کتاب
قرارهای کوچک من با کتاب
یک شب، از سر بیحوصلگی کتابی را باز کردم؛ قرار بود فقط چند صفحه بخوانم و تمامش کنم. اما نمیدانم چه شد که میان آن همه جمله، خودم را پیدا کردم؛ انگار کتاب داشت حرفهایی را میزد که مدتها در دلم مانده بود.
از آن شب فهمیدم کتاب خواندن فقط دانستن نیست؛ گاهی یعنی آرام گرفتن میان هیاهوی روزگار، گاهی یعنی پیدا کردن پاسخی برای سؤالهای بیجوابمان و گاهی یعنی دیدن اشتباهاتمان، بیآنکه کسی سرزنشمان کند.
حالا دلم میخواهد هر روز، حتی اگر شده چند دقیقه، مهمان کلمهها شوم؛ چون هر کتاب، پنجرهای تازه است و هر صفحه، فرصتی برای دوباره آموختن.
من فکر میکنم آدمی که با کتاب رفیق میشود، هیچوقت از رشد کردن سیر نمیشود؛ چون هر بار که کتابی را باز میکند، میتواند کمی آگاهتر، عمیقتر و مهربانتر از قبل، به زندگی برگردد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم