ذبیح آسمان
ذبیح آسمان
پرواز، برای او از همان نیمهشبهای پایگاه ریس آمریکا آغاز شد؛ همانجا که پا بر زمین چمن میکوبید و میدوید تا غبار وسوسه را از روحش بتکاند. از انصراف از صندلی پزشکی تا نشستن پشت فرمان اف-۱۴، عباس همواره راه سختتر اما پاکتر را انتخاب میکرد.
جنگ که آمد، تمام هستیاش در میان آسمان و در بال هواپیمایش خلاصه شد. با سه هزار ساعت پرواز، فرماندهی پایگاه اصفهان و معاونت نیروی هوایی، هنوز همان عباس ساده و خاکی بود. خانه و سه فرزندش؛ سلما، محمد و حسین را به خدا سپرد و دلش را به امنیت میهن گره زد.
عید قربان سال ۱۳۶۶ بود. همه لباس احرام پوشیده بودند و او، بال پرواز .
در فرودگاه، خط پرواز جنگی را به صحرای عرفات ترجیح داد و گفت: مکهی من این مرز و بوم است.
ساعتی بعد، بر فراز آسمان بازگشت از مأموریت، ترکش تیربار بر حنجرهاش نشست. هواپیما فرود آمد، اما عباس در روز عید، به حج واقعیاش رسیده بود؛ بیادعا، زلال و اسماعیلوار در مسلخ عشق.
✍️ زهرا مرادقلی
#شهید_عباس_بابایی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن