21 مهر 1405
معجزهمیان جیغهای ممتد، گریههای پیدرپی و انبوه کارهای ناتمام، گاهی صبرم تمام میشود و خستگی، تمام وجودم را در آغوش میگیرد. گاهی دلم سکوتی کوتاه میخواهد، نفسی عمیق و لحظهای رهایی از هیاهوی بیپایان روزها، اما ناگهان، مهربانی کوچکترین دستان دنیا، مر… بیشتر »
نظر دهید »
19 مهر 1405
اگر میتوانستید به گذشته برگردید، چه چیزی را تغییر میدادید؟ امروز دلم میخواهد یک سؤال از شما بپرسم؛ سؤالی که شاید پاسخ آن، گوشهای از خاطرات، آرزوها و ناگفتههای زندگیتان را زنده کند. گاهی با خودم فکر میکنم اگر فرصتی داشتم تا به گذشته… بیشتر »
19 مهر 1405
پشت پنجره در انتظار تو از پشت پنجره به باران خیره شدهام؛ انگار هر قطره، خبری از تو با خودش میآورد. من ماندهام و این پنجرهی خیس و انتظاری که با هیچ بارانی تمام نمیشود… کاش یک روز، بهجای باران، تو از راه برسی. اللهم عجل لولیک الفرج ✍️ زهرا… بیشتر »
18 مهر 1405
تردید تردید، ایستادن میان دو راه است؛ وقتی دل چیزی میخواهد و عقل چیز دیگری میگوید، لحظهای که حتی به یقینهای خود شک میکنیم و هزار سؤال در سکوت ذهنمان قدم میزنند، گاهی تردید، ترس پنهان انتخاب کردن است، گاهی صدای آرام حقیقتی که هنوز کشفش نکردهایم.… بیشتر »
18 مهر 1405
وقتی خبر شهادت، عادی میشود… نمیدانم از کدام خبر باید نوشت؛ از کدام نام که هنوز جوهر سوگش بر کاغذ خشک نشده، به فهرست بلند رفتگان اضافه میشود؟ از کدام تصویر، کدام وداع، کدام خانهای که ناگهان سقفش بر سر خاطراتش آوار میشود؟ این روزها، خبرها یکی… بیشتر »
17 مهر 1405
پیش از آنکه مرگ مرا ببرد من دلم میخواهد شهیدانه زندگی کنم؛ نه آنگونه که مرگ را جستوجو کنم، بلکه آنگونه که اگر روزی مرگ از راه رسید، چیزی از من نمانده باشد که هنوز به دنیا وابسته باشد. میخواهم پیش از آنکه جسمم از خاک جدا شود،دلم از غیر خدا… بیشتر »
16 مهر 1405
سیستان و بلوچستان را دریابید؛ اینجا دیگر جای سکوت نیست! آقای منصور بیجار، استاندار سیستان و بلوچستان؛ ایستهای بازرسی زاهدان جمع شد و این تصمیم به نام مدیریت استان و با حمایت شورای تأمین استان اجرا شد. حالا مردم یک سؤال کاملاً روشن دارند:… بیشتر »
16 مهر 1405
کاش روزها کمی بیشتر بودند این روزها انگار یک عالمه باید روی سرم ریخته: باید به کارها برسم. باید کلاسهایم را دنبال کنم. باید برای چیزهایی که شروع کردهام وقت بگذارم. باید عقبافتادگیهایم را جبران کنم. و بین تمام این بایدها، یک باید از همه برایم… بیشتر »
10 مهر 1405
دو شب بی قراری برقرار چهارشنبه، یکراست با بچهها آمدیم خانه، خسته بودم، اما خیالم راحت بود؛ با خودم میگفتم؛ از وقتی آن بچه در مهد بالا آورد و من همان لحظه بچهها را بیرون کشیدم، دیگر نباید چیزی از آن ویروس یا باکتری کوفتی به ما رسیده باشد. اصلاً… بیشتر »
09 مهر 1405
به سوی آرامش نماز را که میخوانم، انگار از من تنها، یک من دیگر بیرون میزند؛ منی که همیشه پشت پردهی روزمرگی پنهان بوده و فقط وقتی قامت میبندم، جرأت میکند خودش را نشان بدهد. در رکعت اول، هنوز صدای شهر در سرم میپیچد؛ صدای آدمها، صدای کارهای ناتمام،… بیشتر »
09 مهر 1405
نماز برای نماز رو به قبله که میایستم، انگار جهان یکلحظه مکث میکند؛ مثل پستهای که قبل از شکستن، در مشت آرام میگیرد. من همان لحظهام؛ کوچک، بسته، پر از صداهای نگفته. اما همین که اللهاکبر از گلویم رد میشود، پوسته میشکند. مغز من واقعی بیرون… بیشتر »
07 مهر 1405
اشارات غیب إلهی، عارفان گویند:«خذ بیدی»، این بیدست و پا گوید «لم يترک ثقل الذنوب مجالاً لخطو أي خطوة» که بار گناهان، مجال قدم برداشتن نگذاشته است. إلهی، اهل عقل از تو حکمت خواهند تا بازش گویند، این بیخبر از تو سکوت خواهد تا آوازت را بشنود. إلهی،… بیشتر »
06 مهر 1405
طنین امن ماندگار در روزگاری که طوفان حادثهها از هر سو میتاخت، او مثل یک صخره محکم و استوار ایستاده بود؛ قهرمانی کمیاب که حضورش به یک امت آرامش میداد. او سید مقاومت بود؛ مردی که بزرگترین سایهبان امن برای کودکان غزه، مردم صبور لبنان و پشتیبانی امین… بیشتر »
05 مهر 1405
سلام بر تو ای سید عزیز، ای سید مقاومتگاهی در کنج تنهاییام میایستادم و به حجم اندوهی مینگرم که بر جانمان نشست. سالی که شهید رئیسی رفت، انگار تکهای از امان و امنیت درونیمان فروریخت؛ نیمی از وجودمان پر کشید و رفت، هرگز باورمان نمیشد پس از آن همه نال… بیشتر »
05 مهر 1405
در قلمرو مگوها چیزی که دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنم، اما معمولاً کسی از من نمیپرسد، کم نیست؛ چیزهای زیادیست، اما راستش را بخواهید، نوشتن و بیانشان را اینجا درست نمیدانم. چیزهایی که دیگران هیچوقت سراغشان را نمیگیرند، معمولاً همان رازهای… بیشتر »
04 مهر 1405
رویای کودکانه من گاهی در نهانخانه دلم، آرزویی کوچک و عجیب سرک میکشد؛ اینکه ای کاش میشد ساعت زمان را متوقف کنم و نفسی از ته دل بکشم و با خاطری آسوده، به امروز نگاه کنم. گاهی میان خیالبافیهایم، هنوز هم به دنبال ساعت برنارد میگردم تا دنیا را… بیشتر »
03 مهر 1405
ردپای آرامش بعضی روزها، زندگی از همان پیچ کوچک راهرو و بوی چای تازه دمکشیده در خانه شروع میشود؛ میان صدای کشیده شدن جارو روی فرش و خندههای بیپروا بچه ها و شیرینی که سقف خانه را پر میکند. مادری شاید همین باشد؛ ایستادن در مرکز یک طوفان دوستداشتن و… بیشتر »
03 مهر 1405
احساس غریب نه اسفند امسال عجب غریب و سنگین در راه است… هنوز چند ماه مانده، اما غم تقارن شبهای قدر، شهادت مولایمان علی (علیه السلام) و سالروز پرکشیدن شما از همین حالا مثل ابر بارانزدهای بر آسمان دلم سایه انداخته است. دیروز که همه دست میزدند و… بیشتر »
02 مهر 1405
بعضی عصرها که خانه آرام میشود و دخترها میان بازیهایشان غرق میشوند، گوشهای مینشینم و فقط به صورتشان مینگرم، نگاهم را روی تابخوردن موهایشان، روی چشمهایی که با هر لبخند کوچکتر میشوند، روی دستهای ظریفی که هنوز برای گرفتن دست من جا دارند. گاهی… بیشتر »
02 مهر 1405
اینستا و ایتا رو باز میکنی میبینی شده تشکر و آفرین و ماشاءالله تو بهترین رئیس جمهوری و بهت افتخار می کنم ، چه خبره ؟؟؟ سخنرانیشون بد نبود خدا قوت داشت ولی بهترین رئیس جمهور ؟؟!!! همه چیز رو فاکتور بگیریم از این دولت شهادت رهبری در این دولت رو چطور… بیشتر »
01 مهر 1405
سردار شهید بوی خاک بارانخورده مرز، همیشه بوی غربت نمیدهد؛ گاهی بوی غیرت مردانی را دارد که تمام قامت ایستادند تا آرامش یک جغرافیا، حتی ترک برندارد. مردانی مثل سردار ظریفی را نمیشود در چارچوب کلمات رسمی و واژههای اتوکشیده توصیف کرد. او از جنس… بیشتر »
01 مهر 1405
331 صندلی خالیامسال زنگ اول مهر درست در آغوش هفتهی دفاع مقدس به صدا درآمد و همین همزمانی، به یادمان میآورد که آشیانهی امن امروزمان چطور با ایستادگی روزهای پرالتهاب گره خورده است.شهر ما هرچند مستقیماً در زیر آتش جنگ نمیسوخت، اما روزهایمان در دلهره… بیشتر »