روایت پدر موشکی
روایت آتش بر تن شب، نور در بال آسمان، آدمهایی هستند که خواب فردا را از چشمان زمین میدزدند تا آسمان خانهشان یک دم ابری نشود. او از همان بچگی تهران، وسط روضهها و تکایای خیابان سرچشمه، یاد گرفته بود که برای ایستادن، نباید به عصای دیگران تکیه کرد. روزگاری که توپخانههای جبههٔ جنوب غرش میکردند و آتش صدام سقف خانهها را بر سر مردم میآورد، شهید طهرانیمقدم دست خالی در خوزستان ایستاده بود و به افقهای دور مینگریست؛ به روزی که دست این آبوجرعه، از همیشه درازتر و مشتش محکمتر باشد.
جنگ که تمام شد، برای خیلیها قصه به پایان رسید، اما برای او تازه ابتدای یک مسیر بیبازگشت بود. حسن، جبهه را از دشتهای اهواز به کارگاههای خاموش و سوله ساخت موشک برد. در روزهایی که تحریم، سیمخاردار را هم دریغ میکرد، او در سرش رویای شهاب میپروخت. از شهاب ۱ و شهاب ۲ در آن دههٔ هفتاد پر غربت شروع کرد؛ قدم به قدم، سانتیمتر به سانتیمتر، فلز را رام کرد و آتش را به خدمت گرفت تا شهاب ۳ و سوخت جامد سجّیل متولد شدند. او فقط موشک نمیساخت؛ او داشت غرور ملی را از نو قالبریزی میکرد.
نگاهش فقط به زمین نبود؛ دیدهبان بیدار آسمانها بود. پایههای باور به خودکفایی پهپادی و اقتدار هوایی امروز از شاهکارهای سری شاهد تا پرندههای شناسایی فطرس و ابابیل همه از همان بذرهایی بود که دستان پر تاول او و یارانش در خاک گمنامی کاشتند. مردی که غرور مهندسی را با خضوع سجاده در هم آمیخته بود و تا آخرین نفس، لحظهای از نوآوری و رسیدن به لبه علم نترسید.
۲۱ آبان ۱۳۹۰، زمانی که صدای انفجار زاغه ملارد آسمان تهران را لرزاند، او رفت تا ملحق شود به همان ستارگانی که سالها راهنمای شبهای تاریکش بودند. اما آتشی که او روشن کرد، خاموششدنی نبود. خطی که از دستهای او آغاز شد، امتداد یافت تا به سرعت هایپرسونیک فتاح و اقتدار نفوذناپذیر امروز رسید. پدر موشکی ایران رفت، اما هر بار که آسمان این دیار با اقتدار و آرامش میتپد، رد پای مردی در آن پیداست که به ما یاد داد چگونه روی پای خود بایستیم و به افقهای دور دست پیدا کنیم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
#شهید_حسن_طهرانی_مقدم
#پدر_موشکی_ایران
پاسداری از آخرین مشکات ولایت
در جان تاریخ، لحظاتی هست که تمام عالم در نقطهای باریک و گردنهای سخت به هم پیوند میخورد. روزگار امامت حضرت امام حسن عسکری (علیهالسلام)، همان گردنهی سرنوشتساز بود؛ مجاهدتی خاموش اما شگرف برای زنده نگهداشتنچراغ هدایت و حفظ جان پربرکت آخرین حجت خدا.
سامرا نه صرفاً یک شهر، که پادگانی فراگیر و حصاری سفتوسخت از ستم عباسیان بود. دشمنان روشنایی، تمامی همت خویش را گمارده بودند تا رشتهی امامت در این معبر تاریخی بگسست؛ خانه امام زیر مراقبت چشمهای تیزبین عسسها ( نگهبانان شب) قرار داشت و آنان در پی محو امیدی بودند که وعدهاش زمین را پر از عدل میساخت. اما تدبیر الهی امام عسکری (علیه السلام) بر تمام این حیلهها سایه انداخت.
حضرت با روشی بیدارگرانه و درایتی بینظیر، از سویی شیعیان را برای زیستن در عصر غیبت آماده ساخت و از سویی دیگر، خورشید نوظهور ولایت را به خواص اصحاب نشان داد تا حجت خدا بر مؤمنان تمام شود.
راز ماندگاری این خط نورانی، در همان لحظهی سرخ شهادت نیز رخ نمود. در روزی که عباسیان با تظاهر و ظاهرسازی در پی کتمان جنایت خویش بودند و کسانی چشم به غصب مقام ولایت داشتند، خورشید مهدوی از پشت ابر برآمد؛ کودکی با سیمای مهتابی، ابروانی کمان و گامهای پرصلابت، بر پیکر مطهر پدر نماز خواند و نشانیهای پنهان نامهها را آشکار ساخت تا نه تنها شیعیان دلسوخته، که تمام تاریخ بداند زمین هرگز از حجت الهی خالی نخواهد ماند.
سلام بر امام حسن عسکری (علیه السلام)، آن پاسدار راستین نور، که با غربت و پایداری خویش، جان جهان را به امتداد سبز مهدوی پیوند زد و پرچم عدالت را برای رسیدن به دستامام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) استوار نگاه داشت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی
غروب خورشید سامرا
غروب هشتم ربیعالاول، غربت بر آسمان سامرا سایه میافکند و زمین، داغدار پرواز ستارهای میشود که روشنیبخش شبهای تار امت بود. حضرت امام حسن عسکری (علیهالسلام)، آفتاب بلندپایهای که در حصار بیرحمی و دیوارهای ستم، روشنیبخش دلهای مشتاق بود، در بیستوهشتسالگی، جام شهادت را سر کشید و جهان اسلام را در سوگی عمیق فرو برد.
او که نامش یادآور طهارت، فضل و صدق بود، در کوتاهترین دوران امامت در میان اختران تابناک ولایت، بار سنگین هدایت امتی را بر دوش کشید که در میان امواج فتنههای اعتقادی و تندبادهای ستم عباسیان سرگردان بودند. با آنکه دشمنان روشنایی، او را در لشکرگاهی محصور کرده بودند تا مسیر هدایتش را مسدود سازند و فروغ امیدی را که وعده داده شده بود خاموش کنند، اما چشمهسار حکمت و معرفت او از پس دیوارهای حصار نیز جریان یافت.
امام عسکری (علیه السلام) در همسایگی بیمهریها، با درایتی آسمانی، زمینهساز بزرگترین تحول تاریخ شد و جامعه را برای دوران غیبت فرزند گرامیاش، آخرین حجت الهی، آماده ساخت. او شبکهای گسترده از دلهای خریدار حق را هدایت نمود و چراغ دین را در برابر ظلمت فتنهها و تردیدها فروزان نگه داشت.
امروز، مسلمانان سوگوار پدری هستند که مهربانیش پناه بیپناهان بود و صلابتش، کابوس ظالمان. با شهادت این امام همام، قطرههای اشک بر گونههای شیفتگان اهلبیت (علیه السلام) جاری است و دلها در انتظار موعودی میسوزد که یادگار اوست و مرهمی بر زخمهای کهن بشریت.
سلام بر مظلومیتت ای صاحب فاضل و زکی سامرا و سلام بر آن روز که فرزندت برمیخیزد و پرچم عدل تو را بر فراز جهان میافرازد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی
ترک بر سقف استقلال
خیابانهای مرداد، همیشه بوی غبار و گرما نمیدهند؛ گاهی بوی حادثهای را میدهند که در سنگفرشها حبس شده است. اگر بخواهیم آن روز را نه در قالب اعداد و تاریخها، بلکه در شکل یک تصویر مجسم ببینیم، ۲۸ مرداد شبیه خانه بزرگی بود که درهایش را به روی باد باز گذاشته بودند، به امید آنکه هوای تازه به اتاقها بیاید؛ اما ناگهان طوفانی از چند سو وزیدن گرفت.
دستهایی از آنسوی حصارها، چراغهای ایوان را یکبهیک خاموش کردند؛ ناآرامی را به داخل خانه فرستادند و بستری ساختند تا همسایگان دیروز و ساکنان همان خانه، روبروی هم بایستند. صداهایی که تا دیروز در صحن خانه از آزادی و استقلال میگفتند، در میان غبار خیابان و هایوهوی طغیانهای دستساز گم شدند.
ساعتهای پایانی آن روز، شبیه فرو افتادن یک پرده سنگین بر صحنهای بود که تازه داشت تمرین ایستادن روی پای خود را یاد میگرفت. دیوارهای خانه شماره ۱۰۹ لرزید و فروریخت و با افتادن آن دیوارها، نه فقط یک دولت، بلکه روبان نازک امیدی که جامعه برای تمرین مشروطه و تصمیم مستقل بافته بود، گسست.
شاهین ترازو به یکباره چرخید. آنهایی که در بیرون ایستاده بودند، کلیدهای دستخورده را دوباره در قفلها چرخاندند و سایهای از مراقبت و سکوت بر سر حیاط پهن شد. از آن روز به بعد، سکوت خیابانها دیگر یک آرامش طبیعی نبود؛ انتظار سنگینی بود که در حافظه دیوارها باقی ماند، زخمی که نشان داد وقتی سقف یک خانه از درون دچار ترک شود و پنجرههایش در برابر بادهای بیرونی بیدفاع بماند، فروریختنش دیگر تنها یک حادثه نیست، بلکه آغاز قصهای تازه و پرچالش برای تمام اهل آن خانه است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
عزم بیداری
چهل روز گذشت و داغ سرد نشد، چهل روز از سپردن پیکر پاکت به آغوش سرد خاک سپری شد، اما این سوز سینهسوز، نه فروکش کرده و نه رنگ کهنگی به خود گرفته است. مگر داغ بیکسی و یتیمی تمامشدنی است، آقا جان؟ هرقدر که میگذرد، این دردمندی ریشهدارتر میشود، با هر طلوع، جای خالی تان عمیقتر در جانم حس میشود؛ اما در دل همین جای خالی تان، عزم و ارادهای فولادین و استوار دخیل بسته است تا در مسیری که روشنیبخش آن بودید، گام بردارم. همین وفاداری ریشهدار است که امروز پای مرا در گام نهادن به راهت استوارتر و نگاهم را به مشعل هدایتتان خیرهتر میسازد؛ مگر میشود مگر میشود فرزند، رسم عشق را از پدر بیاموز و مهر شما در رگهایش جاری باشد و سر از اطاعت گفتارتان برتابد؟
امروز، دل را کارگاه نقش زدن به وصایات و بیاناتتان کردم، با تمامی وجود، چشم بر بیاناتتان دوختهام تا کلامتان را در لحظهلحظهی زندگی متجلی سازم وجامهی عمل به آن بپوشانم؛ چه در حریم مقدس و پرمهر خانه که سنگر انسانسازی است و چه در میدان آگاهانه و عزتمندانهی اجتماع و بزنگاههای سخت و باریکتر از مو.
این جگر گوشهها و فرزندانمان را نه فقط برای آرامش امروز، که بهعنوان سربازانی مخلص، فداکار و جانبرکف برای عزت اسلام، پاسداری از ایران جان زیر سایه دعای خیر شما پرورش میدهیم تا بال و پر ایران جان باشند و طلیعه دار صبح ظهور و فتح نهایی حضرت صاحبالزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف).
تمام هستی، نفسها و روز و شبمان را وقف این مسیر پرنور میکنیم؛ به این امید که از آن سوی آسمانها، چشمان پدرانهتان به ما دوخته شود و دعای بارانیتان برای عاقبتبهخیری و نیل به آن مرگ تاجرانه و معراج شهادت، توشه و روشنایی راهمان گردد. ان شاءالله
✊🏻✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#پل_کلمات
#مدار_نوشتن