امانت سپید
15 شهریور 1405
امانت سپید، گواه سرخ
پردههای حریر هنوز با نسیم خلیج میرقصیدند و حیاط خانه پر بود از عطر گلاب و صدای پچپچهای شادانه. این پیراهن سپید، آماده بود تا در آینهٔ شمعدان، تصویر لبخند عروسی را ثبت کند که فردا را روشنتر از امروز میدید.
اما شامگاه که رسید، آسمان نبارید؛ آتش و کینه بارید. سایهٔ سنگین موشک، سقف کوچک خانه را بر سر خندهها خرابی کرد و کل زدن زنها در شورهزار داد و فغان گم شد. در آن چشمبههمزدن، سپیدی پارچه، لالهگون شد تا روایتگر جرمی باشد که بر پیکر بیدفاعترین لحظههای زندگی فرود آمد.
این پارچه گلگون، اینک دیگر یک لباس مجلس نیست؛ کتیبهای است ناگفته از آرزوهایی که زیر آوار ماندند و گواهی زنده بر بیرحمی تاوانناپذیری که بر یک جشن روا شد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی