نگهبان تبسم
نگهبان آن تبسم
همیشه چند گام عقبتر میایستاد. با چشمانی تیزبین و حواسی جمع، تمام خطرات احتمالی محیط را میپائید، اما نگاهش پر از آرامش بود. سردار شهید سید مهدی موسوی، سرتیم حفاظت رئیسجمهور، از آن دست آدمهایی نبود که سایه سنگین امنیتیشان حضور مسئولان را از مردم جدا کند؛ او خوب میدانست محافظ کسی شده که دلش میخواهد وسط مردم باشد.
روزی در یکی از سفرهای استانی، قبل از ورود آیتالله رئیسی به محل برنامهای، همهمهای برپا شد. یکی از اهالی با دیدن محافظانی که مسیر را آماده میکردند، گفت: «جوری آماده میشوید که انگار خود رئیسجمهور آمده!» همان لحظه سید مهدی لبخندی زد و با لحنی گرم گفت:چند ثانیه صبر کن…
هنوز کلامش تمام نشده بود که حاجآقا وارد شد و دست بر سینه به آن مرد سلام کرد. لبخندی که آن لحظه روی صورت آن مرد نشست، دقیقاً همان چیزی بود که سید مهدی برایش تلاش میکرد؛ تسهیل پیوند مردم و مسئول، نه ایجاد فاصله.
سید مهدی سالها پیش از این، سرتیم حفاظت فرمانده کل سپاه بود. صبر و اخلاق خاصی داشت؛ روایتی از او نقل میکنند که در یکی از مأموریتهای سنگین، آسیب شدیدی دید و دچار شکستگی استخوان شد، اما ۴۸ ساعت تمام درد را به روی خودش نیاورد و صحنه را ترک نکرد تا مأموریت به پایان برسد. وقتی بعدها با تعجب از او پرسیدند چرا حرفی نزدی؟ با همان تبسم همیشگی جملهای گفت که تمام هویت کاریاش را خلاصه میکرد: «ما محافظ شخصیت نظام هستیم، بادیگارد نیستیم…»
همین اخلاص و وظیفهشناسی بود که باعث شد وقتی آیتالله رئیسی روش کار و منش او را دید، خواهان حضور او در رأس تیم حفاظت خود شود.
در سیام اردیبهشت ۱۴۰۳، در میان مه و صخرههای ورزقان، وقتی بالگرد در دل جنگلهای دیزمار آرام گرفت، سید مهدی تا آخرین ثانیه دقیقاً همانجایی بود که سالها تمرینش را کرده بود؛ در چند قدمی شهید جمهور، او که سالها گمنام و در سایه، مراقب امنیت دیگران بود، سرانجام همراه با کسی که سالها شانه به شانهاش سفر کرده بود، به مقصد رسید.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن