14 فروردین 1405
غنچههای نشکفته در جنگ آشفته و پریشان خودم را در میان گرد و خاک دیدم، انگار دنیا دور سرم میچرخید، غبار، همه جا را پوشانده بود؛ غباری که نه تنها دیدگانم را، که روحم را هم میآزرد. نمیدانستم کجا هستم. تنها صدای مبهمی در گوشم میپیچید: اینجا یک نفر زنده… بیشتر »
نظر دهید »
14 فروردین 1405
باورم نیست دگر نیست
177480149883830e47a3a83f315fca7f6ccf351d26.mp4 بیشتر »
14 فروردین 1405
جنگ و زندگی صدای پدافند، صدای جنگنده... دوباره آن هجوم وحشتناک، کودکانم را در آغوش کشیدم، پنهان شدم در گوشهای از خانه، زیر آواری از سنگ و خاک. بوم! انفجار... سکوت مرگبار و سپس، موجی از ویرانی؛ شیشهها شکستند، کودکان با جیغ و گریه به من چشم دوختند، چشما… بیشتر »
14 فروردین 1405
آوای دل، نالههای زمانای غایب همیشه حاضر، ای نور پنهان در دل شب! دلتنگیات چون بادی است که در جان من میوزد و هر نسیمی، یاد تو را با خود دارد. این جهان، با نبودت، چون سنگینی بر دوش هر انسان است. در این گرداب آشفتگی و غم، جز تو پناهی نیست. میخواهم در ای… بیشتر »
09 فروردین 1405
سکوتی در برابر طوفاندر جامعهای که ریشه در باورهای اسلامی دارد، حضور زنان بیحجاب و بدحجاب، همواره موضوعی چالشبرانگیز بوده است. این پدیده، در شرایط عادی، نگرانیهایی را در میان بسیاری از افراد جامعه برمیانگیزد، چرا که با ارزشهای فرهنگی و مذهبی آنها… بیشتر »
06 فروردین 1405
بهای فراموشی تاریختاریخ، ضیافت خونی است که تنها نادانان را به کام مرگ میکشد. آنگاه که ملتی چشمان خود را بر جنازههای کشتهشدهی دیروز میبندد، تقدیر تازیانهاش را برای نواختن بر گردهی آنان آماده میکند. حماقت، فرش قرمزی است که زیر پای مزدوران و حرامز… بیشتر »
06 فروردین 1405
دیگر قلم در دستانم نمی رقصد گویی ماتم گرفته و با دنیای کاغذها قهر کرده، ذهنم دیگر در تلاطم امواج واژه ها نمیجوشد.غم بر سلول سلول مولکول های وجودم رخنه کرده هنوز نمیتوان باور کرد پروازش رابا خود مدام زمزمه میکنم؛من گمان میکردم، رفتنش ممکن نیسترفتنش م… بیشتر »
06 فروردین 1405
دلتنگیغروب آخرین شب جمعهی رمضان، رنگ وداع دارد، آه از وداع متفاوت، گویی زمین و زمان هم با من همنوا شده و من هنوز باور نمیشود...این ماه رمضان چقدر زودگذر گذشت مثل یک رویایی تلخ، چقدر خاطره در خود جای داده چه شبهایی که با اشک و امید سپری شد و حالا...… بیشتر »
06 فروردین 1405
خاکستر و نیلوفرسیاهی مطلق. نه سیاهی شب، نه سیاهی غار، بلکه سیاهی دلهایی که دیگر رنگ امیدی در خود نمیبینند. هر بار فکر میکردم خط قرمز انسانیت کجاست، تا کجا میتوان سقوط کرد؟ و هر بار، دست سرنوشت، خط را جابجا میکرد، پایینتر، عمیقتر، تا جایی که دیگر… بیشتر »
06 فروردین 1405
شبتابان شهر، سدی در برابر توفاناز آن شب که آسمان وطن، بوی باروت و فریب را با هم استشمام کرد، قرارمان این شد: نگهبانی. نگهبانی از مرزهای ایمان، از خاک و آب، از آرمانهایی که در رگهایمان جاریست. آنها با زبان دروغین، به دنبال ایجاد آشوب و ناامنی هستند؛… بیشتر »
06 فروردین 1405
کمک از راه رسیدآه، کمک از راه رسید! چه غوغایی شد، چه شادی! همانهایی که دست به سوی کفتار دراز کردند، حالا در آغوش گرگها آرام میگیرند. انگار نه انگار که این "کمک"، طعمهای بود برای فروخوردن آرمانها، برای خاموش کردن فریادها.چه با وقار منتظر بودند تا نا… بیشتر »
06 فروردین 1405
جهاد در خیابانهوا سنگین بود؛ بوی خاک و دود و ترس. تهران، شهر خاطرهها، زیر آوار بمبها میلرزید. اما در میان این ویرانی، چیزی دیگر هم بود: یک ارادهی پولادین، یک خشم فروزان، یک فریاد جمعی که از دل خاکستر برمیخاست.شبها، با وجود صدای بمبها، مردم از خان… بیشتر »
06 فروردین 1405
هنوز باورم نمیشود 😭😭😭😭😭من گمان میکردم رفتنش ممکن نیست رفتنش ممکن شد، باورش ممکن نیست😭😭😭😭😭🖤🖤🖤🖤🖤
1774508578409c8e52753945c781771e5651dbcd02.mp4 بیشتر »