22 اردیبهشت 1405
#معرفی_کتاب_نگاهی_به_تاریخ_جهان نویسنده: جواهر لعل نهرو مترجم: محمود تفضلی سفری از درون زندان به پهنای تاریخ تصور کنید در سلول انفرادی زندان، بدون دسترسی به کتابخانهای غنی، مردی تصمیم میگیرد برای دخترش (ایندیرا گاندی) نامههایی بنویسد تا او را با… بیشتر »
نظر دهید »
22 اردیبهشت 1405
رقص شعله در آغوش سنگ اراده، واژهای نیست که بر زبان بیاید؛ تپشی است که در بنبستها، راه میسازد، خاستن، برخاستن است، درون هر یک از ما، بذری از خورشید پنهان است که سهمش را از آسمان میخواهد. اراده یعنی همان لحظهای که قطره تصمیم میگیرد با تکرار مداوم،… بیشتر »
22 اردیبهشت 1405
دلتنگی وقتی خبر رفتن «آقا» در کوچههای شهر پیچید، انگار تپش قلب ایران برای لحظهای ایستاد. سید علی که عمری چراغ راه ما در تندبادهای سخت بود، حالا ردای سرخ شهادت را به دوش کشیده و به قافلهی یاران دیرینش پیوسته است. آن دست جانبازی که سالها تکیهگاه این… بیشتر »
22 اردیبهشت 1405
حضور در امتداد یک داغ حساب روزها از دستم در رفته، اما حساب این داغ هرگز. هر بار که بند کفشهایم را محکم میکنم و راهی خیابان میشوم، انگار دارم به دیدن کسی میروم که جایش در تمام این تجمعات خالی است. درست است که دو سه شب غایب بودهام، اما قلبم تمام این… بیشتر »
22 اردیبهشت 1405
ضیافت سایهها و ریشه ها دنیا پر است از «دوست»؛ انسانهایی که مانند شکوفههای بهاری، با اولین نسیم ملایم میآیند و پیادهروهای زندگیمان را رنگین میکنند. آنها عابران خوشسخنی هستند که در ایستگاههای مشترک با ما چای مینوشند، لبخند میزنند و از… بیشتر »
20 اردیبهشت 1405
مسافر اکسیژن ۳۰ فروردین؛ ایستگاه آخر بازگشت. برگشتهام، اما انگار تکههایی از من در جاده جا مانده است؛ بخشی در هیاهوی مخلصانهی «پایتخت مقاومت» و بخشی در صحن و سرای غرق نور «کریمه اهلبیت»، اما راستش را بخواهید، تمام مسیر را «بیاکسیژن» نفس کشیدم! این… بیشتر »
10 اردیبهشت 1405
کلاسی که تعطیل نشد، اما جگرمان را سوختهنوز باورم نمیشود. انگار چشمهایم به قاب تلویزیون دروغ میگویند. مگر میشود کوه جابهجا شود؟ مگر میشود خورشید کلاس ما، که با کلامش یخ ناامیدی را در دلمان آب میکرد، حالا پشت ابر شهادت پنهان شده باشد؟استاد ما «جام… بیشتر »
10 اردیبهشت 1405
از قاب شیشهی تا قلهی خورشیدخانهی ما همیشه در آن ساعت خاص، حال و هوای دیگری داشت. چای دمکشیده روی کتری میجوشید، اما حواس هیچکداممان به استکانها نبود. تمام چشمها میدوید روی قاب شیشهای تلویزیون؛ همانجا که پیر ما، با آن محاسن سپید و دست جانبازی… بیشتر »
10 اردیبهشت 1405
روایتی از هجرت دلبا دلی که هنوز در کوچههای پایتخت مقاومت جا مانده بود، چمدان برگشت را بستیم. آتشبس تازه نجوای صلح سر داده بود، اما غوغای درون ما آرام نمیگرفت. در میان هیاهوی بلیتها و خداحافظیها، نگاه من و فرزانه در هم گره خورد؛ رفیقی که جانش با بی… بیشتر »
09 اردیبهشت 1405
نجوایی در آستان خورشیدیا غریبالغربا؛سطر به سطر این کاغذ، معطر به بغضی است که تنها در بارگاه شما مجال وا شدن دارد. مولای رئوف! شما که الفبای اجابت را بهتر از هر کسی از بر هستید، امروز واسطهی این بندهی کمکمترین باشید در درگاه آن یگانهی بیهمتا.آقا جا… بیشتر »
09 اردیبهشت 1405
دل نوشته🖤دلم گرفته است و این بار، سنگینی این اندوه شبیه هیچ فصلی نیست؛ نه سوز زمستان را دارد و نه دلگیری پاییز را. چیزی است فراتر از تقویمها. شبیه ابری ایستاده و سمج که نه خیال باریدن دارد و نه قصد رفتن؛ فقط آمده است تا بر تمام جادههایی که روزی با اشت… بیشتر »
09 اردیبهشت 1405
خادم الرضا در آغوش امام رضا علیه السلام دو سال پیش، در تقویم کبود روزگار، گویی عقربهها زودتر از همیشه به وقت مرثیه چرخیدند. زمین و زمان از همان زمستان سرد 98، با بغضی فروخورده به پیشواز تقدیری میرفتند که بوی وداع میداد؛ پیشدرآمدی تلخ برای فاجعهای ک… بیشتر »
08 اردیبهشت 1405
از طوفان شن تا کمینگاه اصفهانحادثه 16 فروردین امسال در اصفهان، برگی زرین و حماسی در تقویم اقتدار ایران بود که مستقیماً یادآور شکست تاریخی متجاوزان در طبس است. تاریخ برای کسانی که درس نمیگیرند، مدام تکرار میشود. اگر در 5 اردیبهشت 59، چرخبالهای آمریک… بیشتر »
08 اردیبهشت 1405
عیار پایتختوقتی به سمت «پایتخت مقاومت» میآمدیم، میان راه مدام در گوش هم نجوا میکردیم: «نمیترسید؟ شهر زیر بمبهای کثیفترین موجودات زمین است...» صادقانه بگویم، فکر میکردیم به محض رسیدن و شنیدن اولین صدای انفجار، قالب تهی میکنیم و با اولین اتوبوس، پش… بیشتر »
08 اردیبهشت 1405
سلام آقاجان...دلتنگی، امان لحظههایم را بریده و حسرت دیدارتان چون داغی ابدی بر پیشانی سرنوشتم حک شده است. در آن ثانیههای تلخ و پر از خفقان که نفس در سینهام حبس میشد، تنها امید روشن من، حضور مقتدر و مهربان شما بود.من شما را نه فقط به عنوان یک رهبر، ک… بیشتر »
08 اردیبهشت 1405
مصاحبه در هیاهوی تلاقی چهارراه ولیعصر، میان چهرههایی که هر کدام قصهای داشتند، ایستادم. از پیر و جوان گرفته تا کودک و میانسال؛ از چهرههای مقید تا نگاههای متفاوت. اما در پس این همه تفاوت، حقیقتی واحد میتپید: همه موحد، همه زیر یک پرچم.همانطور که محو… بیشتر »
07 اردیبهشت 1405
دلتنگی و حسرتجمعه، لباسی از دلتنگی بر تن داشت؛ لباسی که یک سوی آن به عطر ملکوتی ضریح کریمه اهلبیت (سلام الله علیها) آغشته بود و سوی دیگرش به غبار جادهای که به خانه بازمیگشت.جدایی از قم در آستانه میلاد خورشید قم، شبیه وداع قطره با دریا بود، آن هم درست… بیشتر »
05 اردیبهشت 1405
در امتداد سرخ غیرت؛ از شانههای زخمی تا معراج گمنامیدر هیاهوی واگن مترو، میان غریبههایی که هر کدام به سویی میرفتند، من در اقیانوس افکار خود غرق بودم، که ناگهان یاد تماسهای مکرر، چون اصابت صاعقهای بر برکهی آرام خیالم،رشته افکارم را پاره کرد. مدیر گر… بیشتر »
05 اردیبهشت 1405
در آوار نگاهها و عطر تند تجریشآن شب، من و سرپرست گروه که حالا دیگر ریسمان رفاقتمان محکم شده بود، دل به شلوغی پایتخت سپردیم تا در آغوش «صالح بنموسی (علیه السلام)» آرامی بگیریم. تجریش، چون اقیانوسی از رنگ و نور و هیاهو، ما را در خود بلعید؛ بازاری که می… بیشتر »
05 اردیبهشت 1405
ضیافت بلور در مطبخ صبوریآفتاب ساعت ده، با طمانینه از روزنهی اتاق سرک میکشید تا شاهد بیداری گروهی باشد که شب را در قامت نیایش و بیداری به سحر گره زده بودند. دختران گروه، هنوز در آغوش خوابی شیرین غوطهور بودند که زنگ تلفن، سکوت را شکست. «فرزانه»، آن سرپ… بیشتر »
04 اردیبهشت 1405
میثاق سبز؛ در سایهسار سرخ شکوفههادر روزهایی که عطر ایثار و شمیم شهادت در کوچه پسکوچه های شهرمان پیچیده است، توصیهی حکیمانهی حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای ارواحنافداه، بسان نوری است که مسیر «حیات طیبه» را در میانه ایستادگی و حماسه روشن می… بیشتر »
04 اردیبهشت 1405
معجزهی قنداقه در آغوش غبارچند روزی از حضور ما در قلب تپندهی تهران، این پایتخت ایستادگی در جنگ تحمیلی سوم میگذشت؛ روزی که قرار بود قدم در کوچههایی بگذاریم که طعم تلخ آتش و آهن را چشیده بودند. با دلی مالامال از صمیمیت، دو گروه شدیم و به سمت زخمیترین… بیشتر »
04 اردیبهشت 1405
آشپزخانهای که آیینه صبر شدپس از اندکی استراحت، غبار سفر را با زلال نیت شستیم و فصل تازهای از این کتاب نانوشته را آغاز کردیم. آنجا، در آن فضای غریب، دستها زودتر از زبانها با هم آشنا شدند. دوستانمان که چند روزی پیش از ما، بیرق خدمت را برافراشته بودند،… بیشتر »
03 اردیبهشت 1405
قیام آینهها در پایتخت پایداریشبهای تهران، دیگر شبهای معمولی نبود؛ گویی آسمان چادر سیاهش را بر شانههای شهری کشیده بود که هر خیابانش، فصلی از یک حماسهی بیتکرار شده بود. میدانهای شهر، نه دیگر گرههای ترافیکی، که میقات عاشقانی بودند که زخم بر تن و یق… بیشتر »
03 اردیبهشت 1405
در آغوش دماوند؛ وقتی ایثار بر پر قو چیره میشوداز مرکب جاده پیاده شدیم و شهر، در دو راهی تقدیر، ما را به آغوش کشید. سوار بر خودروهایی که ما را به عمق شریانهای تهران میبردند، چشم به پنجره دوختیم. همسفری که حالا دوست شده بودیم؛ در گوشم نجوا کرد: «پس غزه… بیشتر »
03 اردیبهشت 1405
کوچ در زورق تردید و آتشبه نام او که قلم را به اشک دل آغشته کرد.آن روز، خورشید با طمانینهای غریب در افق خانه غروب میکرد؛ گویی میدانست قرار است شاهد شکافتن قلبی باشد که میان دو قطب «ماندن» و «رفتن» در نوسان است. من، با کولهباری که بیش از رخت سفر، از س… بیشتر »