتی به اسم و کنیه او هم اشاراتی سربسته می کند: «اسْمُهُ اسْمِی وَ كُنْیَتُهُ كُنْیَتِی؛[5]اسم و کنیه او، همانند من است»
همانگونه که پیامبر اسلام، برای گسترش دین اسلام در شبه جزیره ی عربستان ظهور نمود؛ شخصی از نسل او هم برای حاکم نمودن دین اسلام در جهان ظهور خواهد کرد.آن حجت خدا قطعا یار و یاورانی می خواهد (بطور طبیعی) که اسلام را در پهنای گیتی حاکم کند، باید هر یک از ما از خود بپرسیم: برای آن روز حاکم شدن اسلام و عدالت در جهان، چقدر آماده ایم؟ آیا به اندازه ای که دشمنان قرآن و مهدویت، خود را برای مقابله با آن نهضت جهانی آماده کرده اند؛ آماده شده ایم؟
سخن آخر
دشنان اسلام، نقطه قوت این دین آسمانی را که همان منتظر منجی بشریت باشد؛ مورد هدف قرار داده اند، ما هم باید در مقابل، با ایجاد برنامه هایی برای آشنایی جهانیان با امام مهدی (علیه السلام) در مسیر انتظار حقیقی گام برداریم.
پی نوشتها
1ــ تفسیز نمونه ج3 ص22
2ـ کلیک کنید
3ــ زاد المعاد - مفتاح الجنان / 308
4 ــ تفسیر نمونه ج7 ص373
5ــ كتاب سلیم بن قیس الهلالی / ج2 / 958
********************
نکنه تنبیه شدم؟
باباجون نمیدونم چرا چند روزیه عکست باز نمیشه تاروی ماهت رو ببینم .آخه به عشق دیدن صورت قشنگت این صفحه رو باز میکنم و باهات حرف میزنم . وقتی اینطوری میشه فکر میکنم ازم دلگیری و یا کار اشتباهی انجام دادم که میخوای اینطوری تنبیهم کنی .
********************
چه سخت است در دل گريستن
و سخني بر زبان نراندن،
چه سخت است بدون او زيستن
و چهره پرمهر خندان، باصفا
و صميمي او را در خاک جستن
چه سخت است ……..
********************
هر دم که یادش می کنم، اشک بصر ریزد مرا
چون یاد رفتارش کنم، خون جگر ریزد مرا
آن رفته از پیشم کنون، از خاطرم کی می رود
گفتار او چون بنگرم، بغض گلو گیرد مرا
********************
شب چو تنها می نشینم، با خیالت گرم راز
هر نوا آید به گوشم، گویم این آوای اوست
روزها چون بگذرم از کوچه های خاطرات
هر کجا پا می نهم، گویم که جای پای اوست
********************
تو که مهربانی را گسترده می خواستی و
انسانیت را ستایش می کردی
هیچکس چون تو سرود زیبای
یاری رساندن برقله های رفیع عشق را
بی هیچ ادعا و بی هیچ
چشمداشتی فریاد نمی کرد
و آنگاه که باید یاری می شدی،
هیچکس را یارای یاری رساندن به تو نبود
********************
پدر نازنینم دستهای زیبات هنوز در خاطرم هست
دست از من خسته مکش، ای جانانم
که پناه من و دل، نرمی دستان تو بود
با چه سرگرم کنم دیده و دل را که مدام
دل تو را می طلبد، دیده تو را می جوید
********************
گرچه میدانم نمیآیی ولی هر دم ز شوقت
سمت در میآیم و هر سو نگاهی میکنم.
باباجون حس عجیبی دارم
یه حسی به من نهیب میزنه دارم ازت دور میشم میدونی بعد رفتنت تنها با خاطراتت زنده ام
تنها به این دلخوشم که تو دورادور هوامو داری اگه خدای نکرده نگاهت رو ازم بگیری چه کنم ؟
میدونی حتی یه لحظه ناراحتیت رو نمیتونم تحمل کنم پس خواهش میکنم برای خودسازی
به من فرصت بده……
دلم برات تنگ شده
درد هرگز ندیدنت منو میکشه پدر
بیا و تنهاییم رو پر کن
مثل اونوقت ها
که از غرور داشتنت
به همه فخر میفروختم
بابایی نازنینم
یه عمر وحشت از دست دادنت خواب راحت رو ازم گرفته بود
حالا که نیستی غم از دست دادنت……….
بازهم تکرار غم بی پدری…………….
مهربانم
میدانی چقدر تلخ رهايم كردي؟
وقتي ميرفتي به حال امروز عروس پاييزيت هم فكر كردي؟
پس رسم خداحافظی ؟؟
حرفی ،پیامی ، سخنی، ؟؟؟؟؟
هیچ ؟؟؟
کاش آخرین باری که به دیدنت آمده بودم
دستان زحمت کش و مهربانت را
که یادآور دستان مهربان پدرم بود به نشانه
وداع آخر برایم تکان داده بودی ….
پدرجان:
ميخواهم فراموش كنم روزهاي پردرد زندگي را
ميخواهم از ياد ببرم چگونه رفتنت را
من بعد از تو از تمام درسهاي زندگي بيزارم
آخر نميداني چه ظالمانه به من آموخت که بی تو نفس بكشم
آموخت كه بعد از تو راه بروم
بخندم تماشا كنم و هروقت
چيزي بر قلبم سنگيني كرد نفسي بكشم عميق…
و شايد چند قطره اشك بريزم…
من خسته ام مهربان….
دلم خواب ميخواهد
خوابي عميق …بدون درد…. و پر از تو….
نميدانم چقدر بايد بگذرد تا آرام تر شوم …
یک چيز را ميداني ؟…
توی همین چهار پنج روزی که گذشت
حس کردم هر روز كه ميگذرد من
به درد نبودنت آگاه تر ميشوم
برايم دعا كن نازنين
دعا کن روح آشفته ام با مرور خاطرات بودنت آشفته تر نگردد
دعا کن از این به بعد صدای زنگ درخانه وجودم را نلرزاند
دعا کن دیدن استکان چای کوچک مخصوص خودت جگرم را نسوزاند
دعا کن دیدن جالی خالیت زیر پایم را خالی نکند…..
دعا کن خوب باشم
خوب واقعی ………
همان خوبی که از زبان خیلیها واز قول تو شنیدم
و میدانی که لیاقتش را نداشتم ….
مهربان خدا:
پدران عزیزم را به دست تو سپردم
تو بهترین یارویاوری
تو غفارالذنوبی
تو رحمان و رحیمی
روح پاکشان را قرین لطف و رحمت واسعه خودت بگردان
*****
شادی روح شان الفاتحه مع الصلوات
رفتی…
به همین سادگی…
ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم های تلنبار شده در دل…
ما ماندیم و همه آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن می ریخت.
ما ماندیم و جای خالی کوچکی که بزرگواری پدری چون تو را به یادمان می آورد.
ما ماندیم و یک اندوه بزرگ.. که ذره ذره اشک هایمان نه تنها این آتش را فرو نمی نشاند؛
که سر بر می آوردش..
کاش می دانستم جمعه ای که دستت را به نشان خداحافظی فشردم آخرین بار است که دستانت را گرم
حس می کنم…
کاش می دانستم تنها سه شب دیگر کنارت می آیم و دستانت را – و این بار سرد- به دست می گیرم…
کاش این پرده ها نبود تا بار دیگر با سینه ای که نفس دارد در آغوش بکشمت و ببوسمت…
کاش می دانستم بار دیگر که می بینمت ؛ تو نمی بینی ام…
نگاه تو را مرگ می رباید…
کاش نبودم آن شب که چشمان از مرگ سرشارت را بر هم بگذارم…
با همین دستهایی که سه شب پیشترش خود تو فشرده بودیشان…
کاش نبودم آن وقت که پیکرت را بر میداشتم… کاش..کاش… کاش
تو خود می دانی چقدر سختم بود و پیر شدم تا بخزم میان بستر آخرت؛
به پهلو بخوابانمت و شانه ات را تکان دهم.. تا تلقینت دهم… تا… تا .. یادت هست پدر؟
تو همانی بودی که با یک تکان بیدار می شدی…
چقدر تکانت دادم و صدایت در نیامد…
که صدای استخوانهایت را جایش شنیدم…
حیف شدی پدر..حیف شدی…
و من اینجا اکنون میان تنهایی خویش نشسته ام مات و مبهوت…
انگار نه انگار تنهایم گذاشتی و رفتی…
آرام آرام گرفته ای میان بسترت…
من ماندم و غم بزرگ بی پدری