از ترس تا توکل
از ترس تا توکل
از کودکی، تنهایی و تاریکی برایم معادلهای حلنشده بود؛ معادلهای که هرچه بیشتر با آن روبهرو میشدم، گویی پیچیدهتر میشد. سالها گذشت، دههها از عمرم عبور کرد، اما هنوز تاریکی در دلم لرزشی پنهان مینشاند. با این حال، عجیب است که کوچکترین روزنه نور خواب را از چشمانم میگیرد. این دوگانگیها مثل رودهای پنهان در زندگیام جریان دارند و من ناچارم با آنها کنار بیایم، بیآنکه همیشه معنایشان را بفهمم، اما گویی تقدیر، ترسها را با دقتی عجیب در لوح زندگی ما حک کرده است. با این همه، آموختهام که ترس همیشه دشمن نیست. گاهی معلمی است که با صدایی آرام اما قاطع، ما را به درون خودمان میبرد.
مقابله با همین ترسها مرا شجاعتر کرده است. در اوج ترس از تاریکی، در تاریکی مطلق میخوابم. در اوج ترس از قدم زدن تنها، آرامشی عمیق در سکوت خیابانها مرا در آغوش میگیرد. این پارادوکسها شاید هیچگاه برایم به معادلهای حلشده تبدیل نشوند، اما به من آموختهاند که انسان میتواند هم بترسد و هم پیش برود؛ هم بلرزد و هم بایستد؛ هم تنها باشد و هم در عمق وجودش احساس همراهی کند.
شاید راز رشد همین باشد: پذیرفتن ترسها، نه برای تسلیم شدن، بلکه برای تبدیل شدن.
اما ترسها فقط در تاریکی اتاق یا سکوت خیابان خلاصه نمیشوند. امروز، نسل ما با ترسهایی روبهروست که از جنس دیگریاند؛ ترسهایی که نه از پشت در بسته، بلکه از دل اخبار، از قیمتها، از آیندهی نامعلوم، از سایهی جنگ و بیثباتی سر برمیآورند.
ترس از معیشت، ترس از فردا، ترس از اینکه جهان هر روز ناآرامتر میشود
اینها همان تاریکیهای جدیدند؛ تاریکیهایی که چراغقوهی کودکی برایشان کافی نیست.
اما تاریخ به ما یاد داده که هیچ تاریکیای بیپایان نیست. در دل سختترین شبها، روشنترین تجربهها شکل گرفتهاند. تاریخ، شاهدی است که نشان میدهد هرگاه انسان به جای تسلیم شدن، تکیه کرد و ایستاد، تاریکی عقب نشست.
در شعب ابیطالب، وقتی سه سال تمام راهها بسته شد و گرسنگی استخوانها را میفشرد، هیچکس نمیدید که پشت این شبهای سخت، چه صبح بزرگی پنهان است. اما همانجا بود که ایمان عمیقتر شد، دلها محکمتر شد و امید ریشه دواند. آن روزها کسی نمیدانست فردا چه میشود، اما یک حقیقت را خوب میدانستند: اگر خدا تکیهگاه باشد، هیچ محاصرهای ابدی نیست.
در سالهای سخت جنگ، وقتی جوانان این سرزمین با دستهای خالی مقابل طوفان ایستادند، ترس بود، اما ترس آنها را فلج نکرد. از دل همان خاکریزهای لرزان، نسلی برخاست که معنای «ایستادن» را دوباره نوشت. در دل همان شبهای بیبرق و بیخبر، امیدی جوانه زد که هنوز هم در جان مردم زنده است.
آنها نمیدانستند فردا چه میشود، اما باور داشتند که اگر قدم درست را بردارند، خدا راه را باز میکند حتی اگر هنوز دیده نشود.
اینها فقط خاطره نیستند؛ سندند، سند اینکه انسان، وقتی تکیهگاهش محکم باشد، از دل تاریکی هم راه پیدا میکند.
سند اینکه هیچ بحران و محاصرهای چه اقتصادی، چه سیاسی، چه روانی نمیتواند امید را خاموش کند اگر دل به نور بسته باشد.
پس امروز هم، در میان ترسهای نسل ما«ترس از معیشت، ترس از آینده، ترس از جنگ» میشود ایستاد، میشود لرزید و باز هم قدم برداشت، میشود ندانست فردا چه میشود، اما دانست که تنها نیستیم.
قرآن میگوید: «وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» یعنی اگر تکیهگاهت درست باشد، کافی است.
نه اینکه مشکلات یکشبه حل شوند، بلکه دل تو آنقدر محکم میشود که از دل همان سختیها، راه خروج را پیدا کنی.
باز میگوید: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا»
یعنی آسانی، همراه سختی است؛ نه بعد از آن.
در همان روزهای تنگ شعب، در همان شبهای تاریک جنگ، در همان لحظههایی که همهچیز بسته بود، گشایش از دل همان تنگناها جوانه زد.
امروز هم همین است.
در دل همین نگرانیها، همین بیثباتیها، همین ترسها، دانههای امید پنهان است.
کافی است بایستیم، قدم کوچک درست را برداریم و باور کنیم که تاریکی هرچقدر هم عمیق باشد، باز هم جایی برای نور باقی میگذارد.
شاید راز دیگر رشد همین باشد: پذیرفتن ترسها، تکیه بر خدا، و ادامه دادن مسیر حتی وقتی پاسخها کامل نیستند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#توکل
#ترس
#امید
