بر مدار مروت
شاید اگر کسی در سالهای دهه هفتاد پایش به خاکیهای جنوب شرق افتاده بود، باورش نمیشد روزی بیاید که آن غروبهای سنگین و پر از اضطراب کوهستانهای جوپار و پهنههای کویر، رنگ آرامش به خود بگیرد. آن روزها نام عیدوک بامری و آدمهایش، مثل سایهای شوم روی سر جادههای رودبار، قلعهگنج و ایرانشهر سنگینی میکرد؛ جادههایی که غبارش بوی باروت میداد و چشمهایی که مدام از ترس کاروانهای مسلح، به افق کوه دوخته میشد.
اما درست در همان روزهایی که همه، زبان تفنگ را تنها راه خاموش کردن آتش میدانستند، فرماندهای ۳۹ ساله پای به این دیار گذاشت تا تقویم امنیت منطقه را با اندیشهای متفاوت بنویسد؛ مردی که میدانست بخشش و امان دادن، نه نسخه یکسان برای هر شرارتی، بلکه ترفند و فرصتی نهایی برای کسانی است که هنوز رمقی برای بازگشت به انسانیت دارند. او با طرح احرار آمد؛ پیامی که برای اشرار دستپاکتر یا گرفتار در دام جهل، بوی عفو و زندگی میداد. برای آنان اماننامهای فرستاد که در آن خبری از انتقامجویی کور نبود، بلکه صحبت از زمین، آب و دعوت به یک زندگی شرافتمندانه بود.
یادمان نمیرود آن روزها را؛ روزهایی که گروهی از مردان خشن کوهستان، با کلاههای پوستبرهای و موهای ژولیده، خشابهای پر و تفنگهای سنگینشان را روی تل فشنگها میانداختند و زیر لب زمزمه میکردند: «ما تسلیم کاسم سلیمانی هستیم.»
اردیبهشت و خرداد آن سالها، داستان مردی را در سینه خاک این استان ثبت کرد که روی عهد خود ایستاد. وقتی عیدوک را با تمام پرونده و جنایتهایش آوردند، سردار شهید حاج قاسم سلیمانی حماسهای از وفای به عهد ساخت که تا ابد در حافظه تاریخی ما حک شد. وقتی رهبری فرمودند: «چون امان دادهاید، حق ندارید او را نگه دارید»، سردار بر اساس موازین اخلاق و شرع، او را آزاد کرد. او حتی عیدوک را به خانهاش برد و مدتی سر یک سفره با او نان و نمک خورد تا حجت را بر او تمام کند و نشان دهد که حساب اخلاق و انسانیت از میدان جنگ جداست.
اما حکمت این سیره در این بود که اگرچه عیدوکها بعدها عهد خود را شکستند و در آتش سرکشی خود سوختند، اما حساب جاهلان از حساب کینهتوزان جدا ماند. سردار نخواست آتش کینه نسل به نسل بچرخد؛ پس برای فرزندان بیگناه همان اشرار مستمری برید تا ثابت کند انتقام از کودکان، رسم مردانگی نیست.
امروز، اگر به چهرههای آفتابسوختهی مردم این استان نگاه کنی، هنوز روشنایی آن روزها را در چشمانشان میبینی. درسی که سردار دلها به این دیار داد، تلفیقی هنرمندانه از صلابت در برخورد و عظمت در گذشت بود.
او به ما یاد داد که وحدت و مروت، هرگز به معنای منفعل بودن یا بخشش بیحسابوکتاب هر متجاوزی نیست؛ بلکه وحدت، یعنی باز کردن آغوشی هوشمندانه برای جبران، یعنی وفا به عهد حتی در برابر دشمن و یعنی نگاه کردن به آدمها با چشمان مروت و تدبیر. او ثابت کرد که گرههای کور اختلافی که با منطق و مروت باز میشوند، پایدارترند و آنجا که شمشیر قانون فرو میآید، پس از اتمام حجت و گذشتن از تمام مسیرهای اصلاح است. این، همان آیین برادری، هوشمندی و دلدادگی است که در رگهای این سرزمین جریان یافته و برای همیشه به یادگار مانده است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#به_عشق_پیامبر
سلام آقاجان…
این روزها هرچی کلیپ و سخنرانی و عکسهای شما رو نگاه میکنم، این دلتنگی اصلاً کم نمیشه. دلتنگ صداتونم، دلتنگ همون نگاه آرامشبخشتون… با اینکه تو کل این سالها، غیر از رسانه فقط یکبار صدای قشنگتون رو از نزدیک شنیدم، ولی هیچی این فاصلهها رو پر نمیکنه.
هیچ کلیپ و هیچ تصویری حریف این دلتنگی نمیشه. این روزها گالری گوشیم پر شده از عکسها و ویدیوهای شما، ولی دریغ از ذرهای کمشدن این بیقراری…
دوباره نگاهی به عکس شما
دوباره دلم تنگ آن آشنا
دلم تنگ صوت و نگاه شماست
نگاهی که آرامش جان ماست
اگرچه در این عمر بیاعتبار
صدا را شنیدم فقط یکبار
ولی هیچ عکسی در این روزها
نکردهست کم داغ این درد را
پر از عکس تو گشته گوشی من
دریغ از کم و کمشدن، سوز من…
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
در آغوش سکوت
خدا نه در هیبت رعد، که در نجواهای پنهان شبانه جاری است؛ همان دست مهربانی که ریشههای روح را در تاریکی نوازش میکند و از دل سنگ، چشمهی روشنی میسازد.
او آن سجادهی بیدریغی است که روی زمین تنها پهن شده؛ خدایی که با صبوری یک مادر، بندبند خیال و واژهها را کنار هم مینشیند و بر دلتنگیهای انسان، پارچهای از جنس آرامش میکشد. حضورش مثل عطر چای تازهدم در بالکن یک خانه در عصر پاییز است؛ همانقدر آشنا، همانقدر گرم و دور از هیاهوی دنیا.
او همانیست که وقتی دنیا سخت میگیرد و راهها بنبست میشوند، گرههای پنهان روزگار را آرام و بیصدا باز میکند. لازم نیست برای حرف زدن با او واژههای سنگین بیابی؛ او حتی ترجمهی همان سکوتی است که از پر بودن دل میآید.
خدا همان نور لطیفی است که پشت پلکهای بستهات میتابد و یادآوری میکند که حتی در غریبترین لحظهها، تنها نیستی. او خود عشق است؛ بیمنت، بیمرز و جاری در نبض تپندهی هر صبح.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#آزاد_نویسی
شعلههای اتاق ۱۰۵
هشتم شهریور، وقتی ساعت اتاق ۱۰۵ روی سه بعدازظهر ایستاد، تهران هنوز داغی تابستان و التهاب خردادی پرحادثه را بر دوش میکشید. سران عالی نظام دور یک میز نشسته بودند؛ شورایی برای امنیت کشوری که در آتش ترورهای پیاپی میسوخت. نیم ساعت از آغاز گفتگوها میگذشت که انفجاری سهمگین، نه فقط درهای نخستوزیری، که آرامش شهر را فرو ریخت.
دود و آتش، اتاق ۱۰۵ را بلعید. در میان خاکستر و سایههای شتابزده، پیکرهایی ماندند که شناسايیشان تنها از روی نقش دندانها ممکن بود؛ شهید محمدعلی رجایی و شهید محمدجواد باهنر، در کانون آن آتش کینهتوزانه به به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. در آن لحظات نخست، حتی خاکستر جای خالی جانشین دبیر شورا را هم به اشتباه در شمار شهدا آوردند؛ غافل از آنکه لعنت الله مسعود کشمیری، با کیفی که بوی مرگ میداد، دقایقی پیش از انفجار راهش را کشیده و رفته بود.
فردا صبح، جماران پایگاه ایستادگی شد. امام خمینی رحمهالله در جمع مردمی که داغدار و نگران گرد آمده بودند، با کلامی آرام اما استوار، منطق إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ را یادآور شد. او ایستادگی این ساختار را نه متکی به نامها و اشخاص، بلکه برخاسته از ایمانی دانست که با رفتن مسئولان متزلزل نمیشود. خیابانهای تهران، زیر قدمهای بیش از یک میلیون تشییعکننده میلرزید؛ مردمی که آمده بودند تا نشان دهند رفتن شهیدان رجایی و باهنر، ریشههای نظام را سست نکرده است.
حادثه هشتم شهریور، اگرچه رخنه در لایههای امنیتی و نفوذی تلخ را عریان ساخت، اما پایانی بر یک گمانهزنی بود: اینکه با ترور و انفجار میتوان راه یک ملت را سد کرد. ۸ شهید و ۲۳ مجروح، سهم اتاق ۱۰۵ از آن روز داغ شهریور شد؛ روزی که در حافظه تاریخی ایران، به عنوان نمادی از غربت خدمتگزاران و سرسختی یک باور باقی ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی
بداقبالی یا خوش شانسی
امروز از همان روزهایی بود که اگر فقط رویدادهایش را قطار کنی، میتوانی نامش را یک بدشانسی تمامعیار بگذاری؛ از همان گرههای ناگهانی که دست به دست هم میدهند تا صبرت را محک بزنند.
همهچیز با خوابماندن خواهرم شروع شد، در روزی که همسرم از قبل از طلوع رفته بود سرکار و من مانده بودم و دست تنها آماده کردن بچهها. اسنپ گرفتم، اما راننده درست وقتی به مقصد رسید سفر را لغو کرد و هزینهاش را هم برداشت! دوباره اسنپ زدم تا بچهها را برسانم و خودم بروم درمانگاه. آنجا هم چند دقیقه زودتر رسیدم اما بیشتر از موعد معطل شدم. دندانهایم که قرار بود طی دو جلسه تمام شود باز هم کش آمد؛ دندانپزشک دندانها را تراشید، اما تازه فهمیدیم دستگاه اسکن خراب است و کار نیمهکاره ماند! دوباره اسنپ و بازگشت به خانه مامان. هوا شدیداً گرم بود و درست تا لباس درآوردم برقها رفت. گرمای زودپز روشن مامان هم داغی هوا را دوچندان کرد تا حالا در اوج گرما و کلافگی، چشمانتظار تماس درمانگاه بنشینم. نمیدانم، شاید یک کویز موقت و امتحان صبوری بود.
اما همین روز، روی دیگری هم داشت که گواه خوشاقبالی بود.
صبح با روی باز، لبخند و شیطنتهای شیرین دخترانم شروع شد که آمدند بغلم، انرژی دادند و در آمادهشدن کمکم کردند. راننده اسنپ دوم مردی خوشبرخورد، مؤدب و وقتشناس بود که من را در دو مسیر منصفانه برد. مامان هم با اینکه پادرد امانش را بریده، دم در به انتظار نوههایش نشسته بود و با آغوش باز آنها را از ماشین تحویل گرفت؛ بچهها که انگار پا به بهشت گذاشته بودند. در درمانگاه، برخورد باوقار منشی و تبحر و اخلاق پزشک آرامشم داد. موقع بازگشت هم اسنپ سریع آمد و راننده بسیار مؤدب بود. به خانه مامان که رسیدم، با آغوش گرمش پذیرایم شد و بچهها چنان با ذوق و شوق به استقبالم آمدند که گویی از سفر قندهار برگشتهام!
الحمدلله علی کل حال
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم